قرآن کریمبه زبان فارسی

شکایت روزگار غدّار و حکایت دوستان بی‌اعتبار

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
تَغَـیَّرَتِ الْمَوَدَّةُ وَالْإِخاءُوَقَلَّ الصِّدْقُ وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ

تَغَیُّر به دو وجه اطلاق کنند، اول تبدل صورت، تقولُ: تغیَّرتْ داری، إذا بُنِیَتْ علیٰ هیئةٍ أُخریٰ، و ثانی تبدل ذات، تقولُ: تغیَّر غلامی، إذا بُدِلَ بآخَر، و مراد اینجا ثانی است. و چون مهر در دل افتد، او را «هویٰ» گویند، و چون ثابت شود، «وُدّ» و «وَداد» و مَوَدَّة، و چون خالص شود از تعلقات اغیار، «حُب» و «مَحبّة»، و چون بر دل پیچد، مانند لَبْلاب که بر درخت می‌پیچد، به مرتبه‌ای که دل را از غیر محبوب غایب سازد، «عشق». و قِلَّة: اندک شدن. و صِدْق: راست گفتن و راست کردن وعده. و ٱنْقِطاع: بریده شدن. و رَجاء: امید داشتن.

می‌فرماید: متغیر شد دوستی و برادری قومی که ایشان را دوست و برادر می‌پنداشتم. و کم شد راستی و بریده شد امید از جمعی که یاری از ایشان چشم می‌داشتم. «شارح»

آن مهر و وفا که در میان بود نماندوان صدق وصفا که درجهان بود نماند
از اهل زمان چو ناامیدم شب و روزمیلی که مرا باین و آن بود نماند

نکته

شاید که مراد انقطاع امید باشد از اصلاح خلایق و از هدایت ایشان به جانب خالق. و جمهور علمای عربیّت گویند «صدق» مطابقهٔ حکم است نفس امر را، و جاحظ گوید مطابقهٔ مذکوره است با اعتقاد مطابقه، به دلیل «أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَم بِهِ جِنَّةٌ»۱ و نَظّام گوید مطابقهٔ حکم است اعتقاد مُخبر را، به دلیل «وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ»۲ و ظنّ فقیر آن است که اطلاق «صدق» بر معنی اول حقیقی است و بر ثانی و ثالث مجازی؛ پس احتیاج نیست به تکلفاتی که در تأویل این دو آیت شنیده باشی، واللّهُ کاشفُ الغواشی.

وَأَسْلَمَنِی الزَّمانُ إِلیٰ صَدِیقٍکَثیِرِ الْغَدْرِ لَیْسْ لَهُ رِعاءُ

إسْلام: سپردن. و زَمان: روزگار. و صَدِیق: دوست، و وجه تسمیه راستی اوست در دوستی. و کَثْرة: بسیار شدن «از خامس». و غَدْر: شکستن پیمان. و رِعاء: نگاه داشتن. و اسناد أَسْلَمَ به زمان مجاز عقلی، چه فاعل نزد قائل حقّ است و بس، تعالیٰ و تقدَّس.

می‌فرماید: سپرد مرا روزگار غدار به دوستی که بسیار است او را شکستن پیمان و نیست مرو را نگاه داشتن یاران.

«شارح»

داغی که ز دهر بر دل محزونستاز انجم آسمان بسی افزونست
تسلیم کسی کرد مرا دور فلککز جور وجفای او جگر پرخونست
سَیُغْنِینِی الَّذِی أَغْناءُ عَنِّیفَلا فَقْرٌ یُدُومُ وَلا ثَراءُ

إِغّناء: بی‌نیاز ساختن؛ و نون دوم برای وقایه. و فَقُر: درویشی. و دَوْم و دَوام و دَیْمُومة. همیشه بودن. و ثَراء: بسیاری عدد و مال.

می‌فرماید: زود بی‌نیاز سازد مرا ازو آن کس که بی‌نیاز ساخت او را از من، که نه درویشی همیشه خواهد بود و نه توانگری. «شارح»

آن کس که ترا ساخت غنی از همه چیزناگاه دهد غنا باین غمزده نیز
نی خواری درویش دوامی داردنی اهل غنا چنین بمانند عزیز
وَلَیْسَ بِدائِمٍ أَبَداً نَعِیمٌکَذاکَ الْبُؤْسُ لَیْسَ لَهُ بَقاءُ

باء زاید. و أَبَد: هرگز و همیشه. و نَعِیم: ناز و آسایش. و بُؤْس: سختی و مکروه، و استعمال او در حرب و فقر بیشتر است. و بَقاء: همیشه بودن «از رابع».

می‌فرماید: نیست دائم هرگز نعمتی، همچنین سختی نیست مرو را استمرار وجود. «شارح»

این نالهٔ دلسوز نخواهد ماندنوین ناوک دلدوز نخواهد ماندن
از لذت دیروز اثر باقی نیستوین تلخی امروز نخواهد ماندن

نکته

اگر گوئی در حرف نون خواهد آمد که لَبیدبن رَبیعه می‌خواند:

ألا کلُّ شیءٍ ما خلا اللّهَ باطلُوکلُّ نعیمٍ لا مَحالةَ زائلُ

و عثمان بن مظعون، رضی‌اللّٰه عنه گفت: مصراع اول راست است و ثانی دروغ، و نزاع عظیم شد میان ایشان، و حال آنکه مصراع ثانی او عین مصراع اول این بیت است، گوئیم مراد حضرت امیر نعیم دنیویی است و مراد او مطلق نعیم؛ چه او دران وقت از مشرکان بود.

وَکُلُّ مَوَدَّةٍ لِلّهِ تَصْفُووَلا یَصْفُو مِنَ الْفِسْقِ الْإِخاءُ

اصل اللّه «الأله»، همزه را انداختند و حرف تعریف را عوض ساختند و در لام اصلی ادغام کردند، و مشتق از «أله یألهُ إلاهةً و ألوهةً»، أی عَبَد، و ابن عباس، رضی‌اللّٰه عنهما، خوانده: «وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ» ۳ أی عبادتَـک؛ و بعضی گفته‌اند از «ألِهَ یألَهُ ألَهاً»، إذا تحیَّر، چه ارباب کشف و اصحاب تفکر در معرفت او غریق بحر تحیرند؛ یا از «ألِهَ»، إذا فَزعَ ولَجَأ، چه آن حضرت پناه اهل فزع و ملجأ صاحب جزع است؛ یا از «ألهتُ بالمکانِ»، إذا أقمت به، قال الشاعرُ:

ألهتُ بدارٍ ما تبیَّنَ رسومُها

چه حق تعالیٰ ثابت دائم و باقی قائم است؛ یا از «أَلِهَ الفصیلُ»، إذا أولع بأُمِّه، چه سایر اهل ملل و عقاید حریصند بر تضرع به او در شداید؛ یا از «وَلَـهَ»، إذا تحیَّر و تخبَّطَ عقُله، چه اهل خبرت در شأن او حیرت دارند، و اصل او «وِلاه»، چون کسره بر واو ثقیل بود، قلب کردند به همزه، چنانچه در «إشاح» و «وشاح»؛ یا از «وَلَه»، به معنی شدت محبت، چه آن حضرت مطلوب موافق و منافق و مرغوب صدیق و زندیق است: «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ ۴ ٭ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ»۵؛ یا از «لاهَ یَـلِیهُ لَیْها ولادهاً»، إذا احتجب أو ارتفع، چه محجوب است از اغیار: «لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ»۶ و او را رفعت ذات و علوّ صفات لازم؛ و بعضی گفته‌اند سُریانی معرب است و در اصل «لاها» بوده، الـف اخیر افتاده و حرف تعریف آمده. و مَوَدَّة لِلّه آن است که محبت حق تعالیٰ به مرتبه‌ای محب را فرو گیرد، که دوستی او با اشیا برای آن باشد که تعلق و مناسبت به حق دارند، و در عشق مجاز دیده باشی که محب سگ کوی محبوب را دوست می‌دارد، مجنون گوید:

أمُرُّ علیٰ جدارِ دیار لیلیٰأُقبِّلُ ذا الجدارَ و ذا الجدارا
و ما حبُّ الدِّیار شغفن قلبیولکن حبّ مَن سکن الدِّیارا

و صَفا و صَفْو: صافی شدن. و فِسْق: بیرون رفتن از فرمان خدا. و مِنَ ٱلفِسْق حال از ٱلإِخاء در مقابلهٔ لِلّه.

می‌فرماید: هر دو دوستی که برای خداست صافی باشد از شایبهٔ نقص و فتور، و صافی نیست برادری در حالی که باشد از فسق و فجور. «شارح»

مهری که برای حق تعالیٰ باشدبی‌‌شبهه ز هر خلل مبرّا باشد
خالی ز کدورتی نخواهد بودنیاری که برای کار دنیا باشد
إِذا أَنْکَرْتُ عَهْداً مِنْ حَمِیمٍفَفِی نَفْسِی التَّکَرُّمُ وَالْحَیاءُ

ٱلإِنْکار: ضدُّ العرفان، و هو هٰهنا کنایةٌ عن التّغیُّر. و عَهْد: پیمان. و حَمِیم: خویش نزدیک. و نَفْسُ الشّیءِ: ذاتُه، و دور نیست که مراد نفس ناطقه باشد. و تَکَرُّم: بزرگی نمودن و حَیاء: انقباض نفس از قبایح که از خواص انسان است و مرکب از جَبْن و عفّت، و بنابراین با شجاعت و با فسق کم جمع می‌شود.

می‌فرماید: چون منکر شوم پیمانی را از خویشی نزدیک، پس در نفس من است بزرگی نمودن و حیا که مانع انتقام است. «شارح»

هر کس که بمن عهد محبت داردروزی که طریق دشمنی پیش آرد
خواهم که دهم جزای بدفعلی اولیکن کرم و حیا مرا نگذارد
وَکُلُّ جِراحَةٍ فَلَها دَواءٌوَسَوءُ الْخُلْقِ لَیْسَ لَهُ دَواءُ

الجِراحة «بالکسر»: أثرٌ دامٍ فی الجلدِ. و دَواء: «ممدود بفتح» دارو، و «بکسر» دارو یا مُداومت؛ و اطبا گویند تأثیر مأکول و مشروب در بدن بر سبیل منع خلو یا بکیفیت است و آن دواست، یا به ماده و آن غذا است، یا به صورت نوعیه و آن ذوخاصیه است، و مراد اینجا اول است. و ساءَهُ یَسوءُ سَوْءً «بالفتح»: نقیض سرَّه، والاسم، السَّوء «بالضّمّ». و خُلْق: ملکه‌ای که بواسطهٔ آن افعال از نفس به سهولت صادر شود، بی سبق تأمل. و فاء در فَلَها مبنی برآنکه چون مبتدا کل باشد، جایز است که فاء داخل خبر شود. و وجه مناسب جراحت به اخلاق بد آن است که چنانچه صاحب جراحت از حیات خود متنفر است و گوش و چشم مردم از شنیدن ناله و دیدن جراحت او متضرر، صاحب اخلاق بد در حد ذات خود میان آب و آتش است و گوش و چشم از اقوال و افعال او مشوش. و در بعضی نسخ بجای سَوءُ ٱلخُلْق «خُلْقُ السَّوْء» «به فتح سین»، یقال: هذا رجلُ السَّوْء «بالفتح» و لا یقال بالضَّمِّ.

می‌فرماید: هر جراحت که نفس را از سهام حوادث رو نماید، پس مران جراحت را دوائی است و بدی خُلْق نیست مرو را دوائی. «شارح»

هر گونه جراحتی که در عالم هستدارند علاج هر یکی خَلْقْ بدست
لیکن نتوان به هیچ صورت کردنتدبیر جراحتی که آن خُلْقِ بدست

نکته

این سخن مبنی بر مبالغه است؛ چه خلاف کرده‌اند که تغییر اخلاق ممکن است یا نه، و امام غزالی در احیا و خواجه نصیرالدین در اخلاق ناصری برانند که ممکن است. و لهذا حضرت مصطفیٰ ﷺ فرموده: «حسِّنوا أخلاقَکم.» و بعضی گویند:

و ما هذه الأخلاقُ إلّا غرائزٌفمنهنَّ محمودٌ و منها مذمَّمُ
ولن یستطیعَ الدّهرَ تغییرَ خُلْقِهلئیمٌ ولا یسطیعُهُ متکرّمُ

و امام راغب در ذَریعه گوید: «أریٰ أنّ مَنْ منع مِنْ تغییرِ الخُلقِ فإنّه اعتبر القوَّةَ نفسَها و هذا صحیحٌ، فإنّ النّویٰ محالٌ أن یُنبِتَ منه الإنسانُ تفّاحاً؛ و مَن أجاز تغییرَه فإنّه اعتبر إمکانَ إخراجِ ما فی القوَّةِ إلی الوجودِ و إفسادِه بإهماِله، نحو النّویٰ؛ فإنّه یمکنُ أن یتفقَّدَ فیجعل نخلاً و أن یترک مهملاً حتیٰ یعفنَ، و هذا صحیحٌ أیضاً، فإذاً اختلافُهما بحسب اختلافِ نظرَیْهما.»

وَ رُبَّ أَخٍ وَفَیْتُ لَهُ وَفِیٍّوَلٰکِنْ لا یَدُومُ لَهُ الْوَفاءُ

رُبَّ: در اصل وضع برای تقلیل و اکثر استعمال او در تکثیر، به مرتبه‌ای که اگر در تقلیل مستعمل شود، محتاج است به قرینه، و او حرف است نزد بصریان و اسم است نزد کوفیان و اخفش و شیخ رضی. و وَفاء: تمام کردن عهد «از ثانی»؛ و وَفَیْتُ و وَفِیٍّ هر دو صفت أَخٍ، مثل «هَذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ»۷ و مثل «سَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ»۸

می‌فرماید: بسی برادر وفادار که وفا کردم مرو را، ولیکن همیشه نیست مرو را وفا. «شارح»

بسیار کسی که کرد دعوی وفابا او به وفا زیستم از صدق و صفا
لیکن چو رسید وقت یاری کردنپیدا نشد از جانب او غیر جفا
یَدِیمُونَ الْمَوَدَّةَ ما رَأَوْنیوَیَبْقَی الْوُدُّ ما بَقِیَ اللِّقاءُ

إِدامة: دائم داشتن. و ما مصدری؛ و «زمانْ» مقّدر، أی زمان رؤیتِهم إیّایَ. و رُؤْیَة: دیدن.

می‌فرماید: می‌کوشند در استمرار مودت به تکلف، مادام که میان ما تلاقی است، و باقی باشد صورت محبت، مادام که ملاقات باقی است. «شارح»

آنها که طریق دوستی می‌سپرندوز غایت اشفاق بجای پدرند
دارند محبتی اگر در نظرندوان لحظه که غایبند طوری دگرند

نکته

روح آفتابی است که بر بدن تابیده و نور او از روزن چشم و گوش و غیر آن پیدا می‌شود؛ هرگاه که دو شخص را چشم به چشم است، اتصالی خاص میان روح ایشان هست، بنابراین گویند فلان نظر یافته است؛ و این است سرّ محبت مردم در وقت ملاقات و زوال آن در حین مفارقت.

أَخِلَاءٌ إذَا اسْتَغنَیْتُ عَنْهُمْوَ أَعْداءٌ إِذا نَزَلَ الْبَلاءُ

خَلِیل: دوست، و أَخِلّاء: جمع او.

قد تخلَّلت مسلکَ الرّوحِ منّیوبه سمِّی الخلیلُ خلیلا
فإذا ما نطقتُ کنت حدیثیوإذا ما سکتُّ کنت غلیلا

و ٱسْتِغْناء: بی‌نیاز بودن. و نُزُول: فرو آمدن «از ثانی» و بَلِیَ الثَّوبُ بِلیً و بَلاءً: کهنه شد، و سُمِّی الغمُّ بلاءً، لأنّه یْبلِی البدنَ. و أخلاء خبر مبتدای محذوف، أی هم أخلّاء. و ٱستَغنَیْت بضم تاء یا فتح. و نسبت نزول ببلا مشعر به آنکه حوادث ارضی مرتبطند به اوضاع فلکی.

می‌فرماید: این طایفه دوستانند، چون بی‌نیاز باشم ازیشان، و دشمنانند، چون فرو آید بلا از آسمان. «شارح»

جمعی که رفیق و مهربانت باشندهردم چو مگس بر سر خوانت باشند
در وقت غنا مهر و محبت ورزنددر حین بلا دشمن جانت باشند
وَإِنْ غُیِّبْتُ عَنْ أَحَدٍ قَلانِیوَعاقَبَنِی بِما فِیهِ اکْتِفاءُ

تَغْیِیب: غایب ساختن. و أَحد و واحد: یکی، و قال الأزهریُّ: «لا یوصَفُ غیرُ اللّهِ تعالیٰ بالأحدِ، فلا یقالُ: رجلٌ أحد، کما یقالُ: رجلٌ واحدٌ.» و قِلیٰ «بقصر و کسر قاف یا بمدّ و فتح»: دشمن داشتن «از ثانی». و عِقاب و مُعاقَبة: عقوبت کردن. و اِکْتِفاء: بسنده کردن. و در صیغعٔ غُیِّبْتُ اِشعار به آنکه من از دوستان به اختیار غایب نمی‌شوم و غیبتی که رو می‌نماید بکره و اجبار است. «شارح»

هر دل که زفیض مهر معمور شودمانند سپهر چشمهٔ نور شد
از مهر و وفا کسی که مسرور شودمشکل که ز ارباب صفا دور شود

می‌فرماید: اگر غایب ساخته شدم از بعضی دوستان، دشمن دارد مرا و عقوبت کند مرا به چیزی که بس باشد در باب عقوبت. «شارح»

تا چند ز دوستان خود غصه خورموقت است که جیب صبر صدجا بدرم
از هر که شدم بکام و ناکام جداشد دشمن جان و می‌کند قصد سرم
إِذا ما رَأسُ أَهْلِ الْبَیْتِ وَلّیٰبَدا لَهُمُ مِنَ النّاسِ الْجَفاءُ

ما زاید. و رَأس: رئیس. و بَیْت: خانه؛ و أهل بیتِ شخص: کسی چند که نسبتْ جامع او و ایشان باشد، و چون مطلق گویند، اهل بیت رسول خواهند که علی است و فاطمه و حسن و حسین رضی اللّه عنهم، و تحقیق آن در فاتحهٔ سابعه گذشت، و مراد از رَأسُ أَهْلِ ٱلبَیْت آن حضرت، ﷺ. و تَوْلِیَة: پشت کردن، و اینجا کنایت از انتقال به آخرت. و بُدُوّ «به وزن عُلُوّ»: پیدا شدن. والجَفاء: ضدُّالبرّ.

می‌فرماید: چون رئیس اهل بیت پشت کرد بر دنیا و به آخرت رحلت نمود، پیدا شد مر ایشان را از مردم آن جفا که متوقع نبود. «شارح»

گر یافته‌ای ز فیض حقّ نور و صفااز خلق مجو قاعدهٔ مهر و وفا
از آل نبی کسی نباشد بهترچون رفت نبی ز خلق دیدند جفا
  1. - سبأ: ۸. ↑
  2. - منافقون: ۱. ↑
  3. - الأعراف: ۱۲۷. ↑
  4. - مائده: ۵۴. ↑
  5. - البقره: ۱۶۵. ↑
  6. - الأنعام: ۱۰۳. ↑
  7. - الأنعام: ۹۲. ↑
  8. - المائده: ۵۴. ↑