قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت حوادث که در غزای احد رو نموده و ابواب عبرت بر روی اهل خبرت گشوده

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
اللّهُ حَیٌّ قَدِیمٌ قادِرٌ صَمَدُوَ لَیْسَ یُشْرِکُهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدُ
هُوَ الَّذِی عَرَّفَ الْکُفّارَ مَنْزِلَهُمْوَالْمُؤْمِنِینَ سَیَجْزِیهِمْ کَما وُعِدُوا
فَإِنْ یَکُنْ دَوْلَةٌ کانَتْ لَنا عِظَةًفَهَلْ عَسیٰ أَنْ یُریٰ فِی غَیِّها رَشَدُ
وَ یَنْصُرُ اللّهُ مَنْ والاهُ أَنَّ لَهُنَصْراً وَ یَمْثُلُ بِالْکُفّارِ إِذْ عَنَدُوا

قُدْرَة: توانا شدن. و صَمَد: پناه نیازمندان. و شِرْکَةَ: انبار شدن «از رابع». و تَعْرِیف: شناسا کردن. والکُفْر
فی اللّغةِ السِّترُ و فی الشَّرعِ إنکارُ ما علم بالضَّرورةِ مجیء الرَّسول به. و دولةَ «به فتح و ضمّ»: گردش، و قیل الدَّوْلة بالفتح فی المال و بالضمّ فی الحربِ والجاه، و قال أبوعبید: الدَّوْلة بالفتح المصدر و بالضمّ الشّیءُ الذی یُتداوَلُ بعینه. و مُوالاة و وِلاء: با کسی دوستی کردن. و مُثْلَة: عقوبت کردن «از اول». و عُنُود: از راه گشتن و ستیز کردن «از اول».

می‌فرماید: خدا زندهٔ دیرینهٔ توانا، پناه نیازمندان است؛ و نیست که انباز شود او را در مُلْک او یکی. او آن کس است که شناسا کرد کافران را جای فرو آمدن ایشان، و مؤمنان زود پاداش دهد خدا ایشان را، چنانچه وعده کرده شده‌اند. پس اگر باشد گردشی، باشد آن گردش مر ما را پندی. پس آیا شاید که دیده شود در گمراهیِ آن راه یافتنی؟ و یاری می‌دهد خدا کسی را که دوست می‌دارد او را، به درستی که مرو راست یاری دادنی؛ و عقوبت می‌کند به کافران، چون از راه گردند. «شارح»

غمگین مشو ای دوست اگر چرخ بلندآماده کند بهر تو اسباب گزند
هر چند بتاب و پیچ باشی از بندآن بند بود بلوح دل صورت پند

حکایت

چون ابوسفیان و قریش از احد به جانب مکه مراجعت کردند، پشیمان شدند و می‌خواستند که بازگردند و به مدینه روند و چون این خبر به پیغمبر رسید، با هفتاد کس به حَمْراء اسد آمد که تا مدینه هشت میل است و خدا رعب در دل کفار شقاوت آثار انداخت و به مکه رفتند و آیت «الَّذِينَ اسْتَجَابُواْ لِلّهِ وَالرَّسُولِ مِن بَعْدِ مَآ أَصَابَهُمُ الْقَرْحُ لِلَّذِينَ أَحْسَنُواْ مِنْهُمْ وَاتَّقَواْ أَجْرٌ عَظِيمٌ»۱ نازل شد و مصراع رابع اشارت به این است.

فإِنْ نَطَقْتُمْ بِفَخْرٍ لا أَباً لَکُمْفِیمَنْ تَضَمَّنَ مِنْ إِخْوانِنَا اللَّحَدُ
فَإِنَّ طَلْحَةّ غادَرْناهُ مُنْجَدِلاًوَلِلصَّفائِحِ نارٌ بَیْنَنا تَقِدُ
وَالْمَرْءُ عُثْمانُ أَرْوَتْهُ أَسِنَّتُنافَجَیْبُ زَوْجَتِهِ إِذْخُبِّرَتْ قِدَدُ
فِی تِسْعَةٍ إِذْ تَوَلَّوْا بَیْنَ أَظْهُرِهِمْلَمْ یَنْکِلُوا مِنْ حِیاضِ الْمَوْتِ إِذْوَرَدُوا
کانُوا الذَّوائِبَ مِنْ فِهْرٍ وَأَکْرَمَهاشَمَّ الْأُنُوفِ وَحَیْثُ الْفَرْعُ وَالْعُدَدُ

تَضَمُّن: در میان خویش آوردن. و إِخْوان: جمع أخ. و مراد از مَنْ تَضَمَّنَ شهدای اُحُد، و از إِخْوان اهل اسلام به حکم «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ».۲ و لَحَد شکافی که در یک جانب گور باشد. و طَلْحَة: پسر ابی طلحة بن عبدالعزّیٰ. و مُغادَرَة: دست بازداشتن. و اِنْجِدال بر زمین افتادن. و قَد و وُقُود: افروخته شدن آتش. و عُثْمان: پسر طلحة بن ابی طلحه. و إِرْواء: سیراب کردن. و تَخْبِیر: خبر کردن. و القَدّ: قطعُ الشّیءِ طولاً «من الأول»، قال اللّه تعالیٰ: «إِن كَانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِن قُبُلٍ»۳ والقِدَّة: کالقطعة. و ظَهْر: پشت، و یقال: نزل بینَ أظهُرِکم، أی فی وسطِکم. و نُکُول: از دشمن باز ایستادن «از اول». و حِیاض: جمع «حَوْض»، و قال الإمامُ فی التفسیر: «أصلُ الحیضِ السّیلُ و منه قیل الحوض، لأنّ الماءَ یحیض إلیه.» و ذَؤابَة «به ضمّ»: گیسو، و مراد سردار، و ذَوائِب: جمع، و اصل او «ذَاآئب». وفِهْر «به کسر الفاء»: أبو قبیلةٍ من قریشٍ، و هو فِهْر بن مالِک بن النَّضْر. و أَشَمّ: بلندبینی، و شُمّ «به ضم،»: جمع او؛ و أَشَمُّ الأَنْف: کنایت از شریف کریم، چه به حسب فراست بلندی بینی دلالت بر شرف و کرم دارد، و این مثل «عریض القفاء» است که کنایت از ابله است، به سبب آنکه عرض قفا از روی فراست دلیل بلاهت و سفاهت است و الفَرْع: الولد. و العُدَّة: ما أعددتَه لحوادثِ الدّهرِ من المالِ والسّلاحِ، والعُدَد «بالضمّ»: جمعها. و در بعضی نسخ بجای أَرْوَتْهُ «أَرْدَتْهُ» .

می‌فرماید: پس اگر سخن گوئید بفخر - که مباد پدر مر شما را!- در شأن آن کسان که در میان گرفت ایشان را از برادران ما شکاف گور، پس به درستی که طلحه، دست بازداشتیم از او، افتاده بر زمین؛ و مر شمشیرهای پهن را آتشی بود در میان ما که می‌افروخت؛ و آن مرد، عثمان سیراب ساخت او را سرهای نیزهٔ ما. پس گریبان زنش، چون خبر کرده شد، پارها بود. در میان نُه تن که چون برگشتند در میان ایشان، بازنایستادند از حوضهای مرگ، چون درآمدند. بودند سرداران از قبیلهٔ فِهْر و بزرگتران قبیله، بلندبینیها، و بودند جائی که بود فرزند ایشان و سلاح و مال مهیا برای حادثه. «شارح»

کشتیم جماعتی زکفار قریشوز لوح وجود شسته صورت طیش
دیدیم بکام دوستان دشمن خویششد تلخ بکام دشمنان شربت عیش

حکایت

ابوسفیان در اُحُد با بنی عبدالدار گفت که در بدر علَم بدست شما بود و شکست یافتیم، امروز علَم بما دهید، باشد که فرصت یابیم. و مقصود او تحریک غضب و حمیت ایشان بود تا در حرب راسخ و ثابت قدم باشند. و اول طلحه بن ابی طلحه که او را از غایت شجاعت «کبش الکتیبه» گفتندندی به میدان آمد و مبارز جست. و مرتضیٰ پیش رفت و به شمشیر فرق او را بشکافت و پیغمبر ﷺ، شاد شد و مسلمانان تکبیر گفتند. پس برادرش، عثمان بن ابی طلحه، علم برداشت و گفت:

إنّ علیٰ أهلِ اللِّواءِ حقّاأنْ یَخْضِبوا الصَّعْدةَ أو تَنْدَقّا

و مبارز جست و علی پیش رفت و او را هم بکشت و رجز او و جواب علی در حرف لام خواهد آمد. و بعضی گویند قاتل عثمان حمزه بود. پس ابوسعید بن طلحه علم برداشت و سعد بن ابی وقّاص او را به تیر هلاک کرد و رجز او و جواب مرتضیٰ در حرف باء گذشت. پس حارث بن طلحه برداشت و هم عاصم او را به تیر بکشت. پس کلاب بن طلحه برداشت و زبیر او را قتل کرد. پس حلاس بن طلحه برداشت و طلحة بن عبیداللّه او را بکشت. پس ارطاة بن شرحبیل برداشت و علی او را قتل کرد. پس شریح ابن فارض برداشت و مسلمانی او را بکشت. پس صواب، غلام کی از بنی عبدالدّار، برداشت و مسلمانی او را قتل کرد. و حسّان بن ثابت گفت:

فخرتم باللِّواءِ و شرّ فخرٍلواء حینَ رُدَّ إلیٰ صوابِ
ظننتم والسّفیهُ له ظنونٌو ما أن ذاک من أمرِ الصّوابِ
بأنّ جلادَنا یومَ التقَیْنابمکّةَ بیعُکم خُمُر العِیابِ

و روی عن أبی عبداللّه جعفر بن محمد عن أبیه ﷷ، أنّه کان أصحابُ اللّواءِ یومَ أحد تسعةٌ، کلّهم قتلهم علیّ بن أبی طالبٍ عن آخرهم. و مراد از «تسعه» در بیت رابع عثمان است و ابوسعید و مسافع و حارث و کلاب و حلاس و ارطاة و شریح و صواب. و اگر گوئی این جماعت از بنی عبدالدّار بوده‌اند و بیت خامس ناطق است به آنکه تسعه از قبیلهٔ فِهْرند، گوئیم منافات نیست؛ چه عبدالدّار پسر قُصَیّ بن کِلاب بن مُرّة بن کعب بن لُؤیّ بن غالب بن فِهْر بوده.

وَأَحْمَدُ الْخَیْرُ قَدْ أَرْدیٰ عَلیٰ عَجَلٍتَحْتَ الْعَجاجِ أُبَیّاً وَ هْوَ مُجْتَهِدُ
فَظَلَّتِ الطَّیْرُ وَالضِّبْعانُ تَرْکَبُهُفَحامِلٌ قِطْعَةً مِنْهُمْ وَ مُقْتَعِدُ

عَجَل: شتافتن «از رابع». و عَجاج: گَرْد. و أُبَیّ: پسر خلف بن وهب بن حذافه. و ظَلَّ: روز گذاشت. و ضِبْعان «به کسر ضاد»: کفتار نر. و قِطْعَة: پاره. و اِقْتِعاد: اشتر را مرکب خویش ساختن. و خَیْر یا مرفوع و نعت أَحْمَد، یا مجرور و مضافٌ الیه، چنانچه عبدالمطلب را «شَیْبَةُ الحَمْد» و هاشم را «عَمْرُو العُلیٰ» می‌گفتند.

می‌فرماید: احمد، بهتر خلایق، به حقیقت هلاک کرد بر وجه شتاب در زیر گرَد اُبَیّ، پسر خلف را، و او کوشنده بود. پس روز گذاشتند مرغ و کفتار که سوار می‌شدند برو، پس بردارنده بود پاره‌ای را بعضی ازیشان و برنشیننده بود برو بعضی ازیشان. «شارح»

دشمن که بقصد خون ما بود دلیروز غایت زور داشت سرپنجهٔ شیر
جان داد بتیغ قهر و از لاشهٔ اوشد جانوری که بود در صحرا سیر

حکایت

اُبَیّ بن خلف در مکه با پیغمبر گفت: «اسبی را به ارزن می‌پرورم تا بر بالای آن اسب ترا قتل کنم.» و پیغمبر ﷺ، فرمود: «بل إنا إقتلُک، إن‌شاءاللّه.» و بعضی گویند چون امیه برادرش در بدرکشته شد و او اسیر گشت و فدا بداد، این سخنان اتفاق افتاد. و آن دم که قریش در احد بر لشکر اسلام غلبه کردند اُبَیّ حمله بر پیغمبر، ﷺ، برد و پیغمبر حربه از دست حارث بن صِمّه یا زُبَیْر بن عوام بستند و اُبَیّ زد و او را مجروح کرد و مَرّالظّهران یا سَرَف بمرد. و ابن کثیر گوید: پیغمبر، ﷺ، بدست مبارک خود اُبَیّ را نکشت.

وَ مَنْ قَتَلْتُمْ عَلیٰ ما کانَ مِنْ عَجَبٍمِنّا فَقَدْ صادَفُوا خَیْراّ وَ قَدْ سَعِدُوا
لَهُمْ جِنانٌ مِنَ الْفِرْدَوْسِ طَیِّبَةٌلا یَعْتَرِیهِمْ بِها حَرٌّ وَلا صَرَدُ
صَلَّی الْإِلٰهُ عَلَیْهِمْ کُلَّما ذُکِرُوافَرُبَّ مَشْهَدِ صِدْقٍ قَبْلَهُ شَهِدُوا

مُصادَفَة: یافتن. والفِرْدَوْس: حدیقةٌ فی الجنّة. و اِعْتِراء: رسیدن. و حَرّ: گرما. و صَرد: «به سکون راء» سرما، و فارسی معرب است،و «به فتح» زود سرما یافتن.

می‌فرماید: هر که کشید شما از ما برانکه بود این از عجب، پس به حقیقت یافتند خیری را و به حقیقت نیکبخت شدند. مریشان راست بهشتها از فردوس که پاکند، نمی‌رسد ایشان را به آن بهشتها گرما و نه زود سرما یافتن. درود دهاد خدا بر ایشان، هرگاه که یاد کرده شوند! پس بسیار جای راستی که پیش ازین حاضر شدند. «شارح»

هر کس که زفیض حقّ سعادت یابدوز عین عمل نور عبادت یابد
خواهد که کند براه حقّ جانبازیوز بهر شهود او شهادت یابد
قَوْمٌ وَفَوْا لِرَسُولِ اللّهِ وَاحْتَسَبُواشُمُّ الْعَرانِینِ مِنْهُمْ حَمْزَةُ الْأَسَدُ
وَ مُصْعَبٌ ظَلَّ لَیْثاً دُونَهُ حَرِداًحَتّیٰ تَزَمَّلَ مِنْهُ ثَعْلَبٌ جَسِدُ
لَیْسُوا کَقَتْلیٰ مِنَ الْکُفّارِ أَدْخَلَهُمْنارَ الْجَحِیمِ عَلیٰ أَبْوابِهَا الرَّصَدُ

عِرْنِین «به کسر عین»: بُنِ بینی. و مُصْعَب «به ضم میم»: پسر عُمَیْر بن هاشم بن عبدمناف بن عبدالدار بن قُصَیّ. و حَرَد: خشم گرفتن. و تَزَمُّل: خویش را در جامه پیچیدن. والثَّعْلَب: طرف الرُّمح الدّاخل فی السّنان. والجَسَد: مصدرُ جَسِدَ به الدَّمُ یَجسَدُ «من الرابع»، إذا لصق به، فهو جاسدٌ و جَسِدٌ. قَتْلیٰ جمع «قتیل» به معنی مقتول. و إِدْخال: درآوردن. و راصِد: پاسبان، و رَصَد: جمع او.

می‌فرماید: قومی که وفا کردند مر رسول خدا را و مزد چشم داشتند، بلندبینیها که بعضی از ایشان حمزه است، آن شیر، و مُصعَب بن عُمَیْر که گشت شیری نزد رسول، خشم گیرنده، تا جامه بر خویش پیچید از او طرف نیزه که چسبیده بود خون به او. نیستند ایشان چون کشته‌ها از کافران که درآورد خدا ایشان را در آتش دوزخ که بر درهای آن پاسبانان باشند. «شارح»

جمعی که ره مهر و وفا داشته‌اندآئین ریاضت و صفا داشته‌اند
دورند ز قومی که بتزویر و نفاقبا اهل خدا جور و جفا داشته‌اند

حکایت

علَم مهاجرین در بدر واحد به دست مصعب بود و ابن قمئه در احد دست راست او را بینداخت و او را علم به دست چپ گرفت، پس دست چپ او را بینداخت و او علَم به بازو و سینه نگاه داشت و می‌گفت: «وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ»۴ و هنوز این آیت نازل نشده بود. پس به ضرب نیزه بیفتاد و شهید شد و ابوالرّوم بن عمیر علم برداشت و به دست او بود تا مدینه. و پیغمبر ﷺ، بر سر مصعب بایستاد و این بخواند: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ»۵ و عمر او چهل سال بود.

  1. - آل عمران: ۱۷۲. ↑
  2. -الحجرات: ۱۰. ↑
  3. - یوسف: ۲۶. ↑
  4. - آل عمران: ۱۴۴. ↑
  5. - الأحزاب ۲۳. ↑