قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ نوزدهم — در بيان فراخي حوصلۀ عاشق و كمال سعت و تمامي قابليت او و تحقيق معني قلب و بيان وحدت حقيقي

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

عاشق را دلی است منزّه از تعین كه مخیم قباب عزّت است یعنی عزّت وحدت و غلبه وی مر كثرت را و مجتمع بحر غیب كه آن غیب هویت هویت ذات است تا مرتبۀ حسّ و شهادت كه مرتبۀ حسّ است و این دل را همّتی است كه

بیت

اگر به ساغر دریا هزار باده كشدهنوز همّت او بادۀ دگر خواهد

لاجرم سعت او به مثابه‌ای است كه آن‌كه در همۀ عالم بی‌وجود دل انسان كامل در وی نگنجد زیرا كه اگر چه در وی مظاهر متفرقۀ اسمائی هست اما مظهر احدی جمعی كمالی نیست بلكه جملۀ عوالم در قبضۀ وحدت و جمعیت و اطلاق او ناپدید بود زیرا كه متناهی را در جنب نامتناهی هیچ قدری نیست.
سرا پردۀ فردانیت یعنی وحدت حقیقی در ساخت وحدانیت یعنی وحدت مجموعی او زند بارگاه سلطنت و تصرف در همۀ عوالمآن‌جا سازد كار آن جا پردازد. حلّ و عقد، قبض و بسط تلوین و تكوین همه آن جا ظاهر گرداند. فإذا قَبَضَ أخفَی ما أبدیٰ بالبسط و إذا بَسَطَ أعادَ ما أخفیٰ بالقبض و همانا كه این كلمات اشارت به مقام قطبیت و غوثیّت است. زیرا كه هر فیض كه به عالم می‌رسد همه از ممرّ وی می‌رسد وی چون مرآتی است كریّ در مركز عالم نهاده هم مواجه حقّ و هم مواجه خلق. به رویی كه در حقّ دارد فیض می‌گیرد و به رویی كه در خلق دارد فیض می‌رساند.

بیت

بتی كز حسن در عالم نمی‌گنجد عجب دارمكه دایم در دل تنگم خان و مان سازد

بایزید از سعت دایرۀ دل خود چنین خبر داد كه اگر عرش و صد بار صد هزار بار چند عرش و هر چه در اوست در گوشۀ دل عارف نهند عارف از آن خبر نیابد جنید گفت چگونه خبر یابد كه المُحدِثُ إذا قُورن بِالقَدیمِ لَم یبَق لَه أثرٌ یعنی آن‌جا كه آفتاب قدم نور افشاند از سایه هیچ اثر باقی نماند و شكّ نیست كه چنین دل مطرح انوار قدم است لاجرم عرض و مادون عرش نسبت به وی در حكم عدم است.

بایزید چون نظر در چنین دلی كند كه محدث را اثر نبود به بصر حقّ همه قدیم بیند لاجرم به لسان حقّ سبحانی گوید. تمثیل یكی از یخ كه آبی است منجمد. كوزه‌ای ساخت و پر آب كرد شكّ نیست كه آن كوزه به صفت انجماد و صورت كوزگی از آب ممتاز بود اما چون آفتاب بتافت و كوزه به گداختن شتافت كوزه را آب یافت. هم‌چنین چون حقیقت مطلقه به صور تعینات ظاهر شد و مظاهر متكثّره پیدا آمد ناگاه آفتاب احدیت بر دل صاحب دولتی تافتن گرفت و صور تعینات را از نظر شهود وی مضمحل گردانید همه را یكی دید گفت لیس فِی الدّار غیره دیار.

بیت

صیاد همو صید همو دانه هموساقی و حریف و می و پیمانه همو

عجب كاری است و سَعَنِی قَلبُ عبدِی و القَلبُ بینَ إصبعین مِن أصابعِ الرّحمن او در دل و دل در قبضۀ او مگر بر زبان ترجمان این معنی رفته است .

نظم

گر چه در زلف توست جای دلمدر میان دل حزین منی
تا بدانی كه از لطافت خویشهم تو در بند زلف خویشتنی

همه در بند خود بود پروای غیر ندارد زیرا كه غیر نیست جز در خود نگنجد. یگانگی جز در یگانگی قرار نگیرد فردانیت كه وحدت حقیقی حقّ است سبحانه جز در وحدانیت كه وحدت مجموعی دل است آرام نیاید. از این حرف حقیقت دل معلوم توان كرد و آن برزخی است جامع میان حقايق الهی و كیانی و برزخ زاید نیست بر طرفین خود چنان كه از لوازم برزخیت است و كم كسی داند، صاحبدلی خبر داد:

رباعی

گفتم كه كرایی تو بدین زیباییگفتا خود را كه خود منم یكتایی
هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقمهم آینه هم جمال هم بینایی.