بدان كه چون كسی چشم پوشاند علم وی به وجود آتش به دلالت حرارت بر وی علم الیقین است و چون بگشاید و آتش را معاینه بیند عین الیقین است و چون در آتش افتد و ناچیز شود و صفات آتش از وی ظاهر شود چون احراق و اشراق حقّ الیقین باشد.
محبّ هر چند به دلالت آیات و آثار به علم الیقین وجود دوست و كمال وی میدانست خواست كه بیوساطت آنهابه عین الیقین جمال دوست بیند. عمری در این طلب به موجب" سَنُرِیهِم آیاتَنا فِی الافاقِ" سرگشته میگشت تا كه به موجب "و فی اَنفُسِهِم" به سمع سر او ندا آمد.
بیت
چون به عین الیقین در خود نظر كرد خود را به اعتبار تعینی كه ما به الامتیاز وی بود از ما عدای وی كم یافت آنگاه كه حجاب تعین مرتفع شد دوست را باز یافت و به عین الیقین مشاهده كرد چون نیك نظر كرد خود عین او بود زیرا كه مانع از آن كه خود را عین او بیند تعین او بود و آن مرتفع شده بود. پس به حقّ الیقین متحقّق شد و گفت
بیت اوّل اشارت به مشاهدۀ آیات آفاقی است و آن مفید علم الیقین است و بیت ثانی اشارت به عین الیقین و حق الیقین زیرا كه دیدن به وی دلالت بر آن میكند كه اولاً وی مشهود بود چون نور كه چون چیزی را به وی بینند اوّل وی مشهود شود و این عین الیقین است و چون این مشاهده مفضی به آن شود كه خود را وی بیند آن حق الیقین باشد.
این دیده كه به وی دوست را معاینه بیند هر دیده وری را حاصل است اما آن است كه از شدّت ظهور نمیدانند كه چه میبینند. چون نور وقتی كه به وی اشكال و الوان بینند اولاً وی دیده شود اما از وی غافل باشند تا غایتی كه بعضی از ارباب نظر انكار وجود وی كردهاند و گفتهاند كه غیر از الوان و اشكال امری دیگر نیست كه مرئی شود.
در ذرّه یعنی مورچه كه از خانه به صحرا شود به ضرورت آفتاب را بیند اما نداند كه چه میبیند عجب كاری همه به عین الیقین جمال دوست میبینند چه در حقیقت جز احدیت مجرّد نیست اما نمیدانند كه چه میبینند یعنی ایشان را ادراك بسیط حاصل است و ادراك مركّب كه ادراكِ ادراك است مفقود. لاجرم لذّت نمییابند لذّت آن یابد كه حجاب تعین وی از نظر بصیرتش برخیزد و به حقّ الیقین بداندكه چه میبیند حقّ را میبیند در خلق و به هر چه میبیند برای آن كه تا چنانچه خود را به تفاصیل شئون و صفات و اسماء در مرتبۀ جمع و اجمال میدانست در مرتبۀ فرق و تفصیل نیز بیند. قوله تعالی "و لكن لِیطمَئِنَّ قَلبِی" كه بر سبیل حكایت از ابراهیمؑ واقع شده است مگر اشارت به چنین یقینی یعنی حقّ الیقین بود اطمینان قلب و سكون نفس جز به حقّ الیقین حاصل نیاید. زیرا كه صاحب علم الیقین طالب آن است كه معلوم وی مشهود وی گردد. پس بر آن علم اطمینان و قرار ندارد و صاحب عین الیقین طالب آن است كه در مشهود خود فانی شود و تعین وی مرتفع گردد و خود را عین وی داند و بیند پس به آن مشاهده اطمینان ندارد. اما وقتی كه تعین وی مرتفع شد و مشهود وی به جای وی بنشست و به حقّ الیقین متحقّق گشت اطمینان حاصل آمد و مرتبۀ دیگر نماند در دانش كه طالب آن باشد.
از سهل بن عبد اللّه تستری پرسیدند كه ما الیقینُ گفت الیقینُ هو اللّهُ یعنی نهایت یقین كه حقّ الیقین است آن است كه همه حقّ بینی بلكه همه را حقّ بینی .مصراع "خود را چو همه هستی مطلق بین".
تو نیز "و اعْبُد رَبَّك حتّی یأتِیك الیقینُ " أی اللّه بِتجلّیهِ علیك و افنائك فیه.
بیت
به ترك خود بگویی یعنی رفع تعین خود كنی و تو او شوی زیرا كه امتیاز تو از وی جز به آن تعین نیست چون آن مرتفع شد تویی و اویی یكی گشت.