زمخشری در اساس این بیت را نسبت به عمرو بن مَعْدِ یکَرِب کرده و گفته: «معناه هَلُمَّ مَنْ یعذِرُک منه، إن أوقعتَ به، یعنی أنّه أهلٌ للإیقاعِ به، فإن أوقعتَ به، کنتَ معذوراً.» و مثل این در حرف باء موحده از شیخ رضی منقول شد. و مراد خَلِیل عبدالرحمٰن بن ملجم مرادی؛ و مُراد: أبو قبیلةٍ من الیمن و هو مراد بن زید بن کهلان بن سبأ، تمرَّد فسمّی مراداً، هو فُعال. و در بعضی نسخ بجای حَیاتَهُ «حِباءَهُ».
میفرماید: میخواهم من زندگی او را و میخواهد او کشتن مرا، بیار عذرخواه خود از ایذای دوست خود از قبیلهٔ مراد. «شارح»
حکایت
چون مرتضیٰ ﷷ، از قتل خوارج نهروان فارغ گشت، متوجه به کوفه شد و عبدالرحمن بن ملجم پیش از قدوم شریف او خبر فتح به کوفه برد و ملاقی قطام بنت اصبغ تمیمی شد و او بسیار صاحب جمال بود و عبدالرحمن عاشق او شد و خواست که او را نکاح کند، او گفت: «آن زمان زن تو شوم که علی بن ابیطالب را قتل کنی؛ چه او پدر مرا کشته.» عبدالرحمن گفت: «تعهّد قتل او نمیتوانم کرد، اما او را به شمشیر بزنم.»
و مرتضیٰ در رمضان به کوفه آمد و به مسجد رفت و خطبه بخواند و رو به امام حسن کرد و فرمود: «أبا محمدٍ، کم مضیٰ من شهرِنا هذا؟» گفت: «ثلاثة عشر، یا أمیرَالمؤمنین.» پس رو به امام حسین کرد و فرمود: «أبا عبدِاللّه، کم بقی من شهرنا هذا؟» گفت: «سبعة عشر.» پس مرتضیٰ اشارت به ریش سفید خود کرد و فرمود: «واللّهِ لیخضبنّها بدمِها «إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا»۱.»پس این بیت بخواند و در دل عبدالرحمن اضطرابی پیدا شد و نزدیک مرتضیٰ آمد و گفت: «أعیذک باللّه، یا أمیر المؤمنین، هذه یمینی و شمالی بین یدیک فاقعهما.» مرتضیٰ فرمود: «کیف ذاک و لا ذنبَ لک عندی؟ إنی لم أردک بذلک المثل ولکن خبرنی النبیَّ ﷺ، أنّ قاتلی رجلٌ من مراد.» پس فرمود: «هل کانت لک حاضنة یهودیّة، فقالت لک یوما! من الأیام: یا شقیقَ عاقِر ناقةِ ثمود؟» گفت: «قد کان ذلک، یا أمیر المؤمنین.» پس مرتضیٰ خاموش شد و به خانه رفت.
و در صبح بیست و سوم رمضان با امام حسن گفت: «قلبی یشهد أنّی مقتولٌ فی هذا الشهر.» و به مسجد فرمود و به نماز مشغول شد و عبدالرحمن شمشیر بر سر مبارک آن حضرت زد و بر آنجا آمد که عمروبن عبدالوَدّ در روز خندق شمشیر زده بود و مرتضیٰ بیفتاد و عبدالرحمن را بگرفتند و نزد مرتضیٰ آوردند. فرمود: «أخا مراد، أبئس الأمیر کنتُ لک؟» گفت: «لا، یا أمیرالمؤمنین.» فرمود: «وَیْحک! فما حَمَلَک علیٰ أن فعلتَ ما فعلتَ و أَیْتمتَ أولادی من بعدی؟» و عبدالرحمن هیچ جواب نگفت. و مرتضیٰ فرمود: «وَكَانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَرًا مَّقْدُورًا»۲. و او را به زندان فرستاد و تفقّد احوال او میکرد و با مردم خود میگفت: «أأرسلتم إلیٰ أسیرِکم ذاک طعاماً؟» و چون گفتندی نه، فرمودی: «وجِّهوا إلیه طعاماً.» و در روز بیست و هفتم رمضان بجوار رحمت حقّ تعالیٰ پیوست.
و تفصیل این قصه به وجهی دگر در فاتحهٔ سابعه گذشت.
نکته
خلاف است میان فقها که چون مقتول را اولاد صغار باشد، قصاص قاتل جایز است یا نه ابو حنیفه و مالک بر اولند و شافعی بر ثانی، و حجّت اولین آن است که امام حسن ابن ملجم را به قصاص حضرت مرتضیٰ قتل فرمود، و شافعیه گویند آن قصاص نبود، بلکه حدّ بود؛ چه قتلْ حدّ قاتل امام است و مؤیّد این مذهب است آنچه ابن اعثم و غیر او روایت کنند که مرتضیٰ در شأن ابن ملجم فرمود: «احبسوه، فإذا أنا مُتُّ، فاقتلوه، کما قتلنی.» چه کرم و احسان ذاتی منافی انتقام است، لیکن اجرای حدّ بر وفق «لَا تَأْخُذْكُم بِهِمَا رَأْفَةٌ فِي دِينِ اللَّهِ»۳ واجب است.