قرآن کریمبه زبان فارسی

فاتحهٔ خامسه: در انسان صغیر که انسان العینِ انسان کبیرست

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
لیـس عـلَی بمستنکَـرٍأن یجمعَ العالَمَ فی واحدِ

«هَذَا بَصَائِرُ لِلنَّاسِ وَهُدًى وَرَحْمَةٌ لِّقَوْمِ يُوقِنُونَ»۱

فتح

حکما و امام غزالی و امام راغب گویند نفس تو مشعورٌبه است و در جمیع اوقات، حتیٰ خواب و اغما و مستی، و بدن و اجزای او چنین نیستند؛ پس نفس غیر بدن و اجزای او باشد. و نیز بدن به سبب حرارت غریزیّه و غریبه دایم متحلّل است و نفس متبدّل نیست، و این دلیل در سایر نفوس حیوانیّه جاری است؛ چه به حدس معلوم است که فرس مثلاً در هر وقت متبدّل نمی‌شود و شعور دارد به استمرار ذات خود. و لهذا شیخ مقتول بر آن است که حیوانات را نفوس ناطقهٔ مجرّده هست، چنانچه مذهب قدما است. و ابوعلی در جواب اسولهٔ بهمنیار تصریح کرده به صعوبت فرق میان انسان و حیوانات در این حکم. و چون بهمنیار ابدای احتمال تبدّل ذات در انسان کرده، فرموده: «پس من نه آن کسم که سؤال از او می‌کردی.»

و قیصری در شرح فصوص گوید: «ما قال المتأخّرون من أنّ المرادَ بالنّطقِ هو إدراکُ الکلیّات لا التّکلم مع کَوْنِه مخالفاً لوضعِ اللّغة، لا یُفیدُهم؛ لأنّه موقوفٌ علیٰ أنّ النّفسَ النّاطقةَ المجرّدة للإنسانِ فقط و لا دلیلَ لهم علیٰ و لا شعورَ لهم بأنّ الحیوانات لیس لها إدراک الکلیّات، والجهلُ بالشّءِ لا یُنافی وجودَه، و إمعانُ النّظر فیما یصدرُ عنها من العجائب یوجب أن یکون لها إدراکُ الکلیّات.» و از سخن قیصری فهم می‌شود که مراد متقدّمان از نطق معنی لغوی است. و شیخ ابوعلی در اول دانش‌نامهٔ علائی تصریح به این فرموده.

و صوفیه گویند عالم همه حیّ ناطقند، حتیٰ جمادات، لیکن ظهور نطق بر همه کس موقوف اعتدال مزاج انسانی است. قال‌اللّٰه تعالیٰ: «وَإِن مِّن شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدَهِ وَلَكِن لاَّ تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ»۲ و ترمذی از امیرالمؤمنین علیﷷ، روایت کند که با پیغمبر از مکه بیرون آمدیم، هیچ شجر و حجر پیش نیامد، مگر که گفت: «السلامُ علیک، یا رسول اللّٰه.» و شیخ محیی الدین می‌فرماید: «من می‌شنوم از احجار که ذکر خدا می‌کند و در شأن حقّ تعالیٰ سخنی چند می‌گویند که هر انسان درک آن نتواند کرد.» و از اینجا ظاهر شد که اعجاز تسبیح گفتن سنگریزه در کفّ حضرت رسول ﷺ و سلّم، به اعتبار اِسماع محبوبان است و وقوع این حال درعالم مثال است که شرح آن خواهد آمد. «وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ»۳.

و این طایفه گویند حیوانات مشاهدهٔ چیزی چند می‌کنند که مشاهده نمی‌کند آن را از بنی‌آدم الّا اهل کشف. بنابراین انسان محجوب اسفل سافلین است. و اگر انسان خواهد که به این مقام رسد، باید که حیوان مطلق شود تا عقل مزاحم او نباشد. و اکثر مردم که به این مقام رسند گنگ شوند. و شیخ محیی الدین در فصّ الیاسی می‌فرماید: «لمّا أقامَنی اللّٰهُ تعالیٰ فی هذا المقامِ، تحقّقتُ به حیوانیّتی تحقُّقاً کلیّاً و کنتُ أریٰ و أریدُ أن أنطقَ بما أشاهدُه، فلا أستطیع.»

فتح

حکما گویند دل دو تجویف دارد و خون از جگر به تجویف اَیْمَن او منجذب می‌شود و حرارت این تجویف در او تأثیر می‌کند و بخاری از او برمی‌خیزد و به تجویف اَیْسَر می‌رود و حرارت این تجویف در او تأثیر می‌کند و بخاری پیدا می‌شود شبیه به اجرام سماوی در لطافت و نور و بحسب استعدادْ آئینهٔ صور عالم مثال می‌شود، و اطبّا او را «روح حیوانی» گویند، و متعلق اول نفس ناطقه است و او مثل چراغی است که آتش او نفس ناطقه است و فتیلهٔ او بخارات منبعث از تجویف اَیْمَن و روغن او خون منجذب از جگر، و نور او حسّ و حرکت و حیات، و حرارت او شهوت، و دود او غضب. و جالینوس گوید روح حیوانی در دماغ است، و این غلط است؛ چه دماغ بار دست و روح حارّ.

و شیخ ابوعلی در رسالهٔ معراجیّه گوید: مراد از روان نفس ناطقه است، و از جان روح حیوانی. و نفس ناطقه به مذهب ارسطو و ابوعلی نوع است؛ و ابوالبرکات گوید: جنس است و در تحت او انواع و در تحت هر نوع افراد. و مناسب مذهب اوست آنچه مسلم و ابوداود از ابوهُرَیْره نقل می‌کنند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «النّاسُ معادنُ کمعادنِ الذّهبِ والفضّةِ خیارُهم فی الجاهلیّةِ خیارُهم فی الإسلام، إذا فقهوا، و الأوراحُ جنودٌ مجنّدةٌ فما تعارَفَ منها ائتلفَ و ما تناکرَ منها اختلف.» و امام رازی گوید: «هو المختارُ عندنا.» و بمذهب اشراقیین ازلی است، و این سخن نزد فقها کفر است. و به مذهب مشائین در وقت کمال استعداد نطفه از مبدأ فیاض برو فایض می‌شود، چون شعله که در حین کمال استعداد فتیله از آتش در او می‌گیرد. و آیت «فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي»۴ اشارت به این است. و امام غزالی و شیخ مقتول موافق مشائینند.

و شیخ محیی‌الدین در باب دویست و شصت و هشتم از فتوحات گوید: «النّفسُ الّتی هی لطیفةُ العبدِ المدبِّرةُ لهذا الجسم لم یظهر لها عینٌ إلا عندَ تسویةِ هذا الجسدِ و تعدیله، فحینَئذٍ نفخ فیه الحقّ من روحِه، فظهرت النّفسُ بین النّفخِ الإلهیّ والجسد المسوّیٰ.» و شیخ صدرالدین قونوی گوید: «أخبرَنی شیخی الإمام الأکمل، رضی‌اللّٰه عنه، مشیراّ إلیٰ حاله أنَ ثمّةَ من یکون مدبِّراً لأجزاءِ بدنِه قبلَ اجتماعها بعلمٍ و شعورٍ و ذلک لکلیّة نفسِه؛ إذ من یکون نفسُه جزئیةً یستحیلُ علیه ذلک، لأنّ النّفوسَ الجزئیّة لا تتعیَّن إلّا بعدَ المزاج و بحسبه، فلا وجودَ لها قبل ذلک حتی یتأتیٰ لها تدبیرُ الأجزاءِ البدنیّة بعلمٍ و شعور.»

و بهر حال ابدی است. و حضرت رسول ﷺ،فرمود: «إنّکم خُلِقتم للأبدِ و إنّکم تنقلون مِن دارٍ إلیٰ دار.»

و اگر تدقیق نظر کنیم، میان اشراقیین و مشائین نزاع نیست؛ چه نسبت مبدأ فیاض به نفوس چون نسبت ابرست به قطره‌های باران؛ اگر ابر قدیم باشد، توان گفت که قطره‌ها قدیمند، بنابر آنکه ابر عین قطره‌هاست و توان گفت که حادثند، به سبب آنکه صورت قطره در وقت جدا شدن او از ابر حادث می‌شود و شکّ نیست که مبدأ فیاض قدیم است، پس اطلاق قدم و حدوث بر نفوس صحیح باشد، هر یک به اعتباری،و من اللّٰه التّوفیق.

و آنچه نزد حکما مسمیٰ به «نفس ناطقه» و «روح حیوانی» نزد صوفیه مسمیٰ است به «روح» و «نفس». قال المحقّقُ الکاشیُّ فی‌الاصطلاحات: «الرّوح فی الاصطلاحِ القوم هی اللّطیفةُ الإنسانیّةُ المجرّدة، و فی اصطلاح الأطبّاء هو البخارُ الّلطیف المتولد فی القلبِ القابل لقوّةِ الحیاة و الحسِّ والحرکة و یسمیٰ هذا فی اصطلاحهم النّفس والمتوسّط بینهما المدرک للکلیّات والجزئیّات القلب و لا یفرِّقُ الحکماءُ بین القلبِ والرّوح الأوّلو یسمّونَهما النّفس النّاطقة.»

و قیصری گوید که نفس ناطقه در بدن ساری است مثل سریان وجود مطلق در موجودات و از وجهی عین بدن است و از وجهی غیر. و شیخ جنید فرمود: «لفظ قرآن و جسم انسان توأمانند و معنی قرآن و حقیقت انسان توأمانند.» و ملایم این سخن است آنکه قرآن را هفت بطن است و حقیقت انسان نیز در سلوک هفت مرتبه دارد.

فتح

نفس را دو قوت است: یکی را «عقل نظری» و «قوت نظریّه» گویند و یکی را «عقل عملی» و «قوت علمیّه»، و به اعتبار اول چهار مرتبه دارد: عقل هیولای که هیچ علم حصولی نیست؛ و عقل بالملکه که بعضی بدیهیّات معلوم است و استعداد انتقال به نظریات حاصل و او مناط تکلیف است؛ و عقل بالفعل که قادر باشد بر آنکه معلومات نظریهٔ مخزونه را، هرگاه که خواهد، تعقل کند بی کسب جدید؛ و عقل مستفاد که تعقل معلومات نظریهٔ خود کند. و این چهار لفظ چنانچه بر مراتب اطلاق کنند، بر نفس در این مراتب اطلاق کنند.

و علم اگر بحضور معلوم است و نزد عالِم، مثل علم ما بما و به صفات ما، آن را «حضوری» گویند؛ و اگر به حصول صورت اوست نزد عالم، آن را «حصولی» گویند.

و مُدرِک کلیّات و جزئیات نفس است، لیکن صور کلیات و جزئیات مجرّده در ذات او مرتسم می‌شود و صور جزئیات مادیّه در آلات او. و بعضی برانند که این صورت عین معلوم است به حسب ماهیّت و اختلاف در وجود اصیل و وجود ظلّی است. و حضرت سید شریف و صوفیه موافق ایشانند. و بعضی به اختلاف ماهیت نیز قایلند. و این است مراد بعض متکلمین از نفی وجود ذهنی، لیکن مراد اکثر نفی صورت عقلیه است. و فرفوریوس، صاحب ایساغوجی، به اتحاد نفس و صور معقوله قایل است. و اگر حقیقت اتحاد خواسته، غلط است؛ چه اتحاد میان هر دو چیز که فرض کنی، محال است. و ابوعلی در اشارات تشنیع بلیغ برو کرده و در کتاب مبدأ و معاد به آن قایل شده. بنابراین شیخ مقتول در تلویحات تشنیع بر شیخ کرده، و خواجه نصیرالدین عذر خواسته که شیخ در صدر کتاب مبدأ و معاد فرموده که من این کتاب برای تقریر رأی فرفوریوس نوشته‌ام.

و بعضی گفته‌اند نفس به صورت معلوم برمی‌آید و تشبیه کرده‌اند حصول صورت شیء را در عقل به حصول صورت فَرَسیّت در موم. و فرق است میان این تشبیه و تشبیه به حصول صورت در آئینه. و محقّق رومی، قدس سره گوید: «مثنوی»

ای برادر تو همین اندیشه‌ایمابقی تو استخوان و ریشه‌ای
گرگل است اندیشهٔ تو گلشنیور بود خاری تو همیهٔ گلخنی

و نفس را در قوّت عملی و قوّت غضبی و قوّت شهوانی وسطی است که اعتدال است، و دو طرف که افراط و تفریط است. و اخلاق حسنه اوساط ثلاثه است و اخلاق سیّئه اطراف سّته. «الَّذِينَ إِذَا أَنفَقُوا لَمْ يُسْرِفُوا وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكَانَ بَيْنَ ذَلِكَ قَوَامًا ٭۵ لاَ تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلَى عُنُقِكَ وَلاَ تَبْسُطْهَا كُلَّ الْبَسْطِ»۶.

و اعتدال قوت عملی حکمت و دو طرف افراط و تفریط او جَربَزه و بلاهت. «شارح»

زاهد که طریق نیکنامی داردهر چند که سوخت رنگ خامی دارد
فرمود نبی که خواب ارباب کمالبهتر ز عبادتی که عامی دارد

و اعتدال قوت غضبی شجاعت است و دو طرف او تهوّر و جبن. «شارح»

هر کس که حریف جام و ساغر نشودآئینه طبع او منوّر نشود
خواهی که چو آئینه صفائی یابیباید که کسی از تو مکدّر نشود

و اعتدال قوت شهوانی عفّت است و دو طرف او فجور و خمود. «شارح»

تا چند اسیر جاه و حشمت باشیدر بند هویٰ و حرص و شهوت باشی
خواهی که ز هر کدورتی پاک شویباید که مقیم کوی عفّت باشی

و چون این سه فضلیت ممترج شوند، امری متوسط معتدل از امتزاج ایشان پیدا شود و آن را «عدالت» خوانند. و صراط مستقیم که از شمشیر تیزتر و از مو باریکتر است در نشأت انسانیّه اخلاق حسنه است که هر که از آن منحرف شد و میل به افراط یا تفریط کرد، به دوزخ اخلاق سیّئه می‌افتد.

و حکمتی که ما اینجا ذکر کردیم غیر حکمتی که مقسوم به نظری و عملی شده. قال الشّیخ فی آخر الشفاءِ: «رأسُ هذه الفضائلِ عفّةٌ و حکمةٌ و شجاعةٌ و مجموعهُا العدالةُ و هی خارجةٌ عن الفضیلةِ النظریة، و مَن اجتمعتْ له معها الحمةُ النظریة قد سعد، و من فاز مع ذلک بالخواصِّ النبویّة کاد یصیر ربّاً إنسانیّاً و یکاد أن تحلَّ عبادتُه بعدَاللّٰه و هو سلطانُ العالَمِ الأرضیّ و خلیفةُ اللّٰه فیه.» و تحقیق اجناس اخلاق و تفصیل انواع آن از اخلاق ناصری بطلب.

فتح

از غرایب آثار که در پیکر عجایب اطوار انسانی مُدرَک می‌شود طبع موزون است و تناسب بحور با یکدیگر، مثلاً بحر هزج چهار «مفاعلین» است و اگر «علین» آغاز باشد و «مفا» انجام، بحر رجز شود که چهار «مستفعلن» است؛ و اگر «لن» آغاز باشد و «مفاعی» انجام، بحر رمل شود که چهار «فاعلاتن» است؛ و علیٰ هذا القیاس. و از این وادی است اصول ایقاعیّه؛ چه هر دور به مثابهٔ مصراعی است و ازمنهٔ متخلله میان نقرات به مثابهٔ حروف. و از همه اغرب آنکه جَستن رگ بر طرز نسب موسیقی است که باحث است از احوال نغم و از ازمنهٔ مذکوره، و اول را «صناعت تألیف» گویند و ثانی را «علم ایقاع».

قال أبو علیّ فی القانون: «ینبغی أن یُعلمَ أنّ النّبض طبیعةٌ موسیقاریّة و کما أن صناعة الموسیقی تتمّ به تألیفِ النغم علیٰ نسبةٍ بینهما فی الحدَّةِ والثّقل و بأدوارِ إیقاع مقدّرٍ للأزمنةِ التی تتخلّلُ نقراتها، کذلک حالُ النبض، فإنّ نسبة أزمنته فی السّرعةِ والتّواتر نسبةٌ إیقاعیةٌ و نسبةُ أحوالِه فی القوةِ واضعفِ و فی المقدارِ نسبةٌ کالتّألیفیّة.»

و مدار میلامیت هر دو بُعد بران است که تفاوت میان آن دو مثل یکی از متفاوتین باشد مانند هشت و چهار، یا به تکرار تفاوت متفاوتین حاصل شوند، مانند شش و چهار، یا اصغر به تکرار مثل تفاوت شود، مثل دو و شش. و نسبت سه قسم است: کبار که نسبت ضعفین است و او را «ذی الکل» گویند، و ثلاثهٔ اضعاف و مافوق آن، و اوساط که نسبت مثل و نصف است و مثل و ثلث، و صغار که نسبت مثل و ربع است و ما تحت آن، و نسبت مثل و ثُمن را «طنینی» خوانند. و جالینوس می‌گوید: نسبت محسوسه در نبض نسبت ثلاثهٔ اضعاف است و ضعفین و مثل و نصف مانند سه و دو و مثل و ثلث مانند چهار و سه و مثل و ربع مانند پنج و چهار. و تمام تحقیق این سخنان در شرح کلیات قانون که مولانا قطب الدین علامه نوشته مسطور است.

و گاه فیضی بر کمّل وارد شود که باعث ایشان باشد بر سماع. از اَنَس مروی است که جبرئیل آمد و گفت: «یا رسول اللّٰه، فقرای امت تو پانصد سال پیش از اغنیا به بهشت روند.» رسول ﷺ، خوش وقت شد و فرمود که هیچ کس در میان شما هست که شعری بخواند، یکی خواند:

قد لسَعتْ حیَّةُ الهویٰ کبدیفلا طبیبٌ لها و لا راقِ
إلا الحبیب الّذی شُغِفتُ بهفعندَه رُقْیتی و تریاقی

پس نبی و اصحاب و جد کردند، به مرتبه‌ای که ردا از دوش مبارک آن حضرت بیفتاد. چون فارغ شدند و هر یک بجای خود بنشستند، معاویة بن ابی سفیان گفت: «ما أحسنَ لعَبکم، یا رسول اللّٰه!» پیغمبر فرمود: «مَهْ، یا معاویة، لیس بکریم من لم یهتـزّ عند سماعِ ذکر الحبیب» پس ردای خود را به چهار صد پاره کرد و به هر کس وصله‌ای بداد. «ابن فارض»

فأَعجبُ من سکری بغیر مدامةٍوأطربُ فی سرّی و مِنّیَ طربتی
فیرقصُ قلبی و ارتعاشُ مفاصلییُصفِّقُ کالشّادی و رُوحیَ قَیْنّتی

و بعضی اولیا در این حال و تمکین ورزیده‌اند. جنید در مجلسی که صوفیه سماع می‌کردند نشسته بود. تصور کردند که مگر رقص پیش او حرام است. پرسیدند، فرمود: «وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ»۷ و ابوالحسن نوری در مجلس سماع نشسته بود، ناگاه خون از پیشانی او بجست. قال نجم اکبریٰ: «ذلک لأجلِ ترقّی الحالة إلیٰ نهایتِها، فإنّ الحالةَ إذا انتهت و مقامُها الروحُ و الدّمُ عرشُ الرّوحِ، انتفخت العروقُ وامتلأت و انظرت.»

فتح

صوفیه گویند برزخی هست میان عالم اجسام ارواح و مشتمل است بر صور هرچه درعالم اجسام است و شبیه است با اجسام از آن حیثیّت که محسوس مقداری است، و به ارواح از آن حیثیّت که نورانی است، و او را «عالم مثال» و «خیال منفصل» و «ارض حقیقت» خوانند. و قال المحقّق الکاشیُّ فی شرح الفصوص: «عالمُ المثالِ باصطلاح الحکاء عالمُ النفوس المنطبعة و هو فی الحقیقة خیالُ العالم.»

و حکمای اشراقی این عالم را «اقلیم ثامن» و «مُثُل معلّقه» و «عالم اشباح» خوانند. و مولانا سعدالدین تفتازانی در شرح مقاصد از ایشان نقل کند: «فیه لکلّ موجودٍ من المجردات والأجسام والأعراض حتَّی الحرکات و السّکنات والأوضاع والهیئات والطّعوم والرّوائح مثالٌ قائمٌ بذاتِه معلَّق لا فی مادّةٍ و محلٍّ، و یظهرُ للحسِّ بمعونةِ مظهرٍ کالمرآة والخیال. و هو عالمٌ فسیحٌ غیر متناهٍ یحذو حذوَ العالم الحسّیّ فی دوامِ حرکةٍ أفلاکه المثالیّة وقبول عناصره و مرکباته آثار حرکات أفلاکه و إشراقات العالم العقلیّ. و هذا ما قال الأقدمون إنّ فی الوجود عالماً مقداریّاً غیر العالم الحسّیّ لا تتناهی عجائبُه و لا تحصیٰ مدنُه. من جملةِ تلک المدن جابلقا و جابرصا و هما مدینتان عظیمتان لکلٍّ منهما ألف بابٍ لا یحصیٰ ما فیها من الخلائق. و علیه بنوا أمرَ المعادِ الجسمانیّ، فإنّ البدن المثالیّ الّذی تتصرّفُ فیه النفس حکمّه حکم البدن الحسّیّ فی أنّ له جمیعَ الحواسِّ الظّاهرة والباطنة فیلتذُّ و یتألَّم بالّلّذات والآلام الجسمانیّة، و أیضاً یکونُ من الصّور المعلّقة نورانیّةٌ فیها نعیمُ السُّعَداءِ و ظلمانیّةٌ فیها عذابُ الأشقیاء. و کذا أمر المنامات و کثیرٌ من الإدراکات، فإنّ جمیعَ ما یریٰ فی المنام أو یتخیّل فی الیقظة، بل یشاهدُ فی الأرض و عندَ غلبةِ الخوف و نحو ذلک من الصور المقداریة التی لا تحقق لها فی عالم الحسِّ، کلها من عالم المثل و کذا کثیر من الغرائب و خوارق العادات، کما یحکیٰ عن بعض الأولیاء أنّه مع إقامته ببلدته کان من حاضری المسجد الحرام أیّامَ الحجّ و أنّه ظهر من بعضِ جدران البیت، أو خرج من بیتٍ مسدود الأبواب والکوّات، و أنّه أحضر بعضَ الأشخاص أو الثمار أو غیر ذلک من مسافةٍ بعیدةٍ فی زمانٍ قریبٍ إلیٰ غیرِ ذلک.»

و ارسطو در اثولوجیا گوید: «من وراءِ هذا العالمِ سماء و أرض و بحر و حیوان و نبات و ناس سماویّون و کلّ مَن فی ذلک العالم سمائیٌّ و لیس هناک شیءٌ والرّوحانیّون الذین هناک ملائمون للأنسِ الذی الذی هناک، لا ینفرُ بعضُهم عن بعضٍ و کلُّ واحدٍ لا ینافرُ صاحبَه و لا یضادّه، بل یستریح إلیه.»

و شیخ محیی الدین در باب هشتم از فتوحات گوید:«فی کلِّ نفسٍ خلق اللّٰهُ فیها عوالم «يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ»۸ و خلق اللّٰهُ من جملةِ عوالمها عالماً علیٰ صورنا، إذا أبصرها العارفُ، یشاهِد نفسَه فیها. و قد أشار إلیٰ ذلک عبدُاللّٰه بن عباس فیما روی عنه فی حدیث هذه الکعبة و إنّها بیتٌ واحد من أربعة عشر بیتاً و إنّ فی کلِّ أرضٍ من الأرضینَ السّبع خلقاً مثلُنا، حتیٰ أنّ فیهم ابن عبّاس مثلی، و صدقت هذه الرّوایةُ عندَ أهل الکشف. و کلُّ ما فیها حیُّ ناطقٌ و هی باقیة لا تفنیٰ و لا تتبدَّل، و إذا دخلها العارفون، إنّما یدخلون بأرواحهم، لا بإجسامهم، فیترکون هیاکلَهم فی هذه الأرضِ الدنیا و یتجرّدون. و فیها مدائن لا تحصیٰ و بعضُها یسمیٰ مدائن النور، لا یدخلُها من العارفین إلّاکلّ مصطفیً مختار. و کلّ حدیثٍ و آیةٍ وردت عندنا ممّا صرفها العقلُ عن ظاهرها، و جدناها علیٰ ظاهرها فی هذه الأرض. و کل جسدٍ یتشکّل فیه الرّوحانیّ من ملکٍ و جنٍّ، و کلُّ صورةٍ یری الإنسانُ فیها نفسَه فی النوم، فمن أجساد هذه الأرض.»

و اتباع ابوهاشم بن محمد بن حنیفه گویند: «إنّ لکلِّ ظاهرٍ باطناً و لکلِّ شخصٍ روحاً ولکلِّ تنزیلٍ تأویلاً ولکلِّ مثالٍ فی هذا العالم حقیقةً فی ذلک العالمِ و هو العلمُ الذّی استأثرَ به علیٌّ، رضی‌اللّٰه عنه، ابنَه محمد بن اللحنیفّة.»

فتح

صور محسوسه در عالم شهادت ظلال صور مثالیّه‌اند؛ بنابراین کامل به فراست از صورت شخص احول او معلوم کند. قال اللّٰه تعالیٰ: «سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السُّجُودِ۹ ٭ يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَاصِي وَالْأَقْدَامِ»۱۰ و ترمذی از ابوسعید روایت کند که نبی ﷺ، فرمود: «اتَّقوا فراسةَ المؤمنِ، فأنّه ینظرُ بنورِ اللّٰه.» و بخاری و مسلم از اَنَس روایت کنند که مصطفیٰ ﷺ، فرمود: «الدّجّالُ مکتوبُ بین عینَیه ک ف ر.»

و مثال مقیّد که خیال است نمودار مثال مطلق است و نسبت اول به ثانی نسبت جداول است به دریا و نسبت روازن به آفتاب. و چون سالک در سلوک به مثال مطلق رسد، احوال که مشاهده کند صواب باشد؛ چه این عالم مطابق علم حقّ است، و چون امری در خیال خود بیند، گاه صواب باشد و گاه خطا.

و اسباب دیدن صواب توجه تامّ است بحق و به عالم ارواح و عادت براستی و طهارت از اخلاق ذمیمه و اتصاف به اخلاق حمیده و اِعراض از اَغراض دنیّه و اَعراض بدنیّه و صحّت بدن و اعتدال مزاج و قیام به طاعت و عبادات و دوام وضو و ذکر؛ چه نفس در این احوال به سبب نور و صفا منجذب می‌شود به نفوس فلکیّه که الواح نقوش حوادث سفلیّه‌اند که لوازم حرکات افلاکند، و چون بیدار شد، اطلاع دارد بر آن نقوش به سبب انطباع آن در خیال. و انبیا و کمّل اولیا را این حال در یقظه میسر است. و اسباب دیدن خطا سوء مزاج دماغ است و اشتغال نفس به شهوات و لذات حسیّه و استعمال قوت متخیله در تخیلات فاسده و تصورات کاسده؛ چه نفس در این حال چون از ظاهر متوجه باطن شد، این مزخرفات متجسد می‌شوند و او را از عالم عِلْوی باز می‌دارند و چیزی که متخیله تخیل کرده بعینه می‌بیند.

و آنچه در علم حق است در وقت نزول بهر عالَمی مدتی مکث می‌کند. و کسی که به حدّت نظر و قوت عروج موسوم است و مشاهدهٔ حال هر چیز از عین ثابتهٔ او کند، نتیجهٔ خواب او دیر ظاهر شود. از روزی که یوسف صدیق ﷷ گفت: «إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»۱۱ تا روزی که پدر و خاله و یازده برادر را مُنقاد خود یافت و گفت: «هَذَا تَأْوِيلُ رُؤْيَايَ مِن قَبْلُ»۱۲ چهل سال بود. و کسی که حدت نظر و قوت عروج ندارد و مشاهدهٔ احوال هر شیء از مراتب تنزّلات او کند، نتیجهٔ او زود ظاهر شود.

فتح

ترمذی از اَنَس روایت کند که مصطفیٰ، ﷺ فرمود: «الرّسالةُ والنّبوّةُ قد انقطعتْ، فلا رسولٌ بعدی و لا بعدی نبیُّ.» و این سخن بر مردم شاقّ آمد. پس فرمود: «لکن المبشِّرات.» گفتند: «یا رسول‌اللّٰه، چیست مبشرّات؟» فرمود: «رؤیا المسلمِ و هو جزءٌ من أجزاءِ النّبوَّة.»و بخاری و مسلم و ترمذی و ابوداود از عُبادة بن صامِت روایت کنند که رسول، ﷺ فرمود: «رؤیا المؤمنِ جزءٌ من ستَّة و أربعینَ جزءاً من أجزاءِ النّبوّة.» و سرّ این کلام آن است که وحی به طریق رؤیا شش ماه بود و مدت نبوت بیست و سه سال.

و تعبیر واقعه مرتبهٔ عالی است. بعضی خوابها که بر ظاهر خود باید گذاشت و محتاج نباشد بیهقی در دلائل النّبّوة از ابن عباس روایت کند که در روز قتل امام حسین رسول خدا را ﷺ ژولیده موی و غبار آلود بخواب دیدم و با آن حضرت شیشه‌ای پر از خون بود. گفتم: «مادر و پدر من فدای تو باد، این چیست؟» فرمود: «هذا دمُ الحسین و أصحابِه لم أزل ألتقطُه منذ الیوم.» و غزالی در اواخر احیا گوید فرمود: «ألا تعلمُ ما صنعتْ أمتّی بعدی؟ قتلوا ابنی الحسینَ و هذا دمُه و دماءُ أصحابِه أرفعُها إلَی اللّٰه.» و بعد از بیست و چهار روز خبر قتل آن حضرت بیاوردند.

و بعضی خوابها محتاج به تعبیر است. سالکی خدا را به خواب دید که به او ملتفت نشد و طپانچه‌ای بر روی او زد. چون خواب را بر شیخ عرض کرد، فرمود: «این حالت کجا بود؟» گفت: «دهلیز خانه.» فرمود: «آن محلّ مغضوب است.» تفحّص کردند مسجد بود که فروخته بودند و حقّ شرعی به صورت خدا نموده شده بود.

و گاهی انبیا و صدیقین از تعبیر فرو مانند. ابراهیم خلیل، صلوات الرحمن علیه، دید که اسمٰعیل را، بر قول بعضی، یا اسحٰق، بر قول بعضی، ذبح می‌کرد پنداشت که این خواب بر ظاهر خود محمول است و می‌خواست که ذبح پسر کند و حال آنکه اشارت به ذبح گوسفند شده بود و گوسفند را به صورت پسر خود مشاهده کرده بود، به علاقه سلامت نفس و کثرت نفع، و حق تعالیٰ او را تنبیه فرمود.

و بخاری و ترمذی و ابوداود از ابن عباس روایت کنند که شخصی نزد رسول خدا، ﷺ آمد و گفت: «امشب به خواب دیدم که روغن و عسل می‌بارید و مردم از آن فرا می‌گرفتند، بعضی بیشتر و بعضی کمتر. ناگاه ریسمانی دیدم که از زمین به آسمان پیوسته بود و تو آن ریسمان گرفتی و بالا رفتی. پس مردی دگر گرفت و بالارفت. پس مردی دگر گرفت و بالا رفت پس مردی دگر گرفت و ریسمان گسیخت و وصل کردند و بالا رفت.» ابوبکر گفت: «یا رسول اللّه، بگذار که من تعبیر این خواب بگویم.» حضرت فرمود: «بگو» گفت: «ابر اسلام است و روغن و عسل قرآن که فیض بعضی از او بیشتر است و فیض بعضی کمتر، و ریسمان حقی است که تو بر آنی، تو آن را گرفتی و خدا ترا بالا برد.» پس بعد از تو مردی دگر بگیرد و بالا رود. پس مرد دگر بگیرد و بالا رود. پس مردی دگر بگیرد و منقطع شود و وصل کنند و بالا رود. یا رسول اللّه، بفرما که تعبیر من صواب است یا خطا.» فرمود: «أصبتَ بعضاً و أخطأتَ بعضاً.» پس ابوبکر سوگند داد که بیان فرما که خطای من در چه چیز است. نبی ﷺ فرمود: «لا تُقسِم.»

و هر که پیغمبر را به صورتی که در دنیا بوده بیند، پیغمبر را دیده و شیطان به آن صورت ظاهر نمی‌تواند شد. و ترمذی از ابن مسعود روایت کند که مصطفیٰ ﷺ فرمود: «مَن رآنی فی المنامِ، فقد رآنی؛ فإنّ الشيطانَ لا یتمثّلُ بی.» لیکن به صورت خدا ظاهر می‌شود؛ برای آنکه پیغمبر مظهر اسم هادی است و شیطان مظهر اسم مُضِل، و خدا ربّ مهتدین و ضالین است. و هرکه صورتی بیند مخالف صورت مذکوره از جمیع وجوه یا مطابق آن صورت از وجهی و مخالف از وجهی و جازم باشد که این پیغمبر است یا به او بگویند که این پیغمبر است، در حقیقت نه پیغمبر را دیده، بلکه صورت نسبت خود به شرع مطّهر دیده. و تصور نکنی که تعبیر مخصوص صورت نومیّه است، هرچه بیداری می‌بینی یا می‌شنوی یا ملاحظه می‌کنی، رسل حقند و هر یک رسالتی می‌رسانند. عادت خلق آن است که اگر کسی سخنی بی‌تقریب می‌گوید آن را اعتبار نمی‌کنند و حال آنکه از آن بیشتر اعتبار می‌باید گرفت: «كَأَيِّن مِّن آيَةٍ فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ يَمُرُّونَ عَلَيْهَا وَهُمْ عَنْهَا مُعْرِضُونَ».۱۳

فتح

روح بی‌جسد نمی‌تواند بود و چون از بدن عنصری محلول جدا شود، او را جسدی مثالی ابدی در عالم برزخ هست که آن را «بدن مکتسب» گویند: «وَمِن وَرَائِهِم بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُون»۱۴.

و ابوجعفر طوسی در تهذیب الأحکام از یونس بن ظبیان نقل کند که پیش امام حسین ﷷ نشسته بودم. فرمود: «ما یقولُ النّاسُ فی أرواحِ المؤمنین؟» گفتم: «می‌گویند در حواصل مرغان سبز باشند در قنادیل زیر عرش.» فرمود: «سبحانَ اللّٰه، المؤمنُ أکرمُ علَی اللّٰه من أن یجعلَ روحَه فی حوصلةِ طائرٍ أخضر. یا یونس، المؤمنُ إذا قبضه اللّٰهُ تعالیٰ، صیَّر روحَه فی قالبٍ کقالبِه فی الدنیا؛ فیأکلون و یشربون؛ فإذا قدم علیه القادمُ عرفه به تلک الصّورةِ الّتی کانت فی الدنیا.»

و شیخ محیی الدین در باب سیصد و یکم از فتوحات گوید: برزخی که روح بعد از مفارقت به آنجا منتقل می‌شود غیر برزخی است که میان ارواح و اجسام است؛ و اول را «غیب محالی» گویند و ثانی «غیب امکانی»؛ و جمعی که مشاهدهٔ غیبت امکانی کنند و از حوادث آینده واقف باشند بسیارند، به خلاف غیب محالی؛ که مکاشفهٔ احوال موتیٰ نادِرَست.

در وصایای فتوحات دیده‌ام که شیخ ابوالرّبیع مالقی شنیده که مصطفیٰ ﷺ، فرموده که هر که هفتاد هزار بار بگوید «لا إلهَ إلّا اللّٰه» و نیّت آزادی خود یا کسی دگر از آتش دوزخ کند، آن آزادی متحقّق شود. او این ذکر کرده بود. و شخصی او را به ضیافت برد و جوانی از اهل کشف حاضر بود، در اثنای طعام خوردن بگریست و گفت: «مادر خود را در دوزخ می‌بینیم.» ابوالربیع در دل خود این ذکر را وسیلهٔ نجات مادر او ساخت، جوان در حال گفت: «الحمدللّٰه که مادر من از دوزخ خلاص شد.»

و راحت و عذاب قبر و امثال آن اعمال و اخلاق ماست که متجسّد می‌شوند. «إنّما هِیَ أعمالُکم تُرَدُّ إلیکم.»

«حافظ»

ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشقهر عمل اجری و هر کرده جزائی دارد

«يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُّحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِن سُوَءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَهَا وَبَيْنَهُ أَمَدًا بَعِيدًا»۱۵

گاه بما لطف او گاه بلا می‌رسدصورت اعمال ماست هرچه بما می‌رسد

حضرت مصطفیٰ ﷺ فرمود: «إنّ الجّنةَ قاعٌ صفصفٌ، لیس فیها عمارةٌ فأکثروا من غراسِ الجنّةِ فی الدُّنیا.» گفتند: «یا رسولَ اللّٰه، ما غراسُ الجنة؟» فرمود: «التّسبیحُ والتّهلیل.» و هم آن حضرت فرمود: «دوزخی آتش با خود به دوزخ می‌برد.».

«شارح»

هر دل که بوادی فنا راه نبردپی جانب بحر لی مع اللّٰه نبرد
ای وای بر آنکه وقت رفتن زجهانبا خود دل پاک و جان آگاه نبرد

و استبعاد نکنی که چگونه عمل ما که در این موطن عرض است در آن موطن جوهر باشد؛ ببین که صور ذهنیّهٔ جواهر قایم بذهنند و در خارج قایم بذات خودند.

فتح

هر صفت که در دنیا بر تو غالب است در برزخ بصورتی مناسب آن خواهی بود. اگر کبر غالب است، بصورت پلنگ، و اگر غضب، به صورت گرگ، و اگر شهوت و عدم حمیّت، به صورت خوک، و اگر حرص، به صورت موش. «يَوْمَ لَا يَنفَعُ مَالٌ وَلَا بَنُونَ ٭ إِلَّا مَنْ أَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَلِيمٍ»۱۶ «یُحشَرُ النّاسُ یومَ القیامةِ علیٰ نیّاتهم. یُحشَرُ بعضُ النّاس علیٰ صورٍ تحسنُ عندها القردةٌ والخنازیر. فعلیک بالتَّقویٰ ثمَّ بالتَّقویٰ.» نمی‌بینی که آنچه در روز می‌کنی، در شب بخواب می‌بینی؟ «النّوم أخو الموت.» «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَالَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَيُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»۱۷ «کما تَنامونَ تَموتونَ و کما تستَیْقِظونَ تُبعَثون.»

سایر مردم در این نشأت بخوابند؛ بعضی می‌دانند که آنچه مشاهده می‌کنند، بخواب می‌بینند؛ بعضی نمی‌دانند، در وقت مردن که همه بیدار شوند، به تعبیر خواب خود رسند. و نفس تو لوحی است که علوم و اخلاق و اعمال تو ارقام و نقوش آن لوحند و بدن تو غباری است بر بالای آن ارقام؛ روزی که این غبار مرتفع شود، یک‌یک رقم ظهور یابند: «فَكَشَفْنَا عَنكَ غِطَاءكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ»۱۸.

و شیخ محیی‌الدین در فصّ موسوی فرماید: «لیعلم أنَّه ما یقبضُ اللّٰهُ أحداً إلّا و هو مؤمنٌ، أی مصدِّقٌ بما جاءَتْ به الأخبارُ الإهیّة و أعنی من المحتضرین، و لهذا یُکرَهُ موتُ الفجاءةِ و قتلُ الغفلة.»

و بهشت دوزخ در دنیا هم با تست. بخاری از ابن مسعود روایت کند که نبیﷺ، فرمود: «الجنّةٌ أقربُ إلیٰ أحدِکم مِنْ شِراکِ نَعْلِه والنّارُ مثلُ ذلک.» آن مار که در قبر عاصی را خواهد گزید امروز هم می‌گزد، لیکن او چندان شراب نخوت و بنگ غفلت خورده است که ادراک الم نمی‌کند؛ روزی که به خمار افتد، الم سابق و الم حاضر هر دو احساس خواهد کرد. «وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ»۱۹ و عمدهٔ عذاب آخرت محبت دنیاست و کم کسی باشد که از این علت خالی است. و آنکه پندارد که این علت ندارد، چون نیک نظر کند، غلط کرده. گاهی عاشق را توهّم آن می‌شود که محبت معشوق از دل او زایل شده، و در وقت فراق خلاف آن ظاهر می‌گردد. «شارح»

ای دل به هوای نفس پژمرده مشوبا آتش عشق باش و افسرده مشو
خواهی که چو گل بر همه عالم خندیچون غنچه دگر مقید خرده مشو

و کاملان را هیچ علاقه با دنیا نیست و می‌دانند که روح در بدن چون جوجه است در بیضه و کمال او بشکستن بیضه است و بیرون آمدن از آنجا. «حافظ»

صوفی صومعهٔ عالم قدسم لیکنحالیا دیر مغان است حوالت‌گاهم
با من خاک‌نشین خیز و سوی میکده آیتا دران حلقه ببینی که چه صاحب‌جاهم

«ما تَرَدَّتُ فی شیءٍ أنا فاعِلُه کتَردُّدی فی قَبْضِ روحِ عبدی المؤمنِ یَکْرَهُ الموتَ و أَکْرَهُ مَساءَتَه و لا بُدَّ مِنْه»

«شارح»

ای دل چه اسیر فکر بیهوده شویتدبیر خطا کنی و آلوده شوی
خواهی که دلت بنور توحید رسدباید که زهست و نیست آسوده شوی

حضرت امیرالمؤمنین علی ﷷ،فرمود: «لا أُبالی أقع علَی الموتِ، أم یقع علیَّ الموتُ.» و در وقت قصد ابن مجلم فرمود: «فُزْتُ و ربِّ الکعبةِ.» «شارح»

آن نور که بود در پس پردهٔ غیبدارد همه جا ظهور بی شهبه و ریب
هرگز ننهیم دل بدنیای دنیما را که بود نقد حقیقت در جیب

و منصور گفت:

اقتلونی یا ثقاتیإنَّ فی قتلی حیاتی
و مماتی فی حیاتیو حیاتی فی مماتی

«حافظ»

زمانه گر فکند آتشم بخرمن عمربگو بسوز که بر من ببرگ کاهی نیست

و هم منصور گفت: «ناسوتیّتی استهلکتْ فی لاهوتّیتِک، فبحقِّ ناسوتیّتی علیٰ لاهوتیّتِک أن تغفرَ لمن ابتغیٰ قتلی.» «حافظ»

حجاب چهرهٔ جان می‌شود غبار تنمخوشا دمی که ازین چهره پرده برفکنم

«ابن فارض»

و إنّی إلَی التَّهدیدِ بالموتِ راکنٌو مِنْ هَوْلِه أرکانُ غَیْریَ هُدَّتِ
ولَمْ تُعسِفی بالقتلِ نَفْسِیَ بل لهابه تُسعِفی إن أنتِ أتلفتِ مُهْجَتی
فإن صحَّ هذا القالُ منکِ رَفعتِنیو أعلَیْتِ مِقداری و أغلَیْتِ قِمیتی

فتح

حکما گویند چون نفس از بدن مفارقت کند و غفلتی که بواسطهٔ اشتغال به تدبیر بدن داشت زایل شود، او را به حسب علوم و اخلاق و اعمالْ لذات و آلام عقلیّه که به مراتب اتمّ از لذات و آلام حسیّه‌اند خواهد بود. «إنّ للّٰهِ جنّةً لیس فیها حورٌ و لا قصورٌ و لا عسلٌ و لبنٌ، یتجلّیٰ فیها ربُّنا ضاحکاً.» «نَارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ ٭ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ»۲۰ هر نفس که از نقوش خالی است، اهل نجات است. «أکثرُ أهلِ الجنّةِ البُلْهُ.» و اگر به علوم و اخلاق فاضله حالی است، به مرتبه‌ای عظیم فایز شود. و اگر به علوم و اخلاق ردیّه متّصف است، به عذاب الیم مبتلا گردد. و به تدریج آن آلام به زوال اسباب زایل شوند، لیکن صاحب جهل مرکب را عذاب ابدی خواهد بود.

و فارابی گوید: «هذه الأنفسُ إذا کانت زکیّةً و فارقت البدنَ و کانت متصوّرةً لأُمورٍ قیلت لها فی أمر عاقبتها من الحورِ والقصور، ولم یکن لها علومٌ تُسعدُها و لا جهلٌ یشقیها، فإنّها تتخیّل جمیعَ ما قیل لها فی الدنیا و تکون آلةُ تخیّلِها لذلک جرماً من الأجرامِ السّماویّةِ، فتشاهدُ جمیعَ ما قیل لها فی الدنیا من أحوالِ القبرِ والبعثِ والخیرات، و تکونُ الأنفسُ الرّدیّةُ أیضاً تشاهدُ العقابَ المصوّرَ لهم فی الدنیا؛ فإنّ الصّورَ الخیالیّةَ لیس تضعف عن الحسّیّةِ، بل یزیدُ علیها تأثیراً، کما تشاهد فی المنام.»

و بعضی گویند جرمی مرکب از بخار و دخان موضوع تخیلات نفوس سعیده و شقیّه شود. و میل شیخ مقتول در تلویحات به آن است که جرم سماوی موضوع تخیلات اهل جنّت است و زیر فلک قمر و بالای کرهٔ آتش جرمی کروی غیر منخرق است برزخ میان عالم عنصری و عالم اثیری که موضوع تخیلات اهل نارست.

و بعضی از تناسخیّه گویند هر نور اسفهبد که هست اول تعلق بصَیْصهٔ انسانی می‌گیرد و او را «باب الأبواب» گویند؛ اگر خلق نیک دارد، خلاص شود: «لَا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَى»۲۱ و اگر خُلق بد دارد، به بدن حیوانی مناسب آن خُلق نقل کند، و حیوان منحصر در انسان است، یعنی ارواح حیوانات نفوس انسانیه‌اند که تنزل کرده‌اند: «وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِي الأَرْضِ وَلاَ طَائِرٍ يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُم»۲۲ و هرگز این ناقصان عود به بدن انسانی نمی‌کنند. «كُلَّمَا أَرَادُوا أَن يَخْرُجُوا مِنْهَا أُعِيدُوا فِيهَا»۲۳ و منسوب به هرمس و اغاثاذیمون و فیثاغورس و سقراط و افلاطون آن است که نفوس ناقصه در ابدان انسانیّه متردّدند و از بدنی به بدنی منتقل می‌شوند تا کامل شوند، و در وقت کمالْ قطع تعلق از ابدان می‌کنند و آن را «نَسْخ» می‌گویند، و جمعی که تجویز نقل به بدن حیوان هم کنند آن را «مَسْخ» گویند، و جمعی که تجویز نقل به نبات هم کنند آن را «فَسْخ» گویند، و جمعی که تجویز نقل به جماد هم کنند آن را «رَسْخ» گویند، و درکات جهنم نزد ایشان عبارت از این مراتب است. و اخوان الصّفا موافق ایشانند. «ابن فارض»

و مِنْ قائلٍ بالنَّسخِ والمسخُ واقعٌبِهِ ابْرَأْ وکُنْ عمّا یراهُ بعُزلةِ
ودَعْه و دَعوَی الفسخ فالرَّسخُ لائقٌبِهِ أبداً لَوْ صحَّ فی کُلِّ دَوْرةٍ

و گویا مذهب قدما آن بوده که نفس را در آخرت بدنی مکتسب مثالی مناسب اخلاق و اعمال او هست، بعضی به صورت انسان و بعضی به صورت حیوانات، و اتباع ایشان پنداشتند که سخن در بدن عنصری است.

و بعضی سخنان صوفیه رنگ تناسخ دارد و ایشان ابعد طوایفند از این مذهب، لیکن به بروز قایلند. و حضرت نوربخش، قدس سره، می‌فرماید: «الفرقُ بین التّناسخِ والبروز أنّ التّناسخَ وصولُ روحٍ إذا فارقَ من جسدٍ إلیٰ جنینٍ قابل للرّوح، یعنی فی الشّهرِ الرّابع من وقتِ سقوطِ النّطفةٍ و قرارها فی الرّحم و کانت تلک المفارقةٌ من جسدٍ والوصول إلیٰ آخر معاً من غیرِ تراخٍ، والبروزُ أن یفیضَ روحٌ من أرواحِ الکمَّلِ علیٰ کاملٍ، کما یفیضُ علیه التّجلّیات و هو یصیرُ مظهره و یقول أنا هو.»

فتح

امام غزّالی و امام راغب و بسی از معتزله و امامیّه و صوفیّه برانند که لذات و آلام عقلیّه خواهد بود و بهشت و دوزخ جسمانی، بر وجهی که معتقَد اهل حقّ است، هم خواهد بود.

و جمیع انبیا و اولیا بر وقوع قیامت کبریٰ متّفقند و مطابق آن است فناء فی‌اللّٰه و بقاء باللّه که آفتاب ذات از مغرب اشیا طالع شود و وحدت تامّه ظهور کند و کثرت مقهور گردد. «لِّمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ ٭۲۴ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ۲۵ ٭ كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ ٭ وَيَبْقَى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلَالِ وَالْإِكْرَامِ»۲۶

و اگر بعضی از حکما نفی حشر اجساد کرده‌اند، مبنی بر نفی نبوت و تکذیب انبیا نیست. ایشان به قیاس فاسد پندارند که حشر اجساد محال است و سخن انبیا در ارواح است و اگر بعضی از عبارات انبیا معطی حشر اجساد است، برای تفهیم عوامّ است؛ چنانچه اهل حقّ به برهان صحیح می‌دانند که حقّ تعالیٰ از صفات جسمانیّه مبرّا است و تأویل آیات قرآنی که دلالت بر اتصاف او به صفات مذکوره دارد می‌کنند.

و شیخ ابوعلی که بر فساد قیاس ایشان مطلع شده در شفا و نجات تصدیق حشر اجساد کرده و می‌گوید: «یجبُ أن تعلمَ أنّ المعاد منه ما هو مقبولٌ من الشرعِ و لا سبیلَ إلیٰ إثباتِه إلا من طریق الشریعة و تصدیقِ خبر النّبوة، و هو الذی للبدن عندَ البعثِ. و خیراتُ البدنِ و شرورُه معلومةٌ، لا یحتاجُ إلیٰ أن تعلم. و قد بسطت الشریعةُ الحقّة الّتی أَتانا بها سیِّدُنا و مولانا محمدٍ ﷺ حالَ السّعادةِ و الشّقاوة الّتی بحسب البدن. و منه ما هو مُدرَکٌ بالعقل و القیاس البرهانیّ و قد صدَّقته النّبوَّةٌ و هو السّعادة والشّقاوة الثّابتتانِ بالقیاس اللّتان للأنفس، و إن کانت الأوهامُ منّا تقصرُ عن تصورهما الآن.»

و بعضی بر آنند که منطقة‌البروج بر معدل‌النهار منطبق شود و کرهٔ آب احاطهٔ کرهٔ زمین کند و بر روی زمین متنفّس نماند و بعد از آن خطاب «يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءكِ وَيَا سَمَاء أَقْلِعِي»۲۷ برسد و منطقة‌البروج از معدل النهار جدا شود و زمین منکشف گردد و حقّ تعالیٰ به حسب تأثیر اوضاع فلکیه که پیشتر اقتضای خلق آدم و اولاد می‌کرد بار دگر انشای افراد انسان کند، کما أَنشأهم أوَّلَ مرَّةٍ. «شارح»

هر هیئت و هر نقش که شد محو کنوندر مخزن روزگار گردد مخزون
چون باز همین وضع شود وضع فلکاز پردهٔ غیبش آورد حقّ بیرون

«إِنَّ رَبَّكَ هُوَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ»۲۸

فتح

مذهب اهل شرع آن است که کفار در نار مخلّد خواهند بود. و شیخ محیی الدین در فصّ یونسی گوید: «أمّا أهلُ النار فما لهم إلی النعیمِ، لکن فی النار؛ إذ لا بدَّ لصورةِ النار بعدِ انتهاءِ مدَّةِ العقاب أن تکونَ برداً و سلاماً علیٰ من فیها و هذا نعیمُهم.» و زعم او آن است که هیچ نصّ بخلود عذاب وارد نیست و نصّی که وارد است بخلود در آتش است.

و قیصری در شرح فصوص گوید: «اعلمْ أنّ من اکتحلت عینُه بنورِ الحقِّ یعلم إنّ العالمَ بأَسرِه عبادُاللّٰه و لیس لهم وجودٌ وصفة و فعل إلّا باللّٰه و حولِه و قوَّته، و کلُّهم محتاجون إلیٰ رحمته و هو الرّحمنٰ الرّحیم، و من شأنِ من هو موصوفٌ بهذه الصّفاتِ أن لا یعذّبَ أحداً عذاباً أبدیّاً و لیس ذلک المقدارُ من العذاب إلّا لأَجلِ إیصالِهم إلیٰ کمالاتهم المقدَّرة، کما یذابُ الذهب و الفضَّة بالنار لأجلِ الخلاصِ ممّا یکدَّرُه و ینقص عیارَه، فهو یتضمَّنُ أمتنَ اللّطفِ والرّحمة، کما قیل:

و تعذیبُکم عذبٌ و سخطُکم رضیٍوقطعُکم وصلٌ وجورُکم عدلُ

و شیخ در فصّ اسمٰعیلی گوید: «الثّناءُ بصدق الوعد، لا بصدقِ الوعید؛ والحضرتُ الإلیّةُ تطلب الثّناءَ المحمودَ بالذات، فیثنیٰ علیها بصدقِ الوعدِ، لا بصدقِ الوعیدِ، بل بالتّجاوزِ: «فَلاَ تَحْسَبَنَّ اللّهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ»۲۹ ولم یقل: و وعیدَه، بل قال: «وَنَتَجاوَزُ عَن سَيِّئَاتِهِمْ»۳۰ مع أنّه یوعدُ علیٰ ذلک.»

و ملایم این سخن است «سیأتی علیٰ جهنّمَ زمانٌ ینبتُ فی قَعْرها الجِرْجیرُ.» و محیی السّنه در معالم التنزیل در تفسیر «الَّذِينَ سُعِدُواْ فَفِي الْجَنَّةِ خَالِدِينَ فِيهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ إِلاَّ مَا شَاء رَبُّكَ عَطَاء غَيْرَ مَجْذُوذٍ»۳۱ می‌گوید: ابن مسعود گفت: «لیأتین علیٰ جهنّمَ زمانٌ لیس فیها أحدٌ و ذلک بعد ما یَلْبثونَ فیها أحقاباً.»

و معنی «سبقتْ رحمتی غضبی» آن است که اول به رحمت تطهیر خلق از کدورت ملاحظه می‌کنم، آنگاه به غضب آن تطهیر به فعل می‌آورم. پس هر وقت که طهارت حاصل شود، عقوبت زایل گردد. و حضرت حقّ سؤال «يَا أَيُّهَا الْإِنسَانُ مَا غَرَّكَ بِرَبِّكَ الْكَرِيمِ»۳۲ تعلیم عباد می‌فرماید که در جوابْ «کَرَمُکَ» بگویند.

غضبُ الکریمِ و إن تأجَّجَ نارُهُکدخانِ مسکٍ لیس فیهِ سوادُ

«حافظ»

از نامهٔ سیاه نترسم که روز حشربا فیض لطف او صد ازین نامه طی کنم

و در اصطلاحات کاشی دیده‌ام که پیغمبر ﷺ با اصحاب در بعضی کوی‌های مدینه می‌گذشت. زنی سوگند داد که به خانهٔ او نزول فرمایند. چون در آمدند، دیدند که آتشی افروخته و اولاد او گرد آتش بازی می‌کردند. گفت: «یا نبیَّ اللّٰه، اللّٰه أرحمُ بعباده أم أنا بأَوْلادی؟» فرمود: «بل اللّٰهُ أرحمُ، فإنّه هو أرحمُ الراحمین.» گفت: «أَتَرانی، یا رسول اللّٰهِ أُحبُّ أن ألقی ولدی فی‌النارِ، فکیفَ یلقی اللّٰهُ عبیدَه فیها و هو أرحمُ بهم؟» پس پیغمبر ﷺ بگریست و فرمود: «هکذا أوحی إلیّ.»

و صراط مستقیم آن است که در امتثال اوامر و نواهی الهی هیچ تقصیر نکنی و در جمیع احوال امیدوار باشی؛ چه معلوم نیست که قبض روح کی خواهد و در آن وقت هیچ چیز انفع از رجا نیست. و اکثر بر آنند که بعد از موت ترقّی نخواهد بود. «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَنفِقُواْ مِمَّا رَزَقْنَاكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتِيَ يَوْمٌ لاَّ بَيْعٌ فِيهِ وَلاَ خُلَّةٌ وَلاَ شَفَاعَةٌ وَالْكَافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ»۳۳ زنهار به تصفیهٔ باطن کوش، می‌تواند بود که خلیفهٔ حقّ باشی و خود را در گلخن طبیعت بندهٔ نفس امّاره کرده‌ای. «مصراع»:

چکنم قدر خود نمی‌دانی

یا خادمَ الجسمِ کَمْ تسعیٰ بخدمتِهو تطلبُ الرّبحَ فیما فیه خسرانُ
أَقبلْ علّی النّفسِ واستکملْ فضائلَهفأَنت بالنّفسِ لا بالجسمِ إنسانُ

«حافظ»

ای دل بکوی دوست گذاری نمی‌کنیاسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی
میدان بکام خاطر و گوئی نمی‌زنیبازی چنین به دست و شکاری نمی‌کنی
ترسم از این چمن نبری آستین گلکز گلشنش تحمّل خاری نمی‌کنی
مشکین از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمی‌کنی

«إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَالأَنْعَامُ حَتَّىَ إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَآ أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»۳۴«شارح»

ای دوست بدان مرتبه و پایهٔ خودبر باد مده عمر گرانمایهٔ خود
خواهی که شوی اهل سعادت چون هُمابر جیفهٔ دنیا مفکن سایهٔ خود

و شیخ محیی الدین می‌‌گوید: بعد از موت ترقی هست و من افادهٔ جنید و شبلی و بایزید کردم و ترقی کردند. لیکن در معرفت خدا ترقی نمی‌شود: «مَن كَانَ فِي هَذِهِ أَعْمَى فَهُوَ فِي الآخِرَةِ أَعْمَى»۳۵. و حدیث «إذا ماتَ ابنُ آدمَ، انقطعَ عنه عملُه» منافی سخن شیخ نیست؛ چه ترقی مذکور نه بعمل است، بلکه به فضل و رحمت خداست: «قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ»۳۶

  1. - الجاثیة: ۲۰. ↑
  2. - الاسراء: ۴۴. ↑
  3. - العنکبوت: ۶۴. ↑
  4. - الحجر: ۲۹. ↑
  5. - الفرقان: ۶۷. ↑
  6. الإسراء: ۲۹. ↑
  7. - النّمل: ۸۸. ↑
  8. - الأنبیاء:۲۰. ↑
  9. - الفتح: ۲۹. ↑
  10. - الرّحمٰن: ۴۱. ↑
  11. - یوسف: ۴. ↑
  12. - یوسف: ۱۰۰. ↑
  13. - یوسف: ۱۰۵. ↑
  14. - المؤمنون: ۱۰۰. ↑
  15. - آل عمران: ۳۰. ↑
  16. - الشعراء: ۸۸-۸۹. ↑
  17. - الزّمر: ۴۲. ↑
  18. - ق: ۲۲. ↑
  19. - التوبه: ۴۹. ↑
  20. - الهمزة: ۷-۸. ↑
  21. - الدخان: ۵۶. ↑
  22. - النعام: ۳۸. ↑
  23. - السجده: ۲۰. ↑
  24. - غافر: ۱۶. ↑
  25. - القصص: ۸۸. ↑
  26. - الرّحمٰن: ۲۶-۲۷. ↑
  27. - هود: ۴۴. ↑
  28. - السجده: ۲۵. ↑
  29. -ابراهیم: ۴۷. ↑
  30. - الأحقاف: ۱۶. ↑
  31. - هود:۱۰۸. ↑
  32. - الانفطار: ۶. ↑
  33. - البقره: ۲۵۴. ↑
  34. - یونس: ۲۴. ↑
  35. - الإسراء: ۷۲. ↑
  36. - یونس: ۵۸. ↑