قرآن کریمبه زبان فارسی

فاتحهٔ سابعه: در فضایل و احوال مرتضیٰ بر وفق حدیث و قرآن قدیم

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی

«وَإِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتَابِ لَدَيْنَا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ»

فتح

پدر او ابوطالب بن عبدالمطلب بن هاشم بود و یک دقیقه از دقایق تقویت نبی فرو نمی‌گذاشت و با آن حضرت محبت تمام داشت و از اشعار او فهم می‌شود که تصدیق به نبوت داشته، لیکن از حمیّت تلفظ به کلمهٔ شهادت نمی‌نموده. و تفصیل آن در حرف دال و عین و لام خواهد آمد، إن‌شاء اللّه تعالیٰ. و نظم اوست:

إنّ علیّاً و جعفراّ ثِقَتیعندَ مُلِمِّ الزَّمانِ و الکُرَبِ
و اللّهِ لا أخذلُ النّبیَّ و لایَخذُله مِنْ بَنِیَّ ذو حَسَبِ
لاتخذلا وانْصرا ابنَ عمِّکماأخی لأمّی مِنْ بینِهم و أبی

و مادر علی فاطمه بنت اسد بن هاشم بود. و ابن اثیر گوید: او ایمان به حضرت رسول ﷺ آورد و هجرت به مدینه کرد. و یافعی گوید: آن حضرت او را به قمیص خود تکفین فرمود و خود او را دفن کرد و گفت: «کانت أحسنَ خلقِ اللّهِ صنیعاً إلیَّ بعدَ أبی طاب.» و او مرتضیٰ را «اسد» نام کرد و ابوطالب «علی»، و گفت:

سمَّیتُه بعلیٍّ کَیْ یدومَ لهُعزُّ العلوِّ و خیرُ العزِّ أدْوَمُهُ

و مثل این در شأن حضرت رسالت ﷺ گفته:

أتانی نبیٌّ بعدَ‌ يأسٍ وفَتْرةٍمن‌اللّهِ والأَوْثانُ فی‌الأرضِ تُعْبَدُ
و شقَّ لَهُ مِنْ أسمِه لِیُجِلَّهُفذو العرشِ محمودٌ و هذا محمَّدُ

«شارح»

از مهر علی کسی که یابد عرفاننامش همه دم نقش کند بر دل و جان
این نکتهٔ طرفه که ارباب کمالیابند ز بیّنات نامش ایمان

و مسلم از سَهْل بن سَعْد روایت کند که علی بسیار دوست داشتنی که او را «ابوتراب» گفتندی و وجه تسمیه آن بود که روزی پیغمبرﷺ به خانهٔ فاطمه آمد و علی را نیافت. فرمود: «أینَ ابنُ عمِّک؟» گفت: «میان من او گردی واقع شد و غضب کرده بیرون رفت.» پیغمبر ﷺ با شخص گفت: «ببین علی کجاست.» آن شخص بازگشت و گفت: «یا رسول اللّه، در مسجد بخواب است.» پیغمبر آمد و او هنوز بخواب بود و ردا از او جدا شده و خاک به او رسیده. پیغمبر او را از خاک پاک کرد و فرمود: «قُمْ، أبا التّراب! قُمْ، أبا التّراب!».

خاک شود خاک تا بروید گلکه بجز خاک نیست مظهر کل

و اکابر صحابه خِطْبهٔ فاطمه، رضی‌اللّٰه عنها فرمودند و پیغمبر ﷺ، او را به علی داد. و اَنَس و ابن عباس گویند «بحرین» در «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ»۱ علی و فاطمه است و «لؤلؤ» و «مرجان» حسن و حسین و «برزخ» نبی، ﷺ.

و علی در جمیع غزوات حاضر بود، غیر تبوک که پیغمبر او را در اهل خود خلیفه ساخت. و بخاری و مسلم از سعد بن ابی‌وقّاص روایت کنند که علی گفت: «یا رسولَ اللّه، تخلِّقُنی فی النّساءِ والصّبیان؟» فرمود: «أما ترضیٰ أن تکونَ منّی بمنزلةِ هارونَ مِنْ موسیٰ غیرَ أنّه لا نبیَّ بعدی؟» و ترمذی از جابر روایت کند که مصطفیٰ ﷺ یا علی گفت: «أنتَ منّی به منزلةِ هارونَ من موسیٰ، إلّا أنّه لا تبیَّ بعدی.»

و ابوحمراء روایت کند که پیغمبر ﷺ فرمود: «چون به معراج رفتم، دیدم که بر عرش نوشته بود: لا إلهَ إلّا اللّهُ، محمّدٌ رسولُ اللّهِ أیَّدتُه بعلیّ.»

اسمٌ علَی العرشِ مکتوبٌ کما نقلوامن یستطیعُ له محواً و ترقینا

و ابن اثیر در تاریخوید: «قال النّبیُّ، ﷺ لعلیٍّ فی یومِ أُحُدٍ- و قد فرَّ من الزّحفِ من فرَّ و قرَّ مع النّبیِّ من قرَّ-: یا علیّ، اکفنی أمرَ هؤلاء، اکفنی أمرَ هؤلاء. فقال جبرئیلُ: ما هذه الموساة؟ فقال: هو منی و أنا منه. فقال: و أنا منکما.»

و ابوالقاسم طبرانی از ابن عباس روایت کند که مرتضیٰ در زمان حیات رسول ﷺ می‌گفت: «أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ»۲ واللّهِ لانَنْقَلِبُ عَلیٰ أعقابِنا بعدَ أذ هدانا اللّهُ و اللّهِ لئن مات أو قتل، لأقاتلنّ علیٰ ما قاتل علیه، حتّیٰ أموتَ. واللّهِ أنّی لأخوه و ولیِّه وابنُ عمِّه و وارثُه. فمن أحقُّ به منّی؟»

و بغوی در شرح السّنّه روایت کند از ابی سعید خُدْری، رضی‌اللّٰه عنه، که پیغمبر، ﷺ، فرمود: «إنّ فیکم من یقاتلُ علیٰ تأویلُ القرآن، کما قاتلتُ علیٰ تنزیلِه.» ابوبکر گفت: «أنا هو، یا رسولَ اللّهِ؟» فرمود: «لا.» عمر گفت: «أنا هو، یا رسولَ اللّهِ؟» فرمود: «لا، ولکن خاصف النّعل.» و علی ﷷ نعل رسول، ﷺ داشت و بخَصْف آن مشغول بود. و ترمذی مثل این از مرتضیٰ روایت کرده. و این صورت در حُدَیْبیه بوده. و مطابق این است رجزی که عمار بن یاسر در روز شهادت خویش می‌خوانده و در حرف لام خواهد آمد.

و مروی است که آن حضرت در صِفیّن فرمود: «یا أیّها النّاس، إن تقتلوا، تموتوا؛ والذی نفسُ علیّ بن أبی طالبٍ بیدِه لألفُ ضربةٍ بالسّیفِ أهونُ من میتةٍ علیٰ فراش.» و آثار شجاعت آن حضرت از حد عدّ بیرون و از قدر حصر افزون است و بیان بعضی از آن در اثنای شرح رجزها که در غزوات و حرب جمل و صِفین و نهروان فرموده‌اند رقم تحریر خواهد یافت، به عنوانِ اللّهِ و حُسنِ توفیقِه.

فتح

و صاحب کشّاف و واحدی از ابن عباس روایت کنند که علی چهار دینار داشت. دیناری به شب صدقه کرد و دیناری به روز و دیناری پنهان و دیناری آشکارا، و در شأن او نازل شد: «الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ»۳

و قاضی ناصرالدین از مرتضیٰ روایت کند که هیچ کس غیر من به آیت «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً»۴ عمل نکرد، تا به آیت «ءَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ»۵ منسوخ شد.

إذا غَرِقتْ عیونٌ فی دُموعٍتبیَّن مَنْ بکیٰ ممّن تباکیٰ

و واحدی گوید: روزی مصطفیٰ ﷺ به مسجد آمد، سایلی را دید، پرسید که هیچ کس به تو چیزی داد. گفت: «آری علی خاتم خود به من داد.» فرمود: «اللّهُ اکبر.» و این آیت خواند: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ»۶ و در تفسیر قاضی و کشّاف و جامع الأصول قریب به این مذکور است.

و ثعلبی از ابوذر روایت کند که سایلی در مسجد پیغمبر ﷺ چیزی طلبید و علی خاتم خود به او داد. پیغمبر ﷺفرمود: «اللّهمّ، إنّ أخی موسیٰ سألک فقال: «قَالَ رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي ٭ وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ٭ وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي ٭ يَفْقَهُوا قَوْلِي ٭ وَاجْعَل لِّي وَزِيرًا مِّنْ أَهْلِي ٭ هَارُونَ أَخِي ٭ اشْدُدْ بِهِ أَزْرِي ٭ وَأَشْرِكْهُ فِي أَمْرِي»۷ فأنزلتَ علیه قرآناً ناطقاً: «سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخِيكَ وَنَجْعَلُ لَكُمَا سُلْطَانًا فَلَا يَصِلُونَ إِلَيْكُمَا بِآيَاتِنَا»۸ اللّهم، أنا محمَّدٌ نبیُّک وصفیُّک؛ اللّهم، فاشرحْ لی صدری و یسِّرْ لی أمری و اجعلْ لی وزیراً من أهلی علیّاً اشددْ به ظّهْری.» هنوز پیغمبر دعا تمام نفرموده بود که جبرئیل این آیت آورد.

و امام احمد از اسماء بنت عْمَیْس روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «اللّهم، أنّی أقول کما قال أخی موسیٰ، اللّهم، اجعلْ لی وزیراً من أهلی أخی علیّاً اشددْ به أزری و أشرکه فی أمری کَیْ نسبِّحَک کثیراً و نذرَک کثیراً، إنّک کنتَ بنا بصیراً.»

و طبرانی گوید: مصطفیٰ ﷺ فرمود: «إنّ اللّهَ تبارک و تعالیٰ أوحَی إلیَّ فی علیٍّ ثلاثةَ أشیاء لیلة أسری بی بأنّه سیِّدُ المؤمنین و إمام المتّقین و قائدُ الغرّ المحجَّلین.»

و مجاهد از ابن عباس و اسماء بنت عُمَیْس روایت کند که مراد از «صالح» در آیت «إِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ»۹ علی است، و در تفسیر ثعلبی مسطور است.

و ثعلبی و واحدی و زمخشری گویند: «ولید بن عتبه بن ابی معیط که برادر مادری عثمان بود در روز بَدْر با علی نزاع کرد و در اثنای نزاع با او گفت: «اسکُتْ! فإنّک صبیٌّ، أنا أشبُّ منک شباباً و أجلدُ منک جلداً و أذربُ منک لساناً وأحدُّ منک سناناً و أشجعُ منک جناناً و أملأُ منک حشواً فی الکتیبة.» و علی فرمود: «اسکُتْ! فإنّک فاسقٌ.» و آيت «أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا لَّا يَسْتَوُونَ»۱۰ نازل شد و حسان گفت:

أنزلَ اللّهُ والکتابُ عزیزٌفی علیٍّ وفی الولیدِ قِرانا
فتبوَّا الولید من ذاک فسقاًو علیٌّ مُـبَـوِّءٌ إیمانا
لیسَ مَنْ کانَ مؤمناً عَرَفَ‌اللّهَکمَنْ کانَ فاسقاً خَوانا
سوفَ یُجْزَی الولیدُ خِزْیاً وناراًو علیٌّ لا شکَّ یُجْزیٰ جِنانا
فعلیٌّ یلقیٰ لدی اللّهِ عِـزّاًو ولیدٌ یلقیٰ هُناک هَوانا

و ابن اثیر گوید: محمد بن کعب گفت که طلحه و عباس و علی تفاخر می‌کردند. طلحه گفت: «من صاحب کعبه‌ام و کلید آن با من است و اگر خواهم، شب آنجا باشم.» و عباس گفت: «من صاحب کعبه‌ام و کلید آن با من است و اگر خواهم شب در مسجد باشم. علی گفت: من نمی‌دانم که شما چه می‌گوئید، من شش ماه پیشتر از مردم نماز گزارده‌ام و صاحب جهادم. پس آیت «أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ»۱۱ نازل شد.»

و صاحب کشاف گوید: «آیت «أَفَمَن وَعَدْنَاهُ وَعْدًا حَسَنًا فَهُوَ لَاقِيهِ كَمَن مَّتَّعْنَاهُ مَتَاعَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ثُمَّ هُوَ يَوْمَ الْقِيَامَةِ مِنَ الْمُحْضَرِينَ»۱۲ در شأن علی و حمزه و ابی‌جهل است.»

و ثعلبی از ابن عباس و ابن سیرین روایت کند که مراد از «طوبیٰ» در آیت «الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ»۱۳ درختی است در بهشت که بیخ آن در خانهٔ علی است و در خانهٔ هر مؤمن از ان شاخی است.

ای زمشکین طرّه‌ات بر هر دلی بندی دگررشتهٔ جان را بهر موی تو پیوندی دگر
گر پدر خورشید و مادر ماه باشد فی‌المثلبر زمین ناید بخوبی چون تو فرزندی دگر

و امام احمد از علی روایت کند که با مصطفیٰ ﷺ گفتند: «که را بعد خود بر ما امیر می‌سازی؟» فرمود: «إن تؤمِّروا أبابکر، تجدوه أمیناً زاهداً فی الدنیا، راغباً فی الآخرةِ؛ و إن تؤمِّروا عمرَ تجدوه قویاً أمیناً، لا یخافُ فی اللّهِ لومةَ لائم؛ و أن تؤمِّروا علیاً ولا أراکم فاعلینَ- تجدوه هادیاً مهدیاً، یأخذُ بکم الصراطَ المستقیمَ.»

و بیهقی از رسول، ﷺ روایت کند که فرمود: «مَن أراد أن ینظرَ إلیٰ آدمَ فی علمِه و إلیٰ نوحٍ فی تقواه و إلیٰ إبراهیمَ فی حلمِه و إلیٰ موسیٰ فی هیبتِه و إلیٰ عیسیٰ فی عبادتِه، فلینظرْ إلیٰ علیّ بن أبی طالب.»

و با وجود این کمال محمد بن حنفیه گوید: «با پدر خود گفتم: از مردم که فاضل‌تر است؟ فرمود: ابوبکر. گفتم: دگر که؟ فرمود: عمر. ترسیدم که بگویم: دگر که، مبادا بگوید: عثمان. گفتم: پس تو؟ فرمود: ما أنا إلّا رجلٌ من المسلمین.» و در ایام خلافت بر منبر بصره فرمود: «إنّ أمیرَکم هذا قد رضی من دنیاکم بطمرَیْه و إنّه لا یأکلُ اللّحمَ فی السّنةِ إلّا الفلذةَ من کبدِ أضحیّته.»

فتح

ثعلبی گوید: «علی گفت: به حق خدای که دانه را برُستن شکافت و آدمی آفرید که اگر من بر او ساده بنشینم، حکم کنم میان اهل تورات به آنچه در تورات است و میان اهل انجیل به آنچه در انجیل است و میان اهل زبور به آنچه در زبور است و میان اهل قرآن به آنچه در قرآن است، و بحق خدا که من در شأن هر مرد از قریش آیتی می‌دانم که او را بهشت می‌راند یا به دوزخش می‌کشد. پس مردی برخاست و گفت: یا امیرالمومنین، کدام آیت در شأن تُست ؟ فرمود: «أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ»۱۴ و رسول اللّهِ، ﷺ علیٰ بیِّنةٍ من ربِّه و أنا شاهدٌ منه.» و مثل این در معالم التنزیل مسطور است.

و صاحب کشاف از عبداللّه بن عمر و ابوسعید خُدْری و ابراهیم نخعی و ابوالعالیه روایت کند که آیت «ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ عِندَ رَبِّكُمْ تَخْتَصِمُونَ»۱۵ در شأن مسلمین است و ناظر به قتل عثمان و حرب صِفین، و گوید: «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّن كَذَبَ عَلَى اللَّهِ»۱۶ و «وَالَّذِي جَاء بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ»۱۷ تفصیل آن گروه است.

و ثَعْلَبی از ابن عباس روایت کند که چون آیت «إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ»۱۸ نازل شد مصطفیٰ، ﷺ دست مبارک خود بر دوش علی نهاد و فرمود: «أنا المنذرُ و أنتَ الهادی، بک یهتدی المهتدونَ بعدی.» و از عبداللّه بن عطا روایت کند که عبداللّه بن سلام می‌گفت: مراد از «مَن عندَه علمُ الکتابِ» در آیت «قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ»۱۹ علی است. و آن حضرت بسیار فرمودی: «سَلُونی قبلَ أن تَفْقَدونی.» لیکن ترمذی گوید: عبداللّه بن سلام در وقت محاصرهٔ عثمان گفت: «این آیت و آیت «شَهِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى مِثْلِهِ»۲۰ در شأن من است.»

و ثعلبی گوید: چون آیت «وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ»۲۱ نازل شد، مصطفیٰ ﷺ فرمود: «اللّهم، اجعلْها أذنَ علیٍّ.» و او گفت: «مَن بعد از این هیچ فراموش نکردم.»

و امام احمد از معقل بن یسار روایت کند که نبی، ﷺ فرمود: «یا فاطمةُ، أما ترضینَ أنی زوَّجتُکِ أقدمَ أمّتی سِلْماً و أکثرَهم علْماً و أعظمَهم حِلماً؟»

و ترمذی از اَنَس روایت کند که پیغمبر ﷺ، فرمود: «أقضاکم علیٌّ.» و از علی روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «رَحِمَ اللّهٌ علیاً، اللّهم أّدِرِ الحقَّ معه حیثُ دارَ.» و چه خوبست که از حروف مقطعهٔ واقعه در اوایل سور فرقانی، بعد از حذف مکررات، «علیٌّ صراطُ حقّ نمسکُهُ» ظاهر می‌شود. «شارح»

ای مصحف آیات الهی رویتوی سلسلهٔ اهل ولایت مویت
سرچشمهٔ زندگی لب دلجویتمحراب نماز عارفان ابرویت

و مبدأ سلسلهٔ جمیع اولیا اوست، و در شأن این طایفه فرموده: «هم قومٌ هجَم بهم الخلقُ علیٰ حقیقةِ الأمرِ، فباشروا روحَ الیقینِ واستلانوا ما استوعره المترفون و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، صحبوا الدنیا بأبدانٍ أرواحُها معلَّقةٌ بالمحلِّ الأعلیٰ؛ أولئک خلفاءٌ اللّهِ فی أرضِه والدّعاةُ إلیٰ دینِه.»

و کُمیل بن زیاد با او گفت: «مَا الحقیقةُ؟» فرمود: «ما لَکَ والحقیقة؟» أوَلَسْتُ صاحبُ سرِّک؟» فرمود: «بلیٰ ولکن یترشَّحُ علیک ما یطفحُ منّی.» گفت: «أوَمثلُک یُخیِّبُ سائلاً؟» فرمود: «الحقیقةٌ کشفُ سبحاتِ الجلالِ من غیرِ إشارةٍ.» گفت: «زِدْنی بیاناً.» فرمود: «محوُ الموهومِ مع صحوِ المعلوم.» گفت: «زِدْنی بیاناً.» فرمود: «جذبٌ الأحدیّةِ لصفةِ التوحیدِ.» گفت: «زِدْنی بیاناً.» فرمود: «هتکُ السِّترِ لغلبةِ السِّرَ.» گفت: «زِدْنی بیاناً.» فرمود: «نورٌ یشرقٌ من صبح الأزلِ فیلوحُ علیٰ هیاکلِ التوحیدِ آثارَه.» گفت: «زِدْنی بیاناً.» فرمود: «أطفیٔ السّراجَ، فقد طلع الصّبح.»

و مرتضیٰ از جَفْر واقف بوده. و آن بیست و هشت جزو است، هر جزو بیست و هشت صفحه، هر صفحه بیست و هشت سطر، هر سطر بیست و هشت خانه. در هر خانه چهار حرف مرقوم شده، حرف اول بعدد جزو و ثانی بعدد صفحه و ثالث بعدد سطر و رابع بعدد خانه، مثلاً جعفر در خانهٔ بیستم از سطر هفدهم از صفحهٔ شانزدهم از جزو سوم است.

مَنْ مِثْلُه کان ذا جَفْرٍ و جامعةله یَدوّنُ سرّ الغیبِ تدوینا

و وارثان او از جَفْر استخراج احوال عالم می‌کرده‌اند. مذمون با امام علی بن موسیٰ رضا در سنهٔ احدیٰ و مأتین بیعت کرد و عهدنامه نوشت و از امام هم عهدنامه طلبید و آخر عهدنامهٔ امام که بر پشت عهدنامهٔ مأمون نوشت این بود: «الجامعةُ والجفرُ یدلّان علیٰ ضدِّ ذلک و ما أدری ما یفعلُ بی ولا بکم، «إِنِ الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ يَقُصُّ الْحَقَّ وَهُوَ خَيْرُ الْفَاصِلِينَ»۲۲ لکنّی امتثلتُ أمرَ أمیرالمؤمنین و آثرتُ رضاه و اللّهُ یعصمُنی و إیّاه.» و چون اندک زمانی بگذشت، بعضی اشقیا مأمون را پشیمان ساختند و امام به زهر شهید شد. و صاحب کشفُ الغُمّه گوید: «من در سنهٔ سبعین و ستّمائه آن دوعهدنامه به خطّ مأمون و خطّ امام دیدم.»

و از این وادی است استنباط فتح بیت المقدس در سنهٔ ثلاث و ثمانین و خمسمائه از «الم ٭ غُلِبَتِ الرُّومُ ٭ فِي أَدْنَى الْأَرْضِ وَهُم مِّن بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ ٭ فِي بِضْعِ سِنِينَ»۲۳ و تفصیل آن در باب دوم فتوحات مسطور است.

و ثعلبی گوید: چون «حم ٭ عسق»۲۴ نازل شد، حضرت مصطفیٰ ﷺ ملول، گشت. جمعی سبب آن پرسیدند، فرمود: «آیتی که نازل شده دلالت بر آن دارد که نازل خواهد شد بر امت من بلای بسیار از خسف و مسخ و غیر آن.» و هم ثعلبی گوید که ابن عباس «حم ٭ عسق» خواندی و گفتی: «علی فتن به این دو لفظ می‌دانست.»

و سلسلهٔ علما هم به او منتهی است. ابن عباس که رئیس مفسرین است شاگرد اوست. و عاصم که از اکابر قرّاست شاگرد ابی عبدالرحمن سُلَمی است که شاگرد علی است. و ابن اثیر گوید: احمد شاگرد شافعی است و شافعی شاگرد مالک، و مالک و ابوحنیفه شاگرد امام جعفر.

و امام نواوی در روضه فرماید که مرتضیٰ بر منبر بود و از حصص زوجه و بنتین و ابوین سؤال کردند، به بدیهه فرمود: «صار ثُمنُها تُسعاً.» و این اشارت است به عَوْل اصل مسأله از بیست و چهار به بیست و هفت. و این مسأله را «منبریّه» خوانند.

و گویند مرتضیٰ پای مبارک در رکاب داشت و سوار می‌شد، زنی آمد و بر سبیل تظلّم گفت: «یا أمیرَ المؤمنین إنّ أخی ترک ستّمائة دینارٍ و قد أعطونی دیناراً.» فرمود: «لعلّ أخاک خلَّف زوجةً و أمّاً و بنتین و إثنیٰ عشر أخاً و إیاک.» گفت: «نعم.» فرمود: «قد استوفیتِ حقَّک.» و سوار شد. و این مسأله را «دیناریه» گویند.

و امام احمد گوید: عمر حکم کرد برجم مجنونه‌ای زانیه. علی فرمود: «أما سمعتَ قولَ النبیِّ، ﷺ: رفع القلمُ عن ثلاثةٍ، عن النّائمِ حتیٰ یستیقظَ و عن الطفلِ حتیٰ یحتلمَ و عن المجنونِ حتیٰ یبرأ؟» و نیز حکم کرد برجم زنی حامله به سبب اعتراف او به زنا. و علی گفت: «هذا سلطانُک علیها، فما سلطانُک علیٰ ما فی بطنِها؟» عمر گفت: «عجزت النساءُ أن تلدَ مثلَ علیَ بن أبی طالب؛ لو لا علیٌّ، لهلک عمر.»

و مروی است که ابوالأسود دُئِلی از شخصی شنید که می‌خواند: «أَنَّ اللّهَ بَرِيءٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ»۲۵ و رسولِهِ «بجرّ». و چون با مرتضیٰ گفت، فرمود: «بمخالطةِ العجمِ أقسامُ الکلامِ ثلاثٌ: اسمٌ و فعلٌ و حرفٌ. فالاسمُ ما أنبأ عن المسمّیٰ والفعلُ ما أنبأ عن حرکةِ المسمّیٰ و الحرفُ ما أوجد معنیً فی غیرِهِ. والفاعلُ مرفوعٌ و ما سواه فرعٌ علیه، والمفعولُ منصوبٌ و ما سواه فرعٌ علیه، والمضافُ إلیه مجرورٌ و ما سواه فرعٌ علیه. یا أبا الأسودِ انح هذا النحو.»

فتح

واحدی و قاضی ناصرالدین و زمخشری گویند: چون آیت «فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ»۲۶ نازل شد، مصطفیٰ ﷺ قبیلهٔ نَجْران از نصاریٰ مقرر فرمود که صباح فردا مباهله کنند. روز دگر حسین را در بغل گرفت و دست حسن داشت و فاطمه از عقب او می‌رفت و علی از عقب فاطمه، و فرمود: «اللّهمّ هؤلاء أهلُ بیتی.» چون ابوحارثه، دانشمند ترسایان، ایشان را بدید، با ترسایان گفت: «من روئی چند می‌بینم که اگر از خدا خواهند که کوهی را از جای خود ببرد، هر اینه چنان شود. زنهار مباهله مکنید.» ترسایان بترسیدند و دو هزار جامعه و سی زره به رسم جزیه هر سال قبول کردند. و آن حضرت فرمود: «والذی نفسی بیدِه إنّ الهلاکَ قد تدلّیٰ علیٰ أهلِ نَجْرانَ، و لو عنوا، لمسخوا قردةً و خنازیرَ و لاضطرمَ الوادی علیهم ناراً و لا ستأصلَ اللّهُ نجرانَ و أهلَه حتَّی الطیرَ علیٰ رؤسِ الشّجرِ و لمّا حال الحولُ علی النّصاریٰ کلِّهم حتّیٰ یهلکوا.» و این صورت در مدینه بود بعد از فتح مکه و قوت اسلام.

و ثعلبی از جابر بن عبداللّه روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «النّاسُ من شجرةٍ شتیٰ، و ذنا و أنتَ، یا علیُ، من شجرةٍ واحدةٍ.» و این آیت خواند: «وَفِي الأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِّنْ أَعْنَابٍ وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَانٍ يُسْقَى بِمَاء وَاحِدٍ وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَى بَعْضٍ فِي الأُكُلِ»۲۷.

و قاضی ناصرالدین و زمخشری گویند: پیغمبر ﷺ، در سال نهم از هجرت که ابوبکر را امیر حاجیان ساخت و او را با سیصد مرد و شتری چند قربانی به مکه فرستاد، چهل یا سی یا سیزده آیت از اوایل سورهٔ براءت نازل گشت و پیغمبر علی را بر ناقهٔ عَضْبا سوار ساخت و گفت: «از عقب ابوبکر برو و این آیات بر مردم خوان.» صحابه گفتند: «کاج که آیات می‌فرستادی تا ابوبکر بر مردم می‌خواند!» فرمود: «لایق خواندن این آیات نیست، مگر شخصی از اهل بیت من.» چون علی به قافله رسید، ابوبکر گفت: «أمیرٌ أم مأمور؟» علی گفت: «بل مأمورٌ.» و به اتفاق به مکه رفتند و آیات بر مردم خواند.

و مسلم از عایشه روایت کند که پیغمبر، ﷺ بیرون آمد و عبائی علم‌دار از موی سیاه بر خود گرفته بود، و حسن آمد و او را به زیر آن عبا درآورد، پس حسین آمد و او را هم درآورد، پس فاطمه آمد و او را هم در آورد، پس علی آمد و او را هم درآورد و گفت: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا»۲۸. و رزین از اُمّ سَلَمه روایت کند که این آیت در خانهٔ من نازل شد و من پیش در نشسته بودم، گفتم: «یا رسولَ اللّهِ، ألستُ من أهلِ البیت؟» فرمود: «إنّک إلیٰ خیرٍ، أنتِ من أزواجِ رسولِ اللّه.»

و طحاوی در مشکل الغریب از اسماء بنت عُمَیْس نقل کند که سر مبارک حضرت مصطفیٰ ﷺ، در کنار علی بود و وحی نازل شد و آفتاب غروب کرد و علی نماز عصر نگزارده بود و چون وحی منجلی شد، پیغمبر فرمود: «ای علی، نماز عصر گزارده‌ای؟» گفت: «نه.» پس فرمود: «الهی، اگر علی در طاعت تو و طاعت رسول تو بود، آفتاب را بازگردان.» اسماء گوید: «بعد از آنکه دیدم که آفتاب غروب کرده بود، دیدم که باز طلوع کرد و بر کوه و زمین افتاد، و در صهبای خیبر بودیم.»

الشّمس ردَّت علیه بعدَ ما غربتْمَنْ ذا یُطیقُ لِعَیْنِ الشّمسِ تطیینا

و طحاوی گوید: این حدیث ثابت است و روایان آن ثقاتند. و حکایت از احمد بن صالح مصری کرده که اهل علم را سزاوار نیست که تخلف از حفظ این حدیث کنند که از علامات نبوت است. و ابن کثیر ردّ این کرده و متمسک شده به حدیثی که در صحیح بخاری مسطور است: «أنّ الشّمسَ لم تحبسْ لبشرٍ ألّا لیوشع لیالی سارَ إلیٰ بیتِ المَقْدِس.» و شرح قصه آنکه او محاصرهٔ بیت المقدس مرده بود و نزدیک بود که آفتاب در روز جمعه غروب کند و شنبه درآید. یوشع با آفتاب گفت: «إنّک مأمورةٌ و أنا مأمورٌ. اللّهمّ، احبسْها علیَّ.» پس آفتاب بایستاد تا یوشع فتح بیت‌المقدس کرد. و به خط حضرت هدایت مآب سید صفیّ الدین عبدالرحمٰن ایجی، قدس ره، دیدم: «إن صحَّ الحدیثُ فلیُحمَلْ علیٰ أنّ ذلک الحدیثُ قبلَ هذه القصّةِ، أو نقولُ الحبسُ غیر الرّجوعِ و اللّهُ أعلم.»

و ترمذی از جابر روایت کند که پیغمبر ﷺ در روز طایف، یعنی غزای حُنَیْن بعد از فتح مکه، علی را بخواند و با او راز می‌گفت. مردم گفتند: «دراز کشید راز گفتن او با پسر عمّ خود.» فرمود: «مَا انْتَجَبْتُهُ و لکنّ اللّهَ انْتَجاه.»

و نسائی از علی روایت کند که مرا منزلتی بود پیش نبی ﷺ که هیچ کس از خلایق نداشت. اول سحر می‌رفتم و می‌گفتم: «السّلام علیک، یا نبیَّ اللّه.» اگر تنحنح می‌کرد، به اهل خود باز می‌گشتم، و اگر نه در می‌رفتم.

و امام احمد از زید بن اَرْقَم و ترمذی از ابن عباس روایت کنند که جمعی از صحابه در به مسجد داشتند. روزی نبی ﷺ فرمود: سُدّوا هذه الأبوابَ إلّا بابَ علیٍّ.» مردم در این باب سخن گفتند پیغمبر ﷺ، برخاست و حمد خدا گفت و فرمود: «أمّا بعدُ، فإنّی أُمِرتُ بسدِّ هذهِ الأبوابِ غیرَ بابِ علیٍّ، فقال فیه قائلُکم. و اللّهِ ما سددتُ شیئاً و لا فتحتُه ولکّنی أُمِرتُ بشیءٍ، فاتَّبعتُه.»

و امام احمد از ابی مریم روایت کند که علی گفت: «من پا بر دوش محمد ﷺ و سلم نهادم و بتهای خانهٔ کعبه فرواناختم.»

و ترمذی از ابوسعید روایت کند که نبی ﷺ، فرمود: «لا یحلُّ لأحدٍ أن یُجْنِبَ فی هذا المسجدِ غیری و غیرُک.» و گوید: علی بن منذر از ضرار بن صرد معنی این حدیث پرسید،گفت: «لا یحلُّ لأحدٍ أن یستطرقَه جنباً غیری و غیرک.»

بخاری و مسلم از بَراء بن عازب روایت کنند که مصطفیٰ ﷺ با علی گفت: «أنت منّی و أنا منک.» و ترمذی از عمران بن حصین روایت کند که پیغمبر ﷺ علی را امیر لشکری ساخت و او اصابت جاریه‌ای کرد و چهار کس عهد کردند که این به رسول ﷺ بگویند. چون به رسول رسیدند، یکی برخاست و بگفت و رسول اعراض کرد، تا هر چهار بگفتند. پس رسول به غضب رفت و سه بار فرمود: «ما تُریدون مِن علیٍّ أنّ علیاً مّنی و أنا منه و هو ولیُّ کلِّ مؤمنِ بعدی.» و این در حرب بنی زبید بوده که در حرف عین خواهد آمد. و از حُبشیّ بن جُناده روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «علیٌّ منّی و أنا من علیٍّ، و لا یؤدّی عنّی ءلّا إنا أو علیّ.»

و مسلم از زید بن اَرْقَم روایت کند که روزی پیغمبر ﷺ در موضع خُمّ خطبه فرمود و بعد از حمد خدا گفت: «أیها الناس، أنّما أنا بشرٌ مثلُکم یوشک أن یأتینی رسولُ ربّی فأُجیبَ، و أنا تارکٌ فیکم الثَّقَلَیْنِ، أوّلُهما کتابُ اللّهِ فیه الهدیٰ و النّورُ فخذوا به کتابِ اللّهِ و استمسکوا به.» و تحریض و تحریص فرمود در شأن قرآن پس گفت: «و أهلُ بَیْتی، أذکِّرُکم اللّهَ فی أهلِ بَیْتی، أذکِّرُکم اللّهَ فی أهلِ بَیْتی.»

و احمد از ابوذر غفاری روایت کند که نبی ﷺ فرمود: «ألا إنّ مثلَ أهلِ بیتی فیکم مثلُ سفینةِ نوح، مَنْ رکبها نَجا و مَنْ تخلَّف عنها هلَک.»

و ترمذی از زید بن اَرْقَم روایت کند که رسول خدا ﷺ فرمود: با علی و فاطمه و حسن و حسین فرمود: «أنا حربٌ لمن حاربکم و سلمٌ لمن سالمکم.»

فتح

امام احمد از علی روایت کند مصطفیٰ ﷺ فرمود: «فیک مثلُ من عیسیٰ، أبغضَتْهُ الیهودُ حتّیٰ بهتوا أمَّه و أحبَّتْه النصاریٰ حتیٰ أنزلوه بالمنزلةِ الّتی لیست له.» و خود فرمود: «یهلکُ فی رجلانِ: محبٌّ مفرِطٌ یُقرِّظُنی بما لیس فیّ و مُبْغِضٌ یحملُه شنأنی علیٰ أن یبهتَنی.»

و مصداق اول آن است که عبدالله بن سبابا علی گفت: «أنتَ الإلهُ حقّاً.» و علی او را راند و به مداین رفت. و امام شافعی گوید:

لو انّ المرتضیٰ أبدیٰ محلَّهلظلَّ النّاسُ طُرّاً سُجَّداً له
کفیٰ فی فضلِ مولانا علیٍّوقوعُ الشّکِّ فیه أنّه اللّه

«شارح»

بس این نکته در حقّ نمائی اوکه کردند شکّ در خدائی او

و مصداق ثانی آن است که از زمان سلطنت معاویه تا اول خلافت عمر بن عبدالعزیز علیٰ رؤس الأشهاد لعنت می‌کردند. و کرخی در شرح السنّه از جابر روایت کند که چون علی فتح خیبر کرد رسول ﷺ فرمود: «لو لا أشفقُ أن یقولَ طوائف من أمتی ما قالت النصاریٰ للمسیحِ بن مریمَ، لقلتُ فیک الیوم قولاً لا تمرُّ به ملإٍ إلّا أخذوا من تراب رجلیک و من فضلِ طهورِک یستشفون به، ولکن حسبک أن تکونَ منّی و أنا منک و أنّک منّی به منزلةِ هارونَ من موسیٰ، إلّا أنّه لا نبیَّ بعدی و أنّک تبرُّ قسمی و أنّک تقاتلُ علیٰ سنتّی و أنّک فی الآخرةِ علّی الحوضِ خلیفتی و أنّک أوّلُ من یردُ إلّی الحوضِ و أنّک أوّلُ من یکسیٰ معی و أنّ شیعتَک علیٰ منابرَ من نورٍ مبیَّضةً وجوهُهم، یکونون غداً فی الجنّةِ جیرانی و أنّ حربَک حربی و سِلْمَک سِلْمی و أنّ سریرتَک سریرتی و علانیتک علانیتی.» و بعضی گویند این حدیث در وقت مراجعت مرتضیٰ بود از غزای سلسله که در وادی الرَّمْل با بنی سلیم واقع شد و مرتضیٰ امیر لشکر بود.

و ترمذی از اَنَس روایت کند که مرغی نزد نبی ﷺ نهاده بود، فرمود: «اللّهمّ، ائتنی بأحبَّ خلقِک إلیک یأکل معی هذا الطّیر.» پس علی آمد و آن مرغ با او خورد. و رزین گوید: اَنَس با علی گفت: «استغفرْ لی ولک عندی بشارةٌ» ففعل فأخبره بقولِ رسول اللّه ﷺ.

و ترمذی از امّ عَطیّه روایت کند که پیغمبر ﷺ لشکری برانگیخت و علی در ایشان بود، فرمود: «اللّهمّ لا تُمِتْنی حتیٰ تُرِیّنی علیاً.» و از بریده روایت کند که احبّ نسا بر رسول ﷺ فاطمه بود و احبّ رجال علی. و هم از بریده روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «إن اللّهَ تبارک و تعالیٰ أمرنی بحبِّ أربعةٍ و أخبرنی أنّه یُحبُّهم.» گفتند: «یا رسول اللّه، نام ایشان بگو.» سه نوبت فرمود: «علیٌّ مِنهم.» پس گفت: «و أبوذرٍّ والمقدادُ و سلمانُ أمرنی بحبِّهم و أخبرنی أنّه یُحُّبهم.» و از امّ سَلَمه روایت کند که پیغمبر ﷺ فرمود: «لا یحبُ علیاً منافقٌ و لا یبغضُه مؤمنٌ.» و از ابوسعید روایت کند: «إنا کنّا لنعرفُ المنافقینَ، نحن معاشرُ الأنصار، ببغضِهم علی ابن أبی طالب.»

و مسلم و ترمذی و نسائی از زرّ بن حُبَیْش که کِبار تابعین است روایت کنند که علی فرمود: «والذی فلق الحبّةَ و برأ النّسمةَ أنّه لعهد النبیُّ الأمیُّ ﷺ إلیَّ أن یحبُّنی إلّا مؤمنٌ و لا یبغضُنی إلّا منافقٌ.»

و صاحب کشاف و واحدی روایت کنند که چون آیت «قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى»۲۹ نازل شد، از مصطفیٰ ﷺ پرسیدند که ما مأمور به محبت کیانیم. سه بار فرمود: «علیٌّ و فاطمةٌ و ابناهما.» و از سُدّی روایت کنند که مراد از «حسنة» در آیت «وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا»۳۰ مودّت اهل بیت است و این آیت در شأن ابوبکر و محبت او با اهل بیت نازل شده.

و ابوعبداللّه محمد بن علی حکیم ترمذی از مقداد بن اسود روایت کند که نبی، ﷺ فرمود: «معرفةُ آلِ محمَّدٍ براءةٌ من النار و حبُّ آلِ محمَّد جوازٌ علَی الصّراطِ و الولایةُ لآل محمَّد أمانٌ من العذاب.» و ابن عباس و براء بن عازب گویند مصطفیٰ ﷺ فرمود: «یا علیّ، قُلْ اللّهمّ اجعلْ لی عندک عهداً و اجعلْ لی فی صدورِ المؤمنین مودَّةً.» چون دعا کرد این آیت نازل شد: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا»۳۱ و این در کتاب کشّاف مسطور است.

و امام احمد از امّ سَلَمه روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «مَن سبَّ علیاً فقد سبَّنی.» و حافظ ابونعیم در حِلْیة الأولیاءِ گوید: مصطفیٰ ﷺ فرمود: «لا تلسبّوا علیاً فإنّه ممسوسٌ فی ذاتِ اللّه.» و امام فخرالدین در اول تفسیر کبیر این حدیث از کعب بن عجره روایت کرده.

و نجم الکبریٰ گوید: «غبتُ فأبصرتُ النبیَّ ﷺ و علیٌّ معه، فبادرتُ إلیٰ علیٍّ فأخذتُ بیدِه و صافحتُه و ألهمتُ کأنّی سمعتُ فی الأخبارِ عن النّبیِّ المختار أنّه قال: مَن صافحَ علیاً دخل الجنّةَ. فجعلتُ أسالُ علیاً عن هذا الحدیثِ أصحیحٌ هو، فکان یقولُ: نعم، صدق رسول اللّهِ، من صافَحنی، دخلَ الجنّةَ.» «ابن فارض»

سَقَتْنی حُمَیّا الحُبَّ راحة مُقْلَتیو کأسی مُحَیّاً مَنْ عن الحُسنِ جَلَّتِ
ففی حانِ سُکْری حانَ شُکْری لِفتیةٍبهم تمَّ لی کتمی الهویٰ مع شهرتی
وعن مَذهبی فی‌الحُبِّ مالی مذهبٌو إن مِلْتُ یوماً عنه فارَقْتُ مِلَّتی

و منسوب به امام شافعی است، رضی‌اللّٰه عنه:

قالوا ترفَّضتَ قلتُ کلّاماالرّفضُ دینی ولا اعتقادی
لو کان حبُّ الوصیَّ رفضاًفإنّنی أرفضُ العبادِ

و هم منسوب به اوست، رضی‌اللّٰه عنه:

لو شقَّ قلبی لیری وسطهخطّان قد خُطّا بلا کاتبِ
الشّرعُ والتّوحیدُ من جانبٍوحبُّ أهلِ البیتِ من جانب

و امام فخرالدین در تفسیر کبیر گوید: قال الشافعی رضی‌اللّٰه عنه:

یا راکباً قِفْ بالمُحصَّبِ مِن مِنیًوَاهتِف بساکنِ خَیْفِها والنّاهضِ
سَحَراً إذا فاضَ الحجیجُ إلیٰ منیًفَیْضاً کمُلْتَطمِ الفُراتِ النّابضِ
لو کانَ رَفْضاً حبُّ آلِ محمَّدٍفلیشهدِ الثّقلانِ أنّی رافضی

و با امام شافعی گفتند: «ما تقولُ فی علیٍّ؟» فرمود: «ما أقولُ فی شخصٍ اجتمعتْ له ثلاثةٌ مع ثلاثةٍ لا یجتمعن قطّ لأحدٍ من بنی آدم: الجودُ مع الفقر، والشّجاعةُ مع الرّأی، والعلمُ مع العمل.» پس خواند:

أنا عبدٌ للفتیٰ أُنزِلَ فیه هل أتیٰإلیٰ متیٰ أکتمُه إلیٰ متیٰ

و منسوب به امام ابوحنیفه است:

حبُّ الیهودِ لآلِ موسیٰ ظاهرٌوولاؤهم لبنی أخیه بادِ
و إمامهم من نسلِ هارون الألیٰبهم اقتدوا ولکلِّ قومٍ هادِ
و کذا النّصاریٰ یکرمون محبَّةًلمسیحِهم نجراً من الأعوادِ
فمتیٰ یوالی آلَ أحمد مسلمٌقتلوه أو سمّوه بالإلحادِ
هذا هو الدّاءُ العِیاءُ لمثلهضلّت حلومُ حواضر و بوادِ
لم یحفظوا حقَّ النّبیَّ محمدٍفی آلِه واللّهُ بالمرصادِ

فتح

اول فتنه‌ای که میان اهل اسلام واقع شد آن بود که پیغمبر ﷺ، در مرض موت فرمود: «هلمّوا، أکتبْ لکم کتاباً لن تضلوا بعدَه.» و عمر گفت: «إنّ النّبیَّ قد غلب علیه الوجعُ و عندَکم القرآنُ، حسبُکم کتابُ اللّه.» و نزاع به مرتبه‌ای رسید که پیغمبر ﷺ فرمود: «قوموا عنّی، لا ینبغی عندی النّزاع.»

بعد از موت آن حضرت امیرالمؤمنین ابوبکر، رضی‌اللّٰه عنه در روز سه شنبه سیزدهم ربیع‌الأول سنهٔ احدیٰ عشر به اجماع صحابه خلیفه شد و دو سال و چهار ماه خلافت کرد و در مدینه در شب سه شنبه بیست و دوم جُمادی‌الآخرهٔ سنهٔ ثلاث عشر وفات یافت. و شارح مقاصد گوید: در وقت وفات با عثمان گفت: «بنویس: بسم اللّه الرحمن الرحیم، هذا ما عهد أبوبکر بن أبی قُحافة فی آخرِ عهدِه بالدنیا خارجاً عنها و أوّلِ عهدِه بالآخرةِ داخلاً فیها حینَ یؤمنُ الکافرُ و یبرُّ الفاجرُ و یصدقُ الکاذبُ، إنّی أستخلفُ عمرَ بن الخطّاب، فإن عدل – فذاک ظنّی به – و إن بدَّل فجار، لکلِّ امریٍٔ ما اکتسب، والخیر أردتُ و لا أعلم الغیبَ «وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ.»۳۲ و صحیفه بر صحابه عرض کردند و همه بیعت نمودند و چون به علی رسید، فرمود: «بایُعُنا بمن فیها و إن کان عمر.» پس امیرالمؤمنین عمر ده سال و نیم خلیفه بود و اکثر بلاد اسلام در زمان او مفتوح شد و در مدینه در روز چهارشنبه بیست و ششم ذی الحجّهٔ سنهٔ ثلاث و عشرین به دست ابولؤلؤ، غلام مغیره بن شعبه شهید گشت و در وقت وفات گفت: «لایق خلافت نیست، مگر علی و عثمان و زُبَیْر و طَلْحه و عبدالرحمٰن بن عَوْف و سعد بن ابی وقّاص.»

و شارح مقاصد گوید: عبدالرحمن دست علی گرفت و گفت: «أتبایعُنا علیٰ کتابِ اللّهِ و سنّةِ رسولِ اللّهِ و سیرةِ الشیخّیْن؟» علی گفت: «علیٰ کتابِ اللّه و سنّةِ رسولِ اللّه و اجتهادِ رأیی.» پس دست عثمان گرفت و همان سخن گفت و عثمان قبول کرد. و همه با او در اول محرم سنهٔ اربع و عشرین بیعت کردند و دوازده سال خلیفه بود و حکومت بلاد به خویشان خویش داد و ایشان ستم می‌کردند. و جمعی از اهل مصر شکوهٔ حاکم خود، ابن ابی‌سَرْح، پیش او آوردند و نامه نوشت و نافع نبود و یکی از متظلّمان را بکشت، باز هفتصد کس به تظلّم آمدند. و علی و طلحه و عایشه با عثمان گفتند: «او را عزل کن.» گفت: «شما کسی پیدا کنید که عوض او نصب کنم.»

رقم به محمد بن ابی‌بکر شد و عهدنامه نوشت و او را والی مصر ساخت. چون سه منزل از مدینه جدا شد، غلامی شترسوار دید که به تعجیل می‌رفت. او را گرفت و از اداوهٔ او نامه‌ای بیرون آمد، مضمون آنکه «إذا أتاک محمد بن أبی‌بکر، فاحتلْ لقتلِه و أبطِلْ کتابَه و قرَّ علیٰ عملِک و احبسْ من یجیءُ إلیَّ بتظلَّمٍ منک، حتیٰ یأتیک رأیی فی ذلک، إن شاء اللّه.» چون محمد این نامه دید، به مدینه بازگشت و صورت حال به عرض اصحاب نبی ﷺ، رسانید و علی و طلحه و زبیر و سعد به خانهٔ عثمان رفتند و غلام و شتر و نامه با خود ببردند و علی با عثمان فرمود: «اینها غلام و شتر تواند؟» گفت: «آری» فرمود: «این نامه خطّ تُست؟» سوگند خورد که نه. و ظاهر شد که خطّ مروان است.

پس علی و صحابه بیرون آمدند و محمد بن ابی‌بکر و جمعی کثیر از اهل مصر و بصره و کوفه چهل و شش روز خانهٔ عثمان را محاصره کردند و در روز جمعه هجدهم ذی الحجّهٔ سنهٔ خمس و ثلاثین شهید شد و در همین روز این جماعت طَلْحه و زُبَیْر و سایر صحابه با علی بیعت کردند و مروان جامهٔ خون آلودهٔ عثمان به دست آورد و بگریخت و به مکه پیش عایشه رفت و علی عمّال عثمان را عزل کرد و سهل بن حنیف را عوض معاویه به دمشق فرستاد و او یاغی شد و به سبب خویشی عثمان دعوی خون او می‌کرد و با علی می‌گفت: «قاتلان عثمان را به من سپار.» و علی مصلحت در این نمی‌دید و روزی فرمود: «إنّ اللّهَ قتله و أنا معه.» و اعدا به این سخن متمسک بودند و گویا مراد آن بود که من نیز کشته خواهم شد و اگر دفع قتل می‌توانستم اول از خود دفع می‌کردم.

و طلحه و زبیر از علی برگشتند و به مکه رفتند و به اتفاق عایشه و مروان و عمّال عثمان که علی عزل ایشان کرده بود متوجه بصره شدند و در وقت رسیدن به حَوْءَب سگان آواز کردند و عایشه پشیمان شد و گفت: «مصطفیٰ ﷺ، فرمود که یکی از زنان من با علی حرب کند به غیر حقّ و چون به حَوْءَب رسد، سگان آواز کنند. جهد کن، ای عایشه، که تو نباشی.» و ابن زبیر گفت: «باز مگرد، شاید که خدا بواسطهٔ تو این فساد به صلاح مبدل کند.» آخر او را ببردند و بصره بگرفتند و عثمان بن حنیف را که از قبل علی حاکم بصره بود بیرون کردند و علی امام حسن و عمّار یاسر را به کوفه فرستاد و نُه هزار مرد بیاوردند. و بخاری از عبداللّه بن زیاد روایت کند که عمّار به منبر رفت و گفت: «إنّ عایشة قد صارت إلَی البصة، واللّهِ إنّها لزوجةُ نبیِّکم فی الدّنیا و الأخرةِ ولکنَّ اللّةَ ابتلاکم لیعلمَ أنّکم إیّاه تطیعون أم هی.»

و علی از مدینه در سنهٔ ستّ و ثلاثین متوجّه بصره شد و در جلحاکه دو فرسخی بصره است در پنجشنبه بیستم جُمادَی‌الآخره آتش حرب برافروخت و زُبَیْربن عَوّام که پیغمبر ﷺ، در شأن او فرموده بود: «بشَّر قاتلَ ابنِ صفیّة بالنّار.» ساعتی مقاتله کرد. و شارح صحیح بخاری از عبدالبرّ روایت کند که علی او را آواز داد و بیاد او آورد که پیغمبر ﷺ، ما را خندان یافت، و با تو گفت: «أمّا إنّک ستقاتلُ علیّاً و أنت ظالمٌ له.» و چون او را این سخن بیاد آمد، ترک جدال و قتال کرده متوجه مدینه شد و عَمْروبن جُرْموز «بضمّ جیم» از عقب او روان شد و او را در وادی‌السّباع غافل ساخته به قتل آورد و شمشیر او برداشته نزد علی آمد و گفت: «بشارت باد ترا که زبیر را کشتم.» علی فرمود: «من ترا بشارت به آتش می‌دهم.» ابن جُرْموز گفت: «إن قاتلناکم، فنحن فی النار؛ و إن قاتلنا لکم، فنحن فی النّار.» و از قهر تیغ بر شکم خود و کشته شد. و مروان بن حکم به سبب کینی که از طلحة بن عبداللّه در دل داشت تیری زد و او را کشت. و محمد بن طلحه هم در آن جنگ کشته گشت و قاتل او شُرَیْح بن اوفی عنسی گوید:

و أشعثُ قوّامٌ بآیاتِ ربِّهقلیلُ الأذیٰ فیما ترَی العینُ مسلمِ
شککتُ بصدرِ الرّمحِ جیبَ قمیصِهفخرَّ صریعاً للیَـدَیْـنِ وللفم
علیٰ غیر شیءٍ غیرَ أنْ لیس تابعاًعلیّاً و مَن لم یتبعِ الحقَّ یندم
یذکِّرُنی حم و الرّمحُ شاجرٌفهلّا تلاحم قبلَ التقدُّمِ

و «حم»۳۳ شعار لشکر علی ﷷ بود. و به نوضّبه محافظت شتر عایشه می‌کردند و هفتاد دست انداخته شد و ایشان دست از آن شتر نمی‌داشتند و می‌گفتند:

نحنُ بنو ضبَّة أصحابُ الجملْننازلُ الموتَ إذا الموتُ نَزَلْ

والموتُ أشهی عندَنا مِنَ العسلْ

و علی فرمود تا شتر عایشه را پی کردند و چون با عایشه ملاقات نمود، فرمود: «غفراللّهُ لکِ.» عایشه گفت: «ولکَ.» پس به تعظیم و تکریم او را به مدینه فرستاد و پانزده روز در بصره نشست و عبداللّه ابن عباس را والی بصره ساخت و به کوفه رفت.

و بخاری و مسلم و ترمذی از ابوبکره روایت کنند که چون خبر به پیغمبر رسید که اهل فارس دختر کسریٰ را پدشاه ساختند، فرمود: «لن یفلحَ قومٌ ولَّوا أمرَهم امرأةً.» و در وقتی که عایشه متوجه بصره شد، این حدیث بیاد من آمد و خدا مرا از آن فتنه نگاه داشت.

فتح

معاویه به معاونت عَمْرو بن عاص به حرب علی بیرون آمد و علی به حکم «قَاتِلُوا الَّتِي تَبْغِي حَتَّى تَفِيءَ إِلَى أَمْرِ اللَّهِ»۳۴ متوجه شد. و طبری گوید: در غُرّهٔ ذی الحجهٔ سنهٔ سبع و ثلاثین به صِفّین به هم رسیدند و اول برای آب فرات نزاع نمودند و تا آخر ماه حربها واقع شد و در محرم ترک جنگ کردند و باز در صفر آغاز محاربه شد و چند روز حرب کردند و تفصیل آن در حرف باء موحّده خواهد آمد. و در این حرب خُـزَیْمة بن ثابت انصاری و ابولیلیٰ و ابوالیقظان عمّار بن یاسر و هاشم بن عُتْبة بن ابی وقّاص و عبداللّه بن بُدَیْل بن وَرْقاء خزاعی از لشکر علی کشته شدند. و ترمذی از ابوهُرَیْره روایت کند که رسول ﷺ با عمار گفت: «ابشرْ بقتلِک الفئةَ الباغیة.» و تفصیل قصهٔ عمار در حرف لام، و شرح قصهٔ هاشم و عبداللّه در حرف میم خواهد آمد.

و اویس بن عامر قرنی مرادی در کنار آب فرات آواز طبل شنید، پرسید که چه واقعه است. گفتند: «میان علی و معاویه محاربه است.» در حال به نصرت علی متوجه شد و در اثنای حرب شهادت یافت.

و بعد از کثرت قتال میان علی و معاویه صلح شد و ابوموسیٰ اشعریٰ و عَمْروبن عاص را تحکیم کردند. و شرح آن در حرف راء مهمله خواهد آمد.

و گویند در روز حُدَیْبیه که رسول ﷺ با قریش صلح فرمود، علی در صلح نامه «محمد رسول اللّه» نوشت سُهَیْل بن عَمْرو گفت: «اگر ما رسالت او می‌دانستیم، مقابله و مقاتله نمی‌کردیم.» پیغمبر ﷺ فرمود: «رسول اللّه را محو کن و محمد بن عبداللّه بنویس.» و علی رعایت ادب می‌نمود. پیغمبر ﷺ به دست مبارک خود محو فرمود و گفت: «ای علی، ترا نیز مثل این واقع شود.» و در صلح نامهٔ صِفّین او را «امیر المؤمنین» نوشته بودند، معاویه گفت: «اگر من او را امیر المؤمنین دانستمی، با او حرب نمی‌کردم.» امیر فرمود: «صَدقَ رسولُ اللّه.» و امر کرد که «علیّ بن أبی طالب» بنویسند.

و بعد از تحکیم لشکر علی دو گروه گشتند و شش هزار تن در حَروراء که دهی است نزدیک کوفه جمع شدند و تکفیر او می‌کردند و می‌گفتند: «لا حکمَ إلّا للّه.» و علی نزد ایشان رفت و تکیه بر کمان کرده خطبه خواند و ایشان را نصیحت فرمود و بازگردانید. و چون خبر آمد که ابوموسیٰ از عَمْروبن عاص بازی خورد، باز آن جماعت برگشتند و از کوفه بیرون رفتند و ابن عباس از پی ایشان برفت و ایشان را به آیت «يَحْكُمُ بِهِ ذَوَا عَدْلٍ مِّنكُمْ هَدْيًا بَالِغَ الْكَعْبَةِ»۳۵و به آیت «فَابْعَثُواْ حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا إِن يُرِيدَا إِصْلاَحًا يُوَفِّقِ اللّهُ بَيْنَهُمَ»۳۶ و به صلح پیغمبر در روز حدیبیه نصیحت کرد و دو هزار کس بازگشتند و چهار هزار به ضلالت بماندند و با عبداللّه بن وهب راسِبی و حرقوص بن زُهَیْر بجلی، معروف به ذوالثَّدِیّه بیعت کردند و به نهروان رفتند و علی از عقب ایشان برفت و دو هزار و هشتصد تن را به قتل آورد.

و بخاری و مسلم از ابوسعید خُدْری روایت کنند که مصطفیٰ ﷺ بعد از غزای حُنَیْن قسمت غنایم می‌فرمود. ذوالخُوَیْصِرهٔ تَمیمی گفت: «یا محمد اعدِلْ» حضرت فرمود: «وَیْلَک! و من یعدلُ، إن لم أعدل؟» عمر گفت: «یا رسول اللّه اجازت ده که گردن این منافق بزنم.» فرمود: «دَعْه، فإنّ أصحاباً یَحقِرُ أحدُکم صلاتَه مع صلاتِهم و صیامَه مع صیامِهم، یقرأون الکتابَ لا یجاوزُ تراقِیَهُم، یَمرُقون من الإسلامِ، کما یمرُقُ السّهمُ من الرَّمِیّةِ یُنْظَرُ إلیٰ نَصْلِه فلا یوجَدُ فیه شیءٌ، ثمْ یُنْظَرُ إلیٰ رِصافِه، فلا یوجَدُ فیه شیءٌ سَبَقَ الفَرْثَ والدَّمَ؛ آیتُهم رجلٌ أسودُ، إحدیٰ عضدَیْهِ مثلُ البَضْعةِ تَدَرْدَرُ، یَخرُجون علیٰ خیرِ فِرْقةٍ من الناس.» و ابوسعید گوید: «گواهی می‌دهم که من این سخن از حضرت مصفطیٰ ﷺ شنیدم و گواهی می‌دهم که علی با این جماعت قتال فرمود و من با او بودم و بعد از قتال گفت که شخصی به این صفت در این لشکر بجوئید. بعد از طلب آوردند و من در او صفاتی که حضرت بیان فرموده بود یک‌یک مشاهده کردم.»

و جُنْدُب بن عبداللّه اَزْدی گوید: «مرا در حرب جمل و صِفّین هیچ شک نبود که علی بر حق است اما در حرب نهروان شک داشتم؛ چه مخالفان اهل قرآن بودند. ناگاه سواری آمد و گفت: من دیدم که خوارج از نهر گذشتند و قطع نهر کردند. علی تکذیب او کرد و سواری دگر آمد و سوگند یاد کرد که ایشان از نهر عبور کردند. علی سوگند یاد کرد که ایشان عبور نکرده‌اند و مقتل ایشان این طرف نهر است. با دل خود گفتم: الحمداللّه که شبههٔ من در شأن علی رفع خواهد شد، او یا کذابی است جری یا بر بیّنتی است از نبی؛ و عهد کردم که اگر ایشان عبور کرده باشند، اول کسی که با علی مقاتله کند من باشم، و اگر نگذشته باشند، در قتال اعدای او تقصیر نکنم. چون پیش رفتم، ایشان از نهر عبور نکرده بودند. علی رو به من کرد و فرمود: یا أخا الأَزْد، أتبیَّن لک الأمر؟»

و در سنهٔ ثمان و ثلاثین مرتضیٰ محمد بن ابوبکر را به مصر فرستاد و قیس بن سعد را معزول کرد. و در حرثیا که نزدیک مصر است جمعی از قوم عثمان بودند ومتابعت محمد بن ابی‌بکرنمی‌کردند و دو نوبت لشکر او را بشکستند و او از علی استمداد کرد و مالک بن اشتر را به مدد او فرستاد. و چون به قلزم رسید، جبلة بن جایع که مهتر آنجا بود به اغوای معاویه او را زهر داد و بمرد و معاویه عمروبن عاص و معاویة بن خدیج را با شش هزار تن به مصر فرستاد و محمد بن ابی‌بکر را بکشتند و عَمْرو حاکم شد. و در سنهٔ تسع و ثلاثین معاویه لشکر به اطراف فرستاد و تسخیر بلاد کرد.

و در سنهٔ اربعین خوارج جمع شدند و گفتند فساد این امّت از علی و معاویه و عَمْرو عاص است و اندیشه کردند که هر سه را در یک شب می‌باید کشت. عبدالرحمن بن ملجم مرادی قتل علی اختیار کرد و حجّاج بن عبداللّه صُرَیْمی قتل معاویه و دادویهٔ عنتری قتل عَمْرو. و شب هفدهم رمضان را میعاد ساختند. ابن ملجم در کوفه شمشیری به هزار دینار بخرید و به زهر آلوده کرد و چون علی برای نماز صبح بیرون آمد. بر سر مبارک او زد و بعد از سه شب وفات یافت. و حَجّاج به دمشق رفت و تیغی بر معاویه زد و اَلْیهٔ او را مجروح ساخت. و دادویه به مصر رفت و عَمْرو آن روز به سبب درد شکم خارجة بن حذافه را در نماز صبح قایم مقام خود ساخته بود و او به غلط کشته شد.

و حافظ اسمٰعیل از صْهَیْب روایت کند که نبی ﷺ، با علی فرمود: «مَن أشقیَ الاوَّلین؟» گفت: «عاقرُ النّاقة.» فرمود: «صدقتَ، فمن أشقیَ الأخرین؟» گفت: «اللّهُ و رسولُه أعلم.» فرمود: «رجلٌ یضربُک علیٰ هذه.» و اشارت بسر او کرد. و از ابی طفیل روایت کند که من نزد علی بودم و ابن ملجم آمد و علی او را عطا فرمود، پس گفت: «ما یحبسُ أشقاها مِن أعلاها، تخضبُ هذه من هذه؟» و اشارت بسر و ریش مبارک فرمود. و از عبداللّه بن سبع روایت کند که علی در خطبه فرمود: «والذی فلق الحَّبةَ و برأ النسمةَ لتخضبنَّ هذه من هذه.» و از علی روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «عهدٌ معهودٌ الأمّةَ ستغدرُ بک و أنّک تعیشُ علیٰ ملتی و تُقتَلُ علیٰ سنتی و أنّ هذه تخضَبُ من هذه.» و از زید بن وهب روایت کند که جُعْدة بن نعجهٔ خارجی گفت: «یا علیّ، اتَّقِ اللّه! فإنّک میِّتٌ و قد علمتَ سبیلَ المحسنِ من سبیلِ المسیءِ.» و علی فرمود: «میَّتٌ؟ بل و اللّهِ مقتولٌ قتلاً تصابُ هذه فتخضبُ هذه، عهدٌ معهودٌ و قضاءٌ مقضیٌّ و قد خاب مَن افتریٰ.»

و امام غزالی در اواخر احیا از امام حسن روایت کند که علی در شبی که صبح آن شهید شد فرمود: پیغمبر را به خواب دیدم و گفتم: «یا رسول اللّه ما لقیتُ من أمَّتِک!» فرمود: «ادعُ علیهم» گفتم: «اللّهم أبدِلْنی بهم مَنْ هو خیرٌ لی مِنْهم و أبدلْهُم بی مَنْ هو شرٌّ لهم مِنّی.»

و مسلم از ابوهُرَیْره روایت کند که رسول اللّه ﷺ بر کوه حِراء بود با ابوبکر و عمر و عثمان و علی و طَلْحه و زُبَیْر ناگاه سنگی که در زیر قدم ایشان بود بلرزید فرمود: «اهْدأ! فما علیک إلّا نبیٌّ أو صدّیقٌ أو شهیدٌ.»

و مدت خلافت آن حضرت چهار سال و نه ماه بود. و یکی با او گفت: «چرا خلافت ابوبکر و عمر صافی بود و خلافت تو و عثمان تیره؟» فرمود: «به سبب آنکه من و عثمان از اعوان ابوبکر و عمر بودیم و تو و امثال تو از اعوان من و عثمانید.» و عمر آن حضرت شصت و سه سال یا شصت و هفت یا پنجاه و هشت بود.

و امام حسن بعد از دفن او خطبه خواند و فرمود: «واللّه لقد مات فیکم رجلٌ ما سبقه الأوّلون و لا یدرکُه الآخرون، إن کان رسولُ اللّهِ ﷺ لیبعثه المبعثَ فیعطیه الرّایةَ فما یرجعُ حتّیٰ یفتحَ اللّهُ علیه، یقاتلُ جبرئیلُ عن یمینه و میکائیلُ عن یسارِه. و اللّهِ ما ترک بیضاءَ و لا صفراءَ غیرَ سبعمائة درهمٍ فضلت من عطائه، أراد أن یبتاعَ بها خادماً.»

فتح

چون علی شهید شد، بیش از چهل هزار مرد با امام حسن بیعت کردند و متوجه حرب معاویه شد و چون بی‌وفائی از مردم خود دریافت، در نصف جُمادَی الأولیٰ سنهٔ احدیٰ و اربعین امر به معاویه بازگذاشت و سی سال خلافت که در حدیث وارد است تمام شد، و حضرت مصطفیٰ ﷺ از این صلح خبر داده بود.

و بخاری از ابوبکره روایت کند که پیغمبر ﷺ در شأن امام حسن فرمود: «إنّ ابنی هذا سیِّدٌ و لعلَّ اللّهَ یُصلح به بین فئتینِ عظمتین من المسلمین.»

و ترمذی از یوسف بن سعد روایت کند که چون امام حسن با معاویه صلح کرد، مردی برخاست و گفت: «سیاه کردی روی مؤمنان را.» امام حسن فرمود: «پیغمبر، ﷺ بنی‌امیه را بر سر منبر خود دید و او را بد آمد، پس نازل شد «إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَر»۳۷ یا محمد یعنی نهراً فی الجنةِ و نازل شد: «إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْر»۳۸ یملکُها بعدَک بنو أمیّة، یا محمد.» و قاسم بن فضل گوید: «ما شمردیم و مدت تسلط بنی‌امیه هزار ماه بود که نه یک روز کم و نه یک روز بیش بود.»

و قاضی ناصرالدین در تفسیر «وَمَا جَعَلْنَا الرُّؤيَا الَّتِي أَرَيْنَاكَ إِلاَّ فِتْنَةً لِّلنَّاسِ»۳۹ می‌گوید: «پیغمبر ﷺ، در واقعه دید که بنی امیه به شکل کَپی بر منبر او بالا می‌رفتند و تعبیر آن به سلطنت ایشان فرمود.» و چه مناسب مقام است: «وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِي القُرْآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَمَا يَزِيدُهُمْ إِلاَّ طُغْيَانًا كَبِيرًا»۴۰ و در نامه‌ای که علی به معاویه نوشته مسطور است: «منّا المشکاةُ والزّیتونة و منکم الشّجرةُ الملعونة.»

و امام حسن در نیمهٔ رمضان سنهٔ ثلاث متولد شد و جعده دختر اشعث بن قیس، به اغوای اعدا او را زهر داد و در سنهٔ خمسین یا تسع و اربعین، یا ثمان و خمسین، یا اربع و اربعین، وفات یافت و در بقیع مدفون است و گویند در مجلس معاویه حاضر شد و جوانان قریش تفاخر می‌کردند و او خاموش بود. معاویه گفت: «تو هم سخنی بگو.» فرمود:

فیمَ الکلامُ و قد سبقت مبّرزاًسبق الجوادِ مِن المدَی المتباعدِ
نحنُ الذین إذا القرومُ تخاطرواطبنا علیٰ رغمِ العدوِّ الحاسدِ

و امام حسین در پنجم شعبان سنهٔ اربع متولد شد و در عاشورای سنهٔ احدیٰ و ستین در کربلا به سعی شمر بن ذی‌الجوشن شهید گشت و امیر لشکر عمر بن سعد بود از قبل عُبَیْداللّه بن زیاد که نایب یزید بن معاویه بود.

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجاسرها بریده بینی بی‌جرم و بی‌جنایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزودزنهار ازین بیابان وین راه بی‌نهایت

و از اشعار دلپذیر اوست در کربلا:

أنا ابنُ علی الخیر مِن آلِ هاشمکفانی بهذا مَفخرٌ حینَ أفخرُ
و جدَّی رسولُ اللّهِ أکرمُ مَن مشیٰو نحنُ سراجُ اللّهِ فِی الخلقِ یزهرُ
و فاطمةٌ أمّی سلالةٌ أحمدٍ و عمّی یُدعیٰ ذا الجناحَیْنِ جعفرُ
وفینا کتابُ اللّهِ أنزل صادقاً وفینا الهدیٰ والوحیُ والخیرُ یذکرُ
و نحن وُلاةُ الأرضِ نسقی وُلاتَنابکأسِ رسولِ اللّهِ ما لیس ینکرُ
و شیعتُنا فی الناسِ أکرمُ شیعةٍو مبغضُنا یومَ القیامةِ یخسرُ

و ترمذی از سُلْمیٰ روایت کند که به خانهٔ امّ سَلَمه رفتم و او می‌گریست گفتم: «سبب گریه تو چیست؟» گفت: «رأیتُ الآنَ رسولَ اللّهِ ﷺ فی المنامِ و علیٰ رأسِه ولحیتِه التّرابُ فقلت: ما لَکَ یا رسول اللّهِ؟ قال: شهدتُ قتلَ الحسنِ آنفاً.» و مثل این از ابن عباس منقول است و در فاتحهٔ خامسه گذشت.

و فاطمه بعد از موت نبی به شش ماه، یا سه ماه، وفات یافت و او را بیست و هشت سال، یا بیست و نه، یا هجده بود و ترمذی از علی روایت کند که پیغمبر ﷺ دست حسن و حسین گرفت و گفت: «مَن أحبَّنی و أحبَّ هذَین و أباهما و أُمّهما، کان معی فی درجتی یومَ القیامةِ.» و امام علی زین العابدین پسر امام حسین است و سلسلهٔ توالد میان هشت امام دگر به ترتیب ذکر ایشان است و او در مدینه در سنهٔ ثمان و ثلاثین متولد شد و مادر او شهربانو بود، دختر یزدجرد، یا کنیزک غزاله نام بود و در ثامن عشر محرم سنهٔ اربع و تسعین وفات یافت و قبر او در بقیع است. و شعر اوست در وقت ملاقات یزید بعد از قتل امام حسین:

ماذا تقولونَ إذ قالَ النّبیُّ لکُمماذا فعَلتُم و أنتُم آخِرُ الأُممِ
بِعترَتی و بأهلی بعدَ مُفتَقَدیمِنهم أُساریٰ و مِنهم ضُرِّجوا بدمِ

و امام محمد باقر در مدینه روز جمعه سوم صفر سنهٔ سبع و خمسین متولد شد و مادر او فاطمه بنت امام حسن بود و در سنهٔ اربع عشر و ماءه وفات یافت و قبر او هم در بقیع است. و امام جعفر صادق در مدینه در سنهٔ ثمانین اربع عشر و مائه وفات یافت و قبر او هم در بقیع است. و امام جعفر صادق در مدینه در سنهٔ ثمانین متولد شد و مادر او فروه بنت قاسم بن محمد بن ابی‌بکر و در یوم الإثنین نصف رجب سنهٔ ثمان و اربعین و مائه وفات یافت و قبر او هم در بقیع است. و امام موسیٰ کاظم در ابوا که میان مکه و مدینه است در یوم الأحد سابع صفر سنهٔ ثمان و عشرین و مائه متولد شد و مادر او حمیده کنیزک بود و در حبس هارون در بغداد در یوم الجمعه پنجم رجب سنهٔ ثلاث و ثمانین و مائه وفات یافت. و امام علی رضا در مدینه روز پنجشنبه یازدهم ربیع الأخر سنهٔ ثلاث و خمسین و مائه متولد شد و مادر او سکربونیّه یا خیزران،کنیزک بود و مادران باقی ائمهٔ معصومین هم کنیزک بودند و معروف کرخی بّواب او بود و در ولایت طوس در نهم رمضان سنهٔ اثنین و مأتین وفات یافت. و امام محمد تقی در مدینه در جمعه دهم رجب سنهٔ خمس و تسعین و مائه متولد شد و در بغداد در ششم ذی الحجهٔ سنهٔ عشرین و مأتین وفات یافت. و امام علی نقی در مدینه در سیزدهم رجب سنهٔ اربع عشر و مأتین متولد شد و در سُرَّمَنْ‌رَأیٰ که به «سامرّه» معروف است روز دوشنبه آخر جُمادی الأُولیٰ سنهٔ اربع و خمسین و مأتین وفات یافت. و امام حسن عسکری در مدینه در سنهٔ احدیٰ و ثلاثین و مائتین متولد شد و در سُرَّمَنْ‌رَأیٰ در سنهٔ ستین و مأتین وفات یافت. و امام محمد در سُرَّمَنْ‌رَأیٰ در بیست و سوم رمضان سنهٔ ثمان و خمسین و مأتین متولد شد. و امامیه گویند مهدی موعود اوست، و در حرف لام خواهد آمد.

و شیخ محیی الدین در باب سیصد و شصت و ششم از فتوحات گوید: «إنّ للّهِ خلیفةٌ یخرجُ من عترةِ رسولِ اللّهِ ولدِ فاطمة یُواطیٔ اسمُه اسمَ رسولِ اللّه، جدُّه الحسنُ بن علیّ بن أبی طالب یبایعُ بینَ الرّکنِ و المقام یشبهُ رسولَ اللّه ﷺ، فی الخَلْقِ «بفتح الخاء» و ینزلُ عنه فی الخُلْقِ «بضمّ الخاء» أسعدُ النّاسِ به أهلُ الکوفة یعیشُ خمساً أو سبعاً أو تسعاً یضعُ الجزیةً و یدعو إلی اللّهِ بالسیفِ و یرفعُ المذاهبَ عن الأرضِ، فلا یبقی إلّا الدین الخالص؛ أعداؤه مقّلدةُ العلماءِ أهلِ الاجتهاد، لما یرونَهُ مِن الحکمِ بخلافِ ما ذهبت إلیه أئمَّتُهم، فیدخلون کرهاً تحتِ حکمِه خوفاً من سیفِه، یفرحُ به عامّةُ المسلمین أکثر من خواصِّهم، یبایعُه العارفون من أهلِ الحقائقِ عن شهودٍ و کشفٍ بتعریفٍ إلهیٍّ، له رجالٌ إلهیّون، یُقیمون دعوتَه و یتنصرونه. و لو لا أنَ السّیفَ بیده، لأفتَی الفقهاءُ بقتِلِه، و لکنَّ اللّهَ یظهره بالسیفِ والکرمِ، فیطمعون و یقلبون حکمَهُ مِنْ غیرِ إیمانِ، بل یضمرون خلافَه و یعتقدون فیه، إذا حکم فیهم بغیرِ مذهبهم، أنّه علیٰ ضلالةٍ فی ذلک الحکم؛ لأنّهم یعتقدون أنَ أهلَ الاجتهادِ و زمانِه قد انقطع و ما بقی مجتهدٌ فی العالم و أنَ اللّهَ لا یوجِدُ بعدَ أئمتِهم أحداً له درجةٌ الاجتهاد و ذمّا من یدعی التعریفَ الإلهیَّ بالأحکتم الشرعیّةِ فهو عندَهم مجنونٌ فاسدُ الخیالِ لا یلتفتون إلیه.» «حافظ»

مژده ای دل که مسیحا نفسی می‌آیدکه ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که منزده‌ام فالی و فریادرسی می‌آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاستاین قدر هست که بانگ جرسی می‌آید

و بخاری و مسلم از جابر بن سَمُره روایت کند پیغمبر ﷺ، فرمود: «یکون بعدی إثنا عشر أمیراً» پس سخنی گفت که من نشنیدم و پدرم گفت سخن «کلَّهم مِن قریشٍ» بود.

فتح

از بعضی آثار که پیش از این رقم زدهٔ کِلک اخبار شد می‌توان دانست که حضرت مصطفیٰ ﷺ بر فِتَن۴۱ و حوادث که بعد از رحلت او واقع شد مطلع بوده. و بغوی در شرح السّنه از اُم سَلَمه روایت کرده که حضرت مصطفیٰ ﷺ یا علی گفت: «إنّک تقاتلُ النّاکثین و المارقین و القاسطین.» و اول اشارت به حرب جمل است و ثانی به حرب نهروان و ثالث به حرب صفین. و رزین از سعید بن عَمْرو روایت که من و ابوهُرَیْره و مروان در مسجد رسول ﷺ به مدینه نشسته بودیم، ابوهُرَیْره گفت: «من از صادق مصدوق شنیده‌ام: هلاکُ أمّتی علیٰ یدَیْ غِلْمةٍ من قریش.» مروان گفت: «لعنةُ اللّهِ علیهم.» پس ابوهُرَیْره گفت: «لو شئت أن أقولَ بنی فلانٍ و بنی فلانٍ، لفعلتُ.» پس من با جدّ خود در وقت سلطنت مروان به شام رفتم و ایشان همه جوانان بودند. جد من گفت: «عسیٰ هؤلاءِ الذین عنیٰ أبوهُرَیْرة.»

و بخاری و نسائی از ابوهُرَیْره روایت کنند که پیغمبر ﷺ فرمود: «إنّکم ستحرصونَ علَی الإمارةِ و ستکون ندامة یومَ القیامةِ، فنعمت المرضعة وبئست الفاطمة.»

و حاکم در کتاب فتن و ملاحم از عبدالرحمن بن عَوْف روایت کند که هر فرزند که متولد می‌شد او را نزد رسول ﷺ می‌آ‌وردند و برای او دعا می‌فرمود. چون مروان را بیاوردند، فرمود: «هو الوزغ بن الوزغ الملعون بن الملعون.» و از محمد بن زیاد روایت کند که چون معاویه با پسر خود بیعت کرد، مروان گفت: «سنّة أبی‌بکر و عمر.» و عبدالرحمن پسر ابی‌بکر گفت: «سنّة هَرَقْل و قَیْصر.» مروان گفت: «أنزل اللّهُ فیک: «وَالَّذِي قَالَ لِوَالِدَيْهِ أُفٍّ لَّكُمَا»۴۲.» چون این خبر به عایشه رسید، فرمود: «کذب واللّهِ ما هو به ، ولکن رسول اللّة ﷺ لعن أبا مروانَ و مروانُ فی صلبهِ.»

و اَوْلیٰ در امثال این مباحث سکوت است. و امام شافعی از عمر بن عبدالعزیز نقل می‌کند: «تلک دماء طهَّر اللّهُ یدی منها، فلا أخضبُ لسانی بها.» و علمای سنّت و جماعت رضی‌اللّٰه عنهم، منع بلیغ از سبّ این طایفه کرده‌اند. و از علی ﷷ منقول است که در حرب جمل فرمود: «إخوانُنا بغوا علینا.» لیکن شیخ علاءالدّوله در فلاح نقل از ابوسعید خُدْری می‌کند که پیغمبر ﷺ در عیدَیْن افتتاح به نماز کردی و مروان مرا دلالت به تقدیم خطبه می‌کرد، گفتم، «أینَ الابتداءُ بالصلاة؟» گفت: «یا أبا سعید، قد تُرِکّ ما تعلم.» گفتم: «والذی نفسی بیِده لا تأتون بخیرٍ ممّا أعلم.» پس شیخ می‌فرماید: «إنّ مروانَ الحمار۴۳ کان أجهلَ من الحمارِ بشرائعِ الإیمان و قد جعل الأیمانَ وسلیةَ الوصولِ إلَی الإمارة، لا قربةً إلَی اللّه و إلَی رسولِه؛ و من یذهب مذهبَه و مذهبَ جحوشه و مذهب معاویة و جروه، یحشرون معهم و لا نصیبَ لهم من شفاعةِ النّبیَّ ﷺ.»

و در شرح صحیح بخاری دیده‌ام که سلاطین بنی‌امیه در اثنای خطبه سبّ جمعی که مستحق سبّ نبودند می‌کردند و چون مردم از نماز عید فارغ می‌شدند، متفرق می‌گشتند و از استماع خطبه اعراض می‌نمودند تا سامعه به شنیدن آن لفظ کریه آلوده نشود؛ پس ایشان تأخیر صلات کردند تا مردم را به ضروت توقف باید کرد. نعوذُ باللّهِ من شرورِ أنفسِنا و سیِّئات أعمالِنا.

و هم شیخ در فلاح می‌فرماید: «إنّ معاویةَ الباغی و مروانَ الطاغی کلاهما مجبولانِ علیٰ خلافِ رسول اللّه ﷺ، و جروة معاویة و جحوش مروان کذلک.»

و اَشعار که از یزید منقول است اِشعار به کمال نقص او دارد:

و شمسةٌ کرمٍ برجُها قعرُ دنَّهاو مشرقُها السّاقی و مغربُها فَمی
مدامٌ کتبرٍ فی إنا کفضَّةٍو ساقٍ کبدرٍ مع ندامی کأنجم
إذا أفرغت من دنّها فی إنائهاحکت نفراً بینَ الحطیمِ و زمزمِ
یُشیرُ إلیها بالبنانِ کأنمّایُشیرُ إلَی البیتِ العتیقِ المحرَّمِ
فإن حُرِّمَتْ یوماً علیٰ دینِ أحمدفخُذْهاعلیٰ دینِ المسیحِ بن مریمِ

و گویند در وقت شنیدن واقعهٔ کربلا این ابیات می‌خواند:

لیتَ أَشیاخی بِبَدْرٍ شهوداجزعَ الخزرجِ مِنْ وقعِ الأسَلْ
لأهلّوا واستهلّوا فرحاًثمّ قالوا یا یزیدُ لا تَشَلّْ
لعبت هاشمُ بالملکِ فلاخبرٌ جاء ولا و حیٌ نزلْ
فجزیناهم ببدرٍ مثلَهاو أقمنا میلَ بدرٍ فَاعْتَدلْ
لستُ مِنْ خِنْدِف إن لم أنتقمْمِنْ بَنی أحمدَ ما کانَ فَعَلْ

و مولانا سعدالدین تفتازانی، قدس سره در شرح مقاصد فرماید: «فإن قیل: من علماءِ المذهبِ مَنْ لم یجوِّز اللّعنَ علیٰ یزید مع علمهم بأنّه یستحقُّ ما یربو علیٰ ذلک و یزید، قلنا: تحامیاً أن یرتقی إلی الأعلیٰ فالأعلیٰ، کما هو شعارُ الرّوافض علیٰ ما یرویٰ فی أدعیتهم و یجری فی أندیتهم، فرأی المعتنونَ فرأی بأمرِ الدِّین إلجامَ العوامِّ بالکلیّةِ طریقاً إلیٰ الاقتصادِ فی الاعتقاد.»

و در شرح عقاید گوید: «الحقّ أنّ رضا یزیدَ بقتلِ الحسین و استبشارِه بذلک و إهانتِه أهلِ بیتِ رسولِ اللّه ﷺ، ممّا تواتَر معناه و إن کان تفاصیلُه آحاداً فنحنُ لا نتوقَّف فی شأنِه بل فی أیمانه، بل فی أیمانِه، لعنةُ اللّهِ علیه و علیٰ أنصاره و أعوانه.»

و حق کلام آنکه اگر کسی در نفس امر ملعون باشد، چه حاجت که تو زبان خود را به لعنت او آلوده کنی و اگر ملعون نباشد، او را از لعنت هیچ زیان نخواهد بود و تو آثم گردی و متصف به بد گفتن شوی.

فتح

زنهار و هزار زنهار که در شأن خلفای ثلاثه، رضی‌اللّٰه عنهم، اعتقاد فاسد مکن، و بدان که حضرت مصطفیٰ ﷺ ظاهر به کمال و باطن به کمال داشت؛ بعضی که از ظاهر او فیض بیشتر گرفتند و به طرف نبوت اقرب بودند بعد از او خلیفه شدند، یا مقوی خلفا بودند، و بعضی که از باطن او فیض بیشتر گرفتند و به طرف ولایت انسب بودند به ارشاد و تکمیل سالکان و فقرا مشغول گشتند، تا هم سلسلهٔ ظاهر منتظم و هم سلسلهٔ باطن محفوظ باشد.

مولانا عبدالرزاق کاشی در اصطلاحات آورده که مصطفیٰ ﷺ در شأن ابوبکر فرمود: «أنا و أبوبکر کفرسَیْ رهانٍ، فلو سبقنی لأمنتُ به، ولکن سبقتُه، فآمنَ بی.» و ترمذی گوید: حضرت نبی ﷺ فرمود: «لو کان بعدی نبیُّ، لکان عمر بن الخطاب.» و فتح اکثر بلاد اسلام در مزان عمر واقع شد.

و سلسلهٔ جمیع اولیا به علی منتهی است و می‌فرمود: «سَلُونی عن طُرُقِ السَّماءِ؛ فإنّی أعرفُ بها من طُرُقِ الارض.» و جنید گفته: «لو تفرَّغ علیٌ عن الحروب، لنقل إلینا من العلم ما لا تقومُ له القلوبُ، ذلک امرؤٌ أُعطِی علماً لَدُنّیّاً.»

و شیخ محیی الدین در باب هفتاد و سوم از فتوحات می‌فرماید: «دو کس از عدول شافعیه که هیچ کس گمان رفض به ایشان نداشت با یکی از اولیای رجبییّن که من او را در دیار بکر دیده بودم صحبت داشتند، فرمود: من شما را به صورت خوک می‌بینم و این علامتی است میان من و خدا که رافضیان را به این صورت به من می‌نماید. ایشان در باطن خود از آن مذهب توبه کردند. فرمود: این ساعت توبه کردید که شما را به صورت انسان می‌بینم. ایشان معترف شدند و از این معنی تعجب کردند.»

و روزی در اثنای تلاوت بر این فقیر وارد شد که «مَا عِندَ اللَّهِ خَيْرٌ وَأَبْقَى لِلَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»۴۴ مطابق حال ابوبکر است و «وَالَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَالْفَوَاحِشَ وَإِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ» موافق حال عمر است و «وَالَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقَامُوا الصَّلَاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَمِمَّا رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ» مناسب حال عثمان است و «وَالَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنتَصِرُونَ وَجَزَاء سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا» ملایم حال مرتضیٰ است و « فَمَنْ عَفَا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ» مطابق حال حسن است و «وَلَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِكَ مَا عَلَيْهِم مِّن سَبِيلٍ» موافق حال حسین است و «إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَيَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ أُوْلَئِكَ لَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ» مناسب حال بنی‌امیّه است. و این وارد مؤیِّد نقلی است که پیشتر گذشت که مرتضیٰ ﷷ استنباط فِتَن از «حم ٭ عسق»۴۵ می‌فرمود؛ چه این آیات در سورهٔ حم عسق است.

فتح

قال الشیخ شهاب الدین السهروردی قدس سره، فی أعلام الهدیٰ: «اعلم أنّ میراثَ النبوةِ العلمُ و قد توارثه أصحابُه و أهلُ بیته، و قد وجب علیک محبّةُ الجمیعِ فلا تکن مائلاً إلیٰ إحدی الجهتین دون الأخریٰ؛ فإنّ ذلک هویً و لا یُنْتَـزَعْ منک هذا المیل، حتی تنازل باطنَـک شیءٌ من محبَّةِ اللّهِ تعالیٰ الخاصّةِ، فحینئذٍ تتبرّأ من الهویٰ و یکون عندک شغلٌ شاغلٌ بما أُعطِیتَ، فتنظر بصفاءِ بصیرتِک و تنکشف لک محاسنُهم و یتغطیٰ ما تنکره من أحدٍ منهم. فالاشتغالُ فی العصبیّةِ والخوضُ فی أمرِهم شغلُ البطالین و قد استروح قومٌ إلی البطالةِ و تجرّؤا علی المخالفاتِ وارتکابِ المناهی واتّخذوا ما زعموه محبّةً جُنّةً لهم وحدّثوا نفوسَهم أنّ ذلک ینفعهم؛ کلا حتیٰ یستقیموا علی الجادّة المستقیمةِ، فلا تنفعُ محبّٱبغیرِ التّقویٰ والصّلواتُ إذا فاتت والأوقاتُ إذا ضاعت والذّنوبُ إذا ارتُکِبَتْ والمحارمُ إذا استُبِیحَتْ، أنّیٰ یجبرُها دعویٰ محبّتِهم؟»

و قال أیضاً: «اعلَمْ أنّ أصحابَ رسول اللّه ﷺ، مع نزاهةِ بواطنِهم و طهارةِ قلوبهم انوا بشراً و کانت لهم نفوسٌ و للنّفوسِ صفاٌ تظهرُ، فقد کانت نفوسُهم تظهرُ بصفةٍ و قلوبهم منکرةٌ لذلک، فیرجعون إلیٰ حکمِ قلوبهم و ینکرون ما کان من نفوسِهم. فانتقل الیسیر من آثارِ نفوسِهم إلیٰ أربابِ نفوسٍ عدموا القلوبَ، فما أدرکوا قضایا قلوبِهم و صارت صفاتُ نفوسِهم مدرکةً عندَهم بجنسیّة النّفسیّة، فبنوا به تصرُّفِ النّفوسِ علی الظّاهرِ المفهومِ عندهم و وقعوا فی بِدَعٍ و شُبَهٍ، أوردتهم کلَّ موردٍ ردیءٍ و جرَّعتهم کلَّ مشربٍ و بیءٍ و انعجم علیهم صفاءُ قلوبِهم و رجوعُ کلِّ واحدٍ منهم إلَی الإنصافِ و إذعانِه، لما یجبُ من الاعتراف، فکان عندهم الیسیرُ من صفاتِ نفوسِهم؛ لأنّ نفوسَهم کانت محفوفةً بأنوارِ القلوبِ، فلما توارث ذلک أربابُ النّفوسِ المتسلّطةِ الأمّارةٍ بالسّوءِ القاهرةِ للقلوبِ المحرومةِ أنوارها، أحدث عندهم العداوةُ والبغضاء. فإن قبلتَ النّصحَ، أمسِکْ عن التّصرُّفِ فی أمرهم واجعل محبّتَک للکلِّ علی السّواء من غیر أن تُرجِّحَ محبّةَ أحدِهم علی الأخر و أمسِکْ عن التّفضیل و الغلوِّ؛ فأمرهم أکبرُ من أن تخوضَ فیه؛ و إن خامَرَ باطنَک فضلُ أحدِهم علی الآخر، فاجعلْ من جملةِ أسرارِک، فما یلزمُک إظهارُه و لا یلزمک أن تُحبَّ أحدَهم من الأخر، أو تعتقد فضلَه أکثر من الآخر، بل یلزمک محبّةٌ الجمیعِ والاعترافُ بفضلِ الجمیعِ و یکفیک فی العقیدةِ السّلیمةِ أن تعتقدَ صحّةَ خلافةِ أبی‌بکر و عمر و عثمان و حیدر رضوان اللّه علیهم أجمعین.»

و تصور نکنی که مرتضیٰ بعد از موت نبی ﷺ خلافت می‌خواست و مغلوب ابی‌بکر بود. قاضی ناصرالدین در طوالع گوید: «العباس مع علوِّ منصبِه قال لعلیٍّ: امدُدْ یدَک لأبایعک حتیٰ یقولَ الناسُ عمُّ الرّسولِ ابنَ عمِّه، فلا یختلف فیک إثنان. والزّبیر مع غایةِ شجاعتِه سلَّ السیفَ و قال: لا أرضیٰ بخلافةِ أبی‌بکر.

و أبوسفیان، رئیس مکةَ و رأسُ بنی‌امیة، قال: أرضیتم، یا بنی عبد مناف، أن یلی علیکم تیمیٌّ؟»

و صاحب مواقف گوید: ابوبکر گفت: «أقیلونی، فلستُ بخیرکم و علیٌّ فیکم.» و رزین از اَنَس روایت کند که ابوبکر در روز سوم خلافت خطبه خواند و گفت: «أیّها النّاس، إنّ الذی رأیتم منّی لم یکن حرصاً علیٰ ولایتکم، لکن خفتُ الفتنةَ والاختلافَ و قد رددتُ أمرکم إلیکم، فولوا مَنْ شِئـتُم.» و مسلم از عایشه روایت کند که عباس و فاطمه پیش ابوبکر آمدند و فَدَک و سهم خیبر به طریق ارث طلبیدند. ابوبکر گفت: «من از پیغمبر ﷺ، شنیده‌ام: لا نُورَثُ، ما تَرَکناهُ صدقةٌ.» و دگر میان فاطمه و ابوبکر سخن واقع نشد تا وفات یافت و علی او را به شب دفن کرد و خبر به ابوبکر نداد و بعد از موت فاطمه توجه مردم به علی کمتر شد و هنوز او و بنوهاشم با ابوبکر بیعت نکرده بودند. روزی علی همه را جمع کرد و ابوبکر را تنها بطلبید، و غرض آن عمر حاضر نباشد، چه شدت او معلوم داشت. عمر با ابوبکر گفت: «تنها مرو.» و ابوبکر تنها برفت و علی برخاست و بعد از حمد و ثنای خدا گفت: «أما بعد، فلَم یمنعْنا أن نُبایَعک، یا أبابکر، إنکاراً لفضیلتِک و لا نفاسةً علیک بخیرٍ ساقه اللّهُ إلیک ولکنّا کنّا نریٰ أنَ لنا هذا الأمرِ حقاً، فاستبددتم علینا.» پس قرابت خود با رسول ﷺ، ذکر فرمود و ابوبکر بگریست و بعد از حمد و ثنای خدا گفت: «أما بعد، فَوَ اللّهِ لَقرابةُ رسولِ اللّه ﷺ أحبُّ إلیِّ أن أصِلَ مِنْ قَرابتی واللّهِ ما ألوتُ فی هذه الأموالِ الّتی کانت بینی و بینکم عن الخیر، ولکّنی سمعتُ رسول اللّه ﷺ، یقول: لا نُورَثُ، ما تَرَکناهُ صدقةٌ. إنّما یأکلُ آلُ محمدٍ فی المالِ. و إنّی واللّهِ لا أدعُ أمراً صنعَةُ رسولُ اللّه ﷺ، إلّا صنعتُه إن‌شاءَ اللّه.» پس علی گفت: «مَوْعِدُک للبیعةِ العَشیَّةُ.» و پیشین در مسجد حاضر شدند و چون ابوبکر نماز پیشین گزارد، عذر علی خواست و علی برخاست و فضیلت ابوبکر ذکر فرمود و متوجه او شد و بیعت کرد و مردم متوجه علی شدند و تحسین کردند.

و لُباب سخن آنکه تا در میان صحابه کسی بود که استعداد خلافت داشت، علی ملتفت نشد و آن زمان که هیچ قابل نماند، به ضرورت قبول کرد.

و شیخ علاءالدوله گوید: ولایت علم باطن است، و وراثت علم ظاهر، و امامت علم باطن و ظاهر، و وصایت حفظ سلسلهٔ باطن، و خلافت حفظ سلسلهٔ ظاهر. و علی بعد از نبی ولی و وارث و امام و وصی بود، اما خلیفه نبود و بعد از عثمان خلیفه هم شد.

و اکنون که فواتح سبعه رقم اتمام یافت، شروع خواهم کرد در شرح ابیات محکمة المبانی؛ و اول توضیح لغات خواهد بود و تنقیح نکاتِ نحو و معانی پس ترجمهٔ ابیات بی زیاده و نقصان، و ایراد یک رباعی بر طبق آن، و در حکایات حوادث و رَجَزهای حب تفصیل قصص خواهد شد به اخصر بیان، و احتراز از تکرار لغات التزام شده؛ چه فهم آن از ترجمه می‌توان. و أسألُ اللّهَ توفیقَ إتمامِ الکتابِ، فإنّه مُنعِمُ الصّدقِ و مُلهِمُ الصَّواب.

  1. - الرحمن: ۱۹. ↑
  2. - آل عمران: ۱۴۴. ↑
  3. - البقره: ۲۷۴. ↑
  4. - المجادله: ۱۲. ↑
  5. - المجادله ۱۳. ↑
  6. - المائده: ۵۵. ↑
  7. - طه: ۲۵- ۳۲. ↑
  8. - القصص: ۳۵. ↑
  9. - التحریم:۴. ↑
  10. - السجدة: ۱۸. ↑
  11. - التوبة: ۱۹. ↑
  12. - القصص: ۶۱. ↑
  13. - الرعد: ۲۹. ↑
  14. - هود: ۱۷. ↑
  15. - الزمر: ۳۱. ↑
  16. - الزمر: ۳۲. ↑
  17. - الزمر: ۳۳. ↑
  18. - الرعد: ۷. ↑
  19. - الرعد: ۴۳. ↑
  20. - الاحقاف: ۱۰. ↑
  21. - الحاقة: ۱۲. ↑
  22. - الانعام: ۵۷. ↑
  23. الروم: ۱-۴. ↑
  24. - الشوری: ۱- ۲. ↑
  25. - التوبة: ۴. ↑
  26. - آل عمران: ۶۱. ↑
  27. - الرعد: ۴. ↑
  28. - الأحزاب: ۳۳. ↑
  29. - الشوری: ۲۳. ↑
  30. - الشوری: ۲۳. ↑
  31. - مریم: ۹۶. ↑
  32. - الشعراء: ۲۲۷. ↑
  33. - الشوری: ۱. ↑
  34. - الحجرات: ۹. ↑
  35. - المائده: ۹۵. ↑
  36. - النساء: ۳۵. ↑
  37. - الکوثر: ۱. ↑
  38. - القدر: ۱-۳. ↑
  39. - الإسراء: ۶۰. ↑
  40. - الإسراء: ۶۰. ↑
  41. - جمع فتنه، اختلاف در آراء، آشوب . ↑
  42. - الأحقاف: ۱۷. ↑
  43. - دو کس از سلاطین بنی‌امیه مروان نام داشتند، اول مروان بن حکم که وزیر عثمان بود و بعد از معاویه بن یزید سلطان شد و ثانی مروان بن محمد بن مروان بن حکم و اوست که ملقب به حمار بوده و آخر سلاطین بنی‌امیه است. ↑
  44. - الشوریٰ: از آیات ۳۶ تا ۴۲. ↑
  45. - الشوریٰ: آیه ۱-۲. ↑