قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ بيست و دوم — در بيان سرّ تكليف عاشق سالك به اشتغال وي به صور افعال و اعمال از مجاهدات صوري و معنوي و احتجاب وي به آن‌ها، از شهود عين جمع كه بُعدي كه مراد محبوب است عبارت از آن است و در تحقيق معني قُرب در عين بُعد كه مترتّب بر آن تكليف است

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

در بيان سرّ تكليف عاشق سالك به اشتغال وي به صور افعال و اعمال از مجاهدات صوري و معنوي و احتجاب وي به آن‌ها، از شهود عين جمع كه بُعدي كه مراد محبوب است عبارت از آن است و در تحقيق معني قُرب در عين بُعد كه مترتّب بر آن تكليف است

شرط عاشق آن است كه هر چه دوست دوست دارد یعنی مرضی وی بود او نیز دوست دارد و مرضی وی بود اگر همه بدو فراق بود یعنی بُعد و فراق عاشق از شهود عین جمع و استهلاك در ان به اشتغال به صور عبادات و طاعات. و غالباً محبوب بُعد و فراق محبّ خواهد و غالباً برای آن گفت تا مغلوبان و مجذوبان مستهلك در عین جمع بیرون روند كه ایشان در این حكم داخل نیستند تا از جفای او یعنی از جفای محبوب و حجابیت وی مر شهود حقیقت مطلقه عشق را در پناه عشق و شهود او بوحدته و اطلاقه گریزد تا چنان‌چه افنای وی كرده است بالكیة ذاتاً و صفةً حتّی عن نظرِه و التفاتِه اِلی نفسِه، هم‌چنین وی را فانی گرداند از نظر و التفات به معشوق بل عن العشقِ ایضاً و هی الّتی تسمّی الحیرةُ العُظمی المضافة الی اكابرِ الاَكابرِ.

النّارُ سوطٌ یسوقُ إهلَ اللّهِ إلی اللّهِ اشارت به چنین چیزی تواند بود. یعنی بُعد و فراق از مرتبۀ شهود حقیقت مطلقه به ارتكاب فرایض و نوافل عبادت تا وسیلۀ آن شود تازیانه‌ای است كه مستأهلان تحقّق به آن شهود را می‌راند و می‌رساند. پس چون بُعد و فراق مستتبع چنین قُرب و وصالی است محبّ را بعد دوست باید داشت و تن به فراق در داد، باشد تا به چنین قُرب و وصالی برسد و معنی این، آن است كه أریدُ وصالَه ۱ أی بِاسْتِهلاكی فِی شُهُودِ الجَمعِ و یریدُ هجری بِرَدَّی إِلی وادی الفرق فَأَتْرُك ما أرید لِما یریدُ لأصلِ بِذلكَ التركِ إلی جَمعِ الجَمعّ.اما فراق را بعینه دوست ندارد یعنی صور عبادات را كه سبب بعد وی است از عین جمع بعینه دوست ندارد چون عابدان كه قبلۀ توجه ایشان عبادات و نتایج آن است از لذّات و شهوات بهشت. زیرا كه این همه حجاب است بلكه از آن روی دوست دارد كه محبوب محبوب است زیرا كه از این جهت محبّت آن‌ها عین محبّت محبوب است و كلّ ما یفعلُ المحبوبُ محبوبٌ ، مسكین چه كند جز این كه گوید.

بیت

خواهی به فراق كوش خواهی به وصالمن فارغم از هر دو مرا عشق تو بس

یعنی خواه مرا در وادی فراق‌دار و خوه در بحر جمع. من فارغم از خصوصیت هر یك و به هیچ یك مقید نیستم. مرا شهود وحدت مطلقۀ تو كه نه در صورت فرق از آن خالی‌ام و نه در صورت جمع از آن عاری بس است.
بلكه باید كه فراق را دوست‌تر از وصال دارد و بُعدش خوش‌تر از قُرب آید چون داند كه دوست آن دوست می‌دارد. خود بُعدش مقرّب‌تر بود از قُرب و هجرش سودمندتر از وصال. زیرا كه در قرّب و وصال به صفت مراد خود است و در بُعد و فراق به صفت مراد محبوب و همانا كه بنابر همین بوده است آنچه از سرّ ارباب ولایت حضرت امیر المؤمنین علی صلوات اللّه علیه منقول است كه "اگر خدای تعالی مرا مخیر گرداند میان مسجد و بهشت من مسجد را اختیار كنم نه بهشت را".

بیت

هجری كه بود مرا محبوباز وصل هزار بار خوش‌تر

عربیة

لانّی فی الوصال عبیدُ نفسیو فی الهجران مولی للموالی
و شغلی بالحبیب بكلّ وجهاحب الی من شغلی بحالی

یعنی بُعدی كه مراد محبوب است پیش من خوش‌تر است از قُربی كه مراد من باشد زیرا كه وقتی كه در قُربی‌ام كه مراد من است بندۀ حقیر ذلیل نفس خودم كه در تحصیل مراد وی ایستادگی می‌نمایم و در بُعدی كه مراد محبوب باشد خواجه‌ام مر خواجگان را. زیرا كه حینئذ بندۀ خواجه‌ام و به تحصیل مراد خواجه قیام می‌نمایم كه همۀ خواجگان بندۀ بندگان وی‌اند و مشغولی من به محبوب من و در بندگی وی ایستادگی نمودن به هر وجه كه باشد دوست‌تر است به من از شغل من به حال نفس و مراد وی دادن و اگر چه این حال بر نفس گران است اما چه توان كرد حكم عشق این است.

بیت

مگس قند و پروانه آتش گزیدهوس دیگر و عاشقی دیگر است

و اگر محبّی باشد كه از مقام "كنتُ سمعَه و بصَره" محبوب صفت او شده باشد و آن خصوصیت تعلّق به صفتی دون صفتی نمی‌دارد و بُعد و محبّت هر دو صفت محبّند پس عین حقّ باشند. پس محبی‌اگر بعد را دوست داشته باشد محبوب را كه به صورت صفت بُعد ظاهر شده به محبوب كه به صورت صفت محبّ بر آمده دوست داشته باشد و ای غایت وصل بود در عین بُعد زیرا كه بُعد از جهت صدق معنی خود مقتضی مفارقت است و از آن جهت كه وی صفت محبّ است و صفات محبّ عین محبوب غایت وصل است.

و هر كس راه این جا نبرد این سخن خالی از خفایی نیست زیرا كه عینیت صفات محبّ با محبوب در صفات وجودی راست است زیرا كه هر چه به وجود متصف است چه در عین و چه در علم و چه از ذوات و چه از صفات از قبیل صور تجلّیات وجود حقّ است امّا در صفات اعتباری نسبی چون قُرب و بُعد مثلاً عینیت مشكل می‌نماید زیرا كه آن صفات را در عین و علم وجود نیست پس چون آن را از قبیل صور تجلّیات وجود حقّ توان داشت. اللّهمّ مگر گویند كه آن صفات اگر چه فی نفسه به وجود متّصف نیستند اما به وجود و ثبوت مر موصوفات خود را متّصفند و فرقی ظاهر است میان این نوع صفات و میان معدوماتی كه نه فِی حدّ ذاته موجودند و نه مر غیر را ثابت.

بدان كه موجب بُعد اوصاف محبّ است كه ما به الامتیاز است میان وی و میان محبوب و اوصاف او عین محبوب به مقتضای "كنتُ سمعَه و بصرَه" كه اشارت به قُرب نوافل است لاجرم می‌گوید "اَغوذ بك منك" یعنی پناه می‌گیریم به تو كه به صورت من بر آمده‌ای و پناه می‌گیریم از تو كه عین اوصاف منی آن اوصافی كه ما به الامتیاز است میان من و تو و موجب بُعد من است از تو پس عایذ و ما یعاذ به و ما یعاذ منه همه تو باشی تا بدانی كه:

بیت

دامنش چون به دست بگرفتمدست او اندر آستین دیدم

چگونه باشد زیرا كه معنی بیت قیاس بر "اعوذ بك منك" آن می‌شود كه در وقت پناه گرفتن به وی چون دامنش را به دست بگرفتم دست او را در آستین خود دیدم و در آستین من جز دست من نبود. پس دست من دست او باشد یا خود دست او در آستین او دیدم كه آن دست من است زیرا كه دست او در آستین دست من است و بر هر تقدیر دامن گیر او دست او باشد پس عایذ و ما یعاذبه وی باشد.

پس بر این قیاس گویی لا احصی ثناء علیك أنت كما اثنیت علی نفسك یعنی ثنا نمی‌گویم بر تو تو هم‌چنانی كه ثنا می‌گویی بر خود در من پس در این ثناء من چون زبانم تو را و تو به من ثنا گویی بر خود پس ستاینده و ستوده شده هر دو تو باشی چنان كه در "اعوذُ بك منك" عایذ و ما یعاذبه و منه همه تو بودی.

  1. أريد وصالَه و يُريد هجريفَأَترُكُ ما أريد لِما يُريدُ. ↑