تَغَیُّر به دو وجه اطلاق کنند، اول تبدل صورت، تقولُ: تغیَّرتْ داری، إذا بُنِیَتْ علیٰ هیئةٍ أُخریٰ، و ثانی تبدل ذات، تقولُ: تغیَّر غلامی، إذا بُدِلَ بآخَر، و مراد اینجا ثانی است. و چون مهر در دل افتد، او را «هویٰ» گویند، و چون ثابت شود، «وُدّ» و «وَداد» و مَوَدَّة، و چون خالص شود از تعلقات اغیار، «حُب» و «مَحبّة»، و چون بر دل پیچد، مانند لَبْلاب که بر درخت میپیچد، به مرتبهای که دل را از غیر محبوب غایب سازد، «عشق». و قِلَّة: اندک شدن. و صِدْق: راست گفتن و راست کردن وعده. و ٱنْقِطاع: بریده شدن. و رَجاء: امید داشتن.
میفرماید: متغیر شد دوستی و برادری قومی که ایشان را دوست و برادر میپنداشتم. و کم شد راستی و بریده شد امید از جمعی که یاری از ایشان چشم میداشتم. «شارح»
نکته
شاید که مراد انقطاع امید باشد از اصلاح خلایق و از هدایت ایشان به جانب خالق. و جمهور علمای عربیّت گویند «صدق» مطابقهٔ حکم است نفس امر را، و جاحظ گوید مطابقهٔ مذکوره است با اعتقاد مطابقه، به دلیل «أَفْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَم بِهِ جِنَّةٌ»۱ و نَظّام گوید مطابقهٔ حکم است اعتقاد مُخبر را، به دلیل «وَاللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّ الْمُنَافِقِينَ لَكَاذِبُونَ»۲ و ظنّ فقیر آن است که اطلاق «صدق» بر معنی اول حقیقی است و بر ثانی و ثالث مجازی؛ پس احتیاج نیست به تکلفاتی که در تأویل این دو آیت شنیده باشی، واللّهُ کاشفُ الغواشی.
إسْلام: سپردن. و زَمان: روزگار. و صَدِیق: دوست، و وجه تسمیه راستی اوست در دوستی. و کَثْرة: بسیار شدن «از خامس». و غَدْر: شکستن پیمان. و رِعاء: نگاه داشتن. و اسناد أَسْلَمَ به زمان مجاز عقلی، چه فاعل نزد قائل حقّ است و بس، تعالیٰ و تقدَّس.
میفرماید: سپرد مرا روزگار غدار به دوستی که بسیار است او را شکستن پیمان و نیست مرو را نگاه داشتن یاران.
«شارح»
إِغّناء: بینیاز ساختن؛ و نون دوم برای وقایه. و فَقُر: درویشی. و دَوْم و دَوام و دَیْمُومة. همیشه بودن. و ثَراء: بسیاری عدد و مال.
میفرماید: زود بینیاز سازد مرا ازو آن کس که بینیاز ساخت او را از من، که نه درویشی همیشه خواهد بود و نه توانگری. «شارح»
باء زاید. و أَبَد: هرگز و همیشه. و نَعِیم: ناز و آسایش. و بُؤْس: سختی و مکروه، و استعمال او در حرب و فقر بیشتر است. و بَقاء: همیشه بودن «از رابع».
میفرماید: نیست دائم هرگز نعمتی، همچنین سختی نیست مرو را استمرار وجود. «شارح»
نکته
اگر گوئی در حرف نون خواهد آمد که لَبیدبن رَبیعه میخواند:
و عثمان بن مظعون، رضیاللّٰه عنه گفت: مصراع اول راست است و ثانی دروغ، و نزاع عظیم شد میان ایشان، و حال آنکه مصراع ثانی او عین مصراع اول این بیت است، گوئیم مراد حضرت امیر نعیم دنیویی است و مراد او مطلق نعیم؛ چه او دران وقت از مشرکان بود.
اصل اللّه «الأله»، همزه را انداختند و حرف تعریف را عوض ساختند و در لام اصلی ادغام کردند، و مشتق از «أله یألهُ إلاهةً و ألوهةً»، أی عَبَد، و ابن عباس، رضیاللّٰه عنهما، خوانده: «وَيَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ» ۳ أی عبادتَـک؛ و بعضی گفتهاند از «ألِهَ یألَهُ ألَهاً»، إذا تحیَّر، چه ارباب کشف و اصحاب تفکر در معرفت او غریق بحر تحیرند؛ یا از «ألِهَ»، إذا فَزعَ ولَجَأ، چه آن حضرت پناه اهل فزع و ملجأ صاحب جزع است؛ یا از «ألهتُ بالمکانِ»، إذا أقمت به، قال الشاعرُ:
ألهتُ بدارٍ ما تبیَّنَ رسومُها
چه حق تعالیٰ ثابت دائم و باقی قائم است؛ یا از «أَلِهَ الفصیلُ»، إذا أولع بأُمِّه، چه سایر اهل ملل و عقاید حریصند بر تضرع به او در شداید؛ یا از «وَلَـهَ»، إذا تحیَّر و تخبَّطَ عقُله، چه اهل خبرت در شأن او حیرت دارند، و اصل او «وِلاه»، چون کسره بر واو ثقیل بود، قلب کردند به همزه، چنانچه در «إشاح» و «وشاح»؛ یا از «وَلَه»، به معنی شدت محبت، چه آن حضرت مطلوب موافق و منافق و مرغوب صدیق و زندیق است: «يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ ۴ ٭ وَالَّذِينَ آمَنُواْ أَشَدُّ حُبًّا لِّلّهِ»۵؛ یا از «لاهَ یَـلِیهُ لَیْها ولادهاً»، إذا احتجب أو ارتفع، چه محجوب است از اغیار: «لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ»۶ و او را رفعت ذات و علوّ صفات لازم؛ و بعضی گفتهاند سُریانی معرب است و در اصل «لاها» بوده، الـف اخیر افتاده و حرف تعریف آمده. و مَوَدَّة لِلّه آن است که محبت حق تعالیٰ به مرتبهای محب را فرو گیرد، که دوستی او با اشیا برای آن باشد که تعلق و مناسبت به حق دارند، و در عشق مجاز دیده باشی که محب سگ کوی محبوب را دوست میدارد، مجنون گوید:
و صَفا و صَفْو: صافی شدن. و فِسْق: بیرون رفتن از فرمان خدا. و مِنَ ٱلفِسْق حال از ٱلإِخاء در مقابلهٔ لِلّه.
میفرماید: هر دو دوستی که برای خداست صافی باشد از شایبهٔ نقص و فتور، و صافی نیست برادری در حالی که باشد از فسق و فجور. «شارح»
ٱلإِنْکار: ضدُّ العرفان، و هو هٰهنا کنایةٌ عن التّغیُّر. و عَهْد: پیمان. و حَمِیم: خویش نزدیک. و نَفْسُ الشّیءِ: ذاتُه، و دور نیست که مراد نفس ناطقه باشد. و تَکَرُّم: بزرگی نمودن و حَیاء: انقباض نفس از قبایح که از خواص انسان است و مرکب از جَبْن و عفّت، و بنابراین با شجاعت و با فسق کم جمع میشود.
میفرماید: چون منکر شوم پیمانی را از خویشی نزدیک، پس در نفس من است بزرگی نمودن و حیا که مانع انتقام است. «شارح»
الجِراحة «بالکسر»: أثرٌ دامٍ فی الجلدِ. و دَواء: «ممدود بفتح» دارو، و «بکسر» دارو یا مُداومت؛ و اطبا گویند تأثیر مأکول و مشروب در بدن بر سبیل منع خلو یا بکیفیت است و آن دواست، یا به ماده و آن غذا است، یا به صورت نوعیه و آن ذوخاصیه است، و مراد اینجا اول است. و ساءَهُ یَسوءُ سَوْءً «بالفتح»: نقیض سرَّه، والاسم، السَّوء «بالضّمّ». و خُلْق: ملکهای که بواسطهٔ آن افعال از نفس به سهولت صادر شود، بی سبق تأمل. و فاء در فَلَها مبنی برآنکه چون مبتدا کل باشد، جایز است که فاء داخل خبر شود. و وجه مناسب جراحت به اخلاق بد آن است که چنانچه صاحب جراحت از حیات خود متنفر است و گوش و چشم مردم از شنیدن ناله و دیدن جراحت او متضرر، صاحب اخلاق بد در حد ذات خود میان آب و آتش است و گوش و چشم از اقوال و افعال او مشوش. و در بعضی نسخ بجای سَوءُ ٱلخُلْق «خُلْقُ السَّوْء» «به فتح سین»، یقال: هذا رجلُ السَّوْء «بالفتح» و لا یقال بالضَّمِّ.
میفرماید: هر جراحت که نفس را از سهام حوادث رو نماید، پس مران جراحت را دوائی است و بدی خُلْق نیست مرو را دوائی. «شارح»
نکته
این سخن مبنی بر مبالغه است؛ چه خلاف کردهاند که تغییر اخلاق ممکن است یا نه، و امام غزالی در احیا و خواجه نصیرالدین در اخلاق ناصری برانند که ممکن است. و لهذا حضرت مصطفیٰ ﷺ فرموده: «حسِّنوا أخلاقَکم.» و بعضی گویند:
و امام راغب در ذَریعه گوید: «أریٰ أنّ مَنْ منع مِنْ تغییرِ الخُلقِ فإنّه اعتبر القوَّةَ نفسَها و هذا صحیحٌ، فإنّ النّویٰ محالٌ أن یُنبِتَ منه الإنسانُ تفّاحاً؛ و مَن أجاز تغییرَه فإنّه اعتبر إمکانَ إخراجِ ما فی القوَّةِ إلی الوجودِ و إفسادِه بإهماِله، نحو النّویٰ؛ فإنّه یمکنُ أن یتفقَّدَ فیجعل نخلاً و أن یترک مهملاً حتیٰ یعفنَ، و هذا صحیحٌ أیضاً، فإذاً اختلافُهما بحسب اختلافِ نظرَیْهما.»
رُبَّ: در اصل وضع برای تقلیل و اکثر استعمال او در تکثیر، به مرتبهای که اگر در تقلیل مستعمل شود، محتاج است به قرینه، و او حرف است نزد بصریان و اسم است نزد کوفیان و اخفش و شیخ رضی. و وَفاء: تمام کردن عهد «از ثانی»؛ و وَفَیْتُ و وَفِیٍّ هر دو صفت أَخٍ، مثل «هَذَا كِتَابٌ أَنزَلْنَاهُ مُبَارَكٌ»۷ و مثل «سَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ»۸
میفرماید: بسی برادر وفادار که وفا کردم مرو را، ولیکن همیشه نیست مرو را وفا. «شارح»
إِدامة: دائم داشتن. و ما مصدری؛ و «زمانْ» مقّدر، أی زمان رؤیتِهم إیّایَ. و رُؤْیَة: دیدن.
میفرماید: میکوشند در استمرار مودت به تکلف، مادام که میان ما تلاقی است، و باقی باشد صورت محبت، مادام که ملاقات باقی است. «شارح»
نکته
روح آفتابی است که بر بدن تابیده و نور او از روزن چشم و گوش و غیر آن پیدا میشود؛ هرگاه که دو شخص را چشم به چشم است، اتصالی خاص میان روح ایشان هست، بنابراین گویند فلان نظر یافته است؛ و این است سرّ محبت مردم در وقت ملاقات و زوال آن در حین مفارقت.
خَلِیل: دوست، و أَخِلّاء: جمع او.
و ٱسْتِغْناء: بینیاز بودن. و نُزُول: فرو آمدن «از ثانی» و بَلِیَ الثَّوبُ بِلیً و بَلاءً: کهنه شد، و سُمِّی الغمُّ بلاءً، لأنّه یْبلِی البدنَ. و أخلاء خبر مبتدای محذوف، أی هم أخلّاء. و ٱستَغنَیْت بضم تاء یا فتح. و نسبت نزول ببلا مشعر به آنکه حوادث ارضی مرتبطند به اوضاع فلکی.
میفرماید: این طایفه دوستانند، چون بینیاز باشم ازیشان، و دشمنانند، چون فرو آید بلا از آسمان. «شارح»
تَغْیِیب: غایب ساختن. و أَحد و واحد: یکی، و قال الأزهریُّ: «لا یوصَفُ غیرُ اللّهِ تعالیٰ بالأحدِ، فلا یقالُ: رجلٌ أحد، کما یقالُ: رجلٌ واحدٌ.» و قِلیٰ «بقصر و کسر قاف یا بمدّ و فتح»: دشمن داشتن «از ثانی». و عِقاب و مُعاقَبة: عقوبت کردن. و اِکْتِفاء: بسنده کردن. و در صیغعٔ غُیِّبْتُ اِشعار به آنکه من از دوستان به اختیار غایب نمیشوم و غیبتی که رو مینماید بکره و اجبار است. «شارح»
میفرماید: اگر غایب ساخته شدم از بعضی دوستان، دشمن دارد مرا و عقوبت کند مرا به چیزی که بس باشد در باب عقوبت. «شارح»
ما زاید. و رَأس: رئیس. و بَیْت: خانه؛ و أهل بیتِ شخص: کسی چند که نسبتْ جامع او و ایشان باشد، و چون مطلق گویند، اهل بیت رسول خواهند که علی است و فاطمه و حسن و حسین رضی اللّه عنهم، و تحقیق آن در فاتحهٔ سابعه گذشت، و مراد از رَأسُ أَهْلِ ٱلبَیْت آن حضرت، ﷺ. و تَوْلِیَة: پشت کردن، و اینجا کنایت از انتقال به آخرت. و بُدُوّ «به وزن عُلُوّ»: پیدا شدن. والجَفاء: ضدُّالبرّ.
میفرماید: چون رئیس اهل بیت پشت کرد بر دنیا و به آخرت رحلت نمود، پیدا شد مر ایشان را از مردم آن جفا که متوقع نبود. «شارح»