«قَدْ جَاءكُم بَصَآئِرُ مِن رَّبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ»
«وَمَنْ عَمِيَ فَعَلَيْهَا وَمَا أَنَاْ عَلَيْكُم بِحَفِيظٍ»۱
فتح
دانستن اصول و قواعد یا به طریق فکر است و آن مسک متکلّمین و حکمای مشّائین است، یا به طریق ریاضت و آن مسلک صوفیّه و حکمای اشراقیّین است که ایشان را «رواقّیین» هم گویند، «مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالأَعْمَى وَالأَصَمِّ وَالْبَصِيرِ وَالسَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ».۲
در طریق اول خار شبهه و شکّ بسیار است و قدم عقل از رهگذر افکار افگار. «مثنوی»
غایت دلیل مناقشه و خلاف است و اساس قیاس بر تخمین و گزاف. «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا»۳ بعضی در مدرسه میان اهل وسوسه بسیار جان کندهاند و کمندی چند از تقلید در گردن عقل افکنده، نه در میخانهٔ تحقیق بادهٔ عرفان نوشَند و نه در قدم پیر مغان به تهذیب اخلاق کوشند. امام فخرالدّین قدّس سرّه گوید:
و ربیع از امام شافعی، رضیاللّٰه عنه، روایت کند که چون شخصی کتب علم برای شخصی وصیت کند، کتب کلام داخل وصیت نباشد؛ برای آنکه کلام علم نیست. و امام مالک فرموده: «لا یجوزُ شهادةُ أهلِ البِدَعِ والأهواءِ» و اصحاب او گفتهاند: «أرادَ بأهلِ الأهواءِ أهلَ الکلامِ علیٰ أیّ مذهبٍ کانوا.» و ابویوسف فرموده: «مَن طلبَ العلمَ بالکلامِ تَـزَنْدَقَ.» و امام احمد گفته: «علماءُ الکلامِ زنادقةٌ.» و غایت عنایت علما در شأن کلام، کلام امام غزّالی است در احیا که در هر شهر یک شخص میباید که این علم داند و دفع شبههٔ مبتدعان تواند. و حاشا که اکابر متکلّمین تصحیح عقاید خود به دلایل کلامیّه کرده باشند. مأخذ انوار عقاید ایشان مشکوة نبوّت است و غرض از کلام غیر اِفحام جاحد والزام مُعاند نیست. «مثنوی»
و بعضی افسار تقلید از سر بیرون انداخته، فطرت اصلی را سرنگون ساختهاند، نفی اولیا و درویشان بسیار کنند و هرچه بگوش ایشان رسد انکار کنند. به ظاهر نبوّت و توابع آن قانع نباشند و از خود سخنی چند بیهوده تراشند. نه طبعشان گذارد که بسر تقلید روند و نه توفیقشان باشد که بوی تحقیق شوند «مُّذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذَلِكَ لاَ إِلَى هَؤُلاء وَلاَ إِلَى هَؤُلاء».۴«شارح»
«شارح»
شیخ شهابالدّین عمر سهروردی، قدّس سرّه، در رشف میفرماید که تا چراغ فقر افروختهام ده شفا سوختهام. و این نظم اوست:
«حافظ»
و امام غزّالی علیه الرّحمة، در رسالهٔ المنقذ منالظّلال تکفیر ابونصر فارابی و ابوعلی بنسینا که از اکابر حکمای مشّائیناند فرموده بواسطهٔ نفی علم حقّ تعالی به جزئیّات و نفی حشر اجساد و ایجاب قِدَم عالم. و تکفیر ابوعلی در زمان حیات او هم کردهاند و او گفته:
فتح
انصاف آنکه به چراغ عقل راه حقّ نمیتوان دید و بوسیلهٔ برهان به مطلوب اصلی نمیتوان رسید.
«حافظ»
تا آفتاب نبوّت بر دل طالب نتابد، راه به مقصود خود نیابد. «قُلْ إِن كُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّٰه فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللّٰه».۵ «مثنوی»
کسی از هواجس نفسانی و وساوس شیطانی نجات دارد که طفل مکتب «عَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللّٰه عَلَيْكَ عَظِيمًا»۶ باشد و اشک نیاز بر خاك راه سالکان مسالک طریقت و مالکان ممالک حقیقت باشد. «شیخ محمود شبستری»
«ابن فارض»
فتح
در طریق تصوّف انوار الهی و فیوض غیر متناهی است و معرفت اشیا کماهی، از ماه تا ماهی.
سالکان این طریق غریق دریای یقینند و هرچه شنوند و بینند، حقّ شنوند و حق بینند.
حضرت محمد مصطفیٰ ﷺ در شأن ایشان فرموده: «واشوقاه ألی لقاءِ أخوانی مِن بعدی.» صفحهٔ ادراک ایشان از حرف غیر پاک، و سر ایشان در قدم هر بیسر و پا خاک باشد. آئینهٔ دل ایشان زنگ و بادهٔ توحیدشان رنگ ندارد. «حافظ»
طایفهای باشند بس رفیعالشّـأن عظیمالقدر و مشاهدهٔ حقّ کنند، «کما ترونَ القمر فی لیلةِ البدر».
«شارح»
«ابن فارض»
شنیده باشی که اسکندر نقّاشان خطا و چین را فرمود که دو دیوار متقابل را نقش کنند. پردهای در میان آویختند و از طرفین خیالات انگیختند. نقّاشان خطا نقوش مختلفه غریبه مینگاشتند و استادان چین تصفیه و تجلیه بکار میداشتند. بعد از رفع حجاب و کشف نقاب، آنچه نقّاشان خطا را به عرق جبین و کدح یمین حاصل شده بود، زیباتر از آن در صفحهٔ استادان چین مینمود. «شارح»
«حافظ»
شیخ ابویزید میفرماید: «أخذتم علمَکم میتاً عن میتٍ و أخذنا عِلمَنا عن الحیِّ الّذی لا یموت.» «شارح»
امام فخرالدّین با شیخ نجمالدّین گفت: «بِمَ عرفتَ ربَّک؟» فرمود: «بوارداتٍ تَرِدُ علی القلوب فتعجزُ النّفوسُ عن تکذیبها.» «ابن فارض»
«حافظ»
و مخالفت این طایفه با یکدگر مبنی است بر اختلاف مشرب در کتمان و افشای اسرار بعضی میگویند.
و بعضی میگویند:
فتح
جمعی پندارند که دانش منحصر در علوم رسمیّه است: «كَلَّا إِنَّهُمْ عَن رَّبِّهِمْ يَوْمَئِذٍ لَّمَحْجُوبُونَ»۷
ابن عبّاس، رضیاللّٰه عنه گوید: «شبی با حضرت امیرالمؤمنین علی ﷷ، صحبت داشتم، تا روز شرح باء بسماللّٰه فرمود و من خود را پیش او چون سبوئی یافتم پیش دریائی بزرگ.» و هم فرمود: اگر تفسیر «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَمِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ يَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَيْنَهُنَّ»۸ شما مرا سنگسار کنید. و حضرت امیر فرماید: «در سینهٔ من علمی است که اگر آن را بر شما اظهار کنم، بر خود بلرزید چنانچه ریسمان دراز در چاه آب.» و هم فرمود: «لو شئتُ لأَوقرت سبعین بعیراً من تفسیرِ فاتحةِ الکتاب.» و هم آن حضرت اشارت به سینهٔ بیکینهٔ خود کرد و فرمود: «إنّ هٰهنا لعلوماً جمّةً، لو وجدتُ لها حَمَلةً.» و در صحیح بخاری مذکور است که ابوهُرَیْره، رضیاللّٰه عنه، گفت: «حملتُ عن النّبیّ، ﷺ و عائَینِ من العلم، أمّا الواحد فبَثَثْتُه فیکم؛ وأمّاالآخر، فلو بثثتُه قُطِعَ منّی هذا البُلْعوم.» و امام زینالعابدین، قدس سره فرموده:
و جُنَیْد گفته: «لایبلغ أحدٌ دَرجَ الحقیقةِ، حتّیٰ یشهدَ فیه ألفُ صِدِّیقٍ بأنّه زندیقٌ.» و امام غزالی در احیا نقل از بعضی عرفا کرده سبب پنهان شدن اَبدال از چشم اکثر مردم آن است که ایشان طاقت دیدن علمای وقت ندارند؛ برای آنکه این علما در نفس امر جاهلانند و نزد خود و نزد جاهلان علمااند.«حافظ»
٭٭٭
فتح
زنهار و هزار زنهار که انکار اولیا احتراز کن و به اعتقاد درِ فیض به روی دل باز کن. شیخ محییالدّین در باب هفتاد و سوم از فتوحات گوید: «شیخ ابویزید با ابوموسیٰ دُبَیْلی گفت: ای ابوموسیٰ، چون بیابی کسی را که ایمان به سخن ارباب طریقت داشته باشد، التماس کن که برای تو دعا کند؛ برای آنکه دعای او بیشبهه مستجاب است.» «شارح»
٭٭٭
تو از موسیٰ فاضلتر نخواهی بود، ببین که او را با خضر چه صورتها رو نمود. گفتهاند پیش علما محافظت زبان باید کرد و پیش سلاطین محافظت چشم و پیش اولیا محافظت دل. اگر ایشان میل مال کنند، برای راحت فُقَر است و کار مخصوص به ایشان، خواه کج باشد و خواه راست. «رِجَالٌ لَّا تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَيْعٌ عَن ذِكْرِ اللَّهِ،۹ رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ۱۰». گاهی که آب به قوت از چشمه جوشد و کاهی برو افتد، آب کی گذارد که کاه به چشمه راه یابد؟ نور یقین به مثابهٔ آن آب است و دل عارف به مثابهٔ چشمه و دنیا به منزلهٔ کاه. با امام احمد غزالی گفتند: «تو خود را درویش پنداری و چند طویله اسب و استر داری؟» فرمود: «من میخ در گِل زدهام، نه درل.» «أنّ اللّٰه لا ینظرُ إلیٰ صُوَرِکم و لا إلیٰ أعمالِکُم ولکن یَنظُرُ إلیٰ قُلوبکُم ونِیّاتِکُم.»
القصه بطولها، نفی درویشان جهالت صرف و ضلالت محض است، اگر میدانی؛ و کسی را از این چه نقصان، تو از کمال خود بازمیمانی. لیکن چون ملحد به صورت موحد برمیآید و زندیق به هیئت صدیق مینماید، تمییز میان این طوایف مشکل است و طالبان صادق را از این تمییز خون در دل است. «حافظ»
حاضر باش که صید اهل شید نشوی و به فریب شیطان از راه نروی. «حافظ»
«ابن فارض»
«حافظ»
اکثر درویشان زمان ما در بند آرایش و در مقام آسایشند، نه از عرفان خبر دارند و نه از احسان اثر. امتیاز ایشان از سایر مردم به صورت است و باطن ایشان پر از کدورت است. «شارح»
اما به حکم «مَن تَشَبَّهَ بقومٍ، فهو مِنهُم»: صدخار را زبهر گلی آب میدهند. «شارح»
فتح
اگر مناسب ذاتی با دقایق حقایق و لطایف معارف داری و از شنیدن آن خوش وقت و پرحال میشوی، از صحبت کمال کامل میتوانی شد، چنانچه صاحب طبع موزون که به صحبت شعرا رسد شاعر تواند شد؛ و کسی که مناسب مذکوره ندارد و میخواهد که به مطالعهٔ سخن درویشانْ کامل شود مثل کسی است که طبعش موزون نیست و هوس میکند که به وسیلهٔ عروض شاعر گردد. «حافظ»
«شارح»
و علامت مناسب آن است که در اول حال مصنّفات امام، حجّةالاسلام زینالدّین ابوحامد محمّد طوسی غزّالی، قدّس اللّٰهُ سرَّه، به تخصیص احیا و کیمیا در تو اثر کند و از مطالعهٔ آن احوال تو متغیّر شود. و اگر بعضی از ارباب تقشُّف و اصحاب تکلّف نفی او کنند، اعتبار مکن. شنیدم که یکی از اهل ظاهر کتابی در نفی امام نوشته و افتتاح بدین کرده: «الحمدُللّهِ الّذی أخرجَ الغزّالیَّ مِن بینِ العُلَماءِ به تصنیفِ الإحیاء.» و دور نیست که امام هم به زبان حال گوید و مراد علمای متقشِّف باشد که در حقیقت جهّالند و اطلاق علما بر ایشان متعارف شده. «شارح»
و معاندان امثال این در وقت حیات امام هم گفتهاند و رسالهای در جواب اعتراضات ایشان نوشته. و از جملهٔ اعتراضات آن است که تو قایلی به تجرّد نفس ناطقه. و الحمداللّٰه که امروز این سخن مسلّم اهل اسلام است. و مولانا سعدالدّین در شرح مقاصد گوید: «چون امام اثبات حشر روحانی میفرمود، او را به نفی حشر جسمانی متّهم میداشتند.» نعوذُ باللّهِ مِنه. «حافظ»
و شیخ محییالدّین نام امام به تعظیم تمام ذکر میکند و در دُرّهٔ فاخره میفرماید که شیخ ابن زید اندلسی گفت: «در بازار رسالهای که ابن حمدین، قاضی قرطبه، در ردّ امام غزّالی نوشته بود و لعنت برو کرده خریدم و چون اندکی مطالعه کردم، کور شدم؛ پس توبه و استتغفار کردم و حقّ تعالیٰ باز بینائی ارزانی داشت.» «شارح»
و هم از ابن زید روایت کند که امام غزّالی را در خواب دیدم که زنجیری در گردن خوکی کرده بود و او را میکشید. گفتم: «این خوک چیست؟» فرمود: «ابن حمیدین است که خدا مرا برو مسلّط کرده تا ببینم که بچه سبب نزد او مستحّق لعنت شدهام.»«حافظ»
و امام عبداللّٰه بن اسعد یافعی در ارشاد گوید که شیخ ابن عساکر در حدیث «أنّ اللّٰه تعالیٰ یَبْعَثُ لهذهِ الأمّـةِ علیٰ رأسِ کلِّ مِائةِ سنةٍ مَن یُجدِّدُ لها دِینَها» فرموده که بر رأس مائهٔ اولیٰ عمر بن عبدالعزیز بود و بر رأس مائهٔ ثانیه امام شافعی و بر رأس مائهٔ ثالثه ابولحسن اشعری و بر رأس مائهٔ رابعه ابوبکر باقِلّانی و بر رأس مائهٔ خامسه ابوحامد غزّالی.
و ولادت او در سنهٔ خمسین و اربعمائه بود به طوس و در نیشابور شاگرد امام الحرمین شد و چون او وفات یافت، بمُعَسکر سلطان رفت و نظام الملک قدر او به شناخت تدریس بغداد در سنهٔ اربع و ثمانین به او تفویض کرد و در سنهٔ ثمان و ثمانین به مکه رفت و در وقت مراجعت ده سال در دمشق بود به منارهٔ جامع و احیا و بسی کتب تصنیف کرد. پس به طوس رفت و فخرالملک بن نظام الملک او را به تکلیف به نظامیّهٔ نیشابور برد و مدتی آنجا بود و به طوس عود کرد و خانقاهی و مدرسهای بساخت و به تلاوت قرآن و مطالعهٔ صحیحین بخاری و مسلم مشغول بود و در صباح یوم الإثنین رابع عشر جُمادَی الآخرهٔ سنهٔ خمس و خمسمائه وفات یافت.
و ابن خلّکان گوید «غزّالی» به تشدید زاء است بر عادت اهل خوارزم و جرجان که «عصّار» را «عصّاری» گویند. و اسنوی در مهمّات موافق اوست و سَمْعانی در کتاب انساب گوید به تخفیف زاء است و غزاله دهی است از ولایت طوس.
و امام احمد، برادر او از اکابر اهل کشف بوده و عین القضاة همدانی مرید اوست و در قزوین در سنهٔ عشرین و خمسمائه وفات یافت.
فتح
طریق اشراق برزخی است میان تفکر و تصوّف، و اشراقیان را تحقیقات شریفه و تدقیقات لطیفه میباشد و صاحب مکاشفات صوری و مشاهدات معنویند و قدمای حکما همه اشراقی بودهاند و بعضی انبیااند و بعضی اولیا و اقسام حکمت را به وحی و الهام همه معلوم کردهاند. و گویند اغاثاذیمون شَیْث است و هرمس هرامسه که مدوِّن احکام نجوم و طلسمات و طبّ است ادریس، و لقمان شاگرد داود بود و فیثاغورس شاگرد سلیمان. و افلاطون خاتم حکمای اشراقی است و ارسطو که شاگرد او بود طریق نظر پیش گرفت و وزیر اسکندر ذوالقرنین پسر فیلقوس رومی بود و حکمت را تدوین کرد و او را «معلم اوّل» گویند و حکما در رکاب او میرفتند و استفاده میکردند و لهذا ایشان را «مشّائین» گویند.
و بعد از ارسطو حکمت تحریف یافت و اعظم اسباب تحریف نقل کتب حِکْمیّه بود از لغت یونان به لغت عرب. و ابونصر فارابی تصانیف بسیار کرد و تارک دنیا بود و در سنهٔ اربعین و ثلاثمائه وفات یافت؛ و فاراب موضعی است از ترکستان.
و ابوعلی حسین بن عبداللّٰه سینا در صفر سبعین و ثلاثمائه در ولایت بخارا متولد شد. و او در شهوات و لذّات تابع نفس بود و اول ملازم نوح بن منصور سامانی شد و التماس کرد که کتابخانه به او سپارند و بسی فایده از آن کتب یافت و در آخر آتش به کتابخانه افتاد و تصانیف قدما و ابونصر بسوخت و او را به احراق آن کتب متّهم ساختند. و چون سامانیان بیسامان شدند و دولت ایشان منقضی گشت، سلطان محمود قصد قتل او میکرد، بگریخت و به همدان رفت و چون حکیم همدان بود، شمس الدّوله او را وزیر خود ساخت و بعد از وفات او به علاءالدّوله، صاحب اصفهان، پیوست و امام یافعی گوید: در آخر عمر قرآن یاد گرفت. و در رمضان سنهٔ ثمان و عشرین و اربعمائه متوفیٰ شد.
پس شیخ شهابالدّین ابوالفتح یحییٰ مقتول که خواهرزادهٔ شیخ شهابالدّین عمر سهروردی بود احیای حکمت اشراقیه کرد و مُرتاض و قلندر و مسافر بود و چون به حَلَب رفت، ملک ظاهر ابن ملک صلاحالدّین معتقد او شد و فقها حسد بردند و به ملک صلاحالدّین نوشتند که او اِفساد دین خواهد کرد و بفرستاد و او را در سنهٔ ستّ و ثمانین و خمسمائه بکشتند. «شارح»
و عمر او سی و شش سال بود یا سی و هشت یا پنجاه. و در تلویحات گوید: «ارسطو را در خواب دیدم که مدح و ثنای افلاطون میگفت. پرسیدم که هیچ کس از فلاسفهٔ اسلام به مرتبهٔ او رسید، گفت: نه به مرتبهٔ او رسیدند و نه به جزوی از هزار جزو مرتبهٔ او. پس من جمعی را که میشناختم میشمردم و او ملتفت نمیشد و چون ابویزید بسطامی و ابو محمد سهل بن عبداللّٰه تستَری و امثال ایشان را نام بردم، خرّم شد و گفت: ایشان فلاسفه و حکمای به حقّند و از علوم رسمیّه گذشتهاند و به علم حضوری اتّصالی شهودی رسیدهاند و مشغول نبودند به علایق هیولی؛ جنبش ایشان از آنجاست که جنبش ماست و سخن ایشان از آنجاست که سخن ماست.» و هم تلویحات گوید: «لایکونُ الإنسانُ من الحکماءِ ما لم یحصلْ له ملکةُ خَلْعِ البدنِ، فلا تَلتفِتْ إلیٰ هؤلاءِ المُتَشبِّهةِ بالفلاسفةِ المخبَّطین المادّیّین، فإنّ الأمرَ أعظمُ ممّا قالوا.» و نیز گوید: «هؤلاء القومُ و إن فصّلوا و دقّـقوا، ما اطّلعوا علیٰ کثیرٍ من خفیّات سرائرِ الأوّلین سیّما الأنبیاءُ منهم» و او را در کشف مرتبهٔ بلند بوده و نظم اوست:
و ارسطو در اثولوجیا گفته: «خلوت گزیدم و ریاضت کشیدم و خلع بدن نموده از ملابس طبیعت مجرّد شدم و در خود حُسنی غریب و نوری عجیب میدیدم و خود را جزئی از اجزاء عالم روحانی مییافتم و صاحب تأثیر بودم، پس ترقّی کردم به حضرت ربوبیّت و نوری مشاهده میکردم که نه زبان وصف آن تواند گفت و نه گوش نعت آن تواند شنید. ناگاه فکر میان من و آن نور حجاب شد و من متعجّب بماندم که چگونه از آن عالم تنزّل کردم.» و شیخ مقتول در تلویحات و مولانا قطبالدّین علّامه در شرح حکمت اشراق این شهود را به افلاطون نسبت کردهاند و دور نیست که هر دو را واقع شده باشد. و توهّم نکنی که این مراتب علیّه و این مناصب سنیّه وقف قومی است که در ازمنهٔ ماضیه بودهاند. «حافظ»
دل مانند چشمه است و سرچشمه عالم ملکوت است. تو راه آب از درون چشمه انباشتهای و راهی چند از بیرون گشادهای و آبهای تیره میآید و در چشمه فاسد میشود. اگر این راهها به خلوت و عزلت مسدود سازی و آب فاسد به نفی خاطر بیرون کنی و راه اصلی به ریاضت بگشائی، دل تو مجمع و منبع آب حیات شود و از نفَس تو دلهای مرده زنده گردد و به زبان حال گوئی،«حافظ»
فتح
بعضی اِعراض تامّ از حکمت داشتهاند و بعضی حکمت را مقصد اقصیٰ پنداشتهاند، و کمال جامعیّت آن است که در اقسام حکمت علمی از تهذیب اخلاق و تدبیر منزل و سیاست مُدُن و در اقسام ریاضی از هیئت و هندسه و حساب و موسیقی و اکثر مسایل طبیعی موافق حکما باشی و در الهیّات و بعضی از طبیعیّات موافق صوفیّه. و این طور مشابه است بطور ابی هُـرَیْـره، رضیاللّٰه عنه، که در حرب صِفیّن میگفت: «الصّلاةُ خلفَ علیٍّ أتمّ و طعامُ معاویة أدسم والتَّلُّ أسلم.»
شمسالدّین شهرزوری در تاریخ الحکماء گوید: «وبائی در زمان افلاطون پیدا شد و مردم را مذبحی بود به شکل مکعّب و وحی آمد به یکی از انبیای بنیاسرائیل که تضعیف آن مذبح کنند تا وبا مرتفع شود.» ایشان در پهلوی آن مذبح مثل آن بساختند و وبا زیاده شد. صورت حال با آن نبی گفتند و وحی آمد که ایشان مثل مذبح در پهلوی او ساختهاند و آن نه تضعیف مکعّب است. پس استعانت به افلاطون کردند و گفت: چون شما را نفرت از هندسه بود، حقّ تعالیٰ شما را به این صورت تنبیه فرمود؛ هرگاه که استخراج خطّین میان خطّین بر نسبت واحده توانید کرد، مقصود حاصل شود.
و تحقیق کلام در این مقام آنکه خطّ اﺏ را طول مذبح کنیم و خطّ اﺣ را ضعف آن، بر وجهی که زاویهٔ ب اﺣ قائمه باشد و تتمیم مسطّح ا ب ﻛ ﺣ و وصل قطر ا ﻛ و تنصیف او بر نقطهٔ ط و اخراج خطّین ﻛ ﺣ ﻛ ب به استقامت کنیم و کنار مسطره بر نقطهٔ ا نهیم و او را تحریک کنیم بر خطّین مخرجین تا خطّین ر ط ه ط متساوی شوند. اکنون ا ب ب ه ر ﺣ ﺣ ا اربعهٔ متوالیهاند بر نسبت واحده، یعنی نسبت ا ب به ب ه چون نسبت به ه به ر ﺣ است و چون نسبت ر ﺣ به ﺣ ا؛ برای آنکه اگر قطر ب ﺣ که به ضرورت بر نقطهٔ ط گذرد وصل کنیم و از نقطهٔ ط عمود ط ح بر خط ح ﻛ اخراج کنیم، البته منصّف ح ﻛ است و سطح ﻛ ر در ر ﺣ با مربع ح ﺣ مثل مربع ح ر است ه به شکل ششم از مقالهٔ دوم کتاب اقلیدس، و مربع ح ط را مشترک سازم، پس سطح ﻛ ر در ر ﺣ با مربعین ﺣ ح ح ط یعنی با مربع ح ط به شکل عروس مثل مربعین ح ر ح ط است یعنی، مربع رط و به مثل این بیان کنیم که سطح ﻛ ه در ه ب با مربع ط ب یعنی با مربع ﺣ ط مثل مربع ط ه است یعنی ر ط. پس سطح ﻛ ر در رﺣ مثل سطح ﻛ ه در ه ب است. پس نسبت ﻛ ر به ﻛ ه یعنی نسبت ا ب به ب ه به شکل چهارم از مقالهٔ ششم و شانزدهم از پنجم مثل نسبت ه ب به ر ﺣ است به شکل شانزدهم از مقالهٔ ششم و مثل نسبت ر ﺣ به ﺣ ا به چهارم مذکور. و بیان این به وجهی دگر در ذیل تحریر اقلیدس که خواجه نصیرالدّین برای اقامت برهان بر شکل یازدهم از مقالهٔ دوازدهم نوشته مسطور است. پس نسبت ا ب به ﺣ ا چون نسبت ا ب به ب ه است، مثّلثة بالتّکریر به صدر مقالهٔ پنجم، یعنی نسبت مکعّب معمول بر ا ب به مکعّب بر ب ه به شکل سی و ششم از مقالهٔ یازدهم، و این مطلوب است.
و زنهار که الهّیات تابع حکما نشوی و توّهم نکنی که چون ایشان را در ریاضیات، خاصّه تسطیح اصطرلاب و رصد، فتوح غریبه شده، پس در جمیع مسایل از این قبیل باشد. آن گشاد که ایشان را در ریاضیات شده صوفیه را در الهّیات است. « وَلَا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ»۱۱ و إلَی اللّٰه المَرجَعُ والمَصِیر.
فتح
اختلاف در مسایل شرعیّهٔ فرعیّه بعد از رحلت نبی، ﷺ پیدا شد. و تاجالدّین اسمٰعیل قونوی شارح حاوی گوید: «در مسألهٔ خَرْقاء که شخصی مُرد و مادر و خواهر و جد گذاشت، ابوبکر صدّیق، رضیاللّٰه عنه حکم کرد که مادر را ثلث مال است و جدّ را باقی؛ و عمر فاروق، رضیاللّٰه عنه، گفت خواهر را نصف است و مادر را ثلث باقی و جدّ را دو ثلث باقی؛ و عثمان ذیالنّورین، رضیاللّٰه عنه، گفت هر یک را ثلث است؛ و علی مرتضیٰ رضیاللّٰه عنه گفت خواهر را نصف است و مادر را ثلث و جدّ را سدس؛ و ابن مسعود؛ رضیاللّٰه عنه، گفت خواهر را نصف است و هر یک را از جدّ و مادر نصف باقی؛ و زید بن ثابت، رضیاللّٰه عنهما، گفت مادر را ثلث است و جدّ را دو ثلث باقی و خواهر را ثلث باقی. و امام شافعی، رضیاللّٰه عنه موافق اوست؛ چه حضرت رسالت ﷺ در شأن او فرمود: «أفرضُکم زیدٌ.»
و قاضی عضد در شرح مختصر گوید: ابن عبّاس رضیاللّٰه عنهما، در عَوْل مخالف علی و زید و ابن مسعود رضیاللّٰه عنهم بود و میگفت: «مَن باهَلَنی باهَلتُه، إنّ اللّٰه لم یجعلْ فی مالٍ واحدٍ نصفاً و نصفاً و ثلثاً.» و هم در شرح مختصر گوید: زنی آبستن در وقتی که عمر امر به احضار او کرده بود، بچه بینداخت. عثمان و عبدالرحمنٰ با عمر گفتند: «إنّما أنت مؤدِّبٌ لا نریٰ علیک شیئاً.» و علی گفت: «إن کان عثمان قد اجتهد، فقد أخطأ؛ و إن لم یجتهد، فقد غَشَّک.»
و روز به روز دایرهٔ خلاف اوسع میشد و مجتهدان بیشتر میشدند، تا قرار بر مذاهب ائمه اربعه گرفت. و اول ایشان ابوحنیفه نُعمان بن ثابت بود و در سنهٔ ثمانین متولد شد و او را دوبار به قضا تکلیف کردند و چون سلطان متّصف به شرایط امامت نبود، او قبول نکرد. و اول در کوفه صد تازیانهاش زدند و در ده روز، هر روز ده تازیانه، و آخر بغداد در زندان منصور وفات یافت در سنهٔ خمسین و مائه. و امیرالمؤمنین علی ﷷ، در شأن ثابت دعا فرموده بود به برکت در او و در ذرّیت او
و قال العلّامةُ الزّمخشریّ فی الکشّاف عندَ تفسیرِ قوله تعالیٰ «لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»۱۲ «کان أبو حنیفه یفتی سرّاً بوجوبِ نُصرةِ زیدِبن علیّ، رضوانُ اللّٰه علیه، و حَملِ المالِ إلیه و الخروجِ معه علی اللّصِّ المتغلّب المتسمّی بالإمام والخلیفةِ کالدّوانیقیّ و أشباهه. و قالت له امرأةٌ: أشرتَ علی ابنی بالخروجِ مع إبراهیم و محمّد ابنَیْ عبداللّٰه بنالحسن حتّیٰ قُتِل، فقال: لَیْتَنی کنتُ ابنِک. و کان یقولُ فیالمنصور و أشیاعِه: لو أرادوا بِناءَ مسجدٍ و أرادونی علیٰ عدِّ آجرِّه، لما فعلتُ.»
ثانی مالک بن اَنَس بن مالک، در سنهٔ خمس و تسعین متولد شد و در مدینه درسنهٔ تسع و سبعین و مائه وفات یافت و شافعی شاگرد او بود.
ثالث امام ما شافعی محمدبن إدریس بن عباس بن عثمان بن شافع بن سائب بن عبد یزید بن هاشم بن عبدالمطلّب؛ و سائب در روز بدر مسلمان شد و شافع در طفولیت نبی را ﷺ دیده بود. و ولادت شافعی در غَزّه یا عَسْقَلان یا یمن بود در سنهٔ خمسین و مائه و وفات او به مصر در رجب سنهٔ اربع و مائتین. و شیخ علاءالدّولهٔ سمانی، قدّس سرّه، و عُرْوه میفرماید که رجال غیب اکنون نماز بر مذهب امام شافعی میگزارند. و شیخ محییالدّین در باب سیصد و سی و پنجم از فتوحات نقل میکند که شافعی از اوتاد اربعه بوده.
رابع احمد بن حنبل در بغداد متولد شد در سنهٔ اربع و ستّین و مائه و شاگرد شافعی بود و در بغداد متوفّیٰ شد در سنهٍ اِحْدیٰ و اربعین و مائتین.
و اما مذاهب شیعه بواسطهٔ لعن و طعن اراذل ایشان در شأن صحابه مردود است و اثر آن مذاهب در میان جمهور اهل مفقود. و جمالالدّین محمّد بن مطّهر حلّی و خواجه نصیرالدّین طوسی از امامیّهاند. و ابن اثیر در شرح کتاب نبوّت از جامعالأصول گفته «المذاهبُ المشهورةُ فیالإسلام الّتی علیها مدارُ المسلمینَ فی أقطار الأرضِ مذهبُ الشّافعیّ و أبی حنیفةِ و مالک و أحمد و مذهبُ الإمامیّة.» و تعیین کرده که مُجدِّد مذهب امامیّه در سر مائهٔ ثانیه علیّبن موسیٰ رضا بود؛ چه ظنّ او آن است که «مَن یُجدِّد» در حدیث سابق مخصوص به شخصی واحد نیست و هر مذهب را در سر هر مائه مجدّدی هست.
و اعدل طوایف شیعه اصحاب زیدبن علی بن حسین بن علی بن ابیطالبند؛ چه ایشان گویند: «علیّ بن أبی طالبِ أفضلُ الصّحابة، إلّا أنّ الخلافَةَ فُوِّضتْ إلیٰ أبی بکر لمصلحةٍ رأوها و قاعدةٍ دینیّةٍ راعوها مِن تسکین نائرةِ الفتنةِ و تطییبِ قلوب عامّةِ الخلق؛ فإنّ عهدِ الحروبِ الّتی جرت فی أیّام النّبوّةِ کان قریباً و سیفُ أمیرالمؤمنین عن دماءِ المشرکین من قریش و غیر هم لم یجفّ والضّغائنُ فی صدورِ القوم مِن طلبِ الّثأر کماهی، فما کانت القلوبُ تمیلُ کلَّ المیلِ و تنقادُ الرِّقابُ کلَّ الانقیادِ، و کانت المصلحةُ أن یکونَ القائمُ بهذا الشّأنِ ممَّن عرفوه باللّینِ والتّودّد.» و قاضی ابوبکر باقِلّانی در ملل و نحل گوید: «لا خلافَ بینَ الأئمّةِ فی تکفیرِ غُلاةِ الرّوافض و هم الّذین زعمو أنّ اللّٰه قد حلَّ فیالأنبیاءِ ثمّ فیالأئمّة.»
و مذهب اکثر شافعیّه آن است که شهادت مبتدع غیر مکّفر مقبول است و اگر چه سبّ صحابه کند. و امام الحرمین و امام غزّالی و بغوی گویند: شهادت کسی که منکر امامت ابیبکر یا عمر باشد یا سبّ صحابه یا قذف عایشه نماید مقبول نیست، لیکن شهادت کسی که تفضیل علی بر ابوبکر کند بینزاع مسموع است. و اکثر اصحاب شافعی برانند که اگر کسی وصیّت مالی کند برای اجهل ناس از مسلمین بر وافض دهند، هداهم اللّٰه طریقَ الفلاحِ و رَزَقَهم رحیقَ الصَّلاح.
فتح
مسأله دو قسم است: اوّل آنکه دلیل قطعی از نصّ یا اجماع دارد، اگر مجتهد در طلب آن تقصیر کند، آثم باشد و اگر سعی کند و نیابد، آثم نباشد، لیکن مختار آن است که مُخطی است؛ ثانی آنکه دلیل قطعی ندارد، و اشعری و ابوعلی جُبّائی گویند هر مجتهد در آن مسأله مُصیب است، یعنی خدا را حکم معیّن در آن مسأله نیست و حکم خدا تابع ظنّ مجتهد است، هر چه ظنّ مجتهد به آن منتهی شود حکم خدا است در شأن او در شأن مقلّد او. و جمعی برانند که خدا را حکم معیّن هست و مصیب یکی است. و از این جمع بعضی گفتهاند: خدا نصب دلیل بر حکم نکرده و بر سبیل اتّفاق شعور به حکم حاصل میشود، آنکه یافت مصیب است و آنکه نیافت مُخطی است. و بعضی گفتهاند دلیل نصب کرده و استاد ابوسحٰق اسفراینی گوید: دلیل ظنّی است، پس مخطی آثم نباشد؛ و ابوبکر اَصَمّ و بِشْر مَریسی گویند: و مُخطی آثم است. و حقّ در این مسأله مذهب اشعری است. پس تواند بود که مذاهب متناقصه همه حقّ باشد.
زنهار در شأن علما گمان بد مبر و زبان به طعن ایشان مگشای؛ چه به حکم آیت «لَا يَغْتَب بَّعْضُكُم بَعْضًا أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَن يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتًا»۱۳ و حدیث «لُحومُ العلماءِ مسمومةٌ» غیبت علما اکل لحم مسموم است و حضرت رسالت ﷺ، در شأن ایشان فرموده: «علماءُ أمّتی کأنبیاءِ بنی إسرائیل.»
و تحقیق کلام آنکه چون آفتاب نبوّت از مشرق آدم طلوع کرد، پیوسته مرتفع میشد و ظلّ ضلالت نقصان مییافت تا به حضرت خاتم ﷺ، که آن ظلّ معدوم شد و نبوت به حدّ کمال رسید. اکنون که رو به انحطاط نهاده، در برابر هر نبی عالمی ولی است که قایم مقام آن نبی است و به ضبط امور دینیّه و نشر حقایق یقینیّه قیام مینماید. و چنانچه مشارب انبیا مختلف بوده، مذاهب این علما مختلف است. و چون اقرب انبیا به مصطفیٰ عیسیٰ است، اقرب به او که مرتضیٰ است مقابل عیسیٰ باشد. و لهذا چنانچه عیسیٰ را بالوهیّت پرستیدند، علی را نیز پرستیدند. و حضرت رسالت، ﷺ، تناسب علی و عیسیٰ بیان فرموده و در فاتحهٔ سابعه دو حدیث در این باب خواهد آمد، إنشاءاللّٰه تعالیٰ.
و چنانچه مذمّت علما مذموم است، تکفیر اهل قبله بی جهتی صریح قبیح است. و شکّ نیست که هیچ دانا بیشبهه از صراط مستقیم بیرون نرود و به اختیار اسیر قید ضلالت نشود. لایق آن است که به حکم «ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُم بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»۱۴ به طریق رِفْق و لطف حرف شبهه از لوح دل او بتراشی و با گمراهان بادیهٔ طلب در مقام اِشفاق و ترحّم باشی. «حافظ»
شیخ علاءالدوله، قدّس سرّه، در عُرْوه میگوید: جمیع فِرَق اسلامیّه اهل نجاتند و مراد از «ناجیه» در حدیث «ستفترقُ أمّتی علیٰ نیّف و سبعین فرقةٍ فالنّاجیةُ منها واحدةٌ» ناجیهٔ بیشفاعت است. «قُلْ يَا عِبَادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ»۱۵