قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ بیستم — در بیان تقسیم صفات به وجودی و عدمی و اضافت صفات وجودی به معشوق و صفات عدمی به عاشق و تحقیق معنی فقر و بیان مراتبش و بیان "الفقر سواد الوجه فی الدارین" و ترجیح فقر بر غنا

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

عشق یعنی نسبت محبت كه طالب طرفین و معشوق است سلطنت واستغنا به معشوق داد نه به عاشق مذلّت و افتقار به عاشق نه به معشوق زیرا كه عاشق را از جهت عاشقی ناچار است از شعور به جمال معشوق و میل به آن و طلب وصول به آن و رفع موانع از وصول و استمرار وصول بعد الحصول و دفع قوادح در آن و این هم افتقار است و افتقار مایه مذلّت و امّا معشوق اگر چه در اتصاف به صفت معشوقی محتاج است به عاشق امّا شاید كه وی را شعور به آن نباشد و اگر باشد طالب وجود و بقای آن نباشد. پس وی را من حیث هو معشوق هیچ نوعی حاجتی كه موجب تذلّل باشد نیست و اگر وی را فرضاً شعور به صفت معشوقی باشد و ابقای آن را خواهد و در میل به ابقا مذلّتی كشد از آن حیثیت وی عاشق خواهد بود نه معشوق و آن مذلّت از جهت عاشقی خواهد كشید نه از جهت معشوقی.

و چون این را دانستی كه مذلّت لازم عاشقی است نه معشوقی بدان كهعاشق مذلّت از عزّت عشق یعنی غلبه و استیلای وی كشد نه از عزّت معشوق یعنی غلبه و استیلای وی. چه بسیار باشد كه معشوق بنده بود در حدیث قدسی واقع است" یا عبادی اشتقت اِلَیكُم" و شكّ نیست كه مملوك را هیچ نوع غلبه و استیلا نیست بر مالك خود.
و علی كلّ حالٍ خواه معشوق مالك بود و خواه مملوك غنا صفت معشوق آمد و فقر صفت عاشق پس عاشق. وقتی كه از ممكنات مقیده باشد و معشوق حقیقت مطلقه كه در جمیع اشیا ظهور دارد و هنوز عاشق به كمال فقر متحقّق نشده باشد فقیری بود كه یحتاجُ اِلی كُلِّ شَیء و لا یحتاجُ اِلیه شَیء او به همه محتاج بود و هیچ چیز بدو محتاج نی یعنی در نظر شهود وی. زیرا كه می‌شاید كه كسی كه به چنین فقری متحقّق شده باشد محجوبان وی را محتاج الیه توهّم كند.

اما آن كه او به هم محتاج بود جهت آن بود كه نظر محققّ بر حقیقت اشیاء آید و هو الوجود الحقّ سبحانّه امّا در پس پردۀ اشیاء و همه اشیاء را مظاهر آن بیند پس در هر چه نظر كند رخ او بیند لاجرم بر همۀ اشیاء محتاج بود كه " الفقرُ احتیاجٌ ذاتی مِن غیرِ تَعُینِ حاجةٍ" و معنی احتیاج ذاتی آن است كه وصف ذات فقیر بود بی‌انضمام امری دیگر به وی و معنی عدم تعین حاجت آن است كه چون قبلۀ طلب وی حقیقت مطلقه است و آن را به هیچ خصوصیتی از خصوصیات تعینات اختصاصی نی پس نسبت همه به آن فقیر برابر بود پس به همه از جهت ظهور آن حقیقت محتاج بود و خصوصیت هیچ تعین را در آن احتیاج مدخلی نبود.

و امّا آن‌كه هیچ چیز از موجودات عینی در نظر شهود وی بدو محتاج نبود سبب آن است كه موجودات را احتیاج به موجود تواند بود و عاشق را در حال تجرید كه قطع علایق ظاهری است و مقام تفرید كه قمع عوایق باطنی است خلعت هستی و توابع آن از صفات و افعال و آثار كه نزد او امانت بود به حكم انّ اللّه یأمرُكُم اَن تُؤَدُّوا الاَماناتِ اِلی اَهلِها به معشوق باز گذاشته است و او به سر خِرقۀ نایافت خود در خارج كه مرتبۀ ثبوت وی است در علم رفته و هو الآن مع اللّه كَهُو فِی الأزل، حال او آمده و از خود جز عین ثابته باز نیافته زیرا كه در ازل جز عین ثابته نبود.

در چنین حال هیچ چیز در نظر شهود او بدو محتاج نتواند بود زیرا كه انجاح مطالب و قضای حاجات موجودات جز از موجود نتواند بود و وی در نظر خود به عدم یعنی عین ثابته خود بازگشته و از خلعت وجود عارضی منخلع شده است و اما چون از وی عین ثابته باقی مانده است به احتیاج موصوف تواند شد زیرا كه عین ثابته به وجود و توابع آن محتاج است.

و در فقر مقامی است كه فقیر چنان كه هیچ چیز در نظر شهود وی به وی محتاج نتواند بود وی نیز به هیچ چیز محتاج نشود چنان‌كه آن فقیر گفت" الفقیرُ لایحتاجُ إِلی اللّه زیرا كه احتیاج صفت موجود باشد علماً أو عیناً و فقیر چون در بحر نیستی غوطه خورد نه در عین وجود دارد و نه در علم ثبوت. زیرا كه حینئذ عین ثابتۀ خود را از جملۀ تجلّیات حقّ داند به صور قابلیات پس وی نیز از جملۀ اسماء حقّ باشد و به فقیر مضاف نگردد لاجرم احتیاجش نماند. زیرا كه احتیاج را لااقل ثبوت در علم می‌باید و آن نیز از این فقیر مرتفع شده است فقرش تمام شد. زیرا كه هیچش نماند تا غایتی كه احتیاج كه سرمایۀ فقر وی همان بود هم نماند.

و إذا تمّ الفقر فهو أی مَن تَمَّ فَقرُه اللّه. زیرا كه الشیءُ إذا جاوزَ حَدَّهُ اِنعَكَسَ ضدّه أی إنقَلَبّ إِلی ضِدِّهِ فَقَولُه "ضده" منصوب علی نزع الخافض أو قوله " انعكسَ " فیه معنی الصیرورة. یعنی چون صفت فقر از حدّ خود در گذرد به ضدّ خود كه غناست منقلب گردد و غنی مطلق حضرت حقّ است سبحانه و تحقیقش آن است كه چون فقیر به كمال فقر متحقّق گردد چون به وجود عینی خود نگرد وجود حقّ را بیند منصبغ به احكام عین ثابتۀ خود و چون به عین ثابته نظر كند هم وجود حقّ را بیند بلكه همه را عین حقّ بیند. پس هر چیز را كه پیش از این توهّم كرده بود اكنون همه را حقّ بیند سبحانه.

و اللّه تعالی در هیچ چیز به هیچ چیز كه به سمت غیریت موصوف باشد محتاج نیست اگر احتیاجی هست بعضی از اسماء راست به بعضی دیگر والاسمُ عینُ المسمّی.

بیت

هیچ باشی چو جفت فردی توهمه باشی چو هیچ گردی تو

یعنی چون جفت فرد باشی و خود را در برابر وی وجود اثبات كنی كه شفع كننده وجود وی باشد هیچ باشی. زیرا كه تو را به خود وجودی نیست و در حقّ نیز فانی نشده‌ای تا وی به جای تو بنشیند اما چون به فنای در وی هیچ گردی وی به جای تو بنشیند. هر چه مضاف به وی باشد به تو مضاف گردد پس آن وقت همه باشی.
پس رتبت فقیری كه لا یحتاجُ الي الله عالي‌تر آمد از منزلت فقيري كه يحتاج الي كل شيء و لا يحتاج إلیه شیءٌ. چه آن كه محتاج است به همه اشیاء مطلوب را پس پرده اشیاء می‌بیند و از هستی وی نیز چیزی باقی مانده است كه ثبوت در علم است كه صفت احتیاج به اشیاء به وی قائم است و آن كه در خلوتخانۀ نابود علماً و عیناً با یافت و نایافت بساخت فهو كما قال اكمل الدّین جنید الفقیرُ لا یفتَقِرُ إِلی نَفسِهِ و لا إِلی ربِّه و در این حال كه فقیر از سر وجود خود بر خاست و با عدم خود بساخت اگر به چشم خود نه به بصر حقّ نظر به جمال دوست كه آینۀ وی است كند عكس ظلمت نابود خودش در نظر آید. خود را بیند به رقع سواد الوجهِ فِی الدّارِین أی فِی دارِ الوجودِ و العدمِ بر روی افكنده نه در سرای وجود یعنی وجود عینی. خود را نوری بیند كه بدان نور سفید روی گردد و نه در سرای عدم یعنی عالم اعیان ثابته ظهوری كه از سیه رویی خلاص یابد. سؤال اگر كسی گویدكه چون به فقیری چنین هیچ چیز مضاف نیست شیخ مصنّف چرا گفت " اگر به چشم خود نظر كند" جواب گوییم كه در نظر شهود آن فقیر هیچ چیز به وی مضاف نیست نه فِی نفسِ الأمر پس می‌تواند بودكه چیزی به وی مضاف باشد اما از نظر شهود وی برخاسته باشد پس ملاحظۀ وی آن اضافت را منافی فقر است نه نفس اضافت كاد الفقرُ اَن یكونَ كُفراً .

بیت

در مذهب ما سواد اعظمآن‌ست كه سواد فقر پوشند

و همانا كه این اشعار به آن است كه قولهؑ " علیكم بالسّواد الاعظم" تحریض بر تحصیل این مقام است به لسان اشارت توانگر غالباً در غایت قُرب به حسب ظاهر به سبب تلبّس وی به مقرّبات بعید بود به حسب معنی زیرا كه سرمایۀ قُرب فناء است و آن با ملك و اضافات جمع نشود الّا نادراً در بعضی كمّل و شیخ مصنّف غالباً برای این گفت. و درویش در غایت بعد به حسب صورت از جهت تلبّس وی به مبعدات قریب زیرا كه موانع مرتفع است و خالی بودن وی از اضافات ممدّ و معاون وی در تحقّق به قُرب.

عربیة

مَتی عَصَفَت ریحُ الولا قَصَفَت أخاغناءٍ و لو بِالفَقرِ هَبَّت لَرّبَّت

یعنی هر گاه كه به جهد باد حقیقت عشق در هم شكند توانگر را به همه اضافات و تعلّقات و اگر آن باد بر درویشی وزد كه از آن اضافات و تعلّقات رسته باشد هر آینه وی را پرورش دهد در آن صفت فقر و به كلّی از خودش بستاند و به مقام یگانگی برساند.

بیت

ز بادی كو كلاه از سر كند دورگیاه آسوده باشد سرو رنجور

دانی چه می‌گوید، می‌گوید اگر توانگری و درویشی قصد عالم عشق كنند مثلا در دست توانگر چراغی بود افروخته و در دست درویش هیزمی نیم سوخته نسیمی كه از آن عالم یعنی عالم عشق بوزد چراغ توانگر را بنشاند و هیزم درویش را برافروزاند پس به چوگان "أنَا عِندَ المُنكَسِرَةِ قُلُوبُهُم" بردند شكستگان از این میدان گوی.