قرآن کریمبه زبان فارسی

مرثیهٔ حضرت خاتم صلّی اللّٰهُ علیه و سلّم

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
أَمِنْ بَعْدِ تَکْفِینِ ٱلنَّبِیِّ وَ دَفْنِهِبِأَثْوابِهِ آسیٰ عَلیٰ هالِکٍ ثَویٰ
رُزِئْنا رَسُولَ ٱللّهِ فِینا فَلَنْ نَریٰبِذاکَ عَدِیلاً ما حَیِینا مِنّ ٱلرَّدیٰ

همزهٔ استفهام برای انکار. و بَعْد: پس. و تَکْفِین: و دَفْن: بگور نهادن. و ثَوْب: جامه و أَسیٰ «به قصر»: غمگین شدن «از رابع». و هالِک: هلاک شده. و ثَویٰ بالمکانِ: أَقامَ به. و رُزْء: مصیبت رسانیدن، ورَزَأتُ الرَّجُلَ: أصبتَ منه خَیْراً، و رُزِئنا بر تقدیر اول به صیغهٔ مجهول و بر تقدیر ثانی به صیغهٔ معروف. و رَسُول: پیغمبر فرستاده، و تحقیق او در فاتحهٔ سادسه گذشت. والعَدیل: الذی یُعادِلُک فی الوزنِ والقدرِ. و أَحْیاهُ اللّهُ فحَیِیَ «بالکسر» وحَیَّ، والإدغامُ أکثرُ. والرَّدیٰ الهلاک؛ و مِنَ الرَّدیٰ متعلق به حَیِینا به تضمین «نجاة»، و قال المحققُ الشریفُ، قدِّس سرُّه، فی حواشی الکشَاف: «التّضمین أن یُقصَدَ بلفظِ فعلٍ معناه الحقیقی ویُلاحَظ معه معنیٰ فعلٍ آخرَ یناسبُه و یدلّ علیه بذکرِ شیءٍ من متعلقات الأخر، کقولِک: أحمد إلیک فلاناً؛ فإنّک لا حظتَ فیه مع الحمد معَنی الإنهاءِ و دلّلت علیه بذکرِ صِلته، أعنی کلمة إلیٰ، کأنّک قلتَ: أُنهِی حمدَه إلیک. و فائدةُ التّضمینِ إعطاءُ مجموع المعنَیَیْنِ، فالفعلانِ مقصودانِ معاً قصداً و تبعاً. ثمّ إنّهم اختلفوا، فذهب بعضُهم إلیٰ أنّ اللّفظَ مستعملٌ فی معناهُ الحقیقیّ فقط والمعنی الآخرُ مرادٌ بلفظٍ محذوفٍ یدلُّ علیه ذکر ما هو مِن متعلقاتِه، فتارةً یجعلُ المذکور أصلاً فی الکلام والمحذوف قیداً فیه علیٰ أنّه حالٌ کما فی قولِه تعالیٰ : «وَلِتُكَبِّرُواْ اللّهَ عَلَى مَا هَدَاكُمْ»۱ و تارةً بعکس فیجعلُ المحذوف أصلاً والمذکور مفعولاً، کما مرَّ من المثالِ، أو حالاً، کما فی قولِه تعالیٰ: «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»۲ أی یعترفونَ به مؤمنین، و ذهب آخرون إلیٰ أنّ کلا المعنَیینِ مرادٌ به لفظٍ واحدٍ علیٰ طریقِ الکنایِة؛ إذ یُرادُ بها معناها الأصلیّ لیتوسّلَ بفهمِه إلیٰ ما هو المقصودُ الحقیقیّ، فلا حاجةَ إلیٰ تقدیرٍ إلّا لتصوُّرِ المعنیٰ و إبرازِه، والأظهرُ أن یقالَ اللّفظُ مستعملٌ فی معناه الأصلیّ فیکونْ هو المقصودْ إصالةً، لکن قُصِدَ بتبعیّتِه معنیً آخرُ یُناسبُه من غیرِ أن یستعمل فیه ذلک اللّفظُ، أو یقدَّر له لفظٌ آخر، فلا یکون من بابِ الإضمارِ و لا من بابِ الکنایِة، بل من قبیلِ الحقیقةِ الّتی قصد به معناها الحقیقیّ معنیً آخر یناسبُه و یتبعُه فی الإرادةِ و حینئذٍ یکونُ معنی التّضمینِ واضحاً بلا تکلّفٍ.» و در بعضی نسخ بجای بذاک عدیلاً «بذلک عدلاً»؛ والعَدْل «بالکسر والفتح»: المِثْل.

می‌فرماید: آیا از پی تکفین پیغمبر و دفن او با جامه‌های او غمگین شوم بر هلاک شده‌ای که مقیم باشد در خاک؟ مصیبت رسانیده شدیم ما به رسول خدا، یا خیر یافتیم از او در میان ما؛ پس هرگز نخواهیم دید او را مثلی، مادام که زنده‌ایم و نجات داریم از هلاک. «شارح»

اکنون که کشید مصطفیٰ سر بکفنغمگین نشود بمرگ غیرش دل من
خیری که من از خلق کریمش دیدمتا هست حیات من نخواهم دیدن

حکایت

چون صحابه از بیعت ابوبکر رضی‌اللّٰه عنه، فراغت یافتند، متوجه شدند به تجهیز نبی ﷺ، و نمی‌دانستند که آن حضرت را در وقت غسل برهنه کنند یا نه. و در مسند امام احمد از عایشه رضی‌اللّٰه عنها، مروی است که خواب بر ایشان غالب شد و سرها به پیش انداخته بودند و از گوشهٔ خانه آواز آمد که رسول را در پیراهن غسل کنید و قایل آن معلوم نبود پس علی آن حضرت را به سینهٔ خود باز نهاد و عباس و فَضْل و قُثَم، پسران او، آن حضرت را می‌گردانیدند و اُسامة بن زَیْد و شُقْران آب می‌ریختند و علی از بیرون پیراهن غسل می‌کرد، چنانچه دست به بشرهٔ آن حضرت نمی‌رسید و چیزی که طبع از آن متنفر باشد از آن حضرت ظاهر نشد. و علی می‌فرمود: «بأبی أنتَ و أمّی، ما أطیبک حیّاً و میتاً!» پس آن حضرت را به سه جامهٔ سفید تکفین کردند و بنیاد نماز شد و اول علی و عباس و بنوهاشم گزاردند، پس مهاجر، پس انصار، پس زنان، پس کودکان، پس بندگان؛ و هیچکس امامت نماز نکرد. پس نمی‌دانستند که پیغمبر را کجا دفن کنند، ابوبکر گفت: «از آن حضرت شنیده‌ام: ما قُبِضَ نبیٌّ إلّا دُفِنَ حَیثُ یقبض،» پس جامه خواب آن حضرت برداشتند و ابوطَلْحه همانجا لحد بکند و علی و فَضْل و قُثّم و شُقْران در قبر رفتند و آخر کسی که بیرون آمد قُثَم بود.

وَ کانَ لَنا کَالْحِصْنِ مِنْ دُونِ أَهْلِهِلَهُ مَعْقِلٌ حِرْزٌ حَرِیزٌ مِنَ الْعدِیٰ
وَ کُنّا بِمَرْآهُ نَرَی النَّورَ وَالْهُدیٰصَباحَ مَساءً راحَ فِینا أَوِ اغْتَدیٰ

حِصْن: دژ. و دُون: نقیض فَوْق، و تقول: دونَ النهر أشدٌ، أی قبلَ وصولِک إلی النّهرِ، و قیل هو مقلوبُ «الدُّنوّ». و أَهْل: خاندان. والمَعْقِل «بکسر القاف»: الملجأ. و الحِرْز: الموضعُ الحصینُ، یقالُ: هذا حِرْزٌ حَرِیزٌ. والعدیٰ «بکسر العین»: الأعدادء و هو جمعٌ لا نظیرَ له.والمَرْأیٰ: المنظر. و نُور: روشنائی. و صَباح: بامداد. و مَساء: شبانگاه. و رَواح و رَوْح: شبانگاه کردن. و اِغْتِداء: بامداد کردن. و صَباح در صَباحَ مَساءً مبنی است، و مَساء گاه معرب و گاه مبنی، و اینجا برای محافظت وزن معرب، و قال الرّضیُّ: «أصلُه صباحاً فمساءً، أی کلُّ صباحٍ و کلَّ مساءٍ، والفاء تؤدی معنی العموم، کما فی قولک: انتظرتُه ساعةً فساعةً، أی کلَّ ساعةٍ؛ إذا فائدةُ الفاءِ التّعقیبُ، فیکون المعنیٰ یوماً و یوماً عقیبه بلا فصل إلیٰ ما لا یتناهیٰ فاقتصر علیٰ أول مراتب التّکرار، کما فی قولِه تعالیٰ «ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ»۳ و لبَّیْک، أو أصلُه صباحاً بعدَ مساءٍ.» و در اکثر نسخ بجای مَرآهُ «رُؤْیاهُ»؛ و رُؤیا: خواب دیدن، یعنی به خواب دیدن او امور غیبی را، و مَرْأی انسب و الیق است.

می‌فرماید: بود آن حضرت مر ما را مانند دژ ازین سوی اهل خود، در حالی که مرو را بود ملجأی به غایت استوار از اعدا. و بودیم ما به دیدار او می‌دیدیم او می‌دیدم نور و هدایت هر بامداد و هر شبانگاه می‌کرد در میان ما یا بامداد می‌کرد. «شارح»

ما را ز رسول حقّ حمایت می‌بودوز دیدن او لطف و رعایت می‌بود
از پرتو آفتاب رویش ما رادر خانهٔ دل نور هدایت می‌بود

حکایت

عبداللّه بن زید انصاری چون خبر موت نبی ﷺ، بشنید، در حال دعا کرد که نابینا شود تا بعد از نبی ﷺ، روی کسی نبیند و همان لحظه دعای او مستجاب شد.

لَقَدْ غَشِـیَتْنا ظُلْمَةٌ بَعْدَ مَوْتِهِنَهاراً فَقَدْ زادَتْ عَلیٰ ظُلْمَةِ ٱلدُّجیٰ

غَشْی و غَشّیان: به بالای چیزی درآمدن «از رابعب. و ظُلْمَة: تاریکی. و زِیادَة: افزون شدن. و دُجْیَة: ظلمت، و دُجیٰ: جمع او؛ و ظُلْمَة الدُّجیٰ بر منوال «نورُالأنوار».

می‌فرماید: هراینه به حقیقت درآمد بما تاریکی بعد از مردن او در روز، پس به حقیقت افزون شد آن ظلمت بر ظلمت فایق بر جمیع ظلمتها. «شارح»

از موت نبی بر دل ما نیش آمدصد تیر بلا بر جگر ریش آمد
آفاق جهان بچشم ما تاریک استاین روز سیاه از کجا پیش آمد

حکایت

اَنَس، رضی اللّه عنه، گوید: «در روز وفات پیغمبر ﷺ، مدینه تاریک شد هنوز دست از خاک قبر آن حضرت نیفشانده بودیم که دلها را باز نشناختیم.»

فَیا خَیْرَ مَنْ ضَمُّ الْجَوانِحَ وَالْحَشاوَیا خَیْرَ مَیْتٍ ضَمَّهُ التُّرْبُ وَالثُّریٰ
کَأَنَّ أُمُرَ النّاسِ بَعْدَکَ ضُمِّنَتْسَفِینَةَ مَوْجٍ حِینَ فِی الْبَحْرِ قَدْ سَما

خَیْر: اسم تفضیل. و ضَمّ: به هم آوردن. و جانِحَة: استخوان خُرد پهلو. و حَشا: درون تهیگاه. و ضمّ جوانح و حشا کنایت از موت. و تُرْب: خاک. و ثَریٰ: خاک نمناک. و کَأَنَّ گویا، برای تشبیه. و أَمْر: کار. و تَضْمین: چیزی در میان چیزی نهادن. و سَفِینَة: کشتی. و مَوْج: نورد آب. و بَحْر: دریا. و سُمُوّ: بلند شدن.

می‌فرماید: ای بهتر کسی که به هم آورد استخوانهای خرد پهلو و درون تهیگاه را، و ای بهتر مرده که به هم آورد او را خاک خشک و خاک نمناک؛ گویا کارهای مردم بعد از تو نهاده شد در کشتی افتاده به موج، وقتی که آن موج در دریا به حقیقت بلند باشد. «شارح»

ای اشرف خلق و اکمل جنس بشرروزی که شدی بموت غایب ز نظر
شد کار کسان نظیر چیزی که نهنددر کشتی و موج سازدش زیر و زبر
وَضاقَ فَضاءُ الْأَرْضِ عَنْهُمْ بِرُحْبِهِلِفَقْدِ رَسُولِ اللّهِ إِذْ قِیلَ قَدْ مَضیٰ
فَقَدْ نَزَلَتْ بِالمُسْلِمِینَ مُصِیبَةٌکَصَدْعِ الصَّفا لاشَعْبَ لِلصَّدْعِ فِی‌الصَّفا

ضَیْق: تنگ آمدن. و فَضاء: جای فراخ. و أَرض: زمین. و رُحْب «به ضمّ راء»: فراخی. و فَقْد: نایافتن. و مَضاء و مُضِیّ: گذشتن. و قال الرّاغب: «الإسلامُ فی الشرعِ علیٰ ضرَبیْن، و أحدُهما دونَ الإیمانِ و هو الاعترافُ باللّسانِ و به یُحقَنُ الدَّمُ، حَصَلَ معه الاعتقادُ أو لم یَحصُلْ و إیّاه قصد بقوله تعالیٰ: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَكِن قُولُوا أَسْلَمْنَا»۴ والثّانی فوقَ الإیمانِ و هو أن یکونَ مع الاعترافِ اعتقادٌ بالقلبِ و وفاءٌ بالفعلِ واستسلامٌ للّهِ تعالیٰ فی جمیعِ ما قضیٰ و قدَّر، کما ذکر عن إبراهیمَ ﷺ، فی قوله تعالیٰ: «إِذْ قَالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قَالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ»۵ و کذا قوله تعالیٰ «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ»۶.» و مُصِیبَة: غم و اندوه که به مردم رسد. و صَدْع: شکاف. و صَفا: سنگ سخت. والشَّعْب: الصّدعُ فی الشّیءِ و إصلاحُه أیضاً، و هو المرادُ هٰهنا. و لا شَعْبَ لِلصَّدْع فِی الصَّفا جواب سؤال مقدّر، گویا کسی گفته: هل یُمکنُ إصلاحُه؟

می‌فرماید: تنگ آمد فضای زمین از مردم با وجود فراخی آن برای نایافتن رسول خدا، آن زمان که گفته شد به حقیقت گذشت. هراینه به حقیقت فرو آمد به مسلمانان مصیبتی همچون شکاف سنگ سخت و هیچ اصلاح نیست مر شکاف را دران سنگ. «شارح»

چون کرد نبی بباغ جنّت آهنگبر اهل وفا روی زمین آمد تنگ
این تازه جراحت که نیاید درمانمانند شکافیست که باشد در سنگ

حکایت

چون حضرت رسالت، ﷺ، وفات یافت، معاذ بن جبل، رضی اللّه عنه، که در یمن حاکم بود به طریق کشف دریافت که آن حضرت به آخرت نقل فرمود. در حال متوجه مدینه شد و در راه عمار بن یاسر را دید که نامهٔ ابوبکر به او می‌برد. از عمار پرسید که صحابه را چگونه گذاشتی. گفت: «ترکُتهم کغنمٍ بلا راعٍ.» پس پرسید که مدینه را چگونه گذاشتی. گفت: «ترکتُها و هی أضیقُ علیٰ أهلِها مِن الخاتم.»

فَلَنْ یَسْتَقِلَّ النّاسُ تِلْکَ مُصِیبَةًوَلَنْ یُجْبَرَ الْعَظْمُ الَّذِی مِنْهُمُ وَهیٰ
وَفِی کُلِّ وَقْتٍ لِلصَّلاةِ یَهِیجُهُبِلالٌ وَیَدْعُو بِاسْمِهِ کُلَّما دَعا

اسْتِقْلال: اندک شمردن. و عَظْم: استخوان. وَهْی: شکافته شدن. و وَقْت: هنگام. و صَلاة: نماز. و هیجان: برانگیختن و بِلال بن ریاح حبشی آزاد کردهٔ ابوبکر صدیق بود و چون پیغمبر وفات یافت، قصد شام کرد و ابوبکر گفت: «اینجا باش و مؤذن من شو.» بلال گفت: «اگر مرا آزاد کرده‌ای که در دنیا از من منفعت گیری، ترا خدمت کنم؛ و اگر برای خدا آزاد کرده‌ای، مرا به خدا رها کن.» ابوبکر بگریست و او را اجازت داد، و متوجه شام شد و اندک زمانی آنجا بود، ناگاه پیغمبر را ﷺ، به خواب دید که می‌فرمود: «ای بلال، از جوار ما بیرون رفتی و بر ما جفا کردی.» پس متوجه زیارت رسول شد و چون به مدینه رسید، در آن چند روز فاطمه رضی اللّه عنها، به آخرت رحلت فرموده بود، و بسی زاری کرد و می‌گفت: «ای جگر گوشهٔ رسول خدا، چه زود به او ملحق شدی!» و اهل مدینه التماس کردند که بانگ بگوید، گفت: «بعد از محمد بانگ نگویم.» و چون مبالغهٔ بسیار کردند، بانگ بگفت و همهٔ مردم بگریستند و این روز مثل آن روز بود که رسول ﷺ، وفات یافته بود، پس مراجعت به شام کرد و هر سال به زیارت پیغمبر رفتی و در دمشق در سنهٔ عشرین وفات یافت. و اسْم: نام. و مُصِیبَةً تمییز. و او در وِفِی کُلِّ وَقْتٍ حالی، یعنی توالی ذکر او هر دم جراحت فراق را تازه می‌سازد.

می‌فرماید: هرگز اندک نشمارند مردم آن را به مصیبت، و هرگز بسته نشود آن استخوان که از ایشان شکافته شد؛ و حال آنکه در هر وقت نمازی برمی‌انگیزد آن را بلال و دعا می‌کند به نام او، هرگاه که دعا می‌کند. «شارح»

از موت رسول استخوانی که شکستتا روز قیامت نتوان دیگر بست
هر دم که کسی حدیث او می‌گویدگویا نمکی در دل مجروح منست
وَ یَطْلُبُ أَقْوامٌ مَوارِیثَ هالِکٍوَفِینا مَواریثُ النُّبُوَّةِ وَالْهُدیٰ

القَوْم: الرَّجال دونَ النَّساءِ، قال اللّهُ تعالیٰ: «لَا يَسْخَرْ قَومٌ مِّن قَوْمٍ عَسَى أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاء مِّن نِّسَاء عَسَى أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ»۷. و نُبُوَّة: پیغمبری.

می‌فرماید: می‌جویند قومی چند میراثهای مرده، و در ماست میراثهای پیغمبری و هدایت. «شارح»

ما علم و شجاعت و فتوّت داریمبا دشمن و با دوست مروّت داریم
مردم همه سیم و زر بمیراث برندمائیم که میراث نبوّت داریم

حکایت

حضرت فاطمه نیز، علیها التّحیّة والسّلام، مرثیّه‌ای قریب به این فرموده:

اغبرَّ آفاقُ السّماءِ و کُوِّرتْشمسُ النّهارِ و أظلمَ العصرانِ
والأرضُ مِن بعدِ النّبیِّ کئیبةٌأسفاً علیه کثیرةُ الأحزانِ
فلیَبْکِهِ شرقُ البلادِ و غربُهافلیَبْکِهِ مُضَرٌ و کلُّ یمانِ
ولیَبْکِهِ الطّودُ الأشمُّ وجَوُّهکالبیتِ والأستارِ والأرکانِ
یا خاتمَ الرُّسلِ المبارکُ وجهُهصلّیٰ علیک مُنزِّلُ القرآن
  1. - البقره: ۱۸۵. ↑
  2. - البقره: ۳. ↑
  3. - الملک: ۴. ↑
  4. - الحجرات: ۱۴. ↑
  5. - البقره: ۱۳۱. ↑
  6. - آل عمران: ۱۹. ↑
  7. - الحجرات: ۱۱. ↑