إِصْبِرْ عَلیٰ تَعَبِ الْإِدْلاجِ وَالسَّهَرِوَ بِالرَّواحِ عَلَی الْحاجاتِ وَالْبُکَرِ
لا تَضْجَرَنَّ وَلا یُعْجِزْکَ مَطْلَبُهافَالنُّجْحُ یَتْلَفُ بَیْنَ الْعَجْزِ وَالضَّجَررِ
الرَّؤاح: من زوالِ الشَّمسِ إلی اللّیل. و بُکْرَة: بامداد، و بُکَر «به فتح کاف»: جمع او. إِعْجاز: عاجز کردن. و نُجْح «به ضمّ نون»: روا شدن حاجت. و تَلَف: هلاک شدن «از رابع».
میفرماید: صبر کن بر رنج رفتن از اول شب و بیخوابی و به زمان بعد از پیشین تا شب بر حاجتها و به بامدادها. تنگدل مشو و باید که عاجز نکند ترا طلب آن، چه روا شدن حاجت تلف میشود در میان سستی و تنگدلی. «شارح»
ای از تو خدا و خلق عالم خشنودگاهی که ترا هست مهمی مقصود
غمناک مباش و عاجزی پیشه مکنکز فضل خدا بران ظفر یابی زود
إِنِّی وَجَدْتُ وَفِی الْأَیْامِ تَجْرِبَةٌلِلصَّبْرِ عاقِبَةً مَحْمُودَهَ الْأَثَرِ
وَقَلَّ مَنْ جَدَّ فِی أَمْرٍ یُطالِبُهُفَاسْتَصْحَبَ الصَّبْرَ إِلّا فازَ بِالظَّفَرِ
أَثَر: نشان که از چیزی بماند. و مُطالَبَة: چیزی از کسی خواستن. و اِسْتِصْحاب: مصاحب کسی شدن. و فَوْز: فیروزی یافتن.
میفرماید: به درستی که من یافتهام - و در روزگار تجربه است - مر صبر را سرانجامی ستوده اثر. و کم باشد کسی که کوشد در کاری که جوید آن را، پس مصاحب شود صبر را، مگر که فیروزی یابد به ظفر. «شارح»
در جُستن کام گر ترا باشد صبرناگاه بران ظفر بیابی چون ببر
من تجربه کردهام که صابر همه روزساید سر اعتبار و ناموس به ابر