قرآن کریمبه زبان فارسی

بیان جامعیت حقیقت انسانی و احتوای او بر فضایل جسمانی و نفسانی

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
دَواؤُکَ فِیکَ وَ ما تَشْعُرُوَ داؤُکَ مِنْکَ وَ ما تُبْصِرُ
وَتَحْسَبُ أَنَّکَ جِرْمٌ صَغِیرٌوَفِیکَ انْطَوَی الْعالَمُ الْأَکْبَرُ

مراد از دَواء حقیقة‌الحقائق که مقصود همه است و در جمیع ذرّات ساری است و محجوبان ازان غافلند. و شِعْر: دانستن «از اول». و مراد از دَاء تعیّن موهوم که مانع وصول بوجود حقیقی است. و جِرْم: تن. و صِغَر و صَغارَة: خُرد شدن. و اِنْطِواء: در نوردیده شدن. و کِبَر و کَبارَة: بزرگ شدن. و انسان عالم اصغر است و مجموع اشیا عالَم اکبر، و اول خلاصه و منتخب ثانی و جامع جمیع معانی است.

من کلِّ شیءٍ لبُّه و لطیفُهمستودعٌ فی هذه المجموعة

می‌فرماید: دوای تو در تُست و نمی‌دانی، و درد تو از تُست و نمی‌بینی. و پنداری که تو تنی کوچکی، و در تو در نور دیده است عالم بزرگتر. «شارح»

خواهی که شود قطره بدریا واصلبگذر ز تعینی که داری ای دل
از بحر تو قطره‌ایست دریای محیطزنهار که از خویش نگردی غافل

فتح

صوفیه گویند اسم اللّه مقدم است بر باقی اسما و ظاهرست در همه و مشتمل است بر همه، مظهر اسم اللّه، یعنی حقیقت انسانیه، مقدم است بر مظاهر سایر اسما و ظاهرست در همه و مشتمل است بر همه. «شارح»

آن روز که آسمان بپرگار نبودمطلق اثری از خم و خمخانه نبود
ما مست و خراب چشم ساقی بودیموین طرفه که یک ساغر و پیمانه نبود

«شارح»

آن روز که آسمان بپرگار نبودبر لوح وجود نقش اغیار نبود
ما مست و خراب چشم ساقی بودیمجز ما می‌عشق را خریدار نبود

«شارح»

روزی که شراب ما به پیمانه نبوددر کوی شرابخانه بیگانه نبود
ما عین شراب و جام و ساقی بودیموانروز کسی عاقل و فرزانه نبود

و به اعتبارِ ظهورْ عین اشیاست و به اعتبارِ اشتمالْ کلّ است و اشیا اجزای او. «شارح»

آن می که درین قرابه پیدا شده استگنجی است که خرابه پیدا شده است
از هستی ما که هست مجموعهٔ کلبر سقف جهان کتابه پیدا شده است

بنابراین قیصری در شرح فصوص گوید: حضرت مرتضیٰ در اثنای خطبه فرمود: «أنا نقطةُ باءِ بسم اللّه و أنا جنبُ اللّهِ الذی فرطتم فیه و أنا القلمُ أنا اللَّوحُ المحفوظُ و أنا العرشُ و إنا الکرسی و أنا السّموات السّبع و الأرض.» و چون صَحْو طاری شد و بعالم بشریت بازگشت، عذر آن خواست. و امانت که آسمان و زمین و جبال حمل آن نکردند و انسان حامل آن شد مظهریت اسم اللّه و جامعیت جمیع اسما است. «حافظ»

آسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعهٔ کار بنام من دیوانه زدند

«خَلَقْتُ بِيَدَيَّ»۱ و «عَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء كُلَّهَا»۲ اشارت به این جامعیت باشد. «شارح»

عالم که درو نور خدا جلوه‌گرستلوحیست که مجموعهٔ هرخیر و شرست
انسان که ازو منتخبی مختصرستاز هرچه کسی گمان برد بهره‌ورست

و جمیع اجزای عالم به حقیقت انسان مرتبط است و به برکت وجود او منضبط. «حافظ»

زین آتش نهفته که در سینهٔ من استخورشید شعله‌ایست که در آسمان گرفت

شیخ ابوطالب مکی در قوت القلوب گوید: «افلاک به انفاس بنی‌آدم دایرند.» «حافظ»

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین‌کارکه تو سنی چو فلک رام تازیانهٔ تُست

و شیخ محیی الدین در خطبهٔ نسخة‌الحقّ فرماید: «الحمدُ للّهِ الذی جعل الإنسانَ الکاملَ معلِّمَ الملَکِ وأدار، سبحانَه و تعالیٰ، تشریفاً و تنویهاً بأنفاسِه الفلکَ.» حافظ:

سیر سپهر و دور قمر را چه اختیاردر گردشند بر حسب اختیار دوست

و کریمهٔ «رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا»۳ اشارت است باَعْمِدهٔ غیر مرئیّه که کمّل افراد انسانند و این حقیقت جامعه میوهٔ درخت وجود است و مشتمل بر تخمی که مبدأ درخت است: «كَمَا بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ».۴ «إنّ اللّهَ آدمَ علیٰ صورتِه. قلبُ المؤمنِ عرشُ اللّه. لا یسعُنی أرضی و لا سمائی و یسعنی قلبُ عبدی المؤمن.» و اینجا لطیفه‌ای است که «قلب العبد» به عرف اهل معما باء است و باء به اصطلاح صوفیه حقیقت محمدیّه است. و در باب خامس فتوحات است: «بالباء ظهر الوجودُ و بالنُّقطةِ تمیزٌ العابدُ عن المعبود، و کان الشیخ أبو مَدْیَن یقول: ما رأیتُ شیئاً، إلّا رُأیتُ الباءَ علیه مکتوباً.» و تحقیق نقطه و باء در رسالهٔ منفرد مرقوم کلک جواهر سلک حضرت صائنیّه، علیه سلام اللّه، شده؛ از آنجا باید جُست.

وَ أَنْتَ الْکِتابُ الْمُبِینُ الَّذِیبِأَحْرْفِهِ یَظّهَرُ الْمُضّمَرُ
فَلا حاجَةَ لَکَ فِی خارِجٍیُخَبَّرُ عَنْکَ بِما سُطِّرُ

مراد از کِتاب مُبِین نفس نفس کلیّه، چه صوفیه گویند عقل اول امّ‌الکتاب است و نفس کلیه کتاب مبین و نفس منطبعه در جسم کلّ کتاب محو و اثبات، و انسان کامل مجموعهٔ کتب الهی است و به اعتبار روح امّ‌الکتاب است و به اعتبار قلب کتاب مبین و به اعتبار نفس کتاب محو و اثبات. و إِبانَة: هویدا کردن و هویدا شدن، و اول الصق است به مقام. و أَحْرُف: جمع حرف، و مراد اعیان و صور که طاری هیولای کلیهٔ معبّر به نفَس رحمانی می‌شوند. و قال الشیخ محیی الدین:

کُنا حروفاً عالیاتٍ لم نُقَلْمتعلقاتٍ فی ذُریٰ أعلَی القُلَلْ
أنا أنتَ فیه و نحن أنتَ و أنتَ هووالکلُّ فی هو هو فسَلْ عمَّن وَصَلْ

و إِضْمار: در دل داشتن؛ و مراد از مُضْمَر اسما و صفات الهی که در تُتُق عزّت پنهانند و در مرائی و مجالی اکوان ظهور می‌یابند. و تَسْطِیر: نوشتن. و در بعضی نسخ بجای مصراع رابع «فَفِکْرُکَ فِیکَ وَ ما تَفُکَرُ»؛ و فکر: «به کسر» اندیشه کردن «از اول».

می‌فرماید: تو کتاب ُبینی که به حرفهای او آشکارا می‌شود پنهان. پس نیست هیچ حاجت مر ترا در خارجی که خبر دهد از تو به آنچه نوشته شده در لوح کتاب مبین. «شارح».

مجموعهٔ اسرار الهی مائیملوح و قلم و حرف و سیاهی مائیم
هر چیز که مقصود تو باشد ای دلاز خود بطلب که هرچه خواهی مائیم

فتح

از این وادی است «أنا کلامُ اللّهِ النّاطقُ» که حضرت مرتضیٰ ﷷ، فرمود در وقتی که لشکر معاویه به صفین مصحفها بر سر نیزه‌ها کردند. و شیخ محیی الدین گوید:

أنا القرآنٌ والسّبعُ المثانیو روحُ الرّوح لا روحُ الأوانی
فؤادی عندَ مشهودی مقیمٌیشاهده و عندَکم لسانی
  1. - صّ: ۷۵. ↑
  2. - البقرة: ۳۱. ↑
  3. - الرعد: ۲. ↑
  4. - اعراف: ۲۹. ↑