رَأَیْتُ الدَّهُرَ مُخْتَلِفاً یَدُورُفَلا حُزْنٌ یَدُومُ وَ لا سُرُورُ
وَ قَدْ بَنَتِ الْمُلُوکُ بِهِ قُصُوراًفَما بَقِی الْمُلُوکُ وَ لَا الْقُصَورُ
اِخْتلاف: گونه گونه شدن. و دَوْر: گرد گشتن. و مَلِک: پادشاه.
میفرماید: دیدم روزگار را گوناگونی که گرد میگردد، پس نه اندوه میماند همیشه و نه شادی. و به حقیقت بنا کردهاند پادشاهان به او کوشکها، پس نماندند پادشاهان و نه کوشکها. «شارح»
ایّام که دم بدم برنگی دگرستتا چشم بهم زنی به رنگی دگرست
دریای سرابست که از روی خیالدر هر نفسی کام نهنگی دگرست