«لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ وَهُوَ السَّمِيعُ البَصِيرُ»۱
«لاَّ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ»۲
فتح
صوفیّه گویند ادارک ذات بحت و غیب هویّت که از اشارات و عبارات مُعرّیٰ و از قیود اعتبارات مبرّا باشد محال است: «لَا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْمًا»۳.
و بواسطهٔ کمال رأفت و رحمت که در شأن عباد دارد ایشان را از تأمّل در ذات خود تحذیر فرموده، تا اوقات ایشان ضایع نشود. «يُحَذِّرُكُمُ اللّهُ نَفْسَهُ وَاللّهُ رَؤُوفُ بِالْعِبَادِ»۴
فَدَعْ عنکَ بَحْراً ضّلَّ فیه السَّوابِحُ
و حضرت سید بشرﷺ فرمود: «ما عَرَفْناک حقَّ مَعرِفَتِک.» و هم فرمود: «إنّ اللّٰه تعالیٰ احْتَجَبَ عن العقولِ کما احْتَجَبَ عن الأبصارِ و إنّ الملأَ الأعلیٰ یطلُبونَهُ کما تطلُبونَه أنتم.» «حافظ»
و ابن عباس گوید: جمعی فکر در ذات خدا میکردند، آن حضرت فرمود: «تفکَّروا فی الخلقِ اللّٰهِ و لا تفکَّروا فی اللّٰه، فإنّکم لن تَقدِروا قدرَه.» «حافظ»
و امیرالمؤمنین ابوبکر، رضیاللّٰه عنه گفته: «العجزُ عن دَرْکِ الإدراکِ إدراکٌ.» و امیرالمؤمنین علی ﷺ، این را در قطعهای تضمین فرموده و در حرف کاف خواهد آمد إنشاءاللّٰه تعالیٰ. «شارح»
و چون فرعون از کُنهِ ذات حقّ سؤال کرد و با موسیٰ گفت: «مَا رَبُّ الْعَالَمِينَ»۵ موسیٰ به ذکر صفات اشعار کرد به آنکه دانستن کنه او محال است و فرعون از جهل یا برای مصلحت او را به جنون نسبت کرد. پس موسیٰ صفات روشنتر بیان فرمود و گفت «إِن كُنتُمْ تَعْقِلُونَ»۶
«شارح»
«ابن فارض»
اما ادراک ذات متعالی به اعتبار ظهور نور او در مجالی ممکن است و یک قسم آن که ادراک اوست با ذهول از آنکه مدرکْ عین حقّ است همه را هست. امیرالمؤمنین علی ﷷ، فرمود: «إنّ اللّٰه تجلَّی لعبادهِ من غیر أن رأوه و أراءهم نفسَه من غیر أن یتجلیٰ لهم.» و قسم دگر که ادراک اوست با شعور به امر مذکورْ مخصوص خواصّ است. حضرت مرتضیٰ رضیاللّٰه عنه فرمود: «رأیتُه فعرفتُه فبعدتُه، لم أعبُدْ ربّاً لم أرَه.» شیخ محییالدّین در فصّ نوحی از فصوصالحکم گوید: «أنّ للحقِّ فی کلِّ خلقٍ ظهوراً خاصّاً، فهو الظّاهرُ فی کلِّ مفهومٍ و هو الباطنُ عن کلِّ فهمٍ، إلّا عن فهمِ من قال: أنّ العالَمَ صورتُه و هویّتُه.» شیخ ابویزید گفت: «سی سال است که من با غیر خدا سخن نگفتم و مردم پندارند که با ایشان سخن میگویم.» «شارح»
و متکلّمان گویند معرفت ذات ممکن است، امام غزّالی، اما و امام الحرمین و حکما در استحاله موافق صوفیّهاند. و شیخ ابوعلی گفته:
آری، او را بهر صورت که ملاحظه کنی، به حقیقت نه او را ملاحظه کردهای و بواسطهٔ تصور آن صورت هنوز در پس پردهای. «شارح»
و هرچند که تصور کُنه ذات در غایت خفاست، تصدیق بوجود او در غایت ظهور است: «أَفِي اللّهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»۷ و بعضی از محققان مثل امام راغب به بداهت آن قایل شدهاند. جُنَـیْد را گفتند: «ما الدّلیلُ علیٰ إثباتِ الصّانعِ؟» گفت: «لقد أغنَی الصَّباحُ عن المصباح.» و ظاهر آن است که کمال ظهور سبب خفای اوست: «الشّیءُ إذا جاوزَ حدَّه، انعکسَ إلی ضدِّه.» «شارح»
فتح
صوفیه گویند ذات معدوم از صحرای عدم محض و نفی صرف قدم به منزل شهود و موطن وجود نمینهد و چنانچه معدوم محض رنگ وجود نمیپذیرد، آئینه موجود حقیقی هم زنگ عدم نمیگیرد. ذات هیچ چیز را معدوم نمیتوان ساخت، مثلاً اگر چوب را به آتش بسوزی، ذات او معدوم نشود، بلکه صورت او متبدّل گردد و به هیئت خاکستر ظهور کند. و واجبالوجود ذاتی است که در جمیع احوال باقی و ثابت است، و ممکنالوجود صور و احوال که تبدل مییابد. «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الْبَاطِلُ»۸ و ایجاد حقّ عالم را ظهور نور حقیقت مطلقهٔ اوست به صور مختلفهٔ متعدّده که مشاهده میکنی:«اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»۹٭ «هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاء إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ».۱۰ «شارح»
و چه مطابق مقصود این طایفه است: «التّصریفُ تحویلُ الأصلِ الواحدِ إلیٰ أمثلةٍ مختلفةٍ لِمَعانٍ مقصودةٍ لا تحصلُ إلّا بها.» «شارح»
و مؤیدالدّین جَنْدی در فصوص گوید: «مشربُ التحقیقِ الأتمّ یقتضی أن لا تخلو الأرواحُ عن مادّةٍ و کما أنّ الصُّوَرَ الجسمیّةَ لا تستغنی فیالوجودِ عن المادّة فکذلک الصّورُ الرّوحیةُ لا بدَّلها من مادّةٍ صالحةٍ لتصوُّرِ تلک الصّورِ وهی حقیقةُ الحقائقِ و جوهرُ الجواهرِ و هویَّةُ الکلِّ و أصلُها و هیولاهُ الحاملةُ لصورِ وُجوبِها و إمکانِها.» «شارح»
و هم در شرح فصوص گوید: «مَن عرف شیئاً مِن العالَمِ أو عرَّفه عریّاً عن الحقَّ، فما عرفَه و لا عرَّفه علیٰ ما هو علیه؛ و کذالک بالعکس من عرف الحقَّ أو عرَّفه فی زعمِه بریّاً عن العالمِ و عَریّاً عنه، فما عرفه و لا عرَّفه.»
«شارح»
و امام غزّالی در مشکاةالأنوار گوید: «ترقَّی العارفونَ من حضیضِ المجازِ ألیٰ ذروةِ الحقیقةِ و استکموا معارجَهم فرأوا بالمشاهدةِ العیانیّةِ أنّه لیس فیالوجودِ إلّا اللّٰه و أنّ کلَّ شیءٍ هالکٌ إلّا وجهَه، لا أنّه یصیرُ هالکاً فی وقتٍ من الأوقات، بل هو هالکٌ أزلاً و أبداً و لا یتصوَّر ألّا کذالک.» و بعضی از محقّقان فرمودهاند که ضمیر «وجهه» در «كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ»۱۱ راجع به «شیء» است و مراد از «وجه» حقیقت است، و وجه مناسب آنکه ملحوظ اول عرفا از هر شیء حقیقت اوست؛ چه این طایفه استدلال از مؤثّر بر اثر کنند، نه از اثر بر مؤثّر. «أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ»۱۲ و لهذا صدّیق رضیاللّٰه عنه، فرمود: «ما رأیتُ إلَا و رأیتُ اللّٰهَ قبلَه.» و «وجه» در «الفقُر سوادُ الوجهِ فیالدّارَیْنِ» به همین معنی است و سواد او عبارت از زوال تعیّن است.
«شارح»
درویشی حضرت مصطفیٰ را ﷺ، با عمر فاروق، رضیاللّٰه عنه، در واقعه دید و هر سه بدور متّصل به هم نشسته بودند و جسد آن حضرت از نور بود به رنگی که تعبیر از آن نمیتوان کرد. و آن رنگ به تدریج میل به بیرنگی میکرد، و چون نزدیک میشد که از نظر غایب شود، آن درویش سؤالی میکرد، و همین که آن حضرت به سخن مشغول میشد، به رنگ اول عود میفرمود. ناگاه امیرالمؤمنین، عمر با آن درویش گفت: «من حقیقت همه چیز میدانم، الّا حقیقت تو که نمیدانم.» آن حضرت فرمود: «اگر حقیقت همه چیز میدانی، حقیقت او هم میدانی؛ برای آنکه حقیقت جمیع اشیا واحد است.» «شارح»
فتح
صوفیّه گویند: هیچ چیز از حقّ جدا نیست و هیچ بینور خدا نیست نمیشنوی که میفرماید: «مَا يَكُونُ مِن نَّجْوَى ثَلَاثَةٍ إِلَّا هُوَ رَابِعُهُمْ»۱۳ و میفرماید: «لَّقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُواْ إِنَّ اللّهَ ثَالِثُ ثَلاَثَةٍ»۱۴ احاطهٔ ذاتی به جمیع ارواح و اشباح دارد و در زمین استعداد هر موجود به ذات خود تخم هستی میکارد.«أَلَا إِنَّهُمْ فِي مِرْيَةٍ مِّن لِّقَاء رَبِّهِمْ أَلَا إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُّحِيطٌ»۱۵«شارح»
«أَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِيمٌ۱۶٭ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْ۱۷ ٭ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ۱۸ ٭ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنكُمْ۱۹» «مرضتُ فلُم تَعُدْنی واستَطعَمتُ فلَم تُطْعِمْنی.»
«شیخ محمود شبستری»
«وَفِي أَنفُسِكُمْ أَفَلَا تُبْصِرُونَ۲۰» «مَن عَرَفَ نَفْسَه، فقد عَرَفَ ربَّه.» «شیخ محمود شبستری»
ترمذی روایت کند از ابوهُرَیْره که نبیﷺ، فرمود: «والذّی نفُس محمّدٍ بیدِه لو أنّکم دلَّیتم بحبل إلَی الأرضِ السُّفلیٰ، لهبط علی اللّٰه.» پس خواند: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ»۲۱
«مثنوی»
حضرت نجمالکبری گوید: «غایب شدم و حضرت رسول را، ﷺ دیدم گفتم: یا رسول اللّٰه، چیست معنی رحمٰن؟ گفت: الّذی«عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى».۲۲ پس گفتم: چیست معنی رحیم؟ فرمود: «وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيمًا»۲۳ حجاب میان تو و حقّ نه آسمان است و نه زمین، حجابْ هستی موهوم است که تو بخود نسبت میکنی.
«شارح»
اگر تو نباشی، او باشد و بس تعالیٰ و تقدَّس. «لا یزالُ العبدُ یتقرَّبُ إلی بالنَّوافلِ حتّیٰ أحبّه، فإذا أحببتُه، کنتُ سمعَه و بصرَه ویدَه و رجلَه و لسانَه، فبی یسمعُ و بی یُبصِرُ و بی یَبطش و بی یمشی و بی ینطق.» به قدر نیستی تو هستی حقّ ظاهر میشود؛ نمیبینی که در رکوع «سُبْحانَ ربّی العظیم» میگوئی و در سجود «سُبْحانَ ربّی الأعلیٰ»؟ «شارح»
حضرت شیخ سعدالدّین حَمَوی، رحمه اللّٰه، سوار بود و به رودخانهای رسید و اسب از آب نمیگذشت. امر کرد که آب را تیره ساختند و به گل آلوده کردند و اسب در حال بگذشت. فرمود: «تا خود را میدید، از این وادی عبور نمیتوانست کرد.» «شارح»
فتح
صوفیّه گویند جمیل آن زمان از جمال خود بهره یابد که حُسن خود را در آئینه مشاهده کند؛ بنابراین وجودِ مطلق از سماء اطلاق و غیب هوّیت تنزّل فرموده و در مرائی تعیّنات و مجالی تشخّصات تجلّی کرده و حُسن خود را در آئینههای مختلف دیده و در هر آئینه به صورتی مناسب او نموده و به حسب تعدد مظاهر کثرت پیدا شده.
«یا ابنَ آدمَ، إنّی بحقّی لک مُحبُّ، فبحقّی علیک کُنْ لی مُحِبّاً.» «حافظ»
و چون تعیّن امری اعتباری است و ظهور او بواسطهٔ نوری است که در مراتب ساری است، جُنَیْد که حدیث «کان اللّٰهُ ولم یکُنْ معه شیءُ» شنید، فرمود: «الآنَ أیضاً کذلک.» و گویا این ضمیمه در حدیث مندرج است و «کانَ اللّٰه» در او از قبیل «كَانَ اللّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا»۲۴ و «كَانَ اللّهُ غَفُورًا رَّحِيمًا»۲۵ است. «حافظ»
وقتی ماهیان جمع شدند و گفتند: «چند گاه است که ما حکایت آب میشنویم و میگویند حیات ما از آب است و هرگز آب را ندیدیم.» بعضی شنیده بودند که فلان دریا ماهیی است دانا و آب را دیده، گفتند «پیش او رویم تا آب را بما نماید.» چون به او رسیدند و پرسیدند، گفت: «شما چیزی غیر آب به من نمائید تا من آب را به شما نمایم.» «حافظ»
٭٭٭
«شارح»
و ظهورات متنوّعه و تجلّیات متکثّره در وحدت ذات و کمال صفات او قادح نیست.
پرتو آفتاب که بر زمین میافتد در حدّ ذات خود منقسم و متکّثر نمیشود و اگر بر شیشههای متلوّن تابد، هرجا به رنگی نماید و در نفس امر از لون مبرّ است و اگر بر قاذورات۲۶ افتد، هیچ نقص درو پیدا نشود، چنانچه اگر بر لعل افتد، هیچ شرف او زیاده مگردد. و جمیع صُوَر مظاهر نور حقّند، خواه ذهنی و خواه خارجی، خواه کامل و خواه ناقص.
قال النّبیُّ ﷺ، «إنّ الحقَّ یتجلَّی یومَ القیامةِ للخلقِ فی صورةٍ مُنکَرةٍ، فیقولُ: أنا ربُّکم الأعلیٰ، فیقولون: نعوذُ باللّٰه منک، فیتجلَّیٰ لهم فی صورةِ عقائدهم، فیسجُدون له.» و قال أیضاً: «أنّ الحقَّ یتجلَّی یومَ القیامةِ بصورةِ النُّقصانِ فیُنکِرونَها، ثمَّ یتحوَّل بصورةِ الکمالِ فیُقبِلونَها.» «حافظ»
بنابراین شیخ در فصّ هودی میفرماید: «أیّاک أن تتقیَّد بعَقْدٍ مخصوصٍ و تکفرَ بما سواه، فیفوتک خیرٌ کثیرٌ، بل یفوتک العلمُ بالأمرِ علیٰ ما هو علیه. فکُنْ فی نفسِک هیولیٰ سائرِ المُعتقَداتِ کلَّها، فإنّ الإلهَ، تبارک و تعالیٰ أوسعُ و أعظمُ و أن یحصرَه عقدٌ دونّ عقدٍ، فإنّه یقولُ: «فَأَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»۲۷ و ما ذکر أیناً من أینٍ و ذَکَرَ أنّ ثمّةَ وجهَ اللّٰه، و وجهُ الشَّیءِ حقیقتُه. فنبَّهَ بهذا قلوبَ العارفین لئلّا تشغلَهم العوارضُ فی الحیاةِ الدّنیا عن استحضارِ مثلِ هذا؛ فإنّه لا یَدری العبدُ فی أیِّ نَفَسٍ یُقبَضُ، فقد یقبضُ فی وقتِ غفلةٍ فلا یستوی مع من یُقبَضَ علیٰ حضورٍ.» «حافظ»
فتح
حکما و اکثر متکلّمان به تنزیه حقّ قایلند و بعضی متکلّمان به تشبیه. و مشبَّهه متمسّکند به «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى»۲۸ و «أَيْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ»۲۹ و«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ»۳۰ و «لِتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِي»۳۱ «يَا حَسْرَتَى علَى مَا فَرَّطتُ فِي جَنبِ اللَّهِ»۳۲ و «السَّماوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ»۳۳ و «حتّیٰ یضعَ الجبّارُ قدمَه فیالنَّار» و «قلبُ المؤمن بینَ إصبعَینِ مِن أصابعِ الرّحمٰن» و «وَضَعَ کفَّه بینَ کتفیّ وضَحِکَ حتّیٰ بَدَتْ نَواجذُه» و«وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ نَّاضِرَةٌ ٭ إِلَى رَبِّهَا نَاظِرَةٌ»۳۴ و «أنّکم سترَونَ ربَّکم کما ترَونَ القمرَ فیلیلةِ البدرِ لا تُضامون فی رؤیتِه» و «رأیتُ فی أحسنِ صورةٍ» و «رأیتُ ربَّی فی صورةِ شابٍّ أمْرَدَ قَطَطٍ».
و منقول است که ابوذرّ غفاری گفت: «یا رسول اللّٰه، هل رأیتَ ربَّک؟» فرمود: «نورانی أراه.» و مَنَّزهه صورت رقمیّه «نورانی» را در لفظ دو کلمه میسازند: «نورٌ» و «أنّیٰ» به فتح همزه به معنی مِنْ أَینَ، و مُشبَّهه آن را یک کلمه میدارند، مثل «روحانی».
و صوفیّه گویند حقّ به حسب ذات منزّه است از تنزیه و تشبیه و در مراتب اسما و صفات موصوف است بهر دو. و کسی که از تشبیه به تنزیه میگریزد نمیداند که تنزیه تشبیه است به مجرّدات.
«محییالدّین ابنعربی»
حضرت سید شریف، قدس سره، گوید: «متکلّمی و صوفیی مناظره کردند. متکلّم گفت: بیزارم از آن خدا که در سگ و گربه ظهور کند. و صوفی گفت: بیزارم از آن خدا که در سگ و گربه ظهور نکند. حاضران مجلس جزم کردند که یکی از این دو کافر شد. و کاملی سخن ایشان را توجیه کرد به آنکه متکلّم اعتقاد کرده که سگ و گربه در غایت خسیّتند و ملابسه و مخالصه با ایشان نقصان تام است، پس مقصود او بیزاری است از خدای ناقص؛ و صوفی اعتقاد کرده که در ملابسه و مخالصهٔ سگ و گربه هیچ نقصان نیست و اگر حق در ایشان ظهور نکند، فیض او ناقص باشد، پس مقصود او نیز بیزاری است از خدای ناقص و شکّ نیست که ناقص باشد، پس مقصود او نیز بیزاری است از خدای ناقص و شکّ نیست که ناقص خدائی را نشاید، پس بیزاری است ایشان از خدا نباشد و کفر هیچیک لازم نیاید.»
و زنهار که از لفظ ظهور و امثال آن که صوفیّه گویند توهّم نکنی که ایشان به حلول یا اتحّاد قایلند، چنانچه بعضی ناقصان پنداشتهاند. مقصود ایشان بسیار دقیق است، به عبارت در نمیآید و اشارت بر نمیتابد. هیچ لفظ نمیتوان یافت که ادای مراد ایشان بیزیاده و نقصان کند. هرچه در این مسأله گویند اگر از وجهی تقریب ذهن است به مقصود، از وجهی دگر تبعید است.
عرفا گویند اسرار حقیقت نمیتوان گفت؛ و این را دو محمل است: یکی آنکه گفتن آن به ظاهر شریعت راست نیست و یکی دگر آنکه عبارت به ادای آن وفا نمیکند. و «کفر» در «أفشاءُ سرِّ الرّبوبیّةِ کفرٌ» بر تقدیر اول مقابل اسلام است و بر تقدیر ثانی مقابل اظهار؛ یعنی هر عبارت که برای فاش کردن سرّ ربوبیّت گویند سبب خفا شود.
و مولانا نظامالدّین نیشابوری در تفسیر «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ»۳۵ میفرماید: «لا ذرّةَ مِن ذرّات العالمِ إلّا و نورُ الأنوارِ محیطٌ بها قاهرٌ علیها قریبٌ مِنها أقربُ مِن وجودِها ألیها، لا بمجرّدِ العلم فقط و لا بمعنی الصُّنعِ والإیجادِ فقط، بل بضربٍ آخرَ لا یکشفُ المقالَ عنه غیر الخیال، مع أنّ التّعبیرَ عن بعضِ ذلک یُوجِبُ شُنْعةَ الجُهّال.
قاضی عضدالدّین گوید: «مولانا کمالالدّین عبدالرّزاق کاشی را دیدم که منکر حلول و اتحاد بود و میگفت: این دو مُشعِر بغیریّتند و ما میگوئیم: لیسَ فیالدّار غیره دیّارٌ و هذا العذرُ أشدُّ من الجرم.»
فتح
صوفیّه گویند وجود لا به شرط احدیّت جمع و هویّت ساریه در جمیع موجودات است، و به شرط لا مرتبهٔ احدیّت و برزخ البرازخ و عَما، و به شرط جمیع اسما و صفات مرتبهٔ الوهیّت و مرتبهٔ و احدیّت. و اطلاق «عَما» بر مرتبهٔ احدیّت موافق حدیث است. ترمذی گوید: ابورزین عقیلی از نبی ﷺ پرسید، «أین کان ربُّنا قبلَ أن یخلقَ خَلقَه؟» فرمود: «کان فی عماءٍ ما فوقَه هواءٌ و ما تحتَه هواءٌ و خَلَقَ عَرْشَه علّی الماءِ.» و عَما ابر رقیق است و چون ابر محسوس را هوای فوق و تحت لازم است، به نفی لازم تنبیه فرمود که مراد ابر معنوی است.
و قدمای حکما در مسأله وجود موافق صوفیهاند و قایلند به سریان نور حقّ در مراتب، و از ایشان به طریق رمز منقول است که از تحیّز وحدت نقطه پیدا شد و از حرکت نقطه خطّ، و از حرکت خطّ سطح، و از حرکت سطح جسم. «حافظ»
و ابوعلی در نمط تاسع از اشارات گفته: «العارفُ هشٌّ بشٌّ بسّامٌ یُبجِّلُ الصّغیرَ من تواضعِه مثلَ ما یبجّلُ الکبیرَ و ینشطُ من الخاملِ مثلَ ما ینشطُ من الّنبیهِ، و کیفَ لا یهشُّ و هو فرحانٌ بالحقِّ و بکلِّ شیءٍ؛ فإنّه یریٰ فیه الحقَّ.» «شیخ محمود شبستری»
و حضرت سید شریف، قدس سره در حواشی شرح تجدید تحقیق سخن ایشان کرده میفرماید: «کلُّ مفهومٍ مغائرٍ للوجودِ، کالإنسانِ مثلاٍ، فإنّه ما لم ینضمّ إلیه الوجودُ بوجهِ من الوجوهِ فی نفسِ الأمرِ لم یکن موجوداً فیها قطعاً و مالم یلاحظ العقلُ انضمامَ الوجود ألیه، لم یمکن له الحکمُ بکونِه موجوداً فکلُّ مفهومِ مغائر للوجود فهو فی کونِه موجوداً فی نفسِ الأمر محتاجٌ ألیٰ غیره الّذی هو الوجودُ و کلّ ما هو محتاجٌ فی کونِه موجوداً ألیٰ غیرِه فهو ممکنٌ؛ أذا لا معنیٰ للممکنِ إلّا ما یحتاجُ فی کونِه موجوداً إلیٰ غیرهِ و لو کان ذلک الغیرُ وجودَه، فکلُّ مفهومٍ مغائر للوجودِ ممکنٌ و لا شیءَ من الممکنِ بواجبٍ فلا شیء من المفهوماتِ المغائرةِ للوجود بواجب و قد ثبت بالبرهان أنّ الواجبَ موجودٌ فهو لا یکونُ ألّا عینَ الواجبِ الّذی هو موجودٌ بذاتِه لا بأمر مغائر لذاته. و لمّا وجب أن یکونِ الواجبُ جزئیّاً حقیقّاً قائماً بذاته و یکون تعیُّنُه بذاتِه لا بأمر زائد علیٰ ذاته، وجب أن یکونَ الوجودُ أیضاً کذالک؛ أذ هو عینُه فلا یکونُ الوجودُ مفهوماً کلّیّاً یمکنُ أن یکونَ له أفراد، بل هو فی حدِّ ذاتِه جزئیٌّ حقیقیٌّ لیس فیه أمکانُ تعدُّدٍ و لا انقسام و قائمٌ بذاته منزَّهٌ عن کونِه عارضاً لغیرِه فیکون الواجبُ هو الوجودُ المطلقُ أی المعرَّی عن التّقیُّد بغیره والانضمام إلیه و علیٰ هذا لا یتصوَّر عروضُ الوجود للماهیّاتِ الممکنةِ، فلیس معنیٰ کونِها موجودةً إلّا أنّ لها نسبةً مخصوصةً إلی حضرةِ الوجودِ القائم بذاتِه و تلک النّسبةُ علیٰ وجوهٍ مختلفةٍ و أنحاءٍ شتّیٰ یتعذَّرُ الاطَّلاعُ علیٰ ماهیّاتِها، فالموجودُ کلّیٌّ و إن کان الوجودُ جزئیّاً حقیقّاً. هذا مُلخَّصُ ما ذَکَرَهُ بعضُ المحقّقین مِن مشایخِنا، قال: و لا یعلمُه إلّا الرّاسخون فی العلم، و ممّا یُؤیّد کونَ الوجود عینَ الواجب أنّ الوجودَ فی حدِّ ذاته یُنافی العدمَ و هو أبعدُ المفهومات عن قبولِ العدم؛ لأنّ ما عداه یمتنعُ عن قبول العدم لذاته بل بواسطةٍ و لا شکِّ أنّ الواجبَ هو الّذی یُنافی العدمَ لذاته لا یُنافیهِ بواسطة غیره، فإن قلتَ ماذا تقولُ فیمن یری أن الوجودَ مع کونِه عینَ الواجب و غیر قابلٍ للتجزّی والانقسام قد انبسط علیٰ هیاکل الموجودات فظهر فیها فلا یخلو عنه شیءٌ من الأشیاءِ بل هو حقیقتُها و عینُها وإنّما امتازت و تعدَّدت بتقیُّداتٍ و تعیُّناتٍ اعتباریَة و تمثّل ذلک بالبحرِ و ظهورِه فی صُوَرِ الأمواج المتکثِّرة مع أنّه لیس هناک إلّا حقیقة البحر فقط، قلتُ هذا طورٌ وراءَ طورِ العقل لا یتوصَّل إلیه إلّا بالمشاهدات الکشفیّة دونَ المناظرات العقلیّة، و کلٌّ میسَّرٌ لما خُلِقَ له.» «شارح»
«حافظ»
و صاحب مفاحص گوید: تعبیر از مبدأ به «وحدت» بهتر است از تعبیر به «وجود»؛ به واسطهٔ آنکه وحدت اشمل از وجود است. و حضرت سیّد علی همدانی، قدّس سرّه تعبیر به «نقطه» فرموده و شیخ فخرالدّین عراقی به «عشق».
وللنّاسِ فیما یعشَقون مذاهب.
«حافظ»
٭٭٭
«شیخ محمود شبستری»
امید بجود واجب آنکه سالکان طریقت را به منزل مراد رساند و طالبان حقیقت را شراب وصال چشاند.
«شارح»
- - الشّوریٰ: ۱۱. ↑
- - الأنعام: ۱۰۳. ↑
- - طه: ۱۱۰. ↑
- - آل عمران: ۳۰. ↑
- - الشّعراء: ۲۳. ↑
- - الشّعراء: ۲۸. ↑
- - ابراهیم: ۱۰. ↑
- - لقمان: ۳۰. ↑
- - النّور: ۳۵. ↑
- - الزّخرف: ۸۴. ↑
- - القصص: ۸۸. ↑
- - فصّلت: ۵۳. ↑
- - المجادلة: ۷. ↑
- - المائده: ۷۳. ↑
- - فصّلت: ۵۴. ↑
- - البقرة: ۱۱۵. ↑
- - الحدید: ۴. ↑
- - ق: ۱۶. ↑
- - الواقعة: ۸۵. ↑
- - الذّاریات: ۲۱. ↑
- - الحدید: ۳. ↑
- - طه: ۵. ↑
- - الأحزاب: ۴۳. ↑
- - النّساء: ۱۷. ↑
- - النّساء: ۹۶. ↑
- - پلیدیها ونجاستها، ناپاکیها. ↑
- - البقرة: ۱۱۵. ↑
- - طه: ۵. ↑
- - البقرة: ۱۱۵. ↑
- - الفتح: ۱۰. ↑
- - طه: ۳۹. ↑
- -الزّمر: ۵۶. ↑
- - الزّمر: ۶۷. ↑
- - القیامة: ۲۲-۲۳. ↑
- - البقرة: ۱۸۶. ↑