قرآن کریمبه زبان فارسی

شکایت از جمعی قرشی که به سعادت بیعت ناظم رسیده‌اند پس تیغ خلاف از غلاف ادبار کشیده‌اند

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
تِلْکُمْ قَرَیْشٌ تَمَنّانِی لِتَقْتُلَنِیفَلا وَ رَبِّکَ ما بَزُّوا وَلا ظَفِرُوا
فَإِنْ بَقِیتُ فَرَهْنٌ ذِمَّتِی لَکْمْبِذاتِ وَدْقَیْنِ لا یَعٌفُو لَها أَثَرُ
وَ إِنْ هَلَکْتُ فَإِنِّی سَوْفَ أُورِثُهُمْذُلَّ الحَیاةِ فَقَدْ خانُوا وَقَدْ غَدَرُوا

اصل تَمَنّا «تَتَمَنّا». و فی المثل: «مَنْ عَزَّ، بَزَّ»، أی مَنْ غلب، أخذ السَّلَبَ. و رَهْن به معنی مفعول. و الذِّمَّة: ما یُذَمُّ الرّجلُ علیٰ إضاعتِه من عهدٍ. والوَدْق: المطر، و فی الأساس: «حربٌ ذات وَدْقَیْنِ شُبِّهت بسحابةٍ ذات مطرتین شدیدتین؛ ویروی عن علیٍّ، رضوان اللّه علیه: فإن بقیت إلیٰ آخر البیت.» و قال الجوهریّ: «ذات وَدْقَیْنِ الدّاهیة، أی ذات وجهین کأنّها جاءت من وجهین.» و عَفا: ناپیدا شدن.

می‌فرماید: آن قریشند، آرزو می‌کنند تا بکشند مرا، پس بحقّ پروردگار تو نربایند از من چیزی و ظفر نیابند. پس اگر بمانم، پس گروست عهد من مر شما را به حربی که ناپیدا نشود مران را نشان. و اگر هلاک شوم، پس به درستی که من زود میراث گذارم ایشان را خواری زندگی، که به حقیقت خیانت کردند در عهد و به حقیقت پیمان شکستند. «شارح»

دیدم جماعتی بایمان درستبودی همه را حدیث و پیمان درست
امروز چنانست که در روی زمینبسیار عزیزست مسلمان درست
إِمّا بَقِیتُ فَإِنِّی لَسْتُ مُتَّخِذاًأَهْلاً وَلا شِیعَةً فِی الدِّینِ إِذْ فَجَرُوا
قَدْ بایَعُونِی وَلَمْ یُوفُوا بِبَیْعَتِهِمْوَماکَرُونِی فِی الأَعْداءِ إِذْ مَکَرُوا
وَ ناصَبُونِی فِی حَرْبٍ مُضَرَّمَةٍما لَمْ یُلاقِ أَبُو بَکْرٍ وَلا عُمَرُ

اصل إمّا «إن ما». و اِتِّخاذ: فرا گرفتن، و بعضی گویند او مأخوذ از «تخذ» است و تاء او اصلی است، چون تاء «اتِّباع»، و جوهری گوید: هو من الأخذ، إلّا أنّه أُدغِم بعدَ تلیینِ الهمزةِ و إبدالِ التّاء، ثمَّ لما کثر استعمالُه علیٰ لفظِ الافتعال، توهَّموا أنَّ التّاءَ أصلیّةٌ فبنوا منه فَعِلَ یَفعَلُ، فقالوا: تَخِذَ یَتْخَذُ، و قُرِی: «لَاتَّخَذْتَ عَلَيْهِ أَجْرًا»۱. و أَهْل: آشنا. و شِیعة: گروه هم‌دل. و مُبایَعة: بیعت کردن؛ و بَیْعة: پیمان. و مُماکَرﺓ: با کسی مکر کردن. و مُناصَبة با کسی جنگ و دشمنی آشکارا کردن. و تَضْرِیم: برافروختن آتش. و أَبُوبَکْر: عبداللّه بن عثمان إبی قحافة بن عامر بن عمرو بن کعب بن سعد بن تَیْم بن مُرّة بن کعب بن لؤیّ بن غالب. و عُمَر: پسر خطاب بن نفیل بن عبدالعْزَّی بن ریاح بن عبداللّه بن قرظ بن زراج بن عدیّ بن کعب.

می‌فرماید: اگر بمانم، پس به درستی که من نیستم فراگیرندهٔ آشنا و نه گروه هم‌دل در دین، برای آنکه ایشان بی‌سامان شدند. به حقیقت بیعت کردند با من و وفا نکردند به بیعت خود، و مکر کردند با من در میان دشمنان، چون مکر کردند ایشان. و آشکارا کردند دشمنی با من در کارزاری برافروخته، کارزاری که ندید ابوبکر و نه عمر.

«شارح»

آن یار کهن که بود با من هم عهدامروز بقصد خون من دارد جهد
آری چه توان کرد که در یک زنبورآمیخته‌اند زهر قاتل با شهد

حکایت

جمعی از قریش که با مرتضیٰ بیعت نمودند و وفا نکردند طلحة بن عبداللّه بن عثمان بن عمرو بن کعب بن سعد بن تیم بن مرّﺓ بن کعب بن لؤی بن غالب بن فهر بن مالک بن نضر بود و زبیر بن عوّام بن خُوَیْلِد بن اسد بن عبدالعُزَّی بن قُصَیّ بن کلاب بن مُرّة بن کعب؛ چه ایشان به اتفاق صحابه در مسجد مدینه با مرتضیٰ بیعت کردند و اول کسی که برای بیعت دست دراز کرد طلحه بود و چون دست او در غزای احد بواسطهٔ حراست پیغمبر ﷺ، شلّ شده بود، حبیب بن ذؤیب گفت: «یدٌ شّلّاءُ و بیعتُه لا تتمّ.» پس طلحه و زبیر به اتفاق عایشه مخالفت مرتضیٰ کردند و می‌گفتند بیعت ما بکره و اجبار بود و حرب جمل، بر وجهی که در فاتحهٔ سابعه گذشت،واقع شد.

  1. - الکهف: ۷۷. ↑