و أیضاً منها - حقیقت وجود را - من حیثت هو - بیملاحظۀ نسب و اعتبارات اگر چه نسبت تجرّد از همه مظاهر باشد وجود مطلق و ذات بحت و هستی صرف و غیب هویت احدیت مطلقه و احدیت ذاتیه گویند و از این حیثیت مرتبۀ وی از آن بلندتر است كه متعلق علم و كشف و شهود تواند شد. نه به دست علم و دانش دامن ادارك او توان گرفت و نه به دیده كشف و شهود پرتو جمال او توان دید امّا وی را مراتب تنزّلات است - علماً و عيناً - كه به اعتبار آن، متعلق ادراك و كشف و شهود ميگردد و اول مراتب تنزلات وی - علماً- تنزّل وی است به شأنی كلّی جامع مر جمیع شئون الهیه و كونیۀ ازلیۀ ابدیه را به آن طریقه كه خود را به این شأن كلی جامع بداند و صورت علمیۀ متلبّس به آن مر او را حاصل شود. امّا بر وجه كلّی جملی بیامتیاز شئون از یكدیگر و وی را به اعتبار تقید و تلبّس به این شأن كلّی و یا صورت معلولیت حقیقت محمّدی گویند و اگر با آن ملاحظۀ انتفاء اعتبارت كنند احدیت گویند و اگر ملاحظۀ اثبات اعتبارت كنند واحدیت گویند و به اعتبار صلاحیت وی مر اعتبارین را كه همان حقیقت محمّدی است وحدت و برزخیت اولی گویند زیرا كه وی برزخی است جامع بین الأحدیة و الواحدیة و امتیاز میان این اعتبارات در مرتبۀ علم است و گر نه ظاهر وجود كه ذات است در مرتبۀ خود همچنان بر صراحت اطلاق خود است و هیچ تعینی و تعدّدی به وی راه نیافته است و بعد از آن تنزّل وی است به تفاصیل این شأن كلّی و این را تعین ثانی گویند به آن طریقه كه خود را به همۀ شئونات الهیه و كونیۀ ازلیۀ ابدیه كه در آن شأن كلّی اندراج داشتند به تفصیل بداند یكی بعد از دیگری به آن معنی كه چون عقل ملاحظۀ آنها كند حكم كند به تقدّم ذاتی بعضی بر بعضی و انتشاء بعضی از بعضی نه آنكه به حسب زمان علم به بعضی مقدم باشد بر علم به بعضی دیگر زیرا كه علم حقّ سبحانه به همه اشیاء متعلّق است ازلاً و ابداً بیشایبه حدوث و تجدّد مثلا چون ذات متعلّق شده است به آن شأن كلّی جامع كه فوق آن مرتبۀ لا تعین است و این صورت علمیه حقیقت قلم اعلی است از آن تعقّل منتشی شده است تعقّل ذات به شأنی دیگر كه آن حقیقت لوح محفوظ است و سرّ در این آن است كه ذات مع الصادر الأوّل علّت تامّۀ آن موجودی است كه در مرتبۀ ثانیه ظاهر میشود و علم به علّت تامّه مستلزم علم به معلول و همچنین ذات مع الصادر الأوّل و الثانی علّت تامّۀ امری ثالث است پس علم به آنها مستلزم علم به وی باشد و هكذا الی مالانهایةَ له.