قرآن کریمبه زبان فارسی

حرف الدّال — نصیحت امیرالمؤمنین حسن جزاهُ اللّٰهُ به تسکینِ الفتن

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
عَلَیْکَ بِبِرِّ الْوالِدَیْنِ کِلَیْهِماوَبِرِّ ذَوِی الْقُرْبیٰ وَ بِرِّ الْأَباعِدِ
وَلا تَصْحَبَنْ إِلّا تَقِیّاً مُهَذَّباًعَفِیفاً زَکِیّاً مُنْجِزاً لِلْمَواعِدِ
وَقارِنْ إِذا قارَنْتَ حُرّاً مُؤَدِّباًفَتیً مِنْ بِنَی الْأَحْرارِ زَیْنَ الْمَشاهِدِ

کِلا: هر دو. والأَباعِد: نقیضُ الأَقارِب. و زَکِیّ: پارسا. و إِنْجار: راست کردن وعده. والمَوْعِدَة: الوعدة. ومُقارَنَة: به یکدیگر پیوستن.

می‌فرماید: فراگیر نیکی با پدر و مادر، هر دو ایشان، و نیکی با صاحبان خویشی و نیکی با بیگانگان. و صحبت مدار مگر با پرهیزکاری پاکیزه کردهٔ پاکدامن پارسا، راست کننده مر و عده‌ها را. و پیوند کن، چون پیوند کنی، به آزادهٔ ادب آموزانیده، جوانمردی از پسران آزاده مردان که آرایش مجلسها باشد. «شارح»

هر کس که نشانهٔ سعادت داردبا خلق جهان بلطف عادت دارد
پیوسته شود رفیق شخصی که زبختعلم و ادب و نور عبادت دارد
وَکُفَّ الْأَذیٰ وَاحْفَظْ لِسانَکَ وَارْتَغِبْفَدَیْتُکَ فِی وُدِّ الْخَلِیلِ الْمُساعِدِ
وَ غُضَّ عَنِ الْمَکْرُوهِ طَرْفَکَ وَ اجْتَنِبْأَذَی الْجارِ وَاسْتَمْسِکْ بِحَبْلِ الْمَحامِدِ

کَفّ: بازداشتن «از اول». و أَذیٰ: رنج و مکروه. و الارْتِغاب: الرَّغبة. و مُساعَدَة: یاری کردن. و غَضّ: فرو خوابانیدن چشم «از اول». و طَرْف: چشم. و اِسْتِمْساک: چنگ در زدن. و حَبْل: رسن. و مَحْمَدَة: ستودن.

می‌فرماید: بازدار رنج را از مردم و نگاه دار زبان خود را و رغبت کن - که فدا شوم ترا - در دوستی دوست یارس کننده. و فروخوابان از مرکروه چشم خود را و اجتناب کن از رنج همسایه و چنگ زن برسن ستایشها.

«شارح»

خواهی که رسد بآسمان پایهٔ تووز فیض خدا راست شود وایهٔ تو
باید که ز آفتاب فضلت هر روزپر نور شود خانهٔ همسایهٔ تو
وَ کُنْ واثقاً بِاللّهِ فِی کُلِّ حادِثٍیَصُنْکَ مَدَی الْأَیّامِ مِنْ عَیْنِ حاسِدِ
وَ بِاللّهِ فَاسْتَعْصِمْ وَلا تَرْجِ غَیْرَهُوَلا تَکُ لِلنَّعْماءِ عَنْهُ بِجاحِدِ

حادِث: نو شونده. حَسَد: بدخواهی کردن. و اِسْتِعْصام: چنگ در زدن. و نَعْماء: ناز و آسایش. و جَحْد و جُحُود: انکار کردن.

می‌فرماید: باش اعتماد کننده به خدا در هر نو شونده‌ای که نگاه دارد ترا غایت روزگار از چشم بدخواه. و به خدا پس چنگ درزن و امید مدار به غیر او، و مباش مران نعمت را که از اوست انکار کننده. «شارح»

چون یافته‌ای ز فیض حقّ انعامیزنهار منه براه شیطان گامی
بی حکم قضا نمی‌شود اکرامیاز غیر خدا مخواه هرگز کامی

«شارح»

تا صد غم و رنج را تحمل نکنییک نکتهٔ تحقیق تأمّل نکنی
خواهی که خدا پاس تو دارد همه دمباید که دمی ترک توکّل نکنی
وَنافِسْ بِبَذْلِ الْمالِ فِی طَلَبِ الْعُلیٰبِهمَّةِ مَحْمُودِ الْخَلائِقِ ماجِدِ
وَلا تَبْنِ لِلدُّنْیا بِناءَ مُؤَمَّلٍخُلُوداً فَما حَیٌّ عَلَیْها بِخالِدِ
وَکُلُّ صَدِیقٍ لَیْسَ لِلّٰهِ وُدُّهُفَنادِ عَلَیْهِ هَلْ بِهِ مِنْ مُزایِدِ

المُنافَسَة: مجاهدةُ النّفسِ للتَّشبُّهِ بالأفاضلِ واللُّحوقِ بهم مِنْ غیرِ إدخالِ ضررٍ علیٰ غیرِه. و عُلیٰ «به ضم عین»: بزرگی. و خَلِیقَة: سرشت، و خَلائِق: جمع او. والتَأْمِیل: الرّجاء. و مُزایَدَة: با یکدیگر افزودن. و مصراع سادس کنایت از مفارقت، چه آنچه می‌فروشند، در مزاد می‌اندازند.

می‌فرماید: کوشش کن بصرف مال در جستن بزرگی برای تشبّه به همّت ستوده سرشتهای بزرگوار. و بنا مکن برای دنیا بنای امید دارندهٔ جاودانه بودن، که نیست زنده‌ای بر دنیا جاودانه. و هر دوستی که نیست برای خدا دوستی او، پس ندا کن بر او که آیا هست به او هیچ افزون کننده در بها. «شارح»

دنیا چو بکس وفا نخواهد کردن خوش نیست برای جمع آن بد کردن
هر کس که نه از بهر خدا یار تو شدفرض است ترا یاری او رد کردن