قرآن کریمبه زبان فارسی

حکایت هجرت مصطفیٰ از مکّه به مدینه و خسبیدن ناظم بر جامه خواب او به وقار و سکینه

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
وَقَیْتُ بِنَفْسِی خَیْرَ مَنْ وَطِیَٔ الْحَصیٰوَ مَنْ طافَ بِالْبَیْتِ الْعَتِیقِ وَ بالْحِجْرِ
رَسُولَ إِلٰهِ الْخَلْقِ إِذْ مَکرُوا بِهِفَنَجّاهُ ذُو الطَّوْلِ الْکَرِیمُ مِنَ الْمَکْرِ
وَبِتُّ أُراعِیهِمْ مَتیٰ یَنْشُرُونَنِیوَ قَدْ وَطَّنَتْ نَفْسِی عَلَی الْقَتْلِ وَالْأَسْرِ

وِقایَة: نگاه داشتن «از ثانی». و حَصیٰ: سنگریزه. و طَوْف و طَواف: گِرد درآمدن. والبَیْت العَتِیقِ: الکعبةُ، لقدمتِها أو لعتقِها من الضَّررِ أو لنفاسِتها. و حِجْرُ الکعبةِ «به کسر الحاء»: ما حَواه الحطیمُ المدارُ بالبیتِ جانبَ الشَّمال. و مَکْر: اندیشهٔ بدی کردن «از اول». و تَنْجِیَة: رهانیدن. و طَوْل «به فتح»: نیکوئی. و مُراعاة: دیدن. و نَشْر: پراکنده کردن «از اول». و تَوْطِین: وطن کردن. و مَکَرُوا بِهِ ناظر به آیت. «وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُواْ لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْمَاكِرِينَ»۱.

می‌فرماید: نگاه داشتم به نفس خود بهتر کسی که به پای سپرد سنگریزه را، و کسی که طواف کرد به کعبه و حِجْر؛ رسول خدای خلایق، چون اندیشهٔ بدی کردند کافران به او، پس رهانید او را خداوند نیکوئی بزرگوار از اندیشهٔ بدی ایشان. و شب گذاشتم که می‌دیدم ایشان را که پراکنده می‌کنند مرا، و به حقیقت وطن کرد نفس من بر کشتن و دستگیر کردن. «شارح»

غیر از تو ندید چشم من یار دگرجز عشق رخت نیست مرا کار دگر
نام تو برم که جان خود تازه کنمتا پیش رخت فدا شود بار دگر

حکایت

چون پیغمبر ﷺ، از مشرکان مکّه ناامید شد و بعضی از مردم مدینه مسلمان شدند و با آن حضرت بیعت کردند، داعیهٔ مدینه در دل حقیقت منزل آن حضرت پیدا شد و مسلمانان را امر فرمود که به تدریج از مکه به مدینه رفتند و در سال چهاردهم از نبوت خواست که هجرت فرماید. و قریش برین معنی اطلاع یافتند و در دارالنَّدْوه جمع شدند و برای آن حضرت مشاورت کردند و رای همه بران قرار یافت که از هر قبیله جوانی جلد او را به شمشیر بزند و خون او در قبایل متفرّق شود و چون بنوعبدمناف قوّت مقابله و مقاتله با جمیع قبایل ندارند، بدیت راضی شوند. و پیغمبر ﷺ، از این صورت واقف شد و شب علی را بر خوابگاه خود بخسبانید و جامه خواب خود بر بالای او افکند و خود با ابوبکر از مکه بیرون آمد و به غار ثور رفت. و مشرکان بدر خانهٔ پیغمبر ﷺ، جمع شدند و در دل داشتند که بامداد هجوم نموده به امضای عزمیت خود قیام نمایند و چون درآمدند، علی برخاست، گفتند: «محمد کجاست؟» فرمود: «نمی‌دانم.» او را بگذاشتند و ار عقب آن حضرت برفتند.

و ثعلبی و ابی‌اثیر گویند در راه مدینه آیت «وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ»۲در شأن مرتضیٰ ﷷ، نازل شد. و امام غزالی در احیا گوید که در آن شب حقّ تعالیٰ وحی کرد به جبرئیل و میکائیل که شما را برادر یکدگر ساختم و عمر یکی درازتر کردم، کدام از شما برادر خود را به طول عمر اختیار می‌کند.

هر یک عمر درازتر برای برای خود خواستند خدا گفت: «چرا چنان نکردید که علی بن ابی‌طالب کرد؟ او را برادر محمد ساختم و جان خود فدای او کرد و بجای او خسبید. شما هر دو به زمین روید و او را از دشمنان نگاه دارید.» بیامدند و جبرئیل بر سر او بایستاد و میکائیل بر پای او، و جبرئیل می‌گفت: «بَخ بَخ! ای پسر ابی‌طالب، خدا با ملایکهٔ خود به تو مباهات می‌کند.»

وَ باتَ رَسُؤلُ اللّهِ فِی الْغارِ آمِناًمُوَقّیً وَفِی حِفْظ الْإِلٰهِ وَفِی سِتْرِ
أَقامَ ثَلاثاً ثُمَّ زُمَّتْ قَلائِصُقَلائِصُ یَفْرِینَ الْحَصیٰ أَیْنَما یَفْرِی
أَرَدْتُ بِهِ نَصْرَ الْإِلٰهِ تَبَتُّلاًوَ أَضْمَرْتُهُ حَتّیٰ أَوَسَّدَ فِی قَبْرِی

غار: سوراخ در کوه، و مراد غار ثور که نزدیک مکّه است. و یُقال: الشُّجاعُ مُوَقّیً، أی مَوْقیٌّ جدّاً. و سِتْر «به کسر»: پرده. و ثَلاثاً: أی ثلاثَ لیالٍ. و زَمّ: مهارکردن. و قَلُوص: شتر مادهٔ جوان، و قَلائِص: جمع او، و مراد شتران که پیغمبر ﷺ، به شخصی کافر از بنی دُئِل سپرد و وعده کرد که بعد از سه شب به غار ثور برد و به وعده وفا کرد. و التَّبَتُّل: الانقطاعُ عن الدنیا إلی اللّه. و تَوْسِید: چیزی را بالین کردن.

می‌فرماید: شب گذاشت پیغمبر خدا در غار ثور به امن نگاه داشته و در نگاه داشتن خدا و در پرده. مقیم شد سه شب، پس مهار کرده شد شتران مادهٔ جوان، شترانی که می‌بریدند سنگریزه را، هر کجا که می‌بریدند. خواستم به آن یاری کردن خدا به بریده شدن از دنیا، و در دل دارم این معنی را تا بالین نهاده شوم در گور خود. «شارح»

چون خم ز شراب شوق او می‌جوشموز جام فنا می بقا می‌نوشم
جانم سپر بلاست در راه خداتا هست رگی در تن من می‌کوشم

حکایت

عبداللّه بن ابی‌بکر مردی جلد بود و چون شب تاریک می‌شد، به غار نزد پیغمبر و پدر خود می‌رفت و اخبار قریش به ایشان می‌گفت و پیش از صبح بازمی‌گردید و چنان می‌نمود که شب در مکه بوده. و عامر بن فهیره، آزاد کردهٔ ابوبکر، گوسفندان می‌چرانید و شبها برای پیغمبر و ابوبکر شیر می‌برد و می‌آشامیدند. و جفتی کبوتر بر در غار بیضه نهادند و عنکبوت برگرد آن بافت و دشمنان که حضرت رسالت را می‌جستند به حوالی غار آمدند و چون بیضهٔ کبوتر و خانهٔ عنکبوت دیدند، بازگشتند. و احترام کبوتر در حرم و نهی از قتل عنکبوت به سبب این است.

  1. - الأنفال: ۳۰. ↑
  2. - البقرة: ۲۰۷. ↑