قرآن کریمبه زبان فارسی

اظهار صفای طبع وقّاد و جلای ذهن نقّاد

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
إِذَا الْمُشْکِلاتُ تَصَدَّیْنَ لِیکَشَفْتُ غَوامِضَها بِالنَّظْرْ
وَ إِنْ بَرِقَتْ فِی مَخِیلِ الظُّنُونِعَمْیاءُ لا یَجْتَلِیهَا الْبَصَرْ
مُقَنَّعَةً بِغُیُوبِ الْأُمُورِوَضَعْتُ عَلَیْها صَحِیحَ الْفِکَرْ

أَشْکَلَ الأمرُ: أی التَیسَ. و تَصَدَّی: پیش آمدن. و کَشْف: برهنه کردن «از ثانی». و الغامِض من الکلام: خلاف الواضح. والنَّظَر: التّأمّل والفحص. و بَرْق و بَرَقان: درخشیدن «از اول». و ظَنّ: گمان. و عَمِیَ علیه‌الأمرُ: أی التَبَس؛ و عَمْیاء: مسألهٔ پوشیده. و اِجْتِلاء: نگرستن به چیزی که بر تو عرض کنند. و تَقْنِیع: مقنعه پوشانیدن. والغَیْب: ما غابَ عنک. و وَضْع: نهادن «از ثالث». و فِکَر «به کسر فاء و فتح کاف»: جمع فِکْرَة: و در بعضی نسخ بجای غَوامِضَها «حَقائِقَها»؛ والحَقِیقَة: المسألةُ الثّابتةُ الّتی لا تتغَّیرُ به تغیّرِ الدُّهور؛ و بجای لا یَجْتَلِیهَا البَصَر «لا یَحْتَوِیهَا الفِکَر»؛ و بجای صَحِیحَ الفِکَر «حُسامَ العِبَر»؛ و عِبْرَة: پند.

می‌فرماید: چون مشکلها پیش آید مرا، آشکارا کنم پنهانهای آن را به تأمّل. و اگر بدرخشد در محل پنداشتنِ گمانها مسأله‌ای پوشیده که ننگرد آن را بینائی چشم، پوشانیده به امرهای غایب، بنهم بران اندیشه‌های درست.

«شارح»

چون شد دل پاک من معارف پیشههرگز نکنم ز غیر حقّ اندیشه
تا بَبْرِبیان شدم بمیدان سخندر بحر محیط عقل دارم بیشه
مَعِی أَصْمَعٌ کَضْبِی الْمُرْهَفاتِأَفْرِی بِهِ عَنْ ثِیابِ السِّیَرْ
لِسانٌ کَشِقْشِقَةِ الْأَرْیَحِیأَوْ کَالْحُسامِ الْیَمانِی الذَّکَرْ
وَقَلْبٌ إِذَا اسْتَنْطَقَتْهُ الْهُمُومُأَرْبیٰ عَلَیْها بَواهِی الدُّرَرْ

الأَصْمَع: الرْأیُ العازم. و ظُبَة «به ضم»: تیزنای شمشیر، و ظُبِین: جمع او، و قال کعبُ:

تعاور أیمانُهم بینَهُمکؤوسُ المنایا بحدِّ الظُّبینا

و مُرْهَف «به صیغهٔ مفعول»: شمشیر تُنُک کرده. و فَرْی: بریدن بر وجه اصلاح «از ثانی». و سِیرَة: روش و شِقْشِقَة «به کسر شین»: آنچه شتر مست از گلو بیرون آرد، و إذا قیل الخطیب «ذَو شِقْشِقَة»، فإنّما یُشبَّه بالفحل. و یَمان: منسوب به یمن، و الـف عوض یاء نسبت. و ذَکَر: آهن فولاد. و اِسْتِنْطاق: به سخن درآوردن. و إرْباء: افزون شدن، و یُعدّیٰ بعلیٰ. و البَهاء: الحُسْن.

می‌فرماید: با من است رائی عازم چون تیزناهای شمشیرهای تنک کرده که می‌برم به آن از جامه‌های روشها. مراست زبانی چون زبان مرد فراخ خُلق که مانند شتر مست باشد، یا چون شمشیر برّان یمنی آهن پولاد. و مراست دلی که چون به سخن آورد او اندوهها، افزون شود بران دُرّهای زیبا. «شارح»

امروز منم چو شمع سرکش مشهوروز تیغ زبان من جهان گیرد نور
اسرار جهان بیک نفس فاش کنمشد آتش طبع من بهر جا مذکور
وَ لَسْتُ بِإِمَّعَةٍ فِی الرِّجالِأُسائِلُ هٰذا وَذا مَا الْخَبَرْ
وَلٰکِنَّنِی مُذْرَبُ الْأَصْغَرَیْنِأَقِیسُ بِما قَدْ مَضیٰ ما غَبَرْ

إِمَّعَة: «به کسر همزه و تشدید میم»: آنکه هر که را بیند گوید من با توام. و مُساءَلَة: کسی را پرسیدن. و إِذْراب: تیز کردن. و أَصْغَران: زبان و دل. و غُبُور: باقی ماندن «از اول».

می‌فرماید: نیستم من کسی که هر که را بینم گویم من با توام، در میان مردان که پرسم آن را و این را که چیست خبر. و لیکن من تیز کرده زبان و دلم، قیاس می‌کنم به آنچه گذشت است آنچه باقی مانده است. «شارح»

ای یافته از صدق و صفا تیغ زبانوز طبع تو فاش گشته اسرار نهان
احوال زمانه را چه پرسی ز کساناز حال گذشته حال آینده بدان