«قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جَاءكُمُ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَنِ اهْتَدَى»
«فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ وَمَن ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا وَمَا أَنَاْ عَلَيْكُم بِوَكِيلٍ»
فتح
متکلمان گویند نبی انسانی است که خدا او را برانگیخته باشد برای رسانیدن آنچه به او وحی شده، و رسول نبیی که صاحب کتاب یا ناسخ بعضی از احکام شریعت سابقه باشد، و اولوالعزم جمعی که بعد از تبلیغ رسالت مأمور بودهاند به قتال و جهاد. و فی الباب الرّابع عشر من الفتوحات: «إنّ النّبیَّ هو الذی یأتیه الوحیُ من عندِ اللّٰهِ، یتضمَّنُ ذلک الوحیُ شریعةً یتعبَّدُ بها فی نفسِه، فإن بُعِثَ بها إلیٰ غیرِه، کان رسولاً.» و صوفیه گویند نبوت که اخبار است از ذات و صفات و اسما و احکام الهی، اگر با سیاست است، تشریعی است، و اگر نه، تعریفی. و قیصری در شرح فصوص گوید: «نبی شخصی است که مبعوث باشد به خلق تا هدایت ایشان کند به کمالی که در حضرت علمیه برای ایشان مقرر شده به اقتضای استعدادات اعیان ثابتهٔ ایشان، خواه آن کمال ایمان باشد و خواه غیر آن.» «حافظ»
و خرق عادت، اگر از نبی صادر شود، معجزه است، و اگر از ولی ظاهر شود، کرامت است. و گاه باشد که از صاحب نفوس قویّه به حسب فطرت صادر شود و اگر چه نبی و ولی، بلکه صالح نیز نباشد.
و مولانا سعدالدین در شرح مقاصد گوید: «قد تستعینُ النّفوسُ فی إحداثِ الغرائب بمزاولةِ أعمالٍ مخصوصةٍ و هی السّحر، أو بقویٰ بعضِ الرّوحانیّات و هی العزائم، أو بالأجرامِ الفلکیّة و هی دعوةُ الکواکبِ، أو بتمزیجِ القوَی السّماویّةِ بالأرضیّةِ و هی الطّلسمات، أو بالخواصِّ العنصریّه و هی النّیرنجات، أو بالنِّسبِ الرّیاضیّةِ و هی الحیل الهندسیّة.»
و اشاعره به کرامات اولیا قایلند و معتزله انکار میکنند و استاد ابواسحٰق از اشاعره موافق معتزله است و ابوالحسن بَصْری از معتزله موافق اشاعره است.
و صوفیه گویند اِخبار از امور آتیه و طیّ زمان و مکان و امثال آن از خواصّ فرشته و جنّ است و اگر کمّل را واقع شود، به معاونت ایشان باشد. اما جنّ را اطّلاع بر ضمایر و خواطر نیست و تصرّف در ملک و ملکوت، مثل احیا و اماته و اخراج محبوس در برزخ و ادخال مرید در عالم ملکوت، از خواصّ مرتبهٔ الهیّه است.
و معجزهٔ هر نبی مطابق امری است که بر امت او غالب است. در قوم موسیٰ سحر بود و در قوم عیسیٰ طبّ و در قوم داود موسیقی و در قوم محمّد فصاحت؛ که قصاید سبع را به دعوی بر در کعبه آویخته بودند.
و کُمَّل انبیا و اولیا بر مبدأ و معاد و بر ضابطهٔ نظام دنیا بر وجه کلّی و بر صور متمثّلهٔ اعمال بشریّه در برزخ مطّلعند. و کشفی که مردم را در خواب میباشد ایشان را در بیداری است. و تصرف در اجسام ارضی و سماوی میتوانند. ابراهیم در آتش تصرّف کرد: «يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ»۱ و موسیٰ در آب و زمین: «أَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى أَنِ اضْرِب بِّعَصَاكَ الْبَحْرَ فَانفَلَقَ۲ ٭ وَإِذِ اسْتَسْقَى مُوسَى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِب بِّعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا»۳ و سلیمان در هوا: «وَلِسُلَيْمَانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَوَاحُهَا شَهْرٌ»۴، و داود در معدن: «أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ»۵ و مریم در نبات: «وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ»؛۶ و عیسیٰ در حیوان: «كُونُواْ قِرَدَةً خَاسِئِينَ»۷ و محمد ﷺ در آسمان: «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَانشَقَّ الْقَمَرُ»۸.
و صاحب هیاکل گوید: «لمّا رأیتَ الحدیدةَ الحامیةَ تتشبَّهُ بالنّارِ لمجاورتها و تفعلُ فعلها، فلا تتعجَّبْ من نفسٍ استشرقت و استنارت و استضاءت بنور اللّٰه، فأطاعها الأکوان.» و قیصری در شرح فصوص گوید: «الوجودُ حقیقةٌ واحدة لا تعدُّد فیها و لا تکثُّر، و یتعدَّد بحسبِ التّعیُّنات و التّجلیات، فتتکَّثرُ و تصیر أرواحاً و أجساماً و معانی روحانیّةً و أعراضاً جسمانیّة. والأرواحُ منها کلیّةٌ و منها جزئیّةٌ، فأرواحُ الأنبیاءِ أرواحٌ کلیّة یشتمل کلّ روحٍ منها علیٰ أرواح من یدخل فی حکمِه و یصیر من أمّته، کما أنّ الأسماءَ الجزئیّة داخلةٌ فی الأسماءِ الکلیّة. و إلیه أشار بقولِه: «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا لِلّهِ»۹.«مثنوی»
فتح
صوفیه گویند میان اسمای حقّ تعالیٰ تضادّ و تقابل است و هر یک میخواهد که خود غالب و ظاهر باشد و مقابل او مغلوب و مخفی، و این تضادّ و تقابل است که سرایت در مظاهر کرده؛ پس حاکمی عدل میباید هم در میان اسما و هم در میان مظاهر تا هر یک به کمال خود رسند و سلسلهٔ عالم منتظم باشد، و آن حاکم حقیقت محمدی است که نبی حقیقی و قطب ازلی و ابدی است: «کنتُ نبیّاً و آدمُ بینَ الماءِ والطّین. آدمُ و من دونَه تحتَ لوائی. أنا سیِّدُ ولدِ آدمَ و لا فخر. لو کان موسیٰ حیّاً، ما وسعَهُ إلّا اتّباعی.» «حافظ»
از ابن عباس پرسیدند که «ص» چیست، فرمود: «جبلٌ بمکّةَ کان علیه عرشُ الرّحمٰن». «ابن فارض»
«شارح»
و سایر انبیا که ظاهر شدند حاکم میان مظاهر بودند، نه اسما. و هر اسم را مظهری است در خارج که مربوب اوست و مظهر اسم اللّٰه حقیقت محمدیّه است: «وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللّهَ رَمَى۱۰ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ۱۱ وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِكِينَ اسْتَجَارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلاَمَ اللّهِ۱۲». «حافظ»
و او به نیابت و خلافت حقّ مربّی ظاهر و باطن عالم است. و این تصرّف تامّ و انعام عامّ به اعتبار حقیقت اوست، و اما به اعتبار بشریت عبد محتاج است: «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ۱۳ ٭ لَمَّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ۱۴»؛ أنتم أعلمُ بأمورِ دُنْیَاکُمْ. أنَا ابْنُ امْرَأةٍ تَأکُلُ الْقَدِیدَ. لا تُفضِّلونی علیٰ یونس بن متّیٰ». و این حقیقت در هر زمان بصورتی مناسب اهل آن ظاهر میشود. «وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ۱۵ ٭ وَإِن مِّنْ أُمَّةٍ إِلَّا خلَا فِيهَا نَذِيرٌ»۱۶. و در آخر به اکمل صور ظاهر گشت و نبوّت تشریعی به او ختم شد. «حافظ»
«ابن فارض»
و همه به تبعیّت او هدایت مینمودند و ابواب عنایت بر روی طالبان میگشودند. «ابن فارض»
«حافظ»
و طباع سلیمه بر دین او مجبول است: «أَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا»۱۷. و محققان گویند وجه اطلاق «اُمّی» برو آن است که منسوب است به اُمُّ الکتاب». «حافظ»
و قاضی عضد در شرح مختصر ابن حاجب میگوید: «قد اختُلِف فی أنّ الرّسولَ، ﷺ قبلَ البعثة هل کان متعبِّداً بشرعٍ أم لا. والمختار أنّه کان متعبِّداً، فقیل بشرعِ نوح و قیل إبراهیم و قیل موسیٰ و قیل عیسیٰ و قیل ما ثبت أنّه بشرعٍ، و منهم من منع منه و توقَّفَ الغزّالیُّ.» «حافظ»
و انبیا معصومند از کذب بعمد، و در کذب به سهو و نسیان خلاف است. استاد ابواسحٰق و اکثر ائمّه منع آن هم کردهاند و قاضی ابوبکر تجویز کرده. و معصومند از کفر قبل از نبوت و بعد از نبوت، و از کبایر بعمد بعد از نبوّت. و ابوعلی جُبّائی بران است که از صغایر بعمد هم معصومند. و شیعه تجویز کردهاند که ایشان اظهار کفر کنند برای تقیّه.
و نزاع نیست که انبیا افضل از ملایکهٔ سفلیّهاند، و اکثر اشاعره و شیعه بر آنند که از ملایکهٔ علویّه هم افضلند. شیخ ابوالحسن خرقانی گوید: «صعدتُ ظهیرةً علی العرشِ لأطوفَ به، فطُفتُ علیه ألفَ طوفةٍ – أو کما قال – و رأیتُ حوالیه قوماً ساکنینَ مطمئنِّینَ، فتعجَّبوا من سرعةِ طوافی و ما أعجبَنی طوافُهُم. فقلتُ: من أنتم و ما هذه البرودةُ فی الطّواف؟ فقالوا: نحنُ ملائکةٌ و نحن أنوارٌ و هذا طبعُنا، لا نقدرُ أن نجاوزَه. فقالوا: و من أنتَ و ما هذه االسّرعةُ فی الطّواف؟ فقلتُ: بل آدمٌّ و فیَّ نورٌ و نارٌ و هذه السّرعةُ من نتائج نورالشّوق.» «شارح»
و معتزله و فلاسفه و قاضی ابوبکر بر آنند که ملایکهٔ علویه افضلند از انبیا. و شیخ محیی الدین در فتوحات گوید: «سألتُ عن ذلک رسولَ اللّٰه ﷺ فی الواقعة، فقال لی: إنّ الملائکةَ أفضلٌ فقلتُ له: یا رسولَ اللّه، فإن سئلتُ ما الدّلیلُ علیٰ ذلک، فما أقول؟ فأشار إلیّ أن علمتم أنّی أفضلُ النّاسِ و قد صحَّ و ثبت عندکم- و هو صحیحٌ – أنّی قلتُ عن اللّٰه تعالیٰ إنّه قال: مَنْ ذَکَرَنی فی نَفْسِه، ذَکَرْتُه فی نَفْسی، و مَنْ ذَکَرَنی فی مَلإٍ، ذَکَرْتُه فی مَلإٍ خَیْرٍ منْهم؛ و کَمْ مِنْ ذاکرٍ للّٰهِ تعالیٰ ذکره فی ملإٍ أنا فیهم، فَذَکَرَهُ اللّٰهُ تعالیٰ فی مَلإٍ خَیْرٍ مِنْ ذلک الملإِ الذی أنا فیهم. فما سُرِرْتُ بشیءٍ سروری بهذه المسألة.»
و شیخ علاءالدوله در عُرْوه گوید: «حقّ کلام آن است که خدا هر چیز را برای امری خلق کرده و او در آن امر افضل است، آهن از وجهی به از نقره است و نقره از وجهی به از آهن است.» و مولانا عبدالرزاق کاشی در اصطلاحات گوید: «عقل اول و ملایکهٔ مقربین به اعتبار ارتفاع وسایط یا قلت آن میان ایشان و حق تعالیٰ اشرف از انسان کاملند و انسان کامل به اعتبار جامعیت اکمل است.»
فتح
صوفیه گویند ولایت در لغتْ قُرب است و در عرف تخلق به اخلاق الهی و بقاء بعد الفناء و صحو بعد المحو. و نبوّتْ ظاهر است و ولایتْ باطن، و مأخذ نبوّت نبی ولایت اوست و مأخذ ولایت ولی نبوّت نبی است. و رسول اکمل از نبی است و نبی اکمل از ولی است، اما نبوّت رسول اکمل از رسالت اوست و ولایت نبی افضل از نبوّت اوستِ چه ولایت جهت حقیّت است و نبّوت جهت مُلکیّت و رسالت جهت بشریّت. و فقها گویند هرکه گوید ولی افضل از نبی است، کافر است.
و نهایت عقل بدایت ولایت است و چنانچه عقل را بدیهی و نظری هست، در طور ولایت مثل آن واقع است، و نهایت ولایت بدایت نبوت است. ما به مثابهٔ جنینیم و ولی به مثابهٔ طفل و نبی به مثابهٔ بالغ؛ تا یکبار دگر متولد نمیشویم و از مشیمهٔ طبیعت بیرون نمیرویم، به فضای عالم ملکوت نمیتوان رسید. قال عیسیٰ، ﷷ: «لن یلجَ ملکوتَ السّمواتِ والأرضِ مَنْ لَمْ یُولَدْ مرّتَیْن.»
و خواجه محمدبن علی حکیم ترمذی و شیخ سعدالدین حموی گفتهاند: «نهایةُ الأنبیاء بدایةُ الأولیاء.» یعنی بدایت ولایت ولی متابعت و مطاوعت شرایع است که نهایت کار نبی است.
و نبوت و ولایت، بلکه جمیع مقامات عطائی غیر کسبی است و مقتضی فیض اقدس است و ظهور آن به تدریج به حصول شرایط و وسایط محجوب را در وهم میاندازد و پندارد که کسبی است.
و فرق میان وحی و الهام آن است که الهام بیواسطهٔ فرشته است و وحی بواسطهٔ است. و لهذا احادیث قدسیّه را با وجود آنکه کلام اللّٰهاند، وحی و قرآن نمیخوانند. و وحی کشف صوری است متضمّن کشف معنوی، و الهام کشف معنوی صِرف است. و وحی خاصیت نبی است و الهام خاصیت ولی، و وحی مشروط به تبلیغ است و الهام نه. و اولیا چهار قسمند: سالک محض و مجذوب محض و سالک مجذوب که سلوک او بر جذبه مقدم است و مجذوب سالک که جذبهٔ او بر سلوک مقدم است. «شارح»
«جذبةٌ من جذباتِ الحقِّ توازی عملَ الثّقلَین.» «شارح»
و نه هرکه کمر سلوک بر میان بندد، به مقام ولایت رسد؛ و نه هر که قدم در این بادیه نهد، زلال وصال چشد.
«حافظ»
چنانچه تن را غذا و صحت و مرض هست، روح را هم هست، و «إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»۱۸ و «فِي قُلُوبِهِم مَّرَضٌ»۱۹ اشارت به آن است. و چنانچه هر مرض جسمانی را سببی و دوائی خاصّ است که غیر طبیب حاذق دقایق آن نداند، هر مرض روحانی هم سببی و دوائی خاصّ دارد که غیر انبیا و اولیا حقایق آن ندانند. اگر کسی را سودا غالب باشد و به معالجات صفرائیّه مشغول شود، هلاک گردد، همچنین هر مرض روحانی علاجی دارد که از آن تجاوز نتوان کرد. «رُبَّ تالی القرآنِ والقرآنُ یلعنُه.» «حافظ»
از حضرت مصطفیٰ ﷺ، تفسیر «وَبَدَا لَهُم مِّنَ اللَّهِ مَا لَمْ يَكُونُوا يَحْتَسِبُونَ»۲۰ پرسیدند، فرمود: «هی أعمالٌ حسبوها حسناتٍ فوجدوها فی کفّةٍ السّیِّئات.»
پس چاره نیست از محبت ولی واصل و صحبت مرشد کامل. «مَن مات و لم یعرف إمامَ زمانِة، فقد مات میتةً جاهلیّةً.» «حافظ»
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَيهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُواْ فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»۲۱
«شارح»
و چنانچه نبض و قاروره دلالت بر احوال بدن دارند، واقعه دلالت بر احوال نفس دارد و لهذا سالکان واقعات خود را بر شیخ عرض کنند و شیخ ترقی و تنزل نفس معلوم کند و بر طبق آن تعیین ذکر و غیر آن فرماید. بخاری و ترمذی از سَمُرة بن جُنْدُب روایت کنند که مصطفیٰ ﷺ بسیار به اصحاب گفتی: «هل رأی أحدُکم مِنْ رؤیا؟»
«مثنوی»
و مطالعهٔ کتب اخلاق و تصوف در این باب کافی و شافی نیست. اگر کسی مریض باشد و خواهد که به مطالعهٔ قانون و کامل الصّناعه معالجهٔ خود کند، میسر نشود. «وَنُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِينَ»۲۲
«شارح»
فتح
ولایت چهار قسم است: اول ولایتی که باطن نبوّت مطلقه است، ثانی ولایت مقیدهٔ هر نبی، ثالث ولایت مطلقهٔ هر نبی و آن در محمد مشکلات اقتباس ولایت انبیا است و در دیگر انبیا مشکلات اقتباس ولایت اولیا است، رابع ولایت مطلقهٔ عامه که مخصوص به نبوّت نیست. و هر یک را خاتمی است و خاتم قسم اول حضرت امیرالمؤمنین علی است، و لهذا فرموده است: «اگر اهل کتاب اربعه جمع شوند، حکم کنم بر هر یک از ایشان به کتاب او.» و خاتم ولایت مقیّدهٔ محمدیّه به زعم شیخ محیی الدین محمد بن علی بن محمد بن محمد بن محمد بن العربی الحاتمی الطائی الأندلسی و اتباع او نفس نفیس شیخ است.
مؤیّدالدّین جَنْدی در شرح فصوص گوید: «شیخ در اول محرم در اشبیلیّه از بلاد اندلس به خلوت نشست و نه ماه طعام نخورد و در اول عید مأمور شد به بیرون آمدن و مبشّر شد به آنکه خاتم ولایت محمدیّه است.» و هم در شرح فصوص گوید: «مِنْ دلائلِ ختمیّتِه أنّه کان بینَ کتفَیْه فی مثلِ الموضعِ الّذی کان لنبیّنا، ﷺ علامةٌ مثل زرِّ الحجلةِ ناتیة تقعیر تسع مثل زرِّ الحجلة إشارةً إلیٰ أنّ ختمیّةَ النّبوّةِ ظاهرةٌ فعلیّة و ختیمّة الولایة باطنةٌ انفعالیّة.» و شیخ در فتوحات میفرماید:
و هم میفرماید:
و هم میفرماید:
و امام علامه محمد بن علی حکیم ترمذی، صاحب نوادر الأصول، که از اکابر اهل کشف است صد و پنجاه و پنج سؤال نوشته که از عهدهٔ حقّ جواب آن غیر خاتم الأولیاء بیرون نیاید و شیخ در فتوحات جواب این سؤالها فرموده. و بعضی در تکفیر و تضلیل شیخ مبالغهٔ بسیار دارند و او را کفر کفره پندارند و چارهٔ این مردم در غیبت فراموشی است و در حضور خاموشی. «حافظ»
و ولادت او در شب جمعه بیست و هفتم رمضان سنهٔ ستّین و خمسمائه بوده و وفات او در شب جمعه بیست و دوم ربیع الأوّل سنهٔ ثمان و ثلاثین و ستّمائه. و قبر او در صالحیّهٔ دمشق است، و حضرت محقّق رومی، قدس سرّه، فرماید:
و جَنْدی در فصوص از شیخ صدرالدین نقل میکند که شیخ میفرمود: «چون رسیدم به دریای روم از بلاد اندلس با خود مقرر داشتم که آن زمان به کشتی نشینم که تفاصیل احوال ظاهره و باطنهٔ من تا آخر عمر بر من مکشوف شود. بعد از توجه تام و مراقبهٔ کامله همه ظاهر شد، حتّیٰ صحبت پدر تو، اسحٰق بن محمد، و جمیع احوال تو و اتباع تو از ولادت تا موت و احوال شما در برزخ. و منشأ این اطلاع است بر عین ثابته که معدن الهی است.» و هم در شرح فصوص گوید: «عبدالغفار بن کمال غازی قونوی دعوی میکرد که مهدی است و من مسلم نداشتم و به سبب این دشمن شد و جمعی ملاحده را برانگیخت که قصد من کنند و من به شیخ متوجه شدم، دیدم که دستها و پایهای او را گرفته بود و گفت: بر زمینش زنم؟ گفتم حکم تُراست چون به مسجد رفتم ، آن مدّعی و جماعت ملاحده جمع بودند که ایذای من کنند. من التفات به ایشان نکردم و به محراب رفتم و به نماز مشغول شدم و ایشان را قدرت نماند و مخذول شدند، پس آن مدّعی به دست من توبه کرد.» «حافظ»
و امام یافعی در ارشاد گوید: «شیخ عزالدین عبدالسّلام گفتی: شیخ زندیق است. روزی بعضی یاران او گفتند: ما میخواهیم که قطب را ببینیم. او اشارت به شیخ کرد، گفتند: تو طعن در او میکنی. گفت: آن برای نگاه داشتن ظاهر شرع است.»«حافظ»
و خاتم ولایت مطلقهٔ محمدیّه مهدیست که از نسل آن حضرت است. و حضرت سید علی همدانی، قدس اللّٰه سرّه، در حلّ فصوص میفرماید: «خاتم ولایت مقیّدهٔ محمدیّه به مرتبهٔ قلب محمد رسد، و خاتم ولایت مطلقه به مرتبهٔ روح، و خاتم ولایت عامّه عیسیٰ است، علیه الصّلاة والسّلام.»
قال الشّیخ محیی الدین فی جوابِ الترمذیّ: «الدّنیا کان لها بدءٌ و نهایةٌ و هو ختمُها، فقضی اللّٰهُ سبحانَه أن یکونَ جمیع ما فیها بحسب نعتِها له بدءٌ و ختامٌ. و کان من جملةِ ما فیها تنزیلُ الشّرائع، فختم اللّٰهُ هذا التّنزیلَ به شرعِ محمّدٍ، فکان خاتمَ النّبیّین: «وَلٰکِنْ رَسُولَ اللّٰهِ وَ خاتَمَ ٱلنَّبِیِّینَ وَكَانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمًا»۲۳ و کان من جملةِ ما فیها الولایة العامّة و لها بدءٌ من آدمَ، فختَمها اللّٰهُ بعیسیٰ،ﷷ فکان الختمُ یُضاهی البدءَ: «إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِندَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ»۲۴ فختم به مثلِ ما بدأ، فکان البدءُ لهذا الأمر بنبیٍّ مطلقٍ و ختم به أیضاً.»
و بعضی برانند که روح عیسیٰ در مهدی بروز کند و نزول عیسیٰ عبارت از این بروزست، و مطابق این است حدیث: «لّا مهدیَّ عیسَی بن مریم.»
فتح
صوفیه گویند سالک را منازل است، و دیدن ابراهیم خلیل ﷷ ستاره و ماه و آفتاب را و اعراض او از هر یک اشارت است به آن. و اول منازل توبه و طاعت و ذکر است، و در این مرتبه نور سبز متمثّل شود. ثانی تزکیهٔ نفس از صفات شیطانی و سبعی و بهیمی؛ چه نفس تا به صفات شیطانی گرفتار است، اماره است و چون از آن خلاص یافت و به صفات سبعی مبتلا است، لوّامه است و چون از آن مبرّا شد و به صفات بهیمی آلوده است، ملهمه است و چون از آن معرّیٰ شد، مطمئنه است.
«شارح»
و فرق کیان شیطنت اماره و سبعیت لوامه آنست که شرّ اول متهدی است و شرّ ثانی لازم. و ترقی سالک در طور نفس نزولی است؛ چه اماره به صفت نارست و لوّامه به صفت هوا و ملهمه به صفت آب و مطمئنّه به صفت خاک. و در مرتبهٔ اطمینان نور کبود متمثّل شود. و نهایت سیر مطمئنّه ملکوت سفلی است.
ثالث تحلیهٔ قلب به اخلاق حمیده، و در این مرتبه نور سرخ متمثّل شود و دل ذاکر گردد و نور طاعات و اخلاق و صفات روحانیّه بیند، و نهایت سیر قلب اوایل ملکوت علوی است. رابع تخلیهٔ سرّ از غیر حق، و در این مرتبه نور زرد متمثّل شود، و نهایت سیر سرّ اواسط ملکوت علوی است. سادس مرتبهٔ خفی، و در این مرتبه نور سیاه متمثّل گردد، و نهایت سیر خفی عالم جبروت است. سابع غیب الغیوب که مرتبهٔ فنا و بقا است.
و فناء فی اللّٰه محو وجود موهوم است در وجود حقیقی، مثل انعدام قطره در بحر و گداختن برف و در وقت تابیدن آفتاب: «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ موسَى صَعِقًا»۲۵.«شارح»
و بقاء باللّه اتّحاد قطره است به دریا و ارتفاع غیر از پیش دیدهٔ دل و خروج از تصور باطل که نقوش اغیار بر صفحهٔ ضمیر مینگاشت و سالک بواسطهٔ آن وجودِ قطره غیر وجود دریا میپنداشت. «شارح»
کوزهای از برف بسازند و پر آب کنند و در آب اندازند، حال او چه باشد؟ «شارح»
انگشت به سبب مجاورت آتش و استعداد خفی اندک اندک مشتعل میشود تا احراق و اضاءت که خواص آتش است از او ظاهر میگردد و اگر زبان داشتی، «أنا النَار» میگفت، چنانچه منصور «أنا الحقّ» گفت.
«شارح»
جُنَیْد فرمود: «لیسَ فی جُبَّتی سوَی اللّٰه.» و ابویزید فرمود: «انسلختُ من جلدی، کما انسلختِ الحیَّةُ من جلدُها، فإذا أنا هو.» و مراد از جلد تشخص است؛ چه فرق میان حقّ و خلق به عرف این طایفه به اطلاق و تقیّد است. قال النّوریُّ: «إنّ اللّٰهَ تعالیٰ لطَّف نفسَه، فسمّاه حقاً؛ و کثَّفه، فسمّاه خلقاً.» «شارح»
و امام جعفر صادق ﷷ در اثنای تلاوت قرآن بیهوش شد. چون بهوش باز آمد. فرمود: «ما زلتُ أکرِّرُ آیةً حتّیٰ سمعتُها من المتکلِّمِ بها.» و شیخ شهاب الدین سهروردی میفرماید: «لسان امام در آن وقت چون شجرهٔ موسیٰ بود که در کوه طور «إِنِّي أَنَا اللَّهُ»۲۶ گفت.»
«شارح»
منصور با ابراهیم خواص گفت: «در چه مقامی؟» گفت: «سی سال است که نفس را در مقام توکل ریاضت میفرمایم:» فرمود: «إذاً أفنیتَ عمرَک فی عمارةِ الباطنِ، فأینَ أنتَ من الفناءِ فی اللّٰه؟» «شارح»
دیدن پروانه چیزها را به نور آتش «علم الیقین» است و دیدن آتش «عین الیقین» و سوختن در آتش «حقّ الیقین». «شارح»
فتح
فنا دو نوع است: «جزئی» و «کلّی»، جزئی آنست که تشخص سالک بیک دفعه محو شود، یا به تدریج بعضی از اعضا محو شود، پس باقی اعضا و حواس و قُویٰ؛ و اول مقتضی سُکْرست و ثانی مقتضی صَحْو. «شارح»
و فنای کلی آن است که جمیع تعیّنات مُلکی و ملکوتی و جبروتی به یک دفعه محو شود، یا به تدریج اول موالید محو شوند، پس عناصر، پس فلکیّات پس ملکوت. پس جبروت، پس سالک؛ و اول مقتضی تجلی جلالی است و ثانی مقتضی تجلّی جمالی. پس مجموع اقسام فنا چهار باشد و مرتبهٔ اعلیٰ فناء فی اللّٰه است که حقّ با جمیع صفات بر سالک تجلی کند و او در کلّ فانی شود. «شارح»
و بقا که مقابل فنا است هم چهار قسم است و مرتبهٔ اعلیٰ بقاء باللّٰه است که چون سالک از فناء فی اللّٰه باز آید، خود را عین وجود متّصف به جمیع صفات او بیند. بخاری و مسلم و ابوداود از ابو قَتاده روایت کنند که مصطفیٰ ﷺ، فرمود: «مَن رآنی فقد رأی الحقَّ.» «شارح»
و تجلی چهار قسم است: اول «آثاری» که وجود به صورت بعضی جسمانیات یا جمیع متمثّل شود و تمثّل به صورت انسان اکمل است؛ ثانی «افعالی» که وجود را بیند متّصف به صفتی از صفات فعلیّه، مثل خالقیّت و رازقیّت و غیر آن، یا خود را عین وجود متصف به صفتی از آن صفات بیند، و اکثر تجلیات افعالی به انوار ملوّنه باشد و به همه رنگی نماید؛ ثالث «صفاتی» که وجود را بیند متّصف به صفات ذاتیّه، یا خود را عین وجود متّصف به آن صفات بیند؛ رابع «ذاتی» که تجلّی فنا یابد و صاحب تجلی چنان شود که از او اثر نماند و هیچ شعور نداشته باشد؛ که اگر شعور بماند، اثنینیّت باقی باشد. خواجه عبداللّه انصاری فرماید:
و این منافی سخن حکما است که انسان هرگز از خود غافل نیست، مگر گوئیم شعور منفی در این مقام شعور به شعور است. و لازم نیست که تجلی در لباس نوری ملون باشد و هر نور واجب نیست که نور تجلی باشد، شاید که نور طاعت یا نور خلق یا نور یکی از انبیا و اولیا باشد. و علامت تجلی فنا است یا علم به تجلی در حین تجلی.
و حجاب دو نوع است: «ظلمانی» که از عبد است، مانند اخلاق ذمیمه و اشغال صوریه؛ و «نورانی» که از حق است، چه آثارْ حجاب افعال است و افعال حجاب صفات و صفات حجاب ذات.
و خاطر اگر دعوت بحقّ میکند و خاطر مزاحم ندارد، «ربّانی» است؛ و اگر خاطر دارد، «مَلَکی»؛ و اگر دعوت به باطل میکند، اگر به اندک توجهی زایل شود، «شیطانی» است، و اگر نه «نفسانی».
و اولیا را در اوقات سُکْر و انبساط شطح واقع شود و اکثر علما که شطحیّات ایشان شنیدهاند آن را به پردهٔ اغماض پوشیدهاند. «حافظ»
٭٭٭
«حافظ»
لیکن فقهای دین، أدام اللّهُ برکاتِهم بینَ المستفیدین، گویند: «من قال أفنیٰ عن النّاسوتیّةِ و أصیرُ إلی اللّاهوتیّةِ کفر؛ ولو قال إنّی أرَی اللّهَ عیاناً فی الدنیا و یکلِّمُنی شفاهاً، کفر؛ ولو قال الرّوحُ من نور اللّهِ فإذا اتّصل النورُ بالنّورِ اتّحدا، کفر؛ و من ادَّعیٰ أنّ النّبوّةَ مکتسبةٌ أو أنّه یبلغُ بصفاءِ القلبِ إلیٰ مرتبِتها، أو ادّعیٰ أنّه یوحیٰ إلیه و إن لم یدَّع النّبوّةَ، أو ادّعیٰ أنّه یدخلُ الجنّةَ و یأکلُ من ثمارِها و یعانقُ الحورَ، فهو کافرٌ بالإجماع قطعاً.»
ای برادر، اگر به مرتبهٔ فقر حقیقی رسیدهای، چه حاجت که من نصیحت تو کنم، و اگر نرسیدهای، در احوال و اقوال درویشان متوقف باش و به هیچ حال دست از دامن شریعت مدار؛ فإنّ الشّرعَ هو المدار. «شارح»
«شارح»
فتح
کشف که اطلاع بر غیب است یا به صورت متعلق است یا به معانی و حقایق، و اول را کشف «صوری» گویند و ثانی را «معنوی». و صوری یا به مشاهده است یا به سماع یا بلَمْس؛ عبدالرحمٰن بن عبّاس از نبی؛ ﷺ روایت کند که فرمود: «رأیتُ ربّی، تبارک و تعالیٰ، فی أحسنِ صورةٍ، فقال: یختصمُ الملأ الأعلیٰ، یا محمد؟ قلتُ: أنتَ أعلمُ، أی ربِّ، مرّتین، فوضع اللّهُ کفَّه بین کتفیّ فوجدتُ بردَها بینَ ثدیَّ فعلمتُ ما فی السّمٰوات و ما فی الأرضِ، ثمّ تلا هذه الآیةَ: «وَكَذَلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ»۲۷ یا بشمّ است؛ آن حضرت ﷺ فرمود: «إنّ للّهِ فی أیّامِ دهرِکم نفحاتٌ، ألا فتعرَّضوا لها.» و نیز فرمود: «إنّی لأَجدُ نَفَسَ الرحمٰنِ مِن قِبَلِ الیمن.» یا بذوق است؛ آن حضرت ﷺ، فرمود: «رأیتُ أنِّی أشربُ حتّیٰ خرجَ الرّیُّ من أظافیری، فأعطیتُ فَضْلی عُمرَ، فأَوَّلتُ ذلک بالعلم.»
و کشف صوری، اگر متعلق به حوادث دنیوی است، آن را «رهبانیّت» گویند؛ چه راهب را هم بحسب مجاهده این مشاهده هست. و مسلم و ترمذی از ابوسعید روایت کنند که پیغمبر ﷺ، از ابن صیاد پرسید: «ما تَری؟» گفت: «أریٰ عرشاً علَی الماءِ.» فرمود: «تریٰ عرشَ إبلیسَ علَی البحر.» و بخاری و مسلم از ابن عمر روایت کنند که چون نبی، ﷺ او را دید، بر سبیل امتحان دخان در دل گرفت و فرمود: «چه در دل دارم؟» گفت: «دُخّ.» و در تخصیص دخان به امتحان اشعاری است به آنکه او دود آتش نبوت است. و بعضی این کشف را از قبیل استدراج و مکر الهی شمردهاند.
و جمعی از کشف امور اخروی هم اعراض نمودهاند و مقصد خود را منحصر در فنا و بقا ساختهاند، و عارف محقق که مشاهدهٔ نور حقّ در جمیع مظاهر دنیوی و اخروی میکند از هیچ ذرّه اعراض ندارد و استدراج در حقّ او متصوّر نیست. «شارح»
و منبع جمیع مکاشفات قلب است و او را حواسّ روحانی هست. نمییبنی که در خواب میبینی و میشنوی؟ قال اللّهُ تعالیٰ: «فَإِنَّهَا لَا تَعْمَى الْأَبْصَارُ وَلَكِن تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتِي فِي الصُّدُورِ۲۸ ٭ خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ»۲۹. و این حواسّ روحانی اصل حواسّ جسمانی است و چون حجاب مرتفع شود، اصل و فرع یکی شوند و به حواسّ جسمانی آنچه به حواس روحانی ادراک کنند مدرَک شود. حضرت رسول، ﷺ در محراب دست دراز کرد و بخود کشید. وجه آن پرسیدند، فرمود: «عُرِضَ علیَّ عنقودٌ من عنبِ الجنَّةِ.» گفتند: «چرا اخذ نفرمودید؟» گفت: «هیهات، حبةٌ منه لا تسعُ الدنیا.» و هم آن حضرت فرمود: «یا حارثةُ، کیفَ أصبحتَ؟» گفت: «أصبحتُ مؤمناً حقّاً.» فرمود: «إنّ لکلِّ حقٍّ حقیقةً، فما حقیقةُ إیمانِک؟» گفت: «عزفَتْ نفسی عن الدنیا و أسهرتُ لَیلِی و أظمأتُ نهاری و کأنِّی أنظرُ إلیٰ عرش ربّی بارزاً و کأنّی أنظرُ أهلَ الجنّةِ فی الجنّةِ یتزاورون و أهلَ فی الناّرِ فی النّارِ یتعاوون.» فرمود: «عرفتَ فَالْزَم.»
و پیش از این دانستی که عالم مثال مشتمل است بر عرش و کرسی و سمٰوات، اکنون بدان که عروج روحانی حضرت نبیﷺ بر این معارج بوده به بدن مکتسب مثالی در حالت غیبت که برزخ است میان نوم و صحو و «کنتُ بَیْنَ النَائمِ والیقظانِ» که در حدیث معراج واقع است ملایم این معنی است. و تحقیق مقام آنکه نوم رکود حواسّ است از اعمال خود به سبب کسالتی که طاری ایشان گردد از تصاعد بخارات معده به دماغ، و آنچه در این حال بینند، «رؤیا است؛ و غیبت رکود حواس به سبب التذاذ فیضی که از عوالم عالیه فایض شود و صاحب حال را از عالم شهادت به عالم غیبت کشد، و آنچه در آن حال دیده شود «مکاشفه» و «مشاهده» است. و صَحْو آن است که از عوالم عالیه فیضی برسد و حواسّ ظاهره رکود نیافته صاحب وقت به عالم معنی وصول یابد، و آنچه در آن حال دیده شود، «معاینه» باشد و این خاصّهٔ کُمُّل انبیا و اولیا است. و از آسمان تا زمین تفاوت است میان عروجی که سالک متوسط در خواب و خیال بیند و عروجی که در عالم مثال در وقت مشاهَد شود.
و نجم الکبریٰ گوید: «اعلمْ أنَّ النَّفس و الشَّیطانَ والمَلَکَ لیست أشیاءَ خارجةً عنک، بل أنتَ هُم و کذلک السَّماء و الأرض والعرش والکرسیّ لیست أشیاءَ خارجةً عنک ولا الجنَّة و لا النّار، أنّما هی أشیاء فیک؛ فإذا سرتَ وصفوتَ، تبیَّنت، أنشاءاللّه تعالیٰ.» «حافظ»
فتح
نفوس کاملهٔ انسانیّه به عالم ملکوت در روند، چنانچه ملایکه به این عالم در میآیند، و در حال حیات متشکل شوند به غیر اشکال معهوده و در حال ممات بصور حسّیّه نمایند.
و شیخ مؤیدالدین جَنْدی در شرح فصوص از شیخ صدرالدین نقل میکند که من و شیخ شمس الدین اسمٰعیل بن سودکین در دمشق به شیخ سعدالدین محمد بن مؤید حموی رسیدیم در مجلس سماع، و شیخ سعدالدین در اثنای سماع برخاست و به طریق تعظیم دو دست به سینه نهاد و حال او در همه اثر کرد و چون سماع آخر شد، ما را طلبید و معانقه کرد و چشم بر روی ما گشاد و ما را بسیار دید و گفت: «حضرت مصطفیٰ ﷺ حاضر بود و چون رفت، خواستم که چشمی که به شهود آن حضرت مشرّف شده بر روی شما بگشایم.»
و شیخ محیی الدین در باب هشتم و در باب سیصد و یازدهم از فتوحات میگوید: «اوحدالدین حامد بن ابی الفخر کرمانی گفت: در خدمت شیخ خود سفر میکردم و او را اسهال طاری شد و من اضطراب عظیم داشتم. گفتم: اجازت ده که پیش امیر صاحب سبیل روم و دوائی از او بستانم اجازت داد و چون برفتم، امیر در خیمه نشسته بود و جمعی پیش او ایستاده و شمعی نزد او نهاده، مرا که بدید برخاست و اکرام کرد و گفت: چه مهم داری؟ من حال شیخ عرض کردم. دوائی به من داد و باز برخاست و مشایعت کرد. چون پیش شیخ آمدم و شرح احوال باز گفتم، شیخ تبسم فرمود و گفت: من اجازت تو برای آن دادم که ترا مضطرب یافتم و چون رفتی، اندیشه کردم که امیر اکرام تو نکند و تو خجل شوی. پس از هیکل خود تجرد نموده به هیکل امیر ظاهر شدم و بجای او نشستم. و چون تو آمدی، آنچه دیدی، به فعل آوردم، پس به هیکل خود عود کردم و مرا احتیاج به این دوا نیست. اوحدالدین گوید: من بازگشتم و امیر هیچ التفات به جانب من نکرد.»
و در باب چهارصد و هشتم از فتوحات میگوید: «بحوالی کعبه در سنهٔ تسع و تسعین و خمسمائه بعد از نماز جمعه شخصی رادیدم که طواف میکرد و دریافتم که بدن او جسد مثالی است، نه جسم عنصری. سلام کردم و گفتم: من نمیدانم که تو روح متجسّدی، بگو چه کسی. گفت: من احمد سبتیام، پسر هارون الرشید. گفتم: شنیدهام که وجه تسمیهٔ تو به سبتی آن است که هر شنبه کسب معیشت باقی هفته میکردی. گفت: صحیح است. گفتم: بچه سبب شنبه اختیار کرده بودی؟ گفت: حقّ تعالیٰ از یکشنبه تا آدینه خلق عالم کرد و روز شنبه فارغ شد، من نیز از یکشنبه تا آدینه عبادت میکردم و روز شنبه از عبادت فارغ میبودم و کسب معیشت میکردم. گفتم: در زمان تو قطب که بود؟ گفت: من بودم. بعد از آن غایب شد. و چون عود کردم به صحبت رفقا که پیش من احیای امام غزالی میخواندند، پنداشتم که ایشان او را ندیده باشند. همین که بنشستم، گفتند: این شخص که با تو طواف میکرد چه کس بود که ما او را هیچ نوبت دگر اینجا ندیدیم؟»
و از این قبیل است آنچه شیخ فرید الدین عطار در مصیبت نامه میفرماید:
فتح
شیخ محیی الدین گوید «افراد» جمعیاند که قطب در ایشان تصرف ندارد و عدد ایشان طاق باشد. و قطب که او را «غوث» هم گویند یک شخص است که محل نظر حقّ تعالیٰ است و او را «عبداللّه» گویند و بر سبیل ندرت خلافتِ ظاهر یابد، مثل خلفای اربعه و امام حسن و معاویة بن یزید و عمر بن عبدالعزیز و متوکل. و او بر قلب اسرافیل است. مراد از این که فلان بر قلب یا قدم فلان است آن است که فیض حق بر هر دو از یک جنس است.
و «امامان» دو شخصند: یکی بر یمین غوث و نظر او به عالم ملکوت است و او را «عبدالرّبّ» گویند، و یکی بر یسار غوث و نظر او به عالم مُلک است و او را «عبدالملک» خوانند و افضل است از عبدالرّب.
و «اوتاد» چهار شخصند در چهار رکن عالم: یکی را که در مشرق است «عبدالحیّ» گویند، و یکی را که در مغرب است «عبدالعلیم»، و یکی را که در شمال است «عبدالمُرید»، و یکی را که در جنوب است «عبدالقادر».
و «ابدال» هفت شخصند و خلاف است که ایشان قطب و امامان و اوتادند، یا نه. و وجه تسمیه آن است که چون یکی از ایشان مُرد، کی از چهل تن بدل او شد و تتمیم چهل تن به یکی از سیصد تن است و تتمیم سیصد تن به یکی از صُلَحا؛ یا آن است که چون ایشان از مقامی میروند، میتوانند که جسدی به صورت خود بگذارند. و اطلاق ابدال بر ایشان مشروط است به آنکه عالم باشند به این امر.
و مقرر است که ایشان در هر روز از روزهای ماه در کدام جهتند به این تفصیل:
و چون کسی را حاجتی باشد، باید که رو به جانبی کند که ایشان در آن جانبند و بگوید: «السّلامُ علیکم، یا رجالَ الغیبِ، یا أرواح المقدّسه، أغیثونی بغوثةٍ وانظرونی بنظرةٍ أعینونی بقوةٍ.»
و «نُجبَا» هشت شخصند که مشغولند به حمل اثقال خلایق. و «نُقَبا» دوازده شخصند که مطلعند بر اسرار نفوس. و «بُدَلا» هم دوازده شخصند، و وجه تسمیه آن است که چون یکی از ایشان مُرد باقی قایم مقام مجموعند، و ایشان غیر ابدال و نقبااند. و «رجبیّین» چهل شخصند که در اول رجب ثقلی عظیم در ایشان پیدا میشود، چنانچه قدر بر حرکت نیستند و روز به روز آن ثقل کم میشود تا اول شعبان که تمام زوال مییابد. و شیخ کمالالدین عبدالرزاق گوید نُجَبا چهلند و نُقَبا سیصد. و «ملامیّه» قومیاند که حال خود پوشیده دارند و نگذارند که مردم ایشان را به ولایت بشناسند و ایشان افضل طایفهاند.
حضرت نوربخش در معاش السالکین میآورد که تاجری در نیشابور کنیزکی جمیله داشت. برای عفت و صلاح به خانهٔ شیخ ابوعثمان حیری فرستاد و نظر او بیاختیار به آن کنیزک افتاد و عاشق شد و به عرض شیخ خود، ابوحفص حدّاد رسانید. فرمود که به ری رو و شیخ یوسف بن حسین را دریاب. چون برفت و منزل او طلب کرد، همهٔ مردم ملامت و نصیحت کردند که چنین صالحی صدیقی با چنان فاسقی زندیقی چه کار دارد. او را ندیده به نیشابور مراجعت کرد و صورت حال بگفت. شیخ باز فرمود که به صحبت یوسف باید رفت. چون چاره نبود، برفت و میپرسید تا در محلهٔ خرابات خانهٔ او را بیافت. سلام گفت، شیخ برخاست و ابوعثمان را تعظیم کرد و کرامات و مقامات او ظاهر شد، و در آن حال پسری صاحب جمال پیش او نشست بود و قرابهای نهاده.
«حافظ»
٭٭٭
ابوعثمان گفت: «با وجود کمال این چه حال است؟» یوسف گفت: «ظالمی در این مملکت پیدا شد و این محله را خرابات ساخت و این خانه میراثی من است که نشستهام و این پسر فرزند صلبی من است و این قرابه آبخواره است.» «ابوعثمان دید، آب بود.» «حافظ»
گفت: «چرا خود را در مقام تهمت میداری؟» فرمود: «تا مردم مرا متدین و امین ندانند و کنیزک به من نسپارند و مرا تعلّق خاطر نشود.» ابوعثمان بر خاک افتاد و بگریست و دریافت که مقصود از فرستادن او به ری چه بود. «حافظ»
«شارح»
و اولیا بعضی به عشق صور جمیله مبتلا شدهاند و گفتهاند:
و شیبانی فرموده:
و شیخ محیی الدین در باب صد و هفتاد و هفتم از فتوحات گوید: «شیخ روز بهان در مکّه عاشق شد و خرقه را بینداخت و بعد از انقضای آن حال باز بپوشید.» «شارح»
«شارح»
و نجم الکبریٰ گوید: «عشقتُ جاریةً بقریةً علیٰ ساحلِ نیل مصر. فبقیتُ أیاماً لا آکلُ و لا أشربُ إلّا ما شاء اللّٰه، حتیٰ کثرت نارُ العشقِ فکنتُ أتنفّسُ نیراناً، فکلّما تنفّستُ ثمّةَ ناراً ینشیء من السماءِ بحذاء نفسی ناراً فیلتقی ناران ما بینی و بین السماءِ فما کنتُ أدری من أینَ یلتحقان. فعلمتُ أنّ ذلک شاهدی فی السماء.» «شارح»
«شارح»
و هم او گوید: «عشقتُ واحداً ببلادِ العربِ، فسلَّطتُ علیه الهمّةَ فأخذتُه و ربطتُه و منعتُه عن سوایَ إلا أنّه کان علیه رقباءُ، فسکت عن صریحِ المقال و جعل یکلِّمُنی بلسانِ الحال، فأفهمُه و أکلِّمُه کذلک فیفهمه و انتهی الأمرُ إلیٰ أن صرتُ أنا هو و هو أنا و وقع العشقُ إلیٰ محضِ صفاءِ الروح. فجاءتْنی روحُه سحراً تمرَّغَ وجهَها فی الترابِ و تقولُ: أیها الشیخ، الأمان، الأمان! قتلتَنی، أدرکنی! فقلت: ما ذا ترید؟ قالت: أن تدعَنی حتیٰ أقبِّلَ قدمَک. فأذنتُ لها، ففعلت ذلک و رفعتُ و وجهَها فقبَّلتُها حتیٰ استراحت و اطمأنَّتْ إلیٰ صدری.» «شارح»
«شارح»
و شیخ فخر الدین عراقی، قدس سره فرماید:
و مولانا عبدالرزاق در شرح منازل السائرین گوید: «العشقُ العفیف أقویٰ سبب فی تلطیفِ السّـرِّ والإعدادِ للعشقِ الحقیقی؛ فأنّه یجعلُ الهمومَ همّاً واحداً و یقطعُ توزُّعَ الخاطرِ و تفرّقَه و یلذِّذُ خدمةَ المحبوبِ و یسهِّلُ التّعبَ والمشقَّةَ فی طاعتِه و امتثالِ أمرِه، بخلافِ العشقِ المنبعث من غلبةِ سلطانِ الشّهوةِ؛ فإنّه و سواسٌ ناشٍ من تسلیطِ الفکر فی استحسانِ شمائلِ بعض الصّور و عبادةٌ للنّفسِ بالسّعیِ فی تحصیل لذتها. و علیٰ هٰذّیْنِ النّوعین یبتنی مدخُ العشقِ الصوریّ و ذمُّه فی کلامِ بعضِ العرفاء و الحکماء.»
و ملاحده گویند تکلیف بر اولیا نیست و متمسک شوند به آیت «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»۳۰ و این نزد فقها کفر است؛ چه مراد به یقین مرگ است. و نجم الکبریٰ گوید: «یسقط التّکلیفُ عن عبادةِ الخواصِّ بمعنی أنّ التّکلیفَ مأخوذةٌ من الکلفةِ المشقّةُ فیعبدون اللّٰه تعالیٰ بلا مشقّةٍ و کلفةٍ، بل یلتذّون بها و یطربون. حُکِیَ عن الحضر میّ أنّه کان یقولُ إنّ النّاسَ یقولون إنّی حلولیٌّ و أنی أقولُ بسقوطِ التّکلیفِ عن عبادِاللّه. و کیفَ أکون حلویّاً و لا أریٰ فی الوجود سوی اللّه، و کیف أقولُ بسقوطِ التّکلیفِ ولی وردٌ من حالِ صبائی، ما فاتنی إلیٰ هذا الوقت؟ ولکن أقولُ لا کلفةَ فی عبادةِ عبادِهِ الخواصّ.»
و بعضی پندارند که اولیا و خواصّ مکلّفند بتأویل قرآن و حدیث، و عامّه مکلّفند به تفسیر این دو. و حقّ کلام آنکه همه مکلّفیم بظاهر قرآن و حدیث، و خواص بتأویل نیز مکلّفند. و در تأویل طبقات بسیار است و هرکس از خواص مکلّف است بتأویلی که بر قدر عروج و صفای اوست.
فتح
عبداللّٰه بن مسعود روایت کند که حضرت مصطفیٰ ﷺ فرمود: «إنّ للّٰه ثلاثمائة نفسٍ قلوبُهم علیٰ قلب آدمَ ﷷ و أربعون قلوبّهم علیٰ قلبِ موسیٰ، ﷷ، و له سبعةٌ قلوبُهم علیٰ قلب إبراهیمَ ﷷ، و له خمسةٌ قلوبهم علیٰ قلب جبرئیل، ﷷ، و له ثلاثةٌ قلوبهم علیٰ قلب میکائیل، ﷷ و له واحدٌ قلبُه علیٰ قلب إسرافیل، ﷷ کلَّما مات الواحدُ، أبدل اللّهُ مکانَه من الثّلاثةِ؛ و کلَّما مات من الثّلاثةِ واحدٌ، أبدل اللّهُ مکانَه من الخمسةِ؛ و کلَّما مات واحدٌ من الخمسةِ أبدل اللّهُ مکانَه من السّبعة؛ و کلَّما مات واحدٌ من السبعة، أبدل اللّهُ مکانه من الأربعین؛ و کلَّما مات واحدٌ من الأربعین، أبدل اللّهُ مکانه من الثّلاثمائة؛ و کلما مات واحدٌ من الثّلاثمائة،أبدل اللّهُ مکانه من العامّة، بهم یدفعُ البلاءَ عن هذه الأمّة.»
و شیخ علاءالدوله در عُرْوه گوید: «ایشان را طیّ زمین و رفتن بر روی آب هست و از چشم مردم پوشیده باشند و مجتمع شوند در جای تنگ مملوّ از اهل شهادت، چنانچه بدن ایشان به بدن غیر ممسوس نشود و سایهٔ ایشان مرئی نگردد و به آواز بلند قرآن و اشعار خوانند و گریه و وجد و رقص کنند و کس آواز ایشان نشنود و توانند که خسیس را نفیس سازند و ایثار بر محتاجان کنند و در بلاد ربع مسکون متردّد باشند و هر سال دو بار مجتمع شوند، یکبار در روز عرفه به عرفات و یکبار در رجب جائی که مأمور شده باشند به اجتماع در آنجا. و بلال در زمان نبی، ﷺ از بُدَلای سبعه بود. و از اهل شهادت هیچ کس ایشان را نشناسد، الّا یک کس؛ و چون آن کس بمیرد، مصاحب دیگری شوند. و میان ایشان و نبی، ﷺ حُذَیْفهٔ یمان واسطه بود و سلام ایشان به نبی میرسانید و سلام نبی به ایشان میرسانید و نزد او جمع میشدند و علم کتاب و سنت از او اخذ میکردند و به امامت او نماز میگزاردند و غیر حُذَیْفه ایشان را نمیدید، و ایشان مأمورند به متابعت نبی زمان خود.
و قطب ابدال در زمان نبی ما، ﷺ عصام قرنی بود، عمّ اویس، و چون او متوفیٰ شد، ابن عطا احمد بود از دهی که میان مکه یمن است. و قطب ارشاد بر قلب محمد میباشد و نظیر جدی است، چنانچه قطب ابدال نظیر سهیل است. و قطب زمان ما عمادالدین عبدالرحمن پارسین بود و پارسین دهی است از قزوین نزدیک ابهر، بعد از وفات عبداللّه شامی قطب شده بود در ربیع الآخر سنهٔ ستّ و عشر و سبعمائه و هفتاد و شش ساله بود و او قطب نوزدهم بود از قطب زمان حضرت رسول ﷺ. و امام محمد بن امام حسن عسکریﷷ، در وقت اختفا از ابدال بود و ترقی کرد و چون علی بن حسین بغدادی که قطب آن زمان بود متوفیٰ شد و او را در شونیزیّه دفن کردند، امام محمد قطب شد و نوزده سال قطب بود، پس متوفیٰ شد و او را در مدینه دفن کردند و عثمان بن یعقوب جوینی قطب شد، پس قطبیّت به احمد خردک که از اولاد عبدالرحمن بن عوف بود انتقال یافت.
و قبور ایشان از غیر ایشان پنهان میباشد و سالی یک بار زیارت آن قبور کنند و گریزند از کسی که طلب ایشان باشد و مقیم نشوند به یک جا، مگر خسته باشند، و معالجه کنند و خورند و پوشند و نکاح کنند، پیش از آنکه ابدال شوند. و قطب طویل العمر باشد و با خضر و الیاس صبحت دارد. و به جماعت نماز گزارند، خاصّه در جمعه.»
و نام خضر ملکان است و کنیت او ابوالعباس و در حوالی شیراز متولد شده و الیاس عم، جدّ خضر است و نسبت ایشان چنین است: ملکان بن بلیان بن کلیان بن سمعان بن سام بن نوح، ﷺ و الیاس بن سام بن نوح. و خضر و الیاس مطالعهٔ کتب شرعیّه و متابعت شریعت کنند. و خضر روایت حدیث از پیغمبر ما ﷺ کند و گوید: آن حضرت فرمود: أذا رأیت الرجلَ لجوجاً معجباً برأیِه، فقد تمّت خسارتُه. و نیز گوید که پیغمبر ﷺ در خانهای از خانههای بنی شّیْبه بود با بسیاری از صحابه و بواسطه اعدا محزون بودند؛ پیغمبر فرمود: ما مِنْ مؤمنٍ یقولُ: صلَّی اللّهُ علیٰ محمدٍ إلّا نضَّر اللّهُ قلبُه و نوَّر. و نیز گوید: من و الیاس با اشمویل پیغمبر بودیم در کنار دریا، و اعدا بر او و اصحاب او غالب شدند. اشمویل با اصحاب گفت: بگوئید صلَّی اللّهُ علیٰ محمدٍ و حمله کنید. چون چنین کردند، دشمنان مغلوب شدند و به دریا ریختند. و بسیار گوید: یا حیُّ یا قیّوم، یا لا إلهَ إلّا أنتَ، أسألُک أن تُحییَ قلوبنا بنورِ معرفتِک.
و شتربانان در مدینه در سنهٔ اثنین و عشرین و سبعمائه جنگ به سنگ میکردند و سنگی بر سر خضر آمد و بشکست و سه ماه ورم داشت. و گاه قطب و اصحاب او را هم در وقت استخلاص مظلوم از ظالم زنند و دشنام دهند. و حقّ تعالیٰ دندان و ارکان خضر را پیش از ظهور خاتم الأنبیاء، ﷺ هر پانصد سال تجدید میکرد و بعد از ظهور آن حضرت در هر صد و بیست سال تجدید میکند، و در سنهٔ احدیٰ و عشرین سبعمائه تجدید سابع بود.»
و ابن اثیر در جامع الأصول گوید: «الخضرُ هو بلیان بن ملکان، و قیل هو کلیان بن ملکان.» و حضرت شیخ در غیر عُرْوه نقل از خضر کند که حضرت مصطفیٰ ﷺ فرمود: «چون به مجلسی بنشینید، بگوئید بسم اللّه الرّحمن الرّحیم و صلّی اللّهُ علیٰ محمّد، که خدای تعالیٰ مَلَکی را موکّل کند که غیبت مردم نکنید، و چون برخیزید، همین بگوئید، که خدای تعالیٰ مَلَکی موکّل کند که غیبت شما نکنند.»
و مولانا عبدالرزاق کاشی در مکتوبی که به حضرت شیخ نوشته انکار امثال این سخنان کرده و اصطلاحات گوید: «الخضر کنایةٌ عن البسطِ و إلیاس عن القبض؛ و أماکونُ الخضرِ ﷷ، شخصاً إنسانیّاً باقیاً من زمان؛ موسیٰ ﷷ إلیٰ هذا العهدِ أو روحانیّاً یتمثّلُ بصورتِه لمن یُرشدُه، فغیرُ محقَّقٍ عندی.» و شیخ صدرالدین قونوی در تبصرة المبتدی و تذکرة المنتهی گوید: وجود خضر در عالم مثال است.
و از سخن حضرت شیخ محیی الدین فهم میشود که تصدیق بوجود خضر داشته و در باب بیست و پنجم از فتوحات میفرماید: «شیخ ابوالعباس عُرَیْبی سخنی با من میگفت و من قبول نمیکردم. چون از او جدا شدم، شخصی را دیدم که میگفت: شیخ ابوالعباس را در فلان سخن مسلم دار! در حال بازگشتم و نزد شیخ رفتم، فرمود: تا خضر با تو نگوید، سخن من قبول نکنی؟ گفتم: باب توبه مفتوح است. فرمود: قبول توبه واقع است.» «رَّبَّنَا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنَا وَإِلَيْكَ أَنَبْنَا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ»۳۱
- - الأنبیاء: ۶۹. ↑
- - الشّعراء: ۶۳. ↑
- - البقرة: ۶۰. ↑
- - سبأ: ۱۲. ↑
- - سبأ: ۱۰. ↑
- - مریم: ۲۵. ↑
- - الأعراف: ۱۶۶. ↑
- - القمر: ۱. ↑
- - النحل: ۱۲۰ ↑
- - الأنفال: ۱۷. ↑
- - الفتح: ۱۰. ↑
- - التوبة: ۶. ↑
- - فصّلت: ۶. ↑
- - الجنّ: ۱۹. ↑
- - الرّعد: ۷. ↑
- - فاطر: ۲۴. ↑
- - الرّوم: ۳۰. ↑
- - الشعراء: ۸۹. ↑
- - البقرة: ۱۰. ↑
- - الزمر: ۴۷. ↑
- - المائده: ۳۵. ↑
- - الإسراء: ۸۲. ↑
- - الأحزاب: ۴۰. ↑
- - آل عمران: ۵۹. ↑
- - الأعراف: ۱۴۳. ↑
- - القصص: ۳۰. ↑
- - الانعام: ۷۵. ↑
- - الحج:۴۶. ↑
- - البقرة: ۷. ↑
- - الحجر: ۹۹. ↑
- - الممتحنة: ۴. ↑