ذَهَبَ الَّذِینَ عَلَیْهِمْ وَ جْدِیوَ بَقِیتُ بَعْدَ فِراقِهِمْ وَحْدِی
مَنْ کانَ بَیْنَکَ فِی التُّرابِ وَ بَیْنَهُشِبْرانِ فَهْوَ بِغایَةِ الْبُعْدِ
الوَجْد: الحُزْن. و وَحْد و حِدَة: تنها شدن. و شِبْر: بدست. و غایَة: پایان. و وَحْدِی حال، أی منفرداً، یا مفعول مطلق «أَحِدُ» مقّدر.
میفرماید: رفتند آنها که بود بر ایشان اندوه من، و ماندم بعد از جدائی ایشان تنها. هرکه باشد میان تو و میان او در خاک دو بدست، پس او به پایانِ دوری است. «شارح»
رفتند رفیقان و منم واماندهدر گوشهٔ فقر و فاقه تنها مانده
چون لاله بیادگار یاران قدیمصد داغ مرا در دل شیدا مانده
لَوْ کُشِفَتْ لِلْخَلِقِ أَطْباقُ الثَّریٰلَمْ یُعْرَفِ الْمَوْلیٰ مِنَ الْعَبْدِ
مَنْ کانَ لا یَطَأُ التُّرابَ بِرِجْلِهِیَطَأُ التُّرابَ بِناعِمِ الْخَدِّ
وَطْء: به پای سپردن «از ثالث». و ناعِم: نازک و نرم. خَدّ: رخسار.
میفرماید: اگر کشف کرده شود مر خلق را طبقات خاک، شناخته نشود خواجه از بنده. هر که باشد که نسپرد خاک را بپای خود، بسپرد خاک را به رخسار نازک. «شارح»
شخصی که زکبر پا بر افلاک نهاددیدیم که مرد و چهره بر خاک نهاد
روزی که قضا آتش هستی افروختداغی ز فنا بر دل غمناک نهاد