بَدَتْ: یا از «بُدوّ» یا از «بدأ» به لغت اهل مدینه، چنانچه در بیان «تبدَّ اللّهُ فی خلقِ السَّماء» گذشت. و عَداوَة: دشمنی. و إِطفاء: فرو کشتن آتش. و فَوْه: دهان، و او اصل «فم» است، هاء را برای ثقل اجتماع دو هاء در «فوهُهُ» بینداختند و او را به میم که قریب اوست در مخرج شفه بدل ساختند، و گاهی گویند: هذا فوه و رأیتُ فاه و نظرتُ إلیٰ فیه، و أَفُواه: جمع او. و أَیْدِی: جمع یَد: و عَضْب: شمشیر برّان و تَثْقِیف: راست کردن نیزه. والسَّمْهَرِیَّة «به فتح السین و سکون المیم»: القناةُ الصّلبةُ، و یقال هی منسوبةٌ إلیٰ سَمْهَرٍ، اسم رجلٍ کان یقوم الرّماحَ. و مُحادَثَة: زدودن. و تَحْدِید: تیز کردن. و بِأَفْواهِهِم متعلق به لِتُطْفِی، و این اشارت است به «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ»۱
میفرماید: قبیلهٔ قریش پیدا شدند، یا آغاز کردند، ما را به دشمنی در نخست؛ و آمدند که فروکشند روشنائی پروردگار محمد را به دهانهای خود، و شمشیرها به شمشیرها میرسید؛ به دستهای ایشان بود از هر جنس شمشیر برّان هندی، و نیزههای منسوب به موضع خطّ که به حقیقت راست کرده شده، سخت که سرهای آن نیزهها جلا داده شده به تیز کننده. «شارح»
بَعْث: از جای برانگیختن «از ثالث». و سَلَم «به فتح سین و لام»: خالص شدن «از رابع». و فَیْء: بازگشتن «از ثانی». والبَرَکَة: ثبوت الخیرِ الإلهیّ فی الشّیءِ؛ و مُبارَکَةَ: برکت کردن؛ و مُبارَک: خجسته. و تَوْعِید و تَؤَعُّد: بیم دادن؛ و یوعّد: یا به صیغهٔ مضارع از توعید یا به صیغهٔ ماضی از توعّد. و حَشْر: برانگیختن. و قِتْلَة «به کسر قاف»: کشتن. و قُرْبَة: نزدیکی. و بَرّ «به فتح»: نیکوکار. و فِیئُوا مبنی بر حدیث «کلُّ مولودٍ یولَدُ علی الفطرةِ، فأبواه یهوّ دانه و ینصِّرانه و یمجِّسانه». و بیت ثانی ناظر به آنچه کفار میگفتند:
میفرماید: پس گفتیم مریشان را که برمینگیزید کارزار را و خالص شوید و بازگردید به دین خجسته احمد. پس گفتند کافر شدیم ما به آنچه گفت احمد، به درستی که او بیم میدهد ما را به برانگیختن از گور و به حکم در فردای قیامت. پس کشتن ایشان به حق خدا افضل نزدیکی است به پروردگار ما، نیکوکار بزرگ بزرگ داشته. «شارح»
- - الصف: ۸. ↑