ذَهَبَ الرَّجالُ الْمُقْتَدیٰ بِفعالِهِمْوَالْمُنْکِرِوُنَ لِکُلِّ أَمْرٍ مُنْکَرِ
وَ بَقِیتُ فِی خَلْفٍ یُزَیِّنُ بَعْضُهُمْبَعْضاّ لِیَدْفَعَ مُعْوَرٌ عَنْ مُعْوَرِ
سَلَکُوا بُنَیّاتِ الطَّرِیقِ فَأَصْبَحُوامُتَنَکِّبِینَ عَنِ الطَّرِیقِ الْأَکْبَرِ
اِقْتِدِاء: پیروی کردن. و فِعال «به کسر»: جمع فعل والإِنْکار: تعییرُ المنکَر. و الخَلْف «بالسّکون»: القرنُ بعدَ القرن. و إِعْوار: تباه کردن. و سُلُوک: راه سپردن «از اول». و بُنَیّاتُ الطَّرِیقِ «به ضمّ الباء و تشدید الیاء»: هی الطُّرقُ الصِّغارُ الّتی تنشعبُ من الجادّة. و طَرِیق: راه. و تَنَکُّب: بیکسو شدن.
میفرماید: رفتند آن مردان که اقتدا کرده میشد به فعلهای ایشان، و آن تعییر کنندگان مر هر کار بد را. و ماندم من در میان گروهی بعد ازیشان که میآرایند بعض ایشان بعضی را، تا دفع کند تباه کردهای از تباه کردهای. رفتند ایشان در خُرْدهای راه، پس گشتند بیکسو شونده از راه بزرگتر. «شارح»
رفتند جماعتی که دانا بودنددر علم نظر واقف و بینا بودند
امروز ازان قوم اثر باقی نیستگویا که حباب و موج دریا بودند