النَّفَس «بالّتحریک»: الرّیحُ الدّاخلُ و الخارجُ فی البدنِ من الفم و الأنف، و هو کالغذاءِ للنَّفَس بانقطاعِه بطلانُها. و اِنْتِقاص: کم کردن. و جُزْء: بهره و پاره. و مراد از ما یُفْنِیکَ نفَس، چه نفَس به اعتباری واسطهٔ بقا است و به اعتباری رابطهٔ فنا است. و حِداء: راندن شتر به نغمه. و هُزْء: افسوس. و نَفْس «به سکون»: به معنی تن، به قرینهٔ بِغَیْرِها، و تغیُّر بدن به سبب تأثیر حرارت غریزی و حرارت غریب، چنانچه در فاتحهٔ خامسه گذشت، یا به اعتبار خلق جدید که صوفیّه میگویند و در فاتحهٔ ثالثه گذشت. و إحساس: دریافتن و دانستن. و رُزْء: مصیبت.
میفرماید: حیات تو نفَسها است که شمرده میشود. پس هرگاه که گذشت نفسی ازان، کم کردی به آن نفس بهرهای از عمر خود. و زنده میکند ترا آن نفَس که فانی میکند ترا در هر حالتی، و میراند ترا رانندهای که نمیخواهد به تو افسوس. پس هستی به صباح در تنی و هستی در شبانگاه به غیر آن، و نیست مر ترا خردی که دریابی به آن مصیبتی را. «شارح»