اِقْتباس: فراگرفتن علم. و رُکُون: آرامیدن «از رابع». و غِنیٰ: بینیاز شدن «از رابع». و رَصانة: محکمرای شدن. و اِحتِراس: خویش را از چیزی نگاه داشتن و پاس داشتن. و سَامة و سَأَم: سیر برآمدن «از رابع». وانْهَمَکَ الرّجلُ فی الأمر: أی جدَّ و لجَّ. و اِنْغِماس: سر در آب فرو بردن. و در بعضی نسخ بجای حَلِیماً «حَکِیماً».
میفرماید: علم آرایش است؛ پس باش مر علم را کسب کننده، و باش مرو را جوینده، مادام که زنده باشی، فراگیرنده. و آرام گیر به علم و استوار باش بخدا و بینیاز شو به او. و باش بردبار استوار خرد نگاه دارندهٔ خود. سیر برمیا؛ پس یا باشی کوشنده در علم روزی، و یا باشی فرو رونده در علم. «شارح»
نُسْک: پرستیدن. و وَرَع «به فتح راء»: پرهیزکار شدن؛ و وَرُع «به کسر»: پرهیزکار. وافْتَرَسَهُ الأسدُ: أی دقَّ عنقَهُ، و مراد اینجا اخذ. و تَخَلُّق: خو گرفتن. و مُفارَقة: از یکدگر جدا شدن. و رُؤَسا: جمع رئیس. و صَفا: آب خالص. و السَّلاسة: الجریان، یُقالُ: فی کلامِه سلاسةٌ، و هو سَلِسُ البول.
میفرماید: باش جوانمردی پرستنده به خالص پرهیزکاری، پرهیزکار، مر دین را غنیمت گیرنده، مر علم را فرا گیرنده. پس هر که خو کرد به ادبها، گشت به سبب آن سردار قوم، چون مفارقت کردند سرداران. و بدان – که راه نموده شوی – که علم بهتر آب خالص است که گشت برای طالب خود از کمال خود روان. «شارح»