عاشق باید كه بیغرض با معشوق صحبت دارد زیرا كه چون صحبت عاشق با معشوق بنابر غرضی باشد به حقیقت معشوق وی آن غرض بود نه معشوق خواست از میان بردارد و كار به مراد او گذارد چنانكه گفتهاند "إلإ رادهُ تركُ الإ رادةِ " و الّا عاشق مراد خود باشد نه عاشق او و ترك طلب گیرد. شیخ الوالحسن شاذلی گوید در مناجات خود "تلطّفتَ بِی حتّی عَلمتُ أنَّ طَلَبِی لَكَ جهلٌ و لِغیرِكَ كُفرٌ فَأَجِرنی مِنَ الجَهلِ و اعْصِمنِی مِنَ الكُفرِ". چه طلب عاشق سدّ راه اوست او وصول به معشوق همچنان كه معشوق است زیرا كه هر مطلوب كه از پس طلب یافت شود به قدر حوصلۀ طالب باشد و مرتبۀ معشوق از آن برتر است كه حوصلۀ هیچ طالبی گنجایی وی داشته باشد.
فی الجمله ترك طلب و مراد خود گیرد و كار با مراد او گذارد و هر چه در عالم واقع شود چون بر حسب ارادت معشوق است مراد خود انگارد تا آسوده و شادمان بماند.
بیت
و اگر واقع نا مرضی باشد از جهت عدم موافقت با حكم و امر معشوق. زیرا كه مراد اگر موافق امر ایجابی باشد چنانچه موافق امر ایجادی است آن را مرضی گویند و الّا غیر مرضی. پس رضا همان ارادت است لیكن به شرط آنكه ارادت موافق امر ایجابی باشد در دفع و تغییر آن واقع نامرضی چندان كه تواند جهد كند باشد كه واقع بعد از این جهد كردن تغییر آن نامرضی باشد و محبوب آن تغییر را خواسته باشد و اگر عارف كامل نیز داند كه محبوب تغییر آن نخواسته است و واقع آن نامرضی خواهد بود میباید كه در تغییر آن كوشد عبودیة و امتثالاً لامر محبوبه، زیرا كه مقصود كامل امتثال امر است نه تغییر آن.
و اگر محبّ مكاشف بود چنانكه در هر صورتی روی دوست عیان بیند و در همه صور فاعل او را داند باید كه نامرضی اگر چه وجه او بیند و مؤثر در آن او را داند رضا ندهد. چه وجه او یعنی وجه حقّ در نامرضی آنست كه اگر چه آن نامرضی به ارادت وی است امّا موافق امر و حكم وی كه امر ایجابی است نیست پس به آن راضی نیست. قال تعالی "و لا یرضَی لِعِبادِهِ الكُفرِ ". كفر در كافر اگر چه به ارادت و ایجاد اوست اما موافق امر ایجابی نیست. زیرا كه همۀ كافران مأمورند به ایمان پس مرضی نباشد پس میباید كه مرضی بنده نیز نباشد. اگر كسی گوید كه شكّ نیست كه نامرضی مقتضی حقّ است و رضا به قضا واجب گوییم فرق است میان رضا به قضا و رضا به مقتضی میشاید كه رضا به قضا باشد و به مقتضی نه.
محبّی كه از مقام " كنتُ سمعَه و بصرَه " حقّ را به حقّ بیند و عالم را همه صور تجلّیات حقّ بیند بر منكرات انكار كند به حق نه به خود. زیرا كه حقّ وی را به آن انكار فرموده است و اگر نه همه در نظر وی معروف است و بر حقّ. زیرا كه فاعل آن منكر در نظر شهود وی یكی از مظاهر حقّ است و برای حقّ نه برای حظّ نفس خود و حجّتش در این انكار قائم بود چه در هر چه شرعاً حرام است جمال حقّ نبیند بلكه جلال و قهر وی بیند لاجرم از ان اجتناب نماید بلكه در آن طبعاً رغبتش نبود. زیرا كه اجتناب از مظاهر قهر و سخط طبع وی شده است.
اینجا شبهای زحمت میدهد كه چون او یعنی محبّ مكاشف محكوم تجلّی است و تجلّی همه اشیاء را خواه مظاهر جمالی باشند و خوه جلالی، شامل است تجلّی را وقتی كه در امری نامرضی باشد از نظر خود چون دفع توان كرد به آن معنی كه بر آن نامرضی كه تجلّی در آن واقع شده است انكار آرد و در تعبیر آن كوشد گوییم تجلّی كه كمال ظهور و وضوح حقّ است بر متجلّی له به جهت تصفیۀ محل دو گونه است، تجلّی ذات كه انكشاف ذات است بیملاحظۀ اسماء و صفات و تجلّی اسماء و صفات كه انكشاف ذات است متلبّس به اسماء و صفات.
تجلّی ذات را لقوّته و استیلائه علی المتجلّی له دفع نتوان كرد و از احكام آن اعراض نتوان نمود.امّا در تجلّی اسماء و صفات چون قوّت تجلّی نه در آن مرتبه است كه متجلّی له را قوّت تمیز و تصرّف بماند تجلّی قهری را از تجلّی لطفی جدا توان ساخت و آن را به تجلّی لطفی دفع توان كرد در هر چه نامشروع است نشان قهر و جلال بیند و در هر چه مرضی بود نشان لطف و جمال یابد. از مظاهر قهر بگریزد و در ظاهر لطف آویزد و از اسم و صفتی كه بر مظاهر قهر حاكم است پناه گیرد به اسم و صفتی كه بر مظاهر لطف حاكم است. پس اینجا یعنی در تجلّیات صفات گوید "أعوذُ بِرضاك مِن سَخَطِك" معّوذ به رضا را دارد و معّوذ منه سخط را و تجلّی ذاتی گوید "اَعوذ بِك مِنكَ" معوّذ به و معوذ منه یكی را بیند.
بیت