قال الشیخ الرّضیّ، رحمه اللّه: أصل لَبَّیْکَ أُلِبُّ لک إلبابَیْن، أی أُقیمُ لخدمتِک و امتثالِ مأمورِک، والتّثنیةُ للتّکریر کما فی قوله تعالیٰ «ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ»۱ والمعنیٰ إلباباً کثیراً متتالیاً فحذف الفعلُ و أقیم المصدرُ مقامَه و حذف زوائدُه ورُدَّ إلی الثلاثیّ، ثمّ حذف حرفُ الجرِّ من المفعولِ و أَضیفَ المصدرُ إلیه، کلُّ ذلک لیفرغَ المجیبُ بالسُّرعةِ من التّلبیةِ لاستماعِ المأمورِ به حتّی یمتثلَه، و یجوزُ أن یکونَ من لَبَّ بالمکانِ به معنی ألبَّ فلا یکون محذوفَ الزّوائد.» و مَوْلیٰ: آزاد کننده و مهتر و نگاه دارنده و دوست، و اول انسب است به مصراع اول به قرینهٔ عُبَیْد. والرَّحمَة: رقَّةٌ تقضی الإحسانَ «من الرابع»، و قد تُستَعملُ فی الرّقّةِ المجرَّدةِ و فی الإحسانِ المجرَّدِ، نحوُ «رَحِمَ اللّهُ فلاناً».عَبْد: بنده؛ و عُبَیْد: مصغّر او. ولجأتُ إلیه لَجَأً «بالفتح» و مَلْجَأً: التَجأتُ إلیه، والموضع أیضاً لَجَأٌ و مَلْجأٌ و مَعْلاة: رفعت و شرف، و مَعالی: جمع او. و اِعْتِماد: توکل کردن و تکیه زدن بر چیزی؛ و مُعْتَمَد: مصدر میمی مرادف او. و طُوبیٰ: از طِیب، و «طوبیٰ لک» و «طوباک» هر دو مستعمل، به معنی «طیِّبُ العیشِ لک» و قیل معناهما أصبت طیباً. و در عدول از «أنت مولای» به أَنْتَ مَوْلاهُ اشعار به آنکه حضرت ناظم، ﷷ، زورق هستی موهوم در بحر فنا انداخته و از خودغایب شده، یا گوئیم ضمیر راجع است به عُبَیْد و موافقت کنیم با جمعی که به جواز اضمار قبل الذکر قایلند.
میفرماید: ایستادهام برای امتثال امر تو ایستادی بعد از ایستادنی؛ تو آزاد کنندهٔ منی، پس رحم کن بندهاکی را که به تُست التجای او. ای صاحب بزرگیها، بر تُست توکل من؛ خوش عیش مر کسی را که هستی تو آزاد کننده، یا دوست، یا مهتر، یا نگاه دارندهٔ او. «شارح»
أَرق: «به فتح راء» بیخواب بودن «از رابع» و «بکسر» بیخواب. و شَکایَة و شَکْویٰ و شَکْو: گله کردن. و جَلال: بزرگی. و عِلَّة و سَقَم و سُقْم: بیماری. و خَلَوْتُ إلیه: إذا اجتمعتَ معه فی خلوةٍ و ظَلام «به فتح»: تاریکی. و ٱبْتِهال: زاری کردن در دعا. و إِجابَة: جواب گفتن. و لَبّیٰ: مشتق از «لَبَّیْک»، به معنی قال لبَّیْک، چنانچه «بَسْمَلَ» به معنی قال بسم اللّه.
میفرماید: خوشی عیش مر کسی را که باشد پشیمان بیخواب که گله کند به حضرت ذوالجلال بلای خود را. نباشد به او هیچ مرض و هیچ بیماری بیشتر از دوستی او مر دوست او را. چون به خلوت رود در تاریکی، در حالی که زاری کننده باشد در دعا، جواب گوید او را خدا، پس لبیک گوید او را. «شارح»
سؤال: خواستن «از ثالث». والکنف: «به فتح الکاف و سکون النون» الحفظ، «و به فتحهما» الجانب، «و بکسر الکاف و سکون النون» و عاءٌ تکون فیه أداةُ الرّاعی، و به تصغیرِه جاء الحدیثُ: «کُنَیْفٌ مُلِیَٔ عِلْماً». و سَمْع و سَماع: شنیدن «از رابع». و صَوْت: آواز. و اِشْتیاق آرزومند شدن. و مَلَک: فرشته، و مَلائِکَة: جمع او، و اصلش «مَلْأَک»، همزه برای کثرت استعمال محذوف شده و در جمع باز آمده، و اصل «مَلْأَک»، «مَألَک» از «أُلوکة»، به معنی رسالت. و ذَنْب: گناه. و الآنَ، اکنون. و غُفْران و مَغْفِرة: آمرزیدن «از ثانی». و جَنَّة: بهشت. و خُلْد: جاویدانی. و اصل سَلْ «اِسأَلْ». و حِشْمَة: شرم داشتن. و رَهَب و خَوْف و مَخافَة: ترسیدن «از رابع». و این چهار بیت جواب حق تعالیٰ است مر مبتهل مذکور را و مربوط است به «أجابَهْ اللّهُ». و عَبْدِی منادیٰ و حرف ندا محذوف. و تَمَنّاهُ در اصل «تَتَمَنّاهُ»، تاء خطاب محذوف شده بر سبیل قیاس. و ضمیر طُوباهُ راجع به ما، و مرادِ اِشعار بعلوّ مرتبهٔ سائل به مرتبهای که تمنی او چیزی را سبب خوش حالی آن چیزی است.
میفرماید: خواستی، ای بندهٔ من، و تو در دایرهٔ حمایت منی و هر چه گفتی به حقیقت شنیدیم آن را. آواز تو- آرزومند میشوند آن را فرشتگاه من؛ پس گناه تو، اکنون به حقیقت آمرزیدیم آن را. در بهشت جاودانی است، آنچه آرزو میکنی آن را؛ خوشی حال آن چیز که تو آرزو میکنی، خوشی حال آن چیز، پس خوشی حال آن چیز. بخواه از من بیشرم داشتن و بیبیم و مترس، به درستی که من خداام و رحمت من بینهایت است. «شارح»
نکته
سرّ اشتیاق مذکور آن است که نشأت ملایکه مجبول بر استغنا و عصمت است و از نیاز و ملامتی که لازم نشأت جامعهٔ انسانیه است بیبهره افتاده. حضرت مصطفیٰ ﷺ، فرمود: «ملایکه معنی اسم و دود را نمیدانند و هر کس مشتاق است به آنچه ندارد.» و عجب واقعه بر سبیل اعتراض میگفتند: «أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاء وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ»۲ و حال آنکه باعث بر خلق انسان افساد و سَفْک مذکور بود. و حضرت مصطفیٰ ﷺ، فرمود: «والذی نفسی بیِده، لو لم تُذْنِبوا، لذهب اللّهُ بکم و لَجاءَ بقومٍ یُذْنِبون فیستغفرون اللّهَ فیغفر لهم.»