محبّ سایه محبوب است یعنی تابع اوست در وجود و توابع وجود به منزلۀ سایه است و محبوب به منزلۀ شخص. همچنان كه هر جایی كه شخص رود سایه در پی او رود همچنین محبوب به هر صفت كه تجلّی كند محبّ در آن صفت تابع او باشد كه اگر محبوب مثلاً به صفت جلال تجلي كند محب به احكام و آثار آن چون هيبب و خشیت منصبغ شود و چون به صفات جمال تجلّی كند محبّ به احكام و آثار آن چون بسط و انس بر آید و علی هذا القیاس.
مصرع سایه از نور كی جدا باشد اگر در این مصراع به جای نور شخص میبود به سیاق كلام انسب مینمود و همانا كه ایراد نور از برای تنبیه بر آن باشد كه همچنان كه از وجهی نسبت محبّ به محبوب چون نسبت سایه است به شخص از وجهی دیگر چون نسبت سایه است به نور و هر دو نسبت در كلام این طایفه واقع است.
و چون محبّ در پی او یعنی در پی محبوب رود به حكم «انّ ربّی عَلَی صِراط مستقیم »كج نرود ناصیۀ او یعنی ناصیۀ محبّ به حكم ما مِن دابَّةٍ الّا هو آخذُ بِناصِیتِها به دست اوست یعنی به دست محبوب پس محبّ جز به راه راست نتواند رفت
نظم
عین ثابتۀ هر موجودی كه آن موجود عبارت از حقیقت وجود است منصبغ به احكام و آثار آن عین ثابته عبارت است از صورت معلومیت ذات متلبسة بِالشّئون و الصفات و هر عین ثابته را استعدادی است كلّی مر قبول وجود را بعضی بلاشرط چون استعداد قلم اعلی و بعضی به شرط واحد چون لوح محفوظ و بعضی به یك شرط بیشتر چون ما عدای قلم و لوح. و هرعین ثابته را كه بعد از تحقق شرایط وجود موجود میشود بعد از وجود استعدادات جزویه میباشد به حسب تجلّیات اسمائی یكی بعد از دیگری تا آخر الامر به كمالی برسد كه نهایت كمالات وی است و آن مظریت وی است مر اسماء و صفاتی را كه حقیقت وی از آنها منتشی شده است. و شكّ نیست كه مربی هر عینی همان اسم است كه مبدأ انتشاء آن عین شده و كمال این عین ثابته آن است كه به آن مبدئی كه از آنجا انتشا یافته راجع گردد پس آن راهی كه این رجعت بر آن واقع شود ناچار مستقیم باشد. زیراكه استقامت عبارت از آن است كه آن راه وی را به كمال وی برساند و آن اسمی كه وی را بر این راه میبرد نیز مستقیم است نظر به آن كمال كه منتهای آن سیر است اگر چه میشاید كه نظر به كمال اسماء دیگر غیر مستقیم باشد و مراد به ربّ مضاف به اعیان آن اسم است كه مبدأ و معاد وی است.
از جنید پرسیدند كه ما التوحید گفت از مطربی شنیدم كه میگفت:
نظم
یعنی سرود گفتند از برای من آرزوهای دل من و من نیز سرود گفتم چنانكه ایشان میگفتند و بودیم ما آنجا كه ایشان بودند و ایشان هم بودند آنجا كه ما بودیم.
حلاج را پرسیدند كه " تو بر چه مذهبی "گفت " بر مذهب خدا" یعنی من بر همان راه میروم كه مرا میبرد
رباعی
یعنی آنكس كه همۀ رنگها نگاشتۀ وی است كی تابع رنگ من و تو خواهد بود بلكه ما را تابع او كه به هیچ یك مقید نیست میباید بود تا ما را به هر رنگ كه بر آرد بر آییم. پس ما بر مذهب وی باشیم و تابع وی نه وی بر مذهب ما و تابع ما.
اگر از ناهمواری زمین در سایه كژی بینی آن كژی عین استقامت او یعنی استقامت سایه دان چه راستی ابرو در كژی اوست.
مصرع:
از كژي راستي كمان آيد.
یعنی همچنان كه راستی هر یك از كمان و ابرو در كژی اوست زیرا كه راستی ایشان عبارت از آن هیأتی است كه میباید بر آن باشند تا ابرو و كمان باشند و شكّ نیست كه آن معنی در كژی ایشان راست میآید همچنین استقامت و راستی حقیقت و بودن آن بر طریق مستقیم آن است كه میباید كه ظهور آن در قوابل به حسب اقتضای قابلیت ایشان باشد و هر چه قابلیت ایشان تقاضا كند. بر آن وجه باشد پس اگر چنانچه قابل تقاضای آن كند كه حقیقت در آن اسم "المضلّ" ظاهر شود ظهور وی بر طریق استقامت خواهد بود كه اگر به فرض مستقیم نخواهد بود پس ظهور اسم "المضلّ" مثلاً در مظهر خود بر طریق استقامت است و كژی كه در او متوهّم میشود به قیاس وی به مظهر اسم الهادی آن كژی عین راستی اوست چون سایه كج بر زمین معوج.
و الحقیقة كالكرة یعنی حقیت متسمی به جمیع اسماء و ساری در جمیع حقایق و ظاهر در جمیع مظاهر همچون كُره است همچنان كه بر هر جا از كره كه انگشت نهی حاقّ وسط او باشد و نسبت آن به جمیع جوانب متساوی هم چنین نظر به هر اسم از اسماء كه كنی و ظهور آن را در مظاهر آن ملاحظه نمایی بر عین استقامت خواهد بود چنان كه شرح كرده شد هیهات كجا افتادم یعنی بحث درسایه بود از آن دور افتادم.
بدان كه آفتاب محبّت و ظاهراً كه مراد به محبّت همان معنی است كه به عشق خواسته از مشرق غیب بتافت و به صورت محبوبی و محبّی بر آمد. محبوب یعنی واجب تعالی سرا پردۀ سایۀ خود كه وجود عام منبسط است به صحرای ظهور كه عالم امكان است كشید آنگاه محبّ را یعنی ممكن راگفت آخر نظری به سایۀ من نكنی اَلَم تَرَ اِلَی رَبِّك كَیفَ مَدَّ الظِّلّ أی الظّلّ الممتدّ علی اعیان الممكنات و هو الوجود المضاف.
در امتداد او مرا نبینی.
مصرع:
كز خانه به كدخداي ماند همه چيز.
قُل كُلُّ یعمَلُ عَلی شاكِلَتِهِ یعنی كار هر فاعل بر طریقۀ وی است. اسماء و اوصاف فاعل در فعل وی ظاهر است و احكام و آثار مؤثر در اثر وی متبیّن مثل شخص و سایه وی.
اعتبار نكنی كه اگر حركت شخص نباشد سایه متحرك نشود پس حركت سایه تابع حركت شخص باشد همچنین حركات و سكناتِ ممكن بلكه همه صفات او بلكه ذات او در وجود و توابع وجود تابع وجود حقّ است سبحانه.
«و لو شاء لجعله ساكناً» یعنی اگر خدای تعالی خواهد آن سایه را ساكن گرداند به آنكه در ذی ظلّ بالقوّه بماند و از قوّت به فعل نیاید. و از این قبیل است حركت ممكن از عدم به وجود و از علم به عین تابع تجلّی وجودی حقّ است سبحانه كه حركتی است معقوله اگر چنانچه آن حركت معقوله واقع نشدی ممكن همچنان بر عدمیت خود ساكن بودی و از مرتبۀ علم به عین جنبش ننمودی. و اگر خود بعد از امتداد سایۀ ما بر اعیان ممكنات آفتاب احدیت ما بیپرده اسماء و صفات از مطلع عزّت یعنی قهر احدیت مر كثرت را بتابد از سایه خود كه بیكثرت شخص و نور و محلی كه سایه بر آن امتداد یابد نمیتواند بود اثر نماند چه هر سایهای كه همسایه آفتاب شود آفتابش به حكم «قَبَضْناهُ اِلَینا» در برگیرد و از وی هیچ اثر باقی نگذارد.
بیت
عجب كاری است هر جا آفتاب بتابد بی آن كه شخص میان آفتاب و آنجا حایل گردد سایه نماند و سایه را بیآفتاب كه پرتو وی در مرتبۀ ثانیه بر محلی افتد كه میان وی و آفتاب حایلی باشد خود وجود نبود هر چیز را ذاتی است كه همه احكام و اوصاف وی مضاف به آن ذات است و ذات سایۀ شخص كه حركات و سكنات سایه مستند به شخص است و ظاهر است كه این حكم كه ذات سایۀ شخص است در مثال بر سبیل تجوّز و توسّع صحیح است اما در ممثّل له بر سبیل حقیقت است زیرا كه بنده و همه صفات وی قائم و مستند به ذات حقّ است و چون ذات سایۀ شخص باشد لاجرم حركت سایه به حركت شخص باشد.
نظم
شیخ الاسلام ابواسماعیل عبداللّه الأنصاری الهِروی قدّس اللّه سرّه گفت هر گاه مخلوقی كه آن ممكن لذاته است به نامخلوقی كه واجب لذاته است قائم گردد و این قیام را به طریق ذوق و وجدان دریابد. زیرا كه جمیع مخلوقات قائم به حقّند و حقّ تعالی قیوم همه است بلاتفاوت امّا تحقّق به این معنی به ذوق و وجدان مشروط است به صفای حقیقت عارف از احكام قیود و غیریت موهوم و غلبۀ حكم حقیقت مطلق بر قوای معنوی و حسّی او. آن مخلوق كه حادث است در آن نا مخلوق كه وجود قدیم است "متلاشی شود و محو گردد" و حقیقت وی از كدورات خلقیت صافی شود.
نظم
و چون حقیقت یعنی حقیقت بنده از امور مذكوره صافی گردد بداند كه منی بر وی عاریت بود و مِن بعد اگر از وی منی واقع شود در حقیقت بر حقّ واقع خواهد بود نه بر وی. منی چیست گفتن من و تو یعنی آن تمیز و تعین كه به آن متكلّم از مخاطب ممتاز است یعنی تعینات خلقیه. و این وقتی است كه از من و تو هر دو مراد خلق باشد و اگر مراد از من خلق باشد واز تو حقّ سبحانه معنی بر آن باشد كه "منی" تعینی است كه متعین را از غیر متعین ممتاز میگرداند.
اگر تویی به حقیقت پس حقّ كو و اگر حقّ است حقّ یكی بود نه دو زیرا كه وجود یكی بیش نیست. اگر آن حقّ است خلق نیست و اگر خلق است حقّ نیست بیت۱ من و تو كرد آدمی را دو این مصراع ظاهر در آنست كه مراد به من و تو تعینان خلقیه باشد بی من و تو تویی من و من تو.
- من و تو كرد آدمي را دوبي من و تو، من و من تو. ↑