قرآن کریمبه زبان فارسی

منع شماتت هند، زن ابی‌سفیان در قتل حمزه و شهدای احد، علیهم الرّضوان

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَتانِی أَنَّ هِنْداً حِلَّ صَخْرٍدَعَتْ دَرَکاً وَ بَشَّرَتِ الْهُنُودا
فَإِنْ تَفْخَرْ بِحَمْزَةَ حِینَ وَلّیٰمَعَ الشُّهَداءِ مُحْتَسِباً شَهِیدا
فَإِنّا قَدْ قَتَلْنا یَوْمَ بَدْرٍأَبا جَهْلٍ وَعُتْبَةَ وَالْوَلِیدا

هِنْد: دختر عُتْبة بن عبدالشمس بن عبد مناف. و صَخْر: ابوسفیان، پدر معاویه. والنّارُ درکاتٌ والجنّةُ درجاتٌ والقعرُ الآخِرُ: دَرَک. و تَبْشِیر: مژده دادن. و هِنْد: اسمُ مملکةٍ، والنّسبةُ إلیها: هِنْدِیّ و هُنُود. و حَمْزَة: پسر عبئالمطلب، و در سال ششم از نبوت مسلمان شد و سبب آن بود که روزی پیغمبر ﷺ، در مقام صفا اقامت داشت و ابوجهل می‌گذشت و بسی ایذا به آن حضرت رسانید و حمزه به صید رفته بود و عادت او آن بودی که در وقت مراجعت از صید طواف کعبه کردی، چون بازگشت و طواف می‌کرد، کنیزک عبداللّه بن جُدْعان صورت حالی که میان مصطفیٰ و ابوجهل گذشته بود عرض کرد، او در حال به مجلس قریش رفت و به کمان سر ابوجهل بشکست اظهار اسلام فرمود. و از اشعار اوست.

حمدتُ اللّهَ حینَ هَدیٰ فؤادیإلی الإسلامِ والدِّینِ الحنیفِ
بِدینٍ جاءَ من ربٍّ عزیزٍخیبرٍ بالعبادِ بهم لطیفِ
إذا تُلِیَتْ رسائلُهُ عَلَیْناتهمَّر دمعُ اللّبِّ الحصیفِ

و اِحْتِساب: مزد چشم داشتن. و بَدْر: موضعی یا چاهی میان مکه و مدینه؛ و یَوْم بَدْر جمعه هفدهم رمضان سال دوم از هجرت که پیغمبر ﷺ، با قریش غزا فرمود. و در بَشَّرَتِ الهُنُودا تعریض بدناءت و رذالت هند.

می‌فرماید: آمد به من که هند زن حلال صَخْر، ابوسفیان، خواند درک را و مژده داد به هندیان. پس اگر فخر می‌کند هند به حمزه، آن هنگام که پشت کرد بر دنیا با شهیدان مزد چشم دارنده شهید. پس به درستی که ما به حقیقت کشتیم در روز بدر ابوجهل پسر هشام و عُتْبه پسر ربیعه و ولید پسر عُتْبه را. «شارح»

هر چند که فتح کرد بدخواه حسودوز طالع برگشته باین شد خشنود
گو شاد مشو که فتح از جانب ماستبسیار شد و دگر بسی خواهد شد

حکایت

چون قریش در بدر مغلوب شده مراجعت کردند، سه هزار مرد در سال سوم هجرت برای حرب مهیّا شدند و پیغمبر ﷺ، با هفتصد مرد متوجه شد و در پیرامون کوه احد آتش حرب اشتعال یافت و قریش پانزده زن از اعیان با خود برده بودند که تذکار مقتولان بدر کنند تا مردان در جنگ محکم باشند، و یکی از آنها هِنْد بود و می‌خواندند:

نحنُ بناتُ طارِقنَمشِی علی النَّمارق
إنْ تُقبِلوا نُعانقأو تُدبِروا نُفارق

فِراقَ غَیْرِ وامِق

و پیغمبر به تأیید و نصر الهی قریش را بشکست و صحابه به غارت مشغول شدند، پس قریش مراجعت نموده غلبه کردند. و وحشی، غلام جُبَیْر بن مُطْعم که حمزه عمّ او را، طعمة بن عدیّ، در غزای بدر کشته بود، باغوای جُبَیْر در پس سنگی کمین کرد و حربه بینداخت و حمزه را شهید ساخت و شکم مبارک او را بشکافت و جگرش برداشت و پیش هند برد که حمزه به اتفاق علی در بدر عُتْبه، پدر او را، کشته بود و هند پاره‌ای از جگر حمزه در دهان نهاد و بخائید و بینداخت، پس برفت و حمزه را مْثله کرد و از پوست او سوار و بازوبند و خلخال بساخت و با خود به مکه برد. و عمر حمزه پنجاه و شش سال بود. و دو بیت اول اشارت به این قصه است. و عدد شهدای بدر هفتاد است، چهار از مهاجرین و باقی از انصار.

و کیفیت قتل ابوجهل بر وجهی که بخاری از عبدالرّحمٰن بن عَوْف روایت کرده آنست که در صفّ قتال دو کودک از یمین و یسار خود دیدم، معاذ بن عمرو و معاذ بن عفراء، و در دلم گردید که اگر دو مرد بودندی، بهتر بودی. ناگاه یکی از من سؤال کرد که ابوجهل کدام است. گفتم: «ترا با او چه کار؟» گفت: «بمن رسیده که او دشنام به پیغمبر داده. بحقّ خدا که اگر او را ببینم، از او جدا نشوم تا من و او یکی کشته شویم.» و آن دگر همین بگفت و من تعجب کردم. ناگاه ابوجهل را دیدم که در معرکه جولان می‌کرد. گفتم: «مطلوب شما آنست.» ایشان با شمشیر کشیده بشتافتند و او را به ضرب تیغ دریافتند و کشته گشت. و بعضی گویند عبداللّه بن مسعود ابوجهل را در میان کشتگان بدر دید که مجروح افتاده بود، پای برگردن او نهاد. ابوجهل گفت: «ای شبانک گوسفند، بلند جائی یافتن!» پس به شمشیر ابوجهل سر او را ببرید و به خاک می‌کشید تا نزد پیغمبر آورد. و شرح قتل عُتْبه و ولید و شَیْبه در حرف باء گذشت.

وَقَتَّلْنا سَراةَ النّاسِ طُرّاًوَ غَنَّمْنَا الْوَلائِدَ وَالْعَبِیدا
وَ شَیْبَةَ قَدْ قَتَلْنا یَوْمَ‌ ذاکُمْعَلیٰ أَثْوابِهِ عَلَقاً جَسِیدا
فَبُوِّءَ مِنْ جَهَنِّمَ شَرَّ دارٍعَلَیْها لَمْ یَجِدْ عَنْها مَحِیدا

تَقْتِیل: مبالغه در کشتن. و سَرْو: مهتر شدن؛ و سَرِیّ: مهتر، و قال الجوهریّ: جمع السَّریّ: سَراة «بالفتح»، لا یعرفُ غیره و هو جمعٌ عزیزٌ أن یُجمَع فَعِیلٌ علیٰ فَعَلَةٍ. و تَغْنِیم: غنیمت دادن. و وَلِیدة: دختر زاده و پرستار. و عَبِید «به فتح عین»: جمع عبد. و تغنیم و لائد و عبید کنایت از کثرت غنیمت. ذا اشارت به یوم بدر. و کُم: حرف خطاب به جماعت. و عَلَق «به فتح عین و لام»: خون بسته. و جَسِید: خون خشک. و تَبْوِئَة: کسی را بجائی فرو آوردن. و جَهَنَّم: دوزخ، و مؤنث سماعی است. و شَرّ: صیغهٔ تفضیل. و ضمیر عَلَیْها راجع به جَهَنَّم، و ضمیر عَنْها به دار جَهَنَّم. و تخصیص شّیْبه به تفصیل احوال و گذاشتن ابوجهل و عُتْبه و ولید به اجمال آن است که شَیْبه مقتول حمزه بوده و این قطعه جواب کسی است که شماتت به قتل حمزه می‌نموده.

می‌فرماید: کشتیم به مبالغه مهتران مردم را همه، و غنیمت دادیم دختر زادگان، یا پرستاران، و بندگان را. شَیْبه را به حقیقت کشتیم در روز بدر، در حالی که بود بر جامه‌های خود خونی بستهٔ خشک. پس فرو آورده شد از دوزخ به بدتر سرائی، بران نیافت ازان جای میل کردن. «شارح»

کشتیم جماعتی که دشمن بودندچون تیغ تمام غرق آهن بودند
از کینه در سینهٔ ایشان جا داشتانصاف که خوش سزای کشتن بودند

حکایت

در بدر هفتاد مشرک کشته گشتند و هفتاد مشرک اسیر شدندو ولید بن عُتْبه و طُعَیْمة بن عَدیّ بن نوفل، برادر طعمه، و عامر بن عبداللّه انماری و عاص بن سعید بن عاص بن امیه و نوفل بن خُوَیْلِد بن اسد و هاشم و مسعود، پسران ابی امیّة بن مُغَیْره، و قَیْس بن فاکِه بن مُغّیْره و عبداللّه بن مُنْذر بن ابی‌رِفاعه و مُنّبَّه بن حَجّاج و عاص، پسر او، و حاجب بن سائب بن عُوَیْمِر و حنظلة بن ابی‌سفیان و زمعه و عقیل، پسران اسود بن مطلب و عُمَیْر بن عثمان و حرملة بن عمرو و ابوقیس بن ولید بن مغیره و ابوالعباس بن قیس و اوس جمحی و معاویة بن عامر بن عبدالقیس و حارث بن زِمْعه و عُثمان و مالک، پسران عبیداللّه، برادران طلحه، و حذیفه بن ابی حذیفه بن مغیره و عمرو بن مخزوم و عَلْقَمة بن کلده و ابوالعاص بن قیس بن عدیّ و معاویة بن مغیرة بن ابی‌العاص و لوذان بن ابی‌ربیعه و زید بن ملیص و عاصم بن ابی‌عوف و سعید بن وهب و عبداللّه بن جمیل بن زهیر بن اسد و سائب بن مالک در حرب به دست مرتضیٰ مقتول شدند.

و چون مصطفیٰ ﷺ به صَفْراء رسید که هفده میل است تا مدینه، امر کرد تا مرتضیٰ نَضْر بن حارث بن عبدالدّار را گردن بزد. و چون به عرق الطّیبه رسید، بفرمود تا عاصم بن ثابت عقبه بن ابی مُعَیْط را قتل کرد. و بعضی گویند قاتل او هم مرتضیٰ بود. و اسیران متموّل به رسم فدیه از چهار هزار درم تا یک هزار درم بدادند و هر که چیزی نداشت، به عوض زر ده کودک انصاری را خطّ آموخت و غنایم در راه مدینه به سویّت مقسوم شد. و بیت اول اشارت به این احوال است.

وَ ما سَیّانِ هُوَ فِی جَحِیمٍیَکُونُ شَرابُهُ فِیها صَدِیدا
وَ مَنْ هُوَ فِی الْجِنانِ یُدَرَّ فِیهاعَلَیْهِ الرِّزْقُ مُغْتَبِطاً حَمِیدا

جَحِیم: آتش بزرگ، و مراد دوزخ و مؤنث سماعی است. و شَراب: آنچه آشامند. و صَدِید: زرداب. و إِدْرار: شیر و باران فرو گذاشتن. و الغِبْطَة: أن تتمّنیٰ مثلَ حالِ أحدٍ من غیرِ أن تُریدَ زوالَها عنه و لیس بحَسَدٍ، تقول: غَبَطْتُهُ فَاغْتَبَطَ. و مصراع ثانی موافق «وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ ٭ مِّن وَرَآئِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقَى مِن مَّاء صَدِيدٍ»۱

می‌فرماید: نیست یکسان کسی که او در آتش بزرگ است، باشد شراب او دران آتش زرداب، و کسی که او در بهشتها است، فرو گذاشته می‌شود دران بهشتها برو روزی رشک بردهٔ ستوده. «شارح»

دشمن که زجهل می‌کشد تیغ خلافبا اهل صفا چرا زند هر دم لاف
او ساکن دوزخ است و ما اهل بهشتپس لاف برابری بود عین گزاف

حکایت

چون قریش در اُحُد بر صحابه غالب شدند، ابوسفیان به آواز بلند سه بار گفت: «أفی القومِ محمد؟» و پیغمبر صحابه را از جواب او نهی فرمود. پس سه بار گفت: «أفی القومِ ابن أبی قُحافة؟» پس سه بار گفت: «أفی القومِ ابن الخطاب؟» پس رو به قوم خود کرد و گفت: «أما هؤلاء فقد قُتِلوا و قد کفیتموهم.» پس عمر را تحمّل نماند و گفت: «واللّهِ، یا عدوَّ اللّه، إنّ عددتَ لأحیاءٌ کلُّهم و قد بقی لک ما یسوءُک.» و ابوسفیان گفت: «یومٌ بیومٍ والحربُ سِجالٌ.» و بر سبیل ارتجاز می‌گفت: «اعلُ هُبَل، اعلُ هُبَل.» چه قریش برای تیمُّن این بت را در حرب اُحُد با خود آورده بودند. و پیغمبر ﷺ، فرمود: «شما بگوئید: اللّهُ أعلیٰ و أجلّ.» پس ابوسفیان گفت: «إنّ لنا العُزّیٰ و لا عُزّیٰ لکم.» و پیغمبر فرمود: «شما بگوئید: اللّهُ مولانا و لا مولیٰ لکم.» و بعضی گویند پیغمبر با عمر گفت که در جوابِ «یومٌ بیومٍ» بگو: «لا سواء قَتْلانا فی الجّنةِ و قَتْلاکم فی النّار». و این دو بیت موافق این روایت است. «شارح»

تا چند کنی طَیْش و تهتُّک چون دیو وز جهل زنی لاف شجاعت چون گیو
شیطان چو گرفت ملک هستی ترااز ظاهر و باطن تو برخاست غریو
  1. - إبراهیم: ۱۵-۱۶. ↑