إشابة: سفید کردن موی. و اِسْتِراق: دزدیدن. و عَدْل: برابر کردن «از ثانی». و مراد از وَصِیّ مرتضیٰ ﷷ؛ چه حضرت مصطفیٰ ﷺ، در شأن او فرموده: «أنت أخی و وصیّی و خلیفتی من بعدی و قاضی دینی «به کسر الدال». و أَبْتَر: بیخیر.، و مراد از أَبْتَر شانِی النَّبِیّ معاویه، و این ناظر است به «إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ»۱ و مطابق سخنی است که ترمذی از یوسف بن سعد در شأن بیامیّه روایت کرده و در فاتحهٔ سابعه گذشت. و لَعِین به معنی ملعون. و و أَخْزَر: تنگ چشم، و بعضی گویند کسی که به دنبال چشم نگرد. و مراد از لَعِین أَخْزَر عمرو بن عاص، و از کِلاهِما معاویه و عمرو. و جُنْد: لشکر. و عَسْکَرة: لشکر ساختن. و مِصْر: مملکتی که طولش از عریش است تا اسوان و عرضش از برقه تا ایله. و إصابة: یافتن. و ذا زاید. و عَجَباً منادای نکره. و کَذِباً بدل از مُنْکَراً. و بِمُلْکِ متعلق به باعَ.
و گویند چون عمرو بن عاص بشنید که عثمان را کشتند و علی خلیفه شد و معاویه مخالف اوست، با محمد و عبداللّه، پسران خود، مشورت کرد که نزد علی رود یا نزد معاویه، پسران گفتند: «نزد علی رفتن اولیٰ است.» او گفت: «چنین است، لیکن علی مردی است با رای و تدبیر و او را به کس حاجت نیست. ما را نزد معاویه میباید رفت، که او را به همه کس حاجت است.» و نزد معاویه رفت و معاویه رفت و معاویه با او شرط کرد که اگر ظفر یابد، حکومت مصر به عمرو دهد و در سال سی و هشتم هجری عمرو حاکم مصر شد.
میفرماید: ای عجبی، هراینه به حقیقت دیدم کاری بد را، دروغی بر خدا که سفید میکند مو را. میدزدد شنوائی را و میپوشاند بینائی را، نیست که راضی باشد احمد، اگر خبر داده شود که برابر میکنید شما وصیّ او را و بیخیر دشمن پیغمبر را و ملعون تنگ چشم را. هر دو ایشان با لشکر خود به حقیقت لشکر خود به حقیقت ساختند، به حقیقت فروخت این دین خود را، چون بیسامان شد به پادشاهی مصر اگر بیابند این دو ظفر؛ هر که به دنیاست فروختن دین او، به حقیقت زیان کرد. «شارح»
نکته
اگر گوئی علمای سنّت و جماعت منع از لعن عمرو بن عاص میکنند و بیت ثالث شاهد است بجو از لعن برو، گوئیم بر تقدیر تسلیم که این ارجوزه شعر مرتضیٰ است، لازم نیست که آنچه امام در شأن اهل بغی تواند گفت مردم، دگر را جایز باشد که مثل آن گویند؛ مثلاً قاضی به سخن تلخ تعزیر مخالف شرع میتواند کرد و اگر دگری مرتکب مثل آن سخن شود، مستحقّ تعزیر گردد. زنهار و هزار زنهار که هرگز مرتکب لعن هیچ مسلمان نشوی، به تخصیص کسی که صحبت حضرت مصطفیٰ ﷺ، دریافته باشد؛ چه ملاقات آن حضرت در آخرت وسیلهٔ عظیم خواهد بود.
و ابن اعثم گوید: حجر بن عدّی و عمرو بن حمق خزاعی در صفّن لعنت بر اهل شام کردند و مرتضیٰ ایشان را منع کرد. گفتند: «ألسنا علَی الحقّ؟» فرمود: «بلیٰ» گفتند: «فِلمَ تمنعُنا من شِتمِهم ولعنِهم؟» فرمود: «أکرهُ أن تکونا لعّانین شاتمین، ولو قلتم: اللّهمَّ احقن دماءَنا و دمائَهم و أصلحْ ذاتَ بینِنا و بینهم واهدهم من ضلالتِهم، لکانَ ذلک أحبُّ إلیّ.» واللّه أعلم.
وَتْر «به فتح واو»: کینه. والسَّعُوط: دواءٌ یُصبُّ فی الأنف، و قد أَسعطت الرّجلَ. و ذُعاف «به ضمّ ذال»: زهر کشنده. و مراد از صَبِر تلخ. و عاص: پسر وائل بن هاشم بن سعد بن سهم بن عمر بن حفص بن کعب بن لؤیّ بن غالب، و امام نووی در مهذّب الأسماءِ گوید: «الجمهورُ علیٰ کتابةِ العاصی بالیاء و هو الفصیحُ عند أهلِ العربیّة و یقع فی کثیرٍ من کتبِ الحدیث والفقه أو أکثرها به حذف الیاءِ و هی لغةٌ و قد قریٔ فی السّبع نحوه، کالکبیر المتعال والدّاع و نحوهما.» و مراد از ابن عاص عمرو، و او در سنهٔ ثمان هجری به دست نجاش، ملک حبشه، مسلمان شد و در شب عید فطر سنهٔ ثلاث و اربعین هجری در مصر وفات یافت. و عَسِر «به کسرسین»: کسی که کار برو دشوار باشد. وقوله تعالیٰ: «سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ»۲ أی عن عذابٍ، قال الأخفش: خرجنا نسأل عن فلانٍ و به فلانٍ. و قَدِّمْ مقول أَقُولُ» مقدَّر.
میفرماید: ای آن کس که میجوید از من کینه را، اگر هستی و که میجوئی که زیارت کنی گور را به تحقیق و درائی بعد از آن در آتش، در بینی ریزم ترا امروز زهری تلخ. مپندار مرا، ای عمرو، پسر عاص، کسی که کار برو دشوار باشد، بپرس از من خیبر را. بودند قریش در روز بدر کشته، به درستی که من، چون حرب در روزی حاضر شود، برافروزم آتش خود را و بخوانم قنبر را و میگویم: پیش دار علَم مرا، باز پس مدار از ترس. «شارح»
مای اول مصدری. والحِذار: المُحاذرﺓ: و مَوْت أَحْمَر: مرگ سخت؛ و صوفیّه مخالفت نفس را «موت احمر» گویند و جوع را «موت ابیض» و پوشیدن مرقّع بیقیمت را «موت اخضر» و تحمل رنج خلایق را «موت اسود». و هَمْدان «بالسّکون»: قبیلةٌ من الیمن. و اِدِّعاء: درخواستن. و حِمْیَر «به کسر الحاء و سکون المیم»: أبو قبیلةٍ من الیمن، و هو حِمْیَر بن سبأ بن یَشْجب بن یعربَ بن قحطان. جَعْفَر: پسر ابوطالب، مشهور به «طیّار»، و او در اول نبوت مسلمان شد و با زن خود، اسماء بنت عُمَیْس، هجرت به حبشه کرد و در روز فتح خیبر پیش پیغمبر آمد و پیغمبر فرمود: «ما أدری بأیّ الأمرین أنا أشدُّ فرحاً، به فتح خیبر أو قدومِ جعفر.» و در سنهٔ ثمان هجری در موته که نزدیک دمشق است با لشکر روم غزا کرد و شهید شد، و وجه تسمیهٔ او به «طیّار» آنکه ابن عباس گوید: پیغمبر ﷺ، فرمود: «دخلتُ الجّنةَ البارحةَ فنظرتُ فیها، فإذا جعفرٌ یطیرُ مع الملائکة.» و أَزْهَر: سفید روشن. و مراد از قُرَیْش معاویة بن ابیسفیان و عمرو بن عاص، و نسب هر دو گذشت. و نَجْم: ستاره.
میفرماید: سود نکند حذر کننده و نه صاحب حیله را از آنچه تقدیر کرده شده. به درستی که حذر بازنمیگرداند تقدیر خدا را؛ چون دیدم من مرگ را مرگی سخت، خواندم قبیلهٔ هَمْدان را و درخواست کردند ایشان قبیلهٔ حِمْیَر را. اگر آنکه بودی نزد من در روز حرب من جعفر طیّار، یا حمزه، آن شیر مهتر روشن، بدیدندی قریش ستارهٔ شب که ظاهر بودی دران روز، یعنی روز بریشان شب شدی. «شارح»
حکایت
ابن اعثم گوید: منذر بن حفصهٔ هَمْدانی از لشکر علی با عبداللّه و محمد، پسران عمرو بن عاص، محاربه میکرد و گرد برخاست، عمرو گفت: «ویحکم! علیٰ مَن القَتام والغبرة؟» گفتند: «علَی ابنَیْک عبداللّه و محمد.» پس فریاد زد و با وَرْدان، غلام خود، گفت: «ویلک، یا وَرُدان! قرِّب اللِّواءَ.» پس معاویه گفت: «لیس علّی ابنیک بأسٌ، فلا تنقض الصَّفَّ.» عمرو گفت: «إنّی ولدتُها ولم تلدهما.» و پیش آمد و بر سبیل ارتجاز میگفت:
خالطتُ جمعاً للمسمّیٰ حیدرا
و چون مرتضیٰ ﷺ، رجز عمرو بنشید، این ابیات در جواب او فرمود.