قرآن کریمبه زبان فارسی

مرثیهٔ پدر موافقت شعار و مذمّت قریش مخالف دثار

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَرِقْتُ لِنَوْحٍ آخِرَ اللَّیْلِ غَرَّدالِشَیْخِیَ یَنْعیٰ وَالرَّئِیسَ الْمُسَوَّدا
أَباطالِبٍ مَأَوَی الصَّعالِیکِ ذَا النَّدیٰوَ ذَا الْحِلْمِ لا خِلْفاً وَلَمْ یَکُ قُعْدَدا
أَخَا الْمُلْکِ خَلّیٰ ثُلْمَةً سَیَسُدُّهابَنُو هاشِمٍ أَوْ یُسْتَباحُ فَیُهْمَدا

نَوْح: نوحه کردن. و تَغْرِید: آواز گردانیدن. و شَیْخ: پیر. و نَعْی: خبر مرگ دادن «از رابع». و رئیس: سردار. و تَسْوِید: مهمتر کردن. و أُوِّی «به ضمّ همزه تشدید واو مکسوره»: بازگشتن. و صُعْلُوک «به ضمّ صاد»: درویش. و خِلْف «به سکون»: فرزند بد. و رجلٌ قُعْدَد «به ضمّ القاف و فتح الدال أو ضمّه»: إذا کان قریبَ الأباءِ إلی الجدّ الأکبر، و یذمُّ به، لأنّه من أولادِ قومٍ هَرْمیٰ و ینسب إلی الضّعفِ، و قد یمدحُ به أیضاً. و ثُلْمَة «به ضمّ ثاء»: رخنه. و سَدّ استوار کردن رخنه «از اول». و اِسْتِباحَة: مباح کردن. و فی الأساس: أَهْمَدَ فلانٌ الأمرَ: أماتَه.

می‌فرماید: بیخواب شدم برای نوحه‌‌ای که در آخر شب آواز گردانید، خبر مرگ می‌داد برای پیر من و سردار مهتر کرده، یعنی ابوطالب، محلّ بازگشتن درویشان، خداوند سخا و خداوند بردباری، نه فرزند بد، و نبود فرزند نزدیک بجدّ اکبر، صاحب مُلک که بازگذاشت رخنه‌ای را که زود محکم خواهند ساخت آن را پسران هاشم، یا مباح کرده شود، پس میرانیده گردد. «شارح»

در ماتم او بچشم من خواب نمانددر رشتهٔ جان ناتوان تاب نماند
زین پیش دو چشم من دریا بودیوز گریهٔ بسیار درو آب نماند

حکایت

وفات ابوطالب در سال دهم از نبوّت بود و بیت ثالث اشارت است به محافظت او حضرت مصطفیٰ را ﷺ، از شرّ قریش، به تخصیص در شِعْب، و شرح آن در حرف غین معجمه خواهد آمد.دو این چند بیت از اشعار شفقت شعار اوست:

و لقد علمتُ بأنَّ دینَ محمدٍحقٌّ بلا شکٍّ و کانَ یَقینا
واللّهِ لن یَصِلُوا إلیک بجمعِهمحتّیٰ أُوَسِّدَ فِی التُّرابِ دَفِینا
فَاصْدَعْ بأمرِک ما علیکَ غَضاضةٌوابشُرْ و قرَّ بذاک مِنْک عُیونا
و دعَوتَنی و عرفتُ أنّک ناصِحیولقد صدقتَ و کُنتَ ثمَّ أمینا
و عرَضتَ دیناً قد علِمتُ بأنّهمِنْ خیرِ أدیانِ البرّیةِ دِینا
لو لا الملامةُ أو حذار مسبَّةٍلوَجدْتَنی سَمْحاً بذاک مُبینا

و روزی پیغمبر ﷺ، دعای باران فرمود و باران بسیار بیامد. آن حضرت بخندید و فرمود: «للّهِ أبی طالبٍ لوکان حیّاً، قرَّت عَیْناه.» مرتضیٰ ﷷ برخاست و گفت: «یا رسول اللّه، کأنّک تریدُ قولَه:

و أبیضَ یُستسقَی الغمامُ بوجهِهِثِمالُ الیتامیٰ عصمةٌ للأراملْ
یطوفُ به الهلال من آلِ هاشمفهُم عندَه فی نعمةٍ و فواضلْ
کذبتم و بیتِ اللّهِ یُبزیٰ محمّدٌولّما نُقاتلُ دونَهُ و نُناضلْ
و نُسلِمُه حتّیٰ نُصرّعَ حولَهُو نُذهلُ عن أبنائِنا والحلائلْ»
فَأَمْسَتْ قُرَیْشٌ یَفْرَحُونَ بِفَقْدِهِوَلَسْتُ أَریٰ حَیّاً لِشَیْءٍ مُخَلَّدا
أَرادَتْ أُمُوراً زَیَّنَتْها حُلُومُهُمْسَتُورِدُهُمْ یَوْماً مِنَ الْغَیِّ مَوْرِدا
یُرَجُّونَ تَکْذِیبَ النَّبِیِّ وَ قَتْلَهُوَ أَنْ یَفْتَرُوا بَهْتاً عَلَیْهِ وَ مِجْحَدا

قال الشّافعیُّ رضی اللّه عنه: «قُرَیشٌ ولدُ النّضر بن کِنانة بن خُزَیْمة بن مُدرِکة بن إلیاس بن مُضَر بن نِزار بن مَعَدّ بن عَدْنان، و من الناس من قال هم ولد إلیاس بن مُضَر، و منهم من قال ولد مُضَر بن نِزار، و منهم من قال ولد فِهْر بن مللِک بن النَّضْر بن کِنانة.» و قال الزّمخشریُّ فی الکشّاف: «سمّوا به تصغیرِ القرش، و هو دابّةٌ عظیمةٌ فی البحرِ تعبثُ بالسّفنِ و لا تطاق إلّا بالنّار، و عن معاویة أنّه سأل ابن عباس رضی اللّه عنه: بِمَ سمّیت قریشٌ؟ قال: بدابّةٍ فی البحرِ تأکلُ و لا تُؤکَلُ و تعلو و لا تُعلیٰ. و أنشد:»

و قریشٌ هی الّتی تَسْکُنُ البحرَبِها سُمِّیَتْ قریشٌ قریشا

والتّصغیرُ للتّعظیم. و قیل من القرش، و هوالکسب، لأنّهم کانوا کسّابین بتجاراتهم.» و فرح: شاد شدن «از رابع». و حُلْم: خرد. و إِیراد: درآوردن. و اِفْتِراء: دروغ بر بافتن. و البَهْت: البُهتان.

می‌فرماید: پس گشتند قریش که شاد شدند بنایافتن او، و نیستم من که می‌بینم زنده‌ای را برای چیزی جاودانه کرده. خواستند قریش کارها که آراست آن را خردهای ایشان، زود درآورد آن خردها ایشان را روزی بجای درآمدنی از گمراهی. امید می‌دارند به دروغ داشتن پیغمبر و کشتن او را، و آنکه بربافند بهتانی را برو و آلت انکار را. «شارح»

جمعی که بعین عقل صاحب نظرندبا حلق طریق خیرخواهی سپرند
وانها که زمرگ دشمنان شاد شوندگویا ز ممات خویشتن بی‌خبرند
کَذِبْتُمْ وَبَیْتِ اللّهِ حَتّیٰ نُذِیقَکُمْصُدُورَ الْعَوالِی وَالصَّفِیحَ الْمُهَنَّدا
وَ یَبْدُو مِنّا مَنْظَرٌ ذُو کَرِیهَةٍإذا ما تَسَرْ بَلْنَا الْحَدِیدَ الْمُسَرَّدا
فَإِمّا تُبِیدُونا وَ إِمّا نُبِیدُکُمْوَ إِمّا تَرَوْا سِلْمَ الْعَشِیرَةِ أَرْشَدا
وَ إِلّا فَإِنَّ الْحَیَّ دُونَ مُحَمَّدٍبَنُو هاشِمٍ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ مَحْتِدا

إِذاقَة: چشانیدن. و عالِیَةُ الرُّمْح: ما دخل السّنانَ إلیٰ ثُلثِه. و الصَّحِیفَة: السّیفُ العریض. و مَنْظَر: جائی که چشم بران افتد از روی. والکَرِیهَة: الشدّةُ فی الحرب. و تَسَرْبُل: پیراهن پوشیدن. و تَسّرِید: زره پیوستن. و إِبادَة: هلاک کردن؛ و تُبِیدُونا در اصل «تُبِیدونَنا». و عَشِیرَة: خویشان والطّریقُ الأَرْشَد: نحو الأقصد. و مَحْتِد: اصل مردم. و مصراع اخیر موافق حدیث: «إنّ اللّهَ اصطفیٰ من وَلَدِ إبراهیمَ إسمٰعیلَ واصطفیٰ من وَلَدِ إسمٰعیلَ بنی کِنانةَ واصطفیٰ قریشاً من بنی کِنانةَ واصطفیٰ من قریش بنی هاشمٍ واصطفانی من بنی هاشمٍ».

می‌فرماید: دروغ خواهید گفت بحقّ خانهٔ خدا تا بچشانیم شما را سینه‌های سرهای نیزه و شمشیر پهن هندی. و تا پیدا شود از ما دیداری صاحب سختی در جنگ، چون بپوشیم زره آهن پیوسته کرده. پس یا هلاک کنید شما ما را و یا هلاک کنیم ما شما را و یا ببینید شما صلح خویشان را راه راستر. و اگر نه به درستی که قبیله نزد محمد پسران هاشمند، بهتر خلق به اعتبار اصل مردم. «شارح»

ای قوم که دارید بدل کینهٔ ماصافیست بهر که هست آئینه ما
از روی صفا بدین درآئید همهتا جای کدورت نشود سینهٔ ما
وَ إِنَّ لَهُ فِیکُمْ مِنَ اللّهِ ناصِراًوَلَسْتُ بِلاقٍ صاحِبَ اللّهِ أَوْحَدا
نَبِیٌّ أَتیٰ مِنْ کُلِّ وَحْیٍ بِخُطَّةٍفَسَمَّاةُ رَبِّی فِی الْکِتابِ مُحَمَّدا
أَغَرُّ کَضَوْءِ الْبَدْرِ صُورَةُ وَجْهِهِجَلَا الْغَیْمُ عَنْهُ ضَوْءَهُ فَتَوَقَّدا
أَمِینٌ عَلیٰ مَا اسْتَوْدَعَ اللّهُ قَلْبَهُوَ إِنْ کانَ قَوْلاً کانَ فِیهِ مُسَدَّدا

مِنْ: بیانی. و أَوْحَد: تنها. و خُطَّة «به ضمّ»: کار بزرگ و قصه. و تَسْمِیَة: نام کردن. و مراد از کتاب قرآن. و أَغَرّ: سفید روی. و ضَوْء: روشنائی. و بَدْر: ماه شب چهارده. و صُورَة: پیکر. و جَلَوْتُ: أی کشَفتُ. و غَیْم: ابر. و تَوَقُّد: افروخته شدن آتش. والأَمِین: من الأمانة. و مصراع رابع اشارت به مثل «مَا مُحَمَّدٌ إِلّا رَسُولٌ».۱

می‌فرماید: به درستی که مرو راست در میان شما از خدا یاری دهنده‌ای، و نیستم من بیننده یار خدا را تنها. پیغمبری که آورد از هر وحیی کاری بزرگ، پس نام کرد او را پروردگار من در قرآن «محمد». سفیدروئی که چون روشنائی ماه شب چهارده است پیکر روی او، وابُرد ابر را از او روشنائی او، پس افروخته شد. امین است بر سّری که بودیعت داد خدا دل او را، و اگر باشد آن گفتاری، باشد دران راست گردانیده. «شارح»

ای روی تو در عالم صورت مه بدرزلف تو باعتبار معنی شب قدر
زان صدرنشین شدی که در شخص جهانمانند دلی و جای دل باشد صدر
  1. - آل عمران: ۱۴۴. ↑