تَحَرَّزْ مِنَ ٱلدُّنْیا فَإِنَّ فِناءَهامَحَلُّ فَناءٍ لا مَحَلُّ بَقاءِ
فَصَفْوَتُها مَمْزُوجَةٌ بِکُدُورَةٍوَراحَتُها مَقْرُونَةٌ بِعَناءِ
تَحَرُّز: پرهیز کردن. و فِناء «بکسر»: پیش درِ سرای. و حَلَّ بالمکانِ حلّاً و حُلولاً و مَحلّاً: نَزلَ «من الأوّل»؛ والمَحَلّ أیضاً: المکان الذی تحلُّه. و فَناء: عدم مسبوق بوجود «از رابع». و صَفْوَةُ الشّیء: خالِصُه. و مَزْج: آمیختن. و کُدُورَة: تیره شدن. و راحَة آسانی. و قَرَنْتُ الشّیءَ بالشّیءِ: وصلتُه.
میفرماید: پرهیز کن از دنیا، پس به درستی که پیش در این سرا محل فنا است، نه محل بقا. پس خالص آن آمیخته است به کدورت و آسانی او پیوسته است به رنج. «شارح»
در دار فنا اگر کسی شاهی یافتآخر ز اجل چهرهٔ خود کاهی یافت
صافی طلبی درو کدورت بینیراحت طلبی درو تعب خواهی یافت