قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ هجدهم — در بيان سبب حركت عاشق و طلب او و تحقّق آن حركت و ترقّي او ابدالآبدين

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

عاشق با بود در مرتبۀ علم و نابود در مرتبۀ عین آرمیده بود. هنوز روی معشوق ندیده بود چنان دیدنی كه بعد از وجود در عین باشد چه در آن مرتبۀ نیز سمعی و بصری مناسب آن مرتبه اثبات می‌كنند چنان كه گذشت كه نغمۀ قول "كن" او را از خواب عدم برانگیخت از سماع آن نغمه او را وجدی كه عبارت از حصول حالی است كه پیش‌تر نبوده باشد حاصل شد و آن حال قبول وی است مر آن امر را و جنبش وی از عدم به وجود و از آن وجد وجودی یافت در عین.

ذوق آن نغمه در سرش افتاد در حال گفت.

بیت

عشق شوری در نهاد ما نهادجان ما را در كف غوغا نها

وَ الاُذُنُ یعشِقُ قَبلَ العینِ اِحیاناً یعنی گاه باشد كه گوش به واسطه شنیدن اوصاف و احوال معشوق سبب عشق گردد پیش از آن كه چشم دیدار وی بیند. و می‌تواند بود كه معنی آن باشد كه گوش به واسطۀ شنیدن آواز و گفتار معشوق پیش از آن كه دیدار وی بیند سبب عشق می‌گردد و معنی اخیر به سیاق كلام مناسب‌تر می‌نماید.
عشق مستولی گشت ظاهر و باطن عاشق را به ترانۀ "انّ المحبّ لِمَن یهواه زوّار" یعنی عاشق سر گشته دایم گرد كوی محبوب گردد و خاك مشك بوی او را بوید.

بیت

طواف حاجیان در كعبه باشدطواف عاشقان در كوی جانان

به رقص و حركت در آورد باطن را همیشه و ظاهر را در بعضی اوقات. رقص ظاهر رقص معهود است یا اعمال ظاهرۀ مترتّبه بر استیلای عشق و رقص باطن تقلّب و تحوّل وی در احوال و مقامات باطنی.
تا ابد الآبدین نه آن نعمه منقضی شود و نه آن رقص منقرض. چه مطلوب كه حضرت حقّ است به اعتبار شئونات و تجلّیات جزئیه نامتناهی است. این‌جا زمزمۀ عاشق همه این بود كه

بیت

تا چشم بر گشادم نور رخ تو دیدمتا گوش باز كردم آواز تو شنیدم

پس عاشق دایم در رقص و حركت معنوی است و اگر چه در بعضی اوقات ظاهر ساكن نماید« و تَرَی الجِبالَ تَحسَبُها جامِدةً و هِی تَمُرُّ مَرَّ السَّحابُ».

نظم

مزن طعن بی‌دردی ای مدعیگر از جا نجستیم در رقص و درد
به صورت چو كوهیم مانده به جایبه معنی چو ابریم گیتی نورد

خود چگونه ساكن تواند بودكه هر ذرّه‌ای از ذرّات محرّك اوست. چه هر ذرّه كلمه‌ای است از كلمات وجودی و هر كلمه را اسمی است از اسماء الهی كه آن كلمه مظهر اوست وهر اسمی را زبانی است خاصّ در بیان اسرار مسمّی و هر زبانی را قولی دال بر آن اسرار و هر قولی را از محبّ سمعی مناسب آن قول و چون تیز گوش شوی نیك بشنوی قایل و سامع را كه در مرتبۀ فرق دو می‌نماید در مرتبۀ جمع یكی یابی كه السّماعُ طَیرٌ یطِیرُ مِنَ الحَقَّ اِلَی الحَقَّ مصرع مرغی است سماع كز حقّ آمد سوی حقّ.

جنید با شبلی عتاب كرد كه "سرّی كه ما در سردابه‌ها پنهان می‌گفتیم تو بر سر منبر آشكارا كردی شبلی گفت أنّا أقُولُ وَ أنَا أسمَعُ و هَل فِی الدّارین غَیرِی.می‌گوید:

رباعیة

در دایرۀ دور زمان جز من كیستدر سلسله كون و مكان جز من كیست
من محو در او و او در اعیان ساریزان می‌گویم كه در جهان جز من كیست

رباعی

هر بوی كه از مشك و قرنفل شنویاز سایۀ آن زلف چو سنبل شنوی
چون نغمۀ بلبل از پی‌گل شنویهم گل گوید گر چه ز بلبل شنوی.