صُحْبة ار رابع. و أَخ: برادر، و اصل او «أَخَو» به دلیل «أَخَوان»؛ و أَخَا الْجَهْلِ: کسی که علاقهٔ او به جهل راسخ است و مثل آن در أب و ابن هم میباشد، مانند أبوالفتح و ابن سَبُع. و اصل إیّاکَ نزد محققان «إیاک بَعِّدْ عنه.» و کَمْ خبری. و إرْداء: هلاک ساختن. و حِکْمة دانستن چیزها چنانچه هستند. و حِین: هنگام. و مُؤاخاة و إخاء: برادری کردن.
میفرماید: صحبت مدار با صاحب جهل و دور کن خود را از او و او را از خود، که بس جاهلی هلاک ساخت حکیمی را در وقتی که برادری کرد با او. «شارح»
٭٭٭
وَلِلْقَلْبِ عَلَی الْقَلْبِ دَلِیلٌ حِیتَ یَلْقاهُ
قِسْتُ الشّیءَ بالشّیءِ و علَی الشّیءِ قَیْساً و قِیاساً: قدَّرتُه علیٰ مِثالِه، والمِقدار مِقْیاس. و ما زاید. و مُماشاة: با کسی رفتن. و قال الرّاغبُ: «الشَّیْءُ هو الّذی یصحُّ أن یُعلَمَ و یُخبَرَ عنه و یقعُ علی الموجودِ والمعدومِ و خصَّصه بعضُهم بالموجود، و أصلُه مصدرُ شاءَ، وإذا وُصِفَ اللّهُ تعالیٰ به، فمنعناه شاءٍ، و إذا وُصِفَ به غیرُه، فمعناه مَشِیءٌ.» و شِبْه: مانند، و أَشْباه: جمع او. و قَلْب: گوشت صنوبری شکل که در پهلوی چپ است و جوف ایسر او منبع روح حیوانی است، یا نفس ناطقه که انسان به حقیقت اوست: «إِنَّ فِي ذَلِكَ لَذِكْرَى لِمَن كَانَ لَهُ قَلْبٌ»۱
و مراد اینجا ثانی است. واللِقاء: مقابلةُ الشّیءِ و مصادفتُه معاً و قد یُعَبَّـرُ به عن کلِّ واحدٍ منهما و یقالُ ذلک الإدراکِ بالبصرِ و بالبصیرة.
میفرماید: قیاس کرده میشود مرد به مرد، چون همراه شود او را. و مر چیز را از چیز دگر مقیاسها و مانندهاست که به آن استدلال توان کرد. و مر دل را بر دل دگر دلیل است، در وقتی که در مییابد. او را. «شارح»
- - ق: ۳۷. ↑