قال الجوهری: «سَعَی الرّجلُ سعیاً: أی عدا، و کذلک إذا عمل و کسب» «من الثّالث»، و قال الرّاغب: «السَّعْی: المشی السریع و هو دونَ العَدْوِ، و یُستعمَلُ للجِدَّ فی الأمرِ، خیراً کان أو شراً». و أَثْرَی الرّجلُ: إذا کثُرَتْ أموالُه. و نَیْل: یافتن «از رابع». و آخَر: در اصل افعل تفضیل به شهادت صرف او، به معنی أشدّ تأخراً، پس منقول شده به معنی غیر، و استعمال نکنند، مگر در چیزی ک از جنس سابق باشد، مثلاً نگویند: جاء رجلٌ و حمارٌ آخرُ. و ما: برای نفی. و لُحُوق: پیوستن به چیزی «از رابع». و ضمیر لَمْ یَنَلْهُ راجع به «إثراء» که در ضمن لِیُثْرِی است، مثل «اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَى»۱ و ما سَعیٰ صفت آخَر، و لَحِقَ الثَّراءَ خبر او.
میفرماید: بسیار کسی که سعی کننده تا بسیار شود مال او، نیافت آن را، و دگری که سعی نکرد، پیوست به بسیاری مال. «شارح»
جَمْع: گرد کردن «از ثالث». و وجه تسمیهٔ مال میل و زوال اوست، و لهذا او را «عَرَض» هم گویند. و إِیراث: میراث گذاشتن. و أَعادی: جمع اعداء، و مراد ازواج و اولاد، قال اللّه تعالیٰ «إِنَّ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ وَأَوْلَادِكُمْ عَدُوًّا لَّكُمْ»۲. و شَقاء: بدبخت شدن «از رابع». و ساعٍ معطوف بر «ساعٍ» سابق، یعنی و کم ساع. و هر چند که غرضِ جامع مال ایراث دشمنان نیست، اما چون به آن منتهی میشود، گویا غرض آن است، بنابراین فرمود: لِیُورِثَهُ، مثل «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»۳ که حضرت حقّ، سبحانه و تعالیٰ، از جمیع اغراض منزه و مقدس است، لیکن چون خلق جنّ و انس به عبادت منتهی است، «لیعبدون» وارد شده. و شَقاءَ یا تمییز یا مفعولٌ له، و لازم نیست که او فعل فاعل فعل معلّل باشد، و دلیل این قول حضرت امیر است در نهج البلاغه: «فأعطاهُ النَظرةَ استحقاقاً للسُّخْطةِ» چه مستحقّ سخط ابلیس است و مُعطی نظرت حق تعالیٰ.
میفرماید: بسیار سعی کننده جمع میکند مال را جمع کردنی به سختی، تا میراث گذارد آن را به دشمنان خود از بدبختی. «شارح»
سِیّ: مانند. والخُبْر «بالضمّ»: العلم بالشیٔ. و بَصَر: بینائی چشم و دانش؛ و بَصِیر: بینا. و ما: مشبّهةٌ بلیس و عمل او به تقدم خبر باطل. و لَیْسا سَواءَ تأکید جملهٔ اُولیٰ.
میفرماید: نیست مانند هم صاحب علم بینا که بهره از مال خود دارد و دیگری جاهل که آن از به میراث خوار گذارد، نیستند این دو یکسان. «شارح»
ٱسْتِعْتاب: آشتی خواستن و خشنودی خود جستن. والحَدَثان: الحادثة. و عِتاب: گله کردن،
و مراد استعتاب که ملزوم اوست. و عَناء: رنجور شدن.
میفرماید: هر که طلب آشتی کند از حادثهٔ دهر روزی، باشد آن آشتی خواستن مرو را رنجی و طلب او ضایع ماند. «شارح»
إِزْراء: خوار داشتن، و یُستعمَلُ باباء. و فَتیٰ: جوانمرد. و أَعْدَمَ الرجلُ: افتقر، فهو مُعْدِمٌ و عَدِیمٌ. و إِصابة: صواب گفتن. و مَقال: گفتن. و إِساءَة: بدی کردن.
میفرماید: خوار میدارد جوانمرد را درویشی، به مرتبهای که هرگاه که صواب گوید سخن را، گفته شود که بد گفت. «شارح»