کِلا: هر دو. والأَباعِد: نقیضُ الأَقارِب. و زَکِیّ: پارسا. و إِنْجار: راست کردن وعده. والمَوْعِدَة: الوعدة. ومُقارَنَة: به یکدیگر پیوستن.
میفرماید: فراگیر نیکی با پدر و مادر، هر دو ایشان، و نیکی با صاحبان خویشی و نیکی با بیگانگان. و صحبت مدار مگر با پرهیزکاری پاکیزه کردهٔ پاکدامن پارسا، راست کننده مر و عدهها را. و پیوند کن، چون پیوند کنی، به آزادهٔ ادب آموزانیده، جوانمردی از پسران آزاده مردان که آرایش مجلسها باشد. «شارح»
کَفّ: بازداشتن «از اول». و أَذیٰ: رنج و مکروه. و الارْتِغاب: الرَّغبة. و مُساعَدَة: یاری کردن. و غَضّ: فرو خوابانیدن چشم «از اول». و طَرْف: چشم. و اِسْتِمْساک: چنگ در زدن. و حَبْل: رسن. و مَحْمَدَة: ستودن.
میفرماید: بازدار رنج را از مردم و نگاه دار زبان خود را و رغبت کن - که فدا شوم ترا - در دوستی دوست یارس کننده. و فروخوابان از مرکروه چشم خود را و اجتناب کن از رنج همسایه و چنگ زن برسن ستایشها.
«شارح»
حادِث: نو شونده. حَسَد: بدخواهی کردن. و اِسْتِعْصام: چنگ در زدن. و نَعْماء: ناز و آسایش. و جَحْد و جُحُود: انکار کردن.
میفرماید: باش اعتماد کننده به خدا در هر نو شوندهای که نگاه دارد ترا غایت روزگار از چشم بدخواه. و به خدا پس چنگ درزن و امید مدار به غیر او، و مباش مران نعمت را که از اوست انکار کننده. «شارح»
«شارح»
المُنافَسَة: مجاهدةُ النّفسِ للتَّشبُّهِ بالأفاضلِ واللُّحوقِ بهم مِنْ غیرِ إدخالِ ضررٍ علیٰ غیرِه. و عُلیٰ «به ضم عین»: بزرگی. و خَلِیقَة: سرشت، و خَلائِق: جمع او. والتَأْمِیل: الرّجاء. و مُزایَدَة: با یکدیگر افزودن. و مصراع سادس کنایت از مفارقت، چه آنچه میفروشند، در مزاد میاندازند.
میفرماید: کوشش کن بصرف مال در جستن بزرگی برای تشبّه به همّت ستوده سرشتهای بزرگوار. و بنا مکن برای دنیا بنای امید دارندهٔ جاودانه بودن، که نیست زندهای بر دنیا جاودانه. و هر دوستی که نیست برای خدا دوستی او، پس ندا کن بر او که آیا هست به او هیچ افزون کننده در بها. «شارح»