قرآن کریمبه زبان فارسی

لمعۀ بیست و ششم — در بیان كیفیت مراقبۀ محبّ مر محبوب را و بیان احتیاج هر یك به آن دیگری از حیثیت محبیت و محبوبیت

اشعة اللمعات — نورالدین عبدالرحمن جامی

محبّ چون خواهد كه مراقب محبوب باشد چارۀ او آن بود كه محبوب را به هر چشمی خواه بصر و خواه بصیرت مراقب باشد و به هر نظری كه به هر چشمی باشد ناظر. چه او را یعنی محبوب رادر هر عالمی از عوالم حسّ و مثال او ارواح و معانی صورتی است مناسب آن عالم و در هر صورت وجهی یعنی اسمی از اسماء كه مقصود از وجود ان صورت ظهور ان وجه است. در همۀ اشیاء ظهور او را مراقب باشد و ظاهر همه او را بیند چه ظاهر همه اشیاء اوست زیرا كه ظاهر اشیاء نیست الا ظاهر وجود منصبغ به احكام باطن وجودكه اعیان ثابته است.

چنان كه باطن و حقیقت اشیاء اوست زیرا كه باطن و حقیقت اشیاء نیست الا اعیان ثابته كه ظل و صورت شئونات ذاتیه است كه آن شئونات در مرتبۀ غیب هویت عین هویت است "و هو الظاهر و الباطن". هیچ چیز نبیند به هیچ چشمی و هیچ نظری كه او را یعنی حقّ را سبحانه پیش از آن چیز وقتی كه از مؤثر به اثر رودیا پس از آن چیز وقتی كه از اثر به مؤثر رود یا در آن به حكم "و فی اَنفُسِكُم اَفلا تُبصرون" یا با آن به حكم "و هو معكم اَینَما كُنتُم" نبیند. محبّ این‌جا بیش در خلوت نتواند نشست عزلت نتواند گزید چه عزلت و خلوت از اغیار بود و وی محبوب را عین اشیاء بیند بلكه نفی خواطر نتواند كرد زیرا كه خواطر نیز از صور تجلّیات وی است در باطن محبّ. مقامی بر مقامی بر نگزیند از هیچ چیز عزلت نتواند كرد چه غایت عزلت آن بودكه در خلوتخانۀ نابود خود نشیند و از جملۀ اسماء و صفات حقّ زیرا كه وی مراقب ذات و متوجه آن و از اسماء و صفات خلق كه تعینات و توابع آن است عزلت گزیند زیرا كه این همه از مراقبۀ ذات كه قبلۀ توجه وی آن است مانعند اگر چه از ملاحظۀ اسماء مانع نیستند و لیكن پس از آن كه ناظری او خواری منظری دوست آمد و دانست كه مرتبۀ معشوقی را به عاشقی او تعلّق گونه‌ای هست زیرا كه به ازاء هر صفتی كه معشوق راست صفتی دیگر است مر عاشق را كه تحقّق آن صفت معشوقی بدون آن نمی‌تواند بود چون ناز و نیاز و تعزز و تذلل و غیر این‌هاعزلت از صفات خود و خلق چگونه كند ودر خلوتخانۀ نابود خود چون نشیند الرُّبوبِیةُ لِغیرِ العُبُودِیةِ محالٌ یعنی صفات ربوبیت بی‌مقابلات خود از صفات عبودیت مُحال است.
عاشق این‌جا هم به حسابی در می‌آید چه اگر عاشق كرشمۀ معشوقی را قابل نیابد معشوق از كرشمۀ معشوقی تهی ماند زیرا كه "إِنّ لِلرُّبُوبِیةِ سِرّاً لَو ظَهَرَ لَبَطَلَتِ الرُّبُوبِیةُ. شیخ در فصوص می‌فرماید كه قال سهل "إن للرّبوبیةِ سرّاً و هو أنت یخاطب كلّ عین لو ظهر لبطلت الرّبوبیة" و در فتوحات گفته است " ظَهَرَ هیهنا بِمعنَی زالَ ". پس حاصل معنی آن می‌شود كه ربوبیت را سرّی است كه آن عین توست كه اگر آن سرّ زایل شود ربوبیت باطل گردد و نماند زیرا كه ربوبیت نسبتی است میان ربّ كه حقّ است سبحانه و میان مربوب كه تویی و نسبت را بی‌هیچ یك از منتسبین وجود نمی‌تواند بود پس وقتی كه تو يكی از این منتسبینی باطل شوی و نمانی نسبت ربوبیت نیز باطل شود و نماند.

هر چند معشوق را حسن و ملاحت به كمال است و از روی كمال هیچ در نمی‌باید مصراع بت را چه زیان كه بت پرستش نبود لیكن از روی معشوقی نظارۀ عاشقی درباید. حریت این‌جا از جانبَین یعنی عاشق و معشوق و ربّ و مربوب متعذّر می‌نماید چه هر جا كه میان دو چیز نسبت آمد حریت از طرفین رفت زیرا كه هر یك از طرفین به جهت آن نسبت به دیگری محتاج است.

بیت

آزادی و عشق چون نمی‌آید راستبنده شدم و نهادم از یك سو خواست

حریت مطلق در مقام غنای مطلق است كه نفس ذات راست بی‌ملاحظۀ اسماء و صفات و الّا از روی معشوقی هم‌چنان كه نیاز و عجز عاشق را ناز و كرشمۀ معشوق در باید هم‌چنین كرشمه و ناز او را طلب و نیاز عاشق به كار آید این كار بی‌یكدیگر راست نیاید. این‌جا صفات معشوقی با نعوت عاشقی همه این گوید:

عربیة

نحن فی اكمل السّرور و لكنلیس الّا بكم یتمّ السرور

دانی چه گفت و شنید می‌رود، می‌گوید:

بیت

تشریف دست سلطان چوگان بود و لیكنبی‌گوی روز میدان چوگان چه كار دارد

مراد به سلطان حضرت ذات اوست و به چوگان، صفت ربوبیت و معشوقی و مراد به گوی عاشقی. یعنی اگر چه ربوبیت و معشوقی صفت ذات یگانه است كه استغناء صفت اوست به عاشق محتاج است چنان كه دانستی و پوشیده نماند كه این سخن نظر به فیض مقدّس است كه قابل عین بنده است امّا نظر به مجموع فیض مقدّس و اقدس كه قابل و مقبول هر دو راجع به حضرت حقّ است سبحانه آن است كه در این دو بیت می‌گوید

نی غلط گفتم كه این‌جا عاشق و معشوق اوستگر چه ما از عشق او اندر جهان افسانه‌ایم
ما كه‌ایم از ما چه آید تا نپنداری كه ماروی او را آینه یا زلف او را شانه‌ایم