قرآن کریمبه زبان فارسی

حرف الألف — نفی نسب طینی و اثبات حسب دینی

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
النّاس مِنْ جِهَةِ التِّمثالِ أَکْفاءُأَبُـوهُمُ آدَمُ وَالأُمُّ حَـوّاءُ

مفهوم تعریف اشارت است بتعیُّن و تمیُّز معنی در ذهن سامع، و حرف تعریف که نزد سیبویه لام و نزد مُبَرَّد همزه و نزد خلیل مجموع همزه و لام است اشارت به حقیقت است یا به اطلاق یا در ضمن جمیع افراد یا بعضی معین یا غیر معین، و اول را «لام حقیقت و طبیعت» گویند و ثانی را «لام استغراق» و ثالث را «لام عهد خارجی» و رابع را «لام عهد ذهنی». و ناس: مردم و اصل او «أُناس» به دلیل «إنسان»، و همزه برای تخفیف محذوف شده، و صاحب کشاف گوید: «حذفُها مع لام التعریفِ کاللّازم، لا یکادُ یقالُ الأناس.» و بعضی توهم کرده‌اند که «ناس» بر قدر مشترک میان انس و جنَ هم مقول می‌شود، به دلیل کریمهٔ «فِي صُدُورِ النَّاسِ ٭ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ»۱ و این نزد صاحب کشاف مردود است؛ چه وجه تسمیهٔ ناس ایناس است، به معنی ابصار، و وجه تسمیهٔ جنّ اجتنان، به معنی استتار؛ و لازم نیست که «مِنْ» در کریمهٔ مذکوره بیان «ناس» باشد، و بر تقدیر تسلیم می‌تواند بود که «ناس» مخفف «ناسی» باشد، مانند «يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ»۲ و بعضی گفته‌اند وجه تسمیهٔ ناس اُنس است و بعضی گفته‌اند نسیان است. و آدَم و حَوّاء اینجا از ناس مستثنیٰ، چنانچه در آيت «اللّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ»۳ «اللّه» از «شیء». و مِنْ برای ابتدا است، و فرق میان «مِنْ» و ابتدا آن است که معنی «مِنْ» مرآت ملاحظهٔ غیر است و معنی ابتدا ملحوظ به لذات بنابراین اول محکوم علیه و محکومٌ به نمی‌تواند بود و ثانی هر دو واقع می‌شود؛ نمی‌بینی که وقت نظر در آئینه، اگر آئینه ملحوظ است بالذات، احکام مثل استدارت و صفا بر او اجرا می‌توان کرد، و اگر آئینه آلت دیدن چیزی است، نمی‌توان. و اصل جِهَة «وجه»، هاء عوض واو شده، مثل عِظة و وعظ. و تِمْثال: پیکر. و کُفْو: مانند، و جمع او: أکْفاء. و أَب: پدر، و اصل او أَبوَ «به فتح باء» به دلیل أبَوان. و هُمُ اینجا مشبع است، برای محافظت وزن، و مثل این در کلام عرب بسیار. و آدَم: در عالم شهادت اول افراد انسان که حضرت باری سبحانَه هیئت او در گِلْ انشا فرمود؛ و حَوّاء: زنی که مصوِّر، تقدَّس و تعالیٰ، صورت او در ضلع ایسر آدم احداث کرد. و در عالم غیب روح کلی دو جانب دارد، یکی به حق به اعتبار اطلاق و آن جنب اَیْمن اوست و یکی به خلق به اعتبار تقید و آن جنب اَیْسر اوست و حوای او نفس کلی که از مراتب تنزل و تقید روح کلی است، پس به این اعتبار توان گفت که از جنب ایسر او مخلوق گشته. و چه مطابق این صورت است آنچه صاحب مفاحص، قدس سره فرموده که مربع سه از مربعات وفقی به منزلهٔ آدم است؛ چه اول آن مربعات است و مجموع اعداد موضوعه در او عدد حروف آدم است، یعنی چهل و پنج و در یک ضلع او اعداد حروف حوّا مرقوم می‌شود. و مشهور میان جمهور آن است که آدم یکی است و امام فخرالدین رازی در تفسیر «وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ»۴ از سورهٔ حِجْر گوید: «بعضی نقل از امام محمد بن علی باقر، علیٰ نبیِّنا و علیهما السّلام، کرده‌اند که پیش از آدم، پدر ما، هزار هزار آدم یا بیشتر بوده.» و این قادح در حدوث عالم نیست و به همه حال سلسلهٔ افراد انسانی منتهی است به شخصی که اول افراد این نوع است. و صاحب کشّاف گوید: «اشتقاق آدم از أُدْمة، یعنی گندم‌گون بودن، و از أدِیمِ زمین؛ یعنی روی او، مانند اشتقاق یعقوب از عقب و ادریس از درس است، و آدم نیست مگر اسم اعجمی.» پس عدم انصراف او به علت عُجْمه و عَلَمیّت باشد، و تنوین او اینجا برای ضرورت شعر. و امام فخرالدین گوید: وجه تسمیهٔ حوّا آن است که او از چیزی حیّ مخلوق شده. و لام الأُمّ عوض ضمیر مضافٌ الیه محذوف، أی أُمُّهم؛ و أُمّ: مادر، و اصل او «أُمَّهة» به دلیل «أمّهات». و مِنْ متعلق به نسبتی که در النّاس أکفْاءُ است یا به أکْفاء، و تقدیم او برای افادهٔ اختصاص، یعنی مماثلهٔ مردم به اعتبار شکل و مقدار است؛ و اگر نظر به معنی می‌کنیم؛ تفاوت بسیار است، یکی می‌گوید: «کنتُ نبیاً و آدمُ بینَ الماءِ والطِّین.» و یکی می‌گوید: «يَا لَيْتَنِي كُنتُ تُرَابًا»۵ و فصل أَبُوهُمُ آدَمُ از النّاسُ أکْفاءُ به سبب کمال اتصال؛ چه ثانی بیان اول واقع شده، چنانچه در کریمهٔ «فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطَانُ قَالَ يَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلَى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْكٍ لَّا يَبْلَى»۶.

می‌فرماید: جمعی که افراد حقیقت انسانند از روی صورت یکسانند؛ چه پدر ایشان آدم و مادر ایشان حوّاست. پس تفاخر به نسب عاری از حسب نه دأب مردم دانا است. «شارح»

انسان که بصورت همه چون یکدگرندباید که بعین مهر درهم نگرند
نام پدر و مادر صوری نبرندکین قوم ز یک مادر و از یک پدرند
وَإِنَّما أُمَّهاتُ النّاسِ أَوْعِيةٌمُستَوْدَعاتٌ وَللْأَحْسابِ آباءُ

إِنَّما: متضمّن معنی ما و إلّا، أی ما أُمَّهاتُ النّاسِ أَوْعِيةٌ. و امام در تفسیر کبیر گوید: «الوِعاء «بکسر الواو»: کلُّ ما إذا وُضِعَ فیه شیءٌ، أحاط به، والأَوْعِیة: جمعُه.» و اَسْتِیداع: چیزی بودیعت به کسی سپردن؛ و مُسْتَوْدَع: اسم مکان. والحَسَب: ما یعدُّه الإنسانُ مِن مفاخرِ آبائِه، و او مأخوذ از حساب است و آباء: جمع أب. و چون آباء نکره است، تقدیر للْأَحْسابِ برو مناسب است، نه واجب؛ چه ابن دَهْان و محقّقان برانند که تخصیص مبتدای نکره لازم نیست، مثل «کوکبٌ انقضَّ السّاعةَ».

می‌فرماید: نیستند مادران مردم، مگر ظرفی چند که محلّ سپردن ودیعت نطفه‌اند، تا بپرورند و باز سپارند؛ و برای احسابند پدران که فضایل و کمالات دارند. «شارح»

در باب نسب اگر کنی عمر تلفباری بپدر که باشدش فضل و شرف
مادر چو صدف باشد و فرزند چو دُرّهرگز نبود عزّت دُرّ بهر صدف

نکته

قضیّهٔ مشهورهٔ «الرَّجُلُ خیرٌ مِن المرأةِ» واسطهٔ شدت انتساب فرزند است به پدر، و اگر نه، در فنّ طبّ مبیّن و مقرّر است که تکوّن فرزند از امتزاج و اختلاط نطفهٔ پدر و مطفهٔ مادر است.

فَإِنْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ أَصْلِهِمْ شَرَفٌيُفـاخِرُونَ بِـهِ فَالطِّينُ وَالْماءُ

فاء عطف برای ترتیب، و قال الشیخُ الرّضیُّ: «قد تفیدُ فاءُ العطفِ فی الجملِ کونَ المذکورِ بعدَها کلاماً مرتّباً فی الذّکرِ علیٰ ما قبلِها، لا أنّ مضمونَه عقیبُ مضمونِ الّتی قبلَها، کقولِهِ تعالیٰ: «ادْخُلُوا أَبْوَابَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا فَبِئْسَ مَثْوَى الْمُتَكَبِّرِينَ»۷.» و إِنْ اگر داخل ماضی هم شود. برای استقبال باشد. و کَوْن: بودن «از اول»، و اگر بالذات ملحوظ شود، تام است، و اگر مرآت ملاحظهٔ غیر باشد، ناقص؛ و اینجا ناقص است. و أَصْل: بیخ و قال الجوهریُّ: الأصلُ الحَسَب؛ و حمل بر اول اَوْلیٰ است به فَالطِّينُ وَالْماءُ و مراد پدر و مادر یا ماده‌ای که افراد انسان از ان متکون شوند. و شَرَف: بزرگواری، قال ابن السِّکِّیت: الشرفُ والمجدُ لا یکونانِ إلّا بالآباءِ. و مُفاخَرة: برابری کردن در فخر با کسی، و قال الجوهریّ: تقولُ: فاخرتُه إذا کنتَ أکرمَ منه أباً و أُمّاً. و طِین: گِل و ماء: آب، و اصل او «مَوَه» «به فتح واو» به دلیل «أمواه»، و همزهٔ او عوض هاء؛ و مراد اینجا نطفه. و تنکیر شَرَف برای تعظیم. و ٱلطِّینُ خبر «أصلُهم» محذوف. و در اکثر نسخ بجای مِنْ «فی»، و مِنْ انسب است، تا لَهُمْ را فایده معتدٌّبه باشد.

می‌فرماید: پس اگر باشد مریشان را از اصلشان شرفی عالی‌شان که به آن مباهات کنند بر زیردستان و درویشان، پس اص ایشان به حقیقت گِل است، چون به آدم نظر کنیم، و آب منی است، چون ملاحظهٔ پدران دگر کنیم؛ یا اصل ایشان گِل است، اگر ملاحظهٔ مادهٔ بعیده کنیم، و آب منی است اگر نظر به مادهٔ قریبه کنیم. «شارح»

ای طبع کجت سرشته با کبر و منیدانسته تمام خلق را دون و دنی
هرجا که رسی لاف اصالت چه زنیچون اصل تو از گِل است یا آب منی

نکته

وجه تعبیر از مادهٔ بدن آدم به «طین» با آنکه مرکبات تامّه از عناصر اربعه متکون می‌شوند، آن است که خاک و آب در این پیکر خجسته منظر غالب است بر هوا و آتش، و از این جهت میل طبیعی او به جهت تحت است.

فتح

قال اللّه تعالیٰ: «خمَّرتُ طینةَ آدمَ بیدیَّ أربعینَ صَباحاً.» و این صورت از قدرت فاعل مختار عجب نیست. ما می‌بینیم که بعضی حیوانات از گِل متکون می‌شوند بی توالد، اگر آدم نیز از این قبیل باشد، ممکن است و انکار این معنی به مجرد آنکه خلاف عادت است، نتوان کرد؛ چه خلاف عادت بسیار واقع می‌شود. این فقیر از جمعی مقبول الرویه شنیده که دیدیم که طفلی در یزد متولد شد و بر طبق «وَيُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ»۸ انواع سخنان می‌گفت و قرآن و اشعار می‌خواند و از احوال خفیّه خبر می‌داد و سری بزرگ داشت و چون دو ساله شد، وفات یافت، و پدرم، علیه الرحمة، او را دیده بود. و دور نیست که حدیث قدسی اشارت باشد به آنچه در کتب طبّیه مسطور است که از قرار نطفه در رحم تا استعداد روح حیوانی چهل روز است به تقریب و از سی روز کمتر و از چهل و پنج روز که عدد آدم است بیشتر نمی‌باشد. و مراد از «یَدَیْن» اسمای متقابله است، مثل ضار و نافع و خافض و رافع، بنابر این حق تعالیٰ به ابلیس بر سبیل تعییر فرمود: «مَا مَنَعَكَ أَن تَسْجُدَ لِمَا خَلَقْتُ بِيَدَيَّ»۹؛ چه ابلیس را جامعیت نیست و اَعْوَر بودن او کنایت از این معنی است.

وَإِنْ أَتَيْتَ بِفَخْرٍ مِنْ ذَوِي نَسَبٍفَإِنَّ نِسْبَتَنا جُودٌ وَعَلْياءُ

إتْیان: آمدن «از ثانی»؛ و باء برای تعدیه، یقال: أتیتُه بکذا و آتیتُه بکذا. و فَخْر: نازیدن «از ثالث». و ذُو: صاحب، و اصل او «ذَویٰ» «مثل عصا»، و ذَوی: جمع او. و نَسَب و نُسْبة «بضم نون و کسر»: خویشی. و جُود: بخشیدن سزاوار بی غرضی «از اول». وٱلعَلْیاء «به فتح العین»: کلُّ مکانٍ مُشرِفٍ.

می‌فرماید: اگر آوری تو فخری از صاحبان نسب ارجمند، پس به درستی که آنچه ما در مقابلهٔ نسب فخر می‌کنیم به آن جود است و مرتبهٔ بلند. «شارح»

ای طبع تو خو کرده بآئین خلافتا چند زنی از نسب عالی لاف
در نفس تو گر فضیلتی هست بگوباقی همه ازقبیل حشوست و گزاف
لا فَضْلَ إِلّا لِأَهْلِ الْعِلْمِ إِنَّهُمُعَلَی الْهُدَیٰ لِمَنِ اسْتَهدیٰ أَدِلّاءُ

فَضْلَ: افزون آمدن «از اول»، و بیشتر استعمال او در چیزهای ستوده است. و عِلْم: دانستن «از رابع»؛ و اهل علم: جمعی که علم جامع ایشان باشد. و هُدیٰ گاه لازم است و مرادف اهتدا، یعنی یافتن راه موصل به مطلوب، و گاه متعدی است؛ و صاحب کشاف و معتزله برانند که هُدای متعدی دلالت موصله به مطلوب است، و این منقوض است به کریمهٔ «وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَيْنَاهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمَى عَلَى الْهُدَى»۱۰، و اشاعره برانند که او دلالت است براه موصل، خواه وصول باشد و خواه نه، و این منقوض است به کریمهٔ «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ»۱۱، و ظاهر آن است که «هُدیٰ» به اشتراک یا به حقیقت و مجاز به هر دو معنی مطلق می‌شود. و مَنْ: کسی، اگر موصوفه است، و آن کس، اگر موصوله است، و مخصوص است به صاحب علم. و اِسْتِهْداء: طلب راه نمودن. و دِلَالة: راه نمودن؛ و دَلِیل: به معنی فاعل، راهنما، و أَدِلّاء: جمع او. و قصر مذکور اِشعار بعلّو قدر علم، تا حدی که سایر فضایل نفسانی در مرتبهٔ او هدف سهام اعتبار نیست. و عَلَی ٱلْهُدیٰ متعلق به محذوفی که خبر اول إنّ است، یعنی إنّهم متمکّنون علَی الهدیٰ. و لام لِمَنْ یا متعلق به هُدیٰ یا به أَدِلَاء که خبر ثانی است، و تقدیم لِمَنِ استَهْدیٰ بر أَدِلَاء بر تقدیر ثانی اشارت به آنکه هدایت علما مخصوص است به جمعی که از روی ادب در مقام طلبند؛ و استعلای مفهوم از عَلَی ٱلْهُدیٰ مبنی بر تمثیل اسقرار اهل علم بر هدیٰ به حال کسی که بر تختی متمکن، یا بر اسبی سوار است. و می‌تواند بود که خبر إنَّ منحصر در أَدِلَاء باشد و عَلَی ٱلْهُدیٰ متعلق به او؛ و در تقدیم اِشعار به آنکه این طایفه دلیل هدایتند، نه ضلالت، و وسیلهٔ حکمتند، نه جهالت. و چون فرمود که افراد انسان یکسانند و مظّنهٔ آن است که سائلی گوید: «هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ»۱۲

می‌فرماید: نیست فضل مگر اهل علم را، به درستی که این طایفه متمکن بر سریر هدایت و دلالتند و در تیره شب ضلالت راهنمایان اهل جهالتند. «شارح»

ارباب علوم دین که درویشانندیا ربّ چه رفیع قدر و عالی شانند
پیوسته بحقّ دلیل دلریشانندمقصود ز هستی جهان ایشانند

فتح

فقها گویند متبادر به فهم از لفظ «أهل العلم» علمای تفسیر و حدیث و فقهند. و قال الغزالیُّ فی الاحیاءِ: «کان اسمُ الفقهِ فی العصرِ الأوّل مطلقاً علیٰ علمِ طریقِ الأخرةِ و معرفةِ دقائقِ آفاتِ النفوسِ و مفسداتِ الأعمالِ و قوَّةِ الإحاطةِ بحقارةِ الدنیا و شدَّةِ التّطلُّع إلیٰ نعیم الأخرةِ و استیلاءِ الخوفِ علی القلبِ، و یدلُّک علیه قولُه تعالیٰ: «لِّيَتَفَقَّهُواْ فِي الدِّينِ وَلِيُنذِرُواْ قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُواْ»۱۳ و ما «یحصلُ» به الإنذارُ والتّخویفُ هو هذا العلمُ و هذا الفقهُ دونَ تفریعاتِ الطَّلاقِ و اللَّعانِ والسَّلَمِ و الإجارةِ، فذلک لا یحصلُ به إندارٌ و تخویفٌ، بل التَّجرُّدُ له الدَّوامِ یُقسی القلبَ و ینزعُ الخشیةَ منه، کما نُشاهدُ من المتجردین له.» و علما که سید اصفیا ایشان را ورثهٔ انبیا گفته محققان و مجتهدانند که حقایق و دقایق اشیا دانند و ایشان نسبت به انبیا وارثان معنویند، و چنانچه صدقه و زکات صوری بر فرزندان صوری آن حضرت حرام است، صدقه و زکات معنوی که تتّبع و تقلید غیر است در مسایل بر فرزندان معنوی آن حضرت حرام. و علما تا به مقام تحقیق نرسند و از عقبهٔ تقلید نگذرند، وارث نباشند.

وَ قِیمَةُ الْمَرْءِ ما قَدْ کانَ یُحْسِنُهُوَالْجاهِلونَ لِأَهْلِ الْعِلْمِ أَعْداءُ

قِیمةُ: بها که فروخته به آن ارزد، به خلاف «ثمن» که مطلق بهاست. و مَرْء: مرد، و واضع حرف اول او را ساکن وضع کرده. و خلاف است که ابتدا به ساکن ممکن است یا نه، و محققان برانند که ممکن است. قال صاحبُ المفتاح فی صرفِه: «دعوَی امتناعِ الابتداءِ بالساکنِ فیما سِویٰ حروفِ المدِّ و اللّینِ ممنوعةٌ، اللّهمّ إلّا إذا حکیتَ عن لسانِک، لکن ذلک غیر مُجدٍ علیک.» وحضرت سید شریف در حواشی کشاف فرموده که چون اسقرا کنی لغت عجم را، بیابی در او ابتدا به ساکن مُدْغَم، و در شرح مواقف گفته که ابتدا به ساکن در لغت خوارزمیان می‌باشد، لیکن دأب عرب آن است که ابتدا به ساکن نکنند، بنابراین هرگاه که مَرْء در اول سخن واقع می‌شود، همزه زیاده می‌کنند، قال الجوهریُّ: «أن جئتَ بألفِ الوصلِ کان، فیه ثلاث لغاتٍ: فتحُ الرّاءِ علیٰ کلِّ حالٍ حکاه الفّراءُ، و ضمُّها علیٰ کلِّ حالٍ و إعرابُها علیٰ وفقِ حرکةِ الآخرُ تقولُ: هذا امرُؤُ، و رأیتُ امرّأً، و مررتُ بامرِیٍٔ، مُعرَباً من مکانَیْن.» و ما: چیزی، اگر موصوفه است، و آن چیز، اگر موصوله است. و کانَ: در امثال این مقام مفید تأکید نسبت. و إحسان: دانستن. و جَهْل و جَهالة: ضدّ علم. و عَدُوّ: دشمن، و أَعداء: جمع او. و در بعضی نسخ بجای مصراع اول «وَ قَدْرُ کُلِّ ٱمْرِیٍٔ ما کانَ یُحْسِنُهُ»؛ و قَدْر: اندازه و بزرگی. و کُلّ: یا افرادی است، به معنی هر، یا مجموعی، به معنی همه، و اینجا افرادی است. و تقدیم لِأَهْلِ الْعِلْمِ بر أَعْداءُ برای افادهٔ اختصاص یعنی جاهلان دشمنان اهل علمند و بس؛ چه جاهل به حکم جنسیّت با جاهل خوش است و صحبت عالم با جاهل چون امتزاج آب و آتش است.

می‌فرماید: قیمت مرد چیزی است که به حقیقت باشد که داند آن را، و جاهلان دشمنانند مر اهل علم و عرفان را.‌ «شارح»

دانا که همیشه علم و حکمت ورزددر چشم کسان بآنچه ورزد ارزد
نادان که حسد از دل او سر برزدپیوسته بکین اهل دانش لرزد

نکته

فرمود که جاهل دشمن عالم است و نگفت عالم و جاهل دشمن همند، بواسطهٔ آنکه عالم حقیقی خدا را فاعل می‌داند و بس، و دشمن را به منزلهٔ آلت تصور می‌کند، پس در دل او عداوت کسی نیست. اگر شخصی تازیانه بر تو زند، تو دشمن تازیانه نمی‌شوی، با وجود آنکه مضرّت ضرب به تازیانه حاصل می‌شود. و عالم کامل که به قصد اقامت اَعلام طریقت و ادامت احکام شریعت ایذای جهال و اهل ضلال کند از محض اشقاق و کمال اخلاق خواهد بود و غرض او تطهیر قلوب ایشان باشد از ذنوب، چنانچه طبیب حاذق شربت تلخ به مریض دهد تا مرض او به صحت مبدل شود. و مولانا عبدالرزاق کاشی در اصطلاحات صوفیه گوید: «عبدُ الرّؤفِ مَن جعله اللّهُ مظهراً لرأفتِه و رحمتِه، فهو أرأفُ خلقِ اللّهِ، إلّا فی الحدودِ الشرعیّةِ فإنّه یری الحدَّ و ما أوجبه علیه من الذّنبِ الّذی جری علیٰ یدِه به حکم اللّهِ و قضائه رحمةً منه علیه، و إن کان ظاهرُه نقمةً، و هذا ممّالا یعرفُه ءلّا خاصّة بالذّوقِ، فإقامةُ الحدِّ علیه ظاهراً عینُ الرّأفةِ به باطناً.

نَقُمْ بِعِلْمٍ وَلا نَبْغِی لَهُ بَدَلاًفَالنّاسُ مَوْتیٰ وَ أَهْلُ الْعِلْمِ أَحْیاءُ

قِیام: برخاستن «از اول»، و مراد محافظت و مراعات، مثل «قَآئِمًا بِالْقِسْطِ»۱۴ و بُغْیَة جُستن «از ثانی» و وَبَدَلُ ٱلشَّیْءِ: غیره، و هو أعمُّ من العوض. و فاء سببی گاه داخل چیزی شود که جزا باشد به حسب معنی، مثل «إن لقیتُه فأکرمهُ»، و گاه داخل چیزی شود که شرط باشد به حسب معنی، مثل «اخْرُجْ مِنْهَا فَإِنَّكَ رَجِيمٌ»۱۵ و اکنون به معنی لام سببی است. و مَیِّت «چون جَیِّد» و مَیْت «چون بّیْت»: مرده، و مَوْتیٰ: جمع. و حَیاة: زیستن «از رابع»؛ و حَیّ: زنده، و أحْیاء: جمع او. و نَقُمْ جواب امر محذوف معلوم به قرینهٔ مقام، أی جیئوا نَقُمْ، مثل کریمهٔ «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَى تِجَارَةٍ تُنجِيكُم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ ٭ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَرَسُولِهِ وَتُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ ٭ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ»۱۶ أی آمنوا و جاهدوا یغفرْ لکم.

می‌فرماید: بیائید تا قیام نمائیم به علم و نجوئیم مر علم را بدلی؛ که مردم مردگانند و اهل علم زندگان، و نسبت علم به نفس ناطقه چون نسبت نفس ناطقه است به بدن. «شارح»

هستند جماعتی بجانان زندهوز دیدن این قوم شود جان زنده
چون آب حیات در ازل نوشیدندمردم همه مرده‌اند و ایشان زنده
  1. - الناس: ۵-۶. ↑
  2. - القمر: ۶. ↑
  3. - الرعد: ۱۶. ↑
  4. - الحِجر: ۲۶. ↑
  5. - النبأ: ۴۰. ↑
  6. - طه: ۱۲۰. ↑
  7. - الزّمر: ۷۲. ↑
  8. - آل عمران: ۴۶. ↑
  9. - ص: ۷۵. ↑
  10. - فصلت: ۱۷. ↑
  11. - القصص: ۵۶. ↑
  12. - الزمر: ۹. ↑
  13. -التوبه: ۱۲۲. ↑
  14. - آل عمران: ۱۸. ↑
  15. - ص: ۷۷. ↑
  16. - الصف: ۱۰-۱۲. ↑