همزه برای ندا. و وعْظ و عِظَة و مَوْعِظَة: پند دادن. و تَأدیب: ادب کردن. و فَهْم: دریافتن «از رابع». و عَقْل: خردمند شدن. و تَأَدُّب: ادب پذیرفتن. و حِفْظ: نگاه داشتن «از رابع» و والِد: پدر. و تَحَنُّن: مهربانی کردن. و غِذاء پروردن. و عَطَب: هلاک شدن «از رابع». و أصل ابْن «بَنَوٌ»، لقولِهم فی الجمعِ «أبناء» و فی التصغیرِ «بُنَیّ»، و سُمِّی بذلک لکونِه بناءً للأب. و رِزْق: روزی. و کَفالَة: پایندان شدن «از اول». و عَلَیْک: اسم فعل به معنی خُذْ، و قال الرّضیُّ: «أسماءُ الأفعالِ حکمُها فی التّعدّی واللّزومِ حکمُ الأفعالِ الّتی هی به معناها، إلّا أنّ الباءَ تزادُ فی مفعولِها کثیراً، نحو علیک به، لِضعفِها فی العملِ، فتعمل بحرفٍ شأنُه إیصال اللّازمِ إلی المفعولِ.» و إِجْمال: خوبی کردن و ضدّ تفضیل. و «کلامی» محذوف مفعول افْهَمْ. و در بُنَیّ جرّ و نصب و رفع جایز. و ما در ما تَطْلُبُ مصدری با موصول یا موصوف.
میفرماید: ای حسین، به درستی که من واعظ و مؤدِّبم، پس دریاب سخن مرا؛ چه به درستی که خردمند ادب پذیر است. و نگاه دار وصیت پدری مهربان که میپرورد ترا به آداب تا هلاک نشوی. ای پسرک من، به درستی که روزی مکفولٌ به است و حضرت رزّاق ضامن آن شده؛ پس فراگیر راه نیکی کردن در طلب آن. «شارح»
جَعْل: گردانیدن «از ثالث». و کَسْب: جستن روزی «از ثانی»، و اینجا به معنی مفعول. و إِفْراد: تنها کردن. والبَرِیَّة «به تشدید الیاءِ»: الخَلْق، وأصلُه الهمز، و قیل بل ذلک مِن قولِهم: بریتُ العودَ «تراشیدم چوب را». و قال الجوهریّ: العارِیَّةُ بالتشدیدِ،کأنّها منسوبةٌ إلی العارِ، لأنّ طلبَها عیبٌ و عارٌ، و قیلَ هی مِن عارَ یعیرُ، إذا جاءَ و ذهبَ، فسمّیت عاریة لتحوُّلِها مِن یدٍ إلیٰ یدِ؛ و قیل مِن التّعاورِ، و هو تداولُ القومِ الشّیءَ بینَهم؛ و ذکر الخطابیّ فی الغریب: «أنّ اللّغةَ الغالبةَ العاریّةُ «بالتَشدیدِ» و قد یُخفَّفُ»، و در این بیت مخفّف است برای محافظت وزن. و ذَهاب: رفتن «از ثالث». و سُرْعَة: شتاب کردن. و تَلَفُّت و نَظَر: نگرستن «از اول». والسَّـبَب: الحبلُ الذی یُصعَدُ به النَّحل، قال اللّهُ تعالیٰ: «فَلْيَرْتَقُوا فِي الْأَسْبَابِ»۱ و سُمِّیَ کلُّ ما یُتوصَّلُ به إلیٰ شیءٍ سبباً، قال اللّهُ تعالیٰ: «وَآتَيْنَاهُ مِن كُلِّ شَيْءٍ سَبَبًا ٭ فَأَتْبَعَ سَبَبًا»۲ و تَسْبِیب: سبب ساختن. و سَیْل: رود وقَرَّ فی مکانِه قَراراً: إذا ثبَت ثُبوتاً جامداً، و أصلُه مِن «القُرِّ» «بالضّمّ»، و هو البَرْد، لأجل أنّ البردَ یقتضی السّکونَ و الحَرُّ یقتضی الحرَکةَ. و طَیْر: مرغ. و وَکْر: آشیانه. و تَصَوُّب: به نشیب فرو شدن. و مُفْرَداً حال از مال. و تُقیٰ مفعول اول اجْعَلْنَ، و ما تَکْسِبُ مفعول ثانی. و سَبَباً تمییز و عامل او أَسْرَعُ، و إِلَی الإِنْسانِ متعلق به او. و مِنَ السُّیُولِ معطوف بر مِنْ تَلَفُّتِ، و الطَّیُرِ معطوف بر السُّیُولِ؛ و لِلأَوْکارِ متعلق به تَصَوَّبُ، و اصل او «تَتَصَوَّبُ».
میفرماید: مگردان مال را کسب کردهٔ خود تنها، و پرهیزکاری معبود خود را بگردان آنچه کسب میکنی. ضامن شده است معبود روزی همهٔ خلق را، و مال عاریتی است که میآید کسب میکنی. ضامن شده است معبود روزی همهٔ خلق را، و مال عاریتی است که میآید و میرود. و سبب رزق شتابندهتر است از نگرستن بینا به انسان آن زمان که سبب سازند؛ و از رودها به محل جمع شدن آن، و از جنس مرغ، آن وقت که برای آشیانهها فرو آیند به نشیب. «شارح»
ذِکْر: قرآن «وَإِنَّهُ لَذِكْرٌ لَّكَ وَلِقَوْمِكَ»۳. و مَواعِظ: جمع مَوْعِظة. و مِنْ: استفهامی. و قِراءَة: خواندن «از ثالث». والکِتاب: فی الأصلِ مصدرٌ، ثمّ سُمِّی المکتوبُ کتاباً و المکتوبُ فیه کتاباً، و مراد اینجا قرآن؛ چه ذهن از مطلق منصرف میشود به فرد کامل. و جَهْد: کوشیدن «از ثالث». و تُلُوّ «به ضمّ تا و تشدید واو»: از پی رفتن «از اول»، و حمل بر تِلاوة، به معنی خواندن، نشد تا تکرار لازم نیاید. و هُناک: اشارت به مکان یا زمان متوسط در قُرب و بُعد. و نَصْب: سرود گفتن به طریق عرب «از ثانی»، و فی الحدیث: «لَوْ نَصَبْتَ لَنا نَصْبَ العَرَب»، و هو غناءٌ لهم یشبهُ الحُداءَ، إلّا أنّه أرقُّ مِنْه. و تَفَکُّر: اندیشه کردن. و تَخَشُّع: فروتنی کردن. و تَقَرُّب: نزدیکی جُستن. و تَقْریب: نزدیک گردانیدن. و عِنْد: نزد. و عِبادَة: پرستیدن «از اول». و مِعْراج: نردبان، و قال القاضی البیضاویّ فی تفسیرِه: «ذُو الْمَعارِج ذو المصاعِدِ، و هی الدّرجاتُ الّتی یصعدُ فیها الکلمُ الطَّیِّبُ والعملُ الصّالحُ، أو یترقّیٰ فیها المؤمنون فی سلوکهم، أو فی دار ثوابهم، أو مراتبُ الملائکةِ أو السَمٰوات؛ فإن الملائکةَ یعرجون فیها.» والإِخْلاص فی الطّاعة: ترکُ الرِّیاءِ والإِنْصات: السُّکوت والاستماعُ للحدیث، و صاحب اساس گوید: نَصَتَ له ینصِت آمده «از ثانی». والمَثَل: قولٌ فی شیءٍ یُشبِه قولاً فی شیءٍ آخرَ، لیُبیِّنَ أحدهما الأخرَ و یصوّره، نحوُ قولِهم: الصّیف ضیّعت اللّبنَ؛ فإن هذا القولَ یُشبِه قولَک: أهملَت وقت الإمکانِ أمرَک؛ و «ضَرَبَ اللّهُ مَثَلًا»۴ أی وصَف و بیَّن. و مَنْ به مذهب سِیبَوَیْه مبتدا و الَّذِی خبر او، و به مذهب باقی نُحات عکس. و جَهْدَک به مذهب سِیبَوَیْه حال معرفه بجای نکره، أی مجتهداً، و به مذهب ابوعلی مفعول مطلق «مجتهداً» مقدّر.
و حضرت مصطفیٰ ﷺ، فرمود: «أفضلُ أُمّتی تِلاوةُ القرآن.» و فرمود: «زیِّنوا القرآن بأَصواتِکم. و فرمود: «لیس منّا من لم یتغنَّ بالقرآن.» و چون استماع تِلاوت سالم کرد، فرمود: «الحمدللّه الّذی جَعَلَ فی أمتی مِثلَه.» و مرتضیٰ گفت: «لا خیرَ فی عِبادةٍ لا فقهَ فیها و لا فی قِراءةٍ لا تدبّرَ فیها.»
میفرماید: ای پسرک من، به درستی که قرآن در او پندها است. پس کیست آن نیکبخت که به پندهای قرآن ادب پذیرد؟ پس بخوان کتاب خدا را، در حالی که کوشنده باشی، و پیروی کن قرآن را در میان جمعی که مراعات آن کنند اینجا و خوب خوانند، به اندیشه و فروتنی و نزدیکی جستن؛ به درستی که مقرَّب نزد خدا جویندهٔ قُرب است. و عبادت کن خدای صاحب معارج را در حال اخلاص، و گوش کن به مثلها در مواقفی که زده شوند.
«وَتِلْكَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ۵ ٭ وَمَا يَعْقِلُهَا إِلَّا الْعَالِمُونَ»۶
«شارح»
مَرّ و مُرُور: گذشتن «از اول». و خرجَ القومُ بآیتِهم: أی بجماعتهم، لم یدَعوا وراءَهم شیئاً، والآیَةُ من کتابِ اللّه: جماعةُ حروفِ. والخَشْیَةَ: خوفٌ یشوبُه تعظیمٌ. و وَصْف و صِفَة: پدید کردن «از ثانی». والعَذاب: العقوبة. و وُقُوف: ایستادن «از ثانی». و دَمْع: اشک. و سَکْب: ریختن آب؛ و سُکُوب: ریخته شدن آب «از اول». و تَعْذِیب: عقوبت کردن. و مَشِیَةَ: خواستن. والعَدْل: خلافٌ الجور. و بَوْء: بازگشتن، و حمل بر اقرار نشد؛ چه ملایم هَرَباً نیست. و عَثْرَة: بسر در آمدن. و خَطِیئَة «به همزه»: گناه، ولک أن تُشدِّدَ الیاء. و هَرَب: گریختن. و هَلْ اینجا به معنی ما. و مَهْرَب مصدر میمی. و واو وَ دَمْعُکَ حالی. و یَسْکُبُ مبنیٌّ للمفعول از سَکْب، یا مبنیٌّ للفاعل از سُکوب. و بیت ثانی و ثالث مقول «قُلْ» محذوف. و نون اول در لاتَجْعَلَنِّی نون تأکید خفیفه و ثانی نون وقایه. تُعَذِّبُ به تقدیر «تُعَذِّبُهُم». و هَرَباً تمییز یا مفعولٌله.
میفرماید: چون گذری به آیتی مخوف که وصف کند را، پس بایست و حال آنکه اشک تو ریخته شود، و بگو: ای کسی که عذاب میکنی هر که را میخواهی به عدل خود، مگردان مرا در میان جمعی که عذاب خواهی کرد ایشان را. به درستی که من بازمیگردم با بسر درآمدن خود و گناه خود از روی گریختن، و نیست گریختن مگر به جانب تو. «شارح»
الوَسِیلَة: ما یُتقرَّب به إلی الغَیْر، و مروی است که حضرت مصطفیٰ ﷺ، با صحابه گفت: «سَلوا لِیَ الوسیلةَ.» گفتند: «یا رسول اللّه، و ما الوسیلةُ؟»فرمود: «أعلیٰ درجةٍ فی الجنّةِ، لا ینالُها إلّا رجلٌ واحدٌ، أرجو أن أکونَ أناهو.» و این معنی الصق است به مقام. و إِعْجاب: خوش آمدن. و الإِنابَةُ إلَی اللّهِ تعالیٰ: الرّجوعُ إلیه بالتّوبةِ و إخلاصِ العمل. و دار: سرای، و مؤنث سماعی. و خُلُود: جاودانه بودن «از اول». والرَّوْح «بالفتح»: الرّاحة. و سُکُون و سُکْنیٰ: آرامیدن. و خَراب: ویران شدن «از رابع». والمُلْک «بالضّمّ»: ضبطُ الشّیءِ المتصرِّفِ فیه بالحُکم، والملْک کالجنس له «از ثانی» والتَّکْرِیم والإِکْرام: به معنی، والاسمُ الکَرامَة. و سَلْب: ربودن «از اول». و وُصِفَ فعل مبنیٌّ للمفعول تا المُعْجَب مرفوع باشد بر وفق سایر قوافی. و اگر گوئی ظاهر در لَعَلَّکَ أَنْ تَحِلَّ حذف أَنْ است، چه أَنْ با فعل به تأویل مصدر است، گوئیم غرض مبالغه باشد، مثل «زیدٌ عدلٌ»، یا ملتزم تقدیر شویم، أی لعلَّ حاَّلک، أو لعلَّک ذاتُ حلولٍ، أو لعلَّک حلولُک ثابتٌ، چنانچه شیخ رضی در شرح «إما أن تدلّ» از عبارت کافیه التزام نموده؛ یا گوئیم حضرت سید شریف قدس سره، در حاشیهٔ آن شرح فرموده: «ما ذکره مِنْ تقدیرِ أحدِ المضافَیْنِ، أو حذف الخبرِ مبنیٌّ علیٰ ما حکموا به مِنْ أنْ الفعل مع أن فی تأویلِ المصدرِ، ولو وضع هناک المصدر بدله، لاحتیجَ إلیٰ ما ذکره، لکنّ النّظرَ إلَی المعنیٰ یُغنی عنه؛ إذ لیس فی معنَی المصدرِ حقیقةٌ.» و بنابراین حاجت به هیچ تأویل نیست.
میفرماید: چون گذری به آیتی که در ذکر آن وصف شده وسیله که بلندتر درجات بهشت است و نعیم خوش آینده، پس بخواه از معبود خود به توبه و بازگشتن در حال اخلاص خانهٔ جاوید را خواستن جویندهٔ قرب. و بکوش، شاید که تو نزول کنی به زمین آن خانه و بیابی راحت مسکنی چند که ویران نمیشوند، و بیابی عیشی که هیچ انقطاع نیست مر وقت آن را، و بیابی مُلکِ کرامتی که ربوده نشود از تو. «شارح»
مُبادَرة و بِدار: پیش دستی کردن. والهَویٰ: میلُ النّفسِ إلَی الشّهوة «من الرّابع». و هَمّ و هِمَّة: آهنگ کردن «از اول». والصَّلاح: ضدُّ الفساد. و غَلَبَهُ غَلْباً غَلَبةً و غَلَباً از ثانی. و سیِّ و سَیِّئَة: بدی، و أصل سَیِّئَة: بدی، و أصل سَیِّئئَة «سَیْوِئَة»، قلبت الواو یاءً و أُدغِمَت، و فی التفسیر الکبیر: «إنّ السّیّئةَ ما یسوءُ صاحبَه». والإغْماض: إطباقُ جفنٍ علیٰ جفنٍ، و أصلُه من «الغُموضِ»، و هو الخفاء. و تَجَنُّب: به یکسو شدن. و صالح صفت «عمل» محذوف. و خَوْف مفعولٌ له بادِرْ والغَوالِب صفت «الخواطر» محذوف. و خُطُور: درآمدن اندیشه بدل.
میفرماید: پیش دستی کن هویٰ و هوس خود را، چون آهنگ به عملی صالح، از ترس خواطر غلبه کننده که میآیند و غالب میشوند. و چون آهنگ کنی به بدی، پلک چشم بر هم نه برای آن و دوری جوی از کاری که دوری جسته شود از آن. «شارح»
الخَفْض: ضدُّ الرَّفع «از ثانی»؛ و جَناح: بال مرغ؛ والمرادُ من «خفضِ الجناح» تلیینُ الجانب، مستعارٌ من خفضِ الطّائرِ جناحَة، إذا أراد أن ینحطّ. و وَلَد: فرزند. و تَحَدُّب مهربانی کردن. و ضَیْف: مهمان. و اسْتطاعة: توانستن. و جِوار: «به کسر»: همسایه بودن. و عَدّ: شمردن «از اول». و وِراثَة: میراث یافتن «از سادس». و تَنَسُّب: دعوب خویشی کردن. و «الأعداء» محذوف مفعول یَضْرِبُ، و در بعضی نسخ «یُضرَبُ» به صیغهٔ مجهول، پس واو وَ کانَ حالی باشد.
میفرماید: نیازمندی کن برای دوست و باش مرو را چون پدری که مهربانی کند بر فرزندان خود. و مهمان را گرامی دار، مادام که توانی همسایهٔ او بودن، تا شمارد ترا میراث برندهای که دعوی خویشی کند. و گردان دوست خود آن کس را که چون برادری کنی با او، نگاه دارد برادری را و باشد که پیش تو زند دشمنان ترا. «شارح»
مَرِیض: خسته. و شَفاءً «بالمدّ» من الثانی. و کِذْب: دروغ گفتن «از ثانی». والمَوْطن: المشهدُ من مَشاهدِ الحرب، قال اللّه تعالیٰ: «لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَوَاطِنَ كَثِيرَةٍ»۷.
میفرماید: بجو دوستان را مثل جستن خسته شفای خود را، و بگذار دروغگو را، که نیست او از جمعی که صحبت داشته شوند. و نگاهدار دوست خود را در مواطنْ همه، و فراگیر مردی را که دروغ نگوید: «شارح»
قُرْب: نزدیک شدن. و تَلطِیخ: آلوده کردن. و إِعْطاء: دادن. و لِسان: زبان. و الرِّوْغ: المیلُ علیٰ سبیلِ الاحتیال. و ثَعْلَب: روباه.
میفرماید: دشمندار دروغگو را و قرب و مجاورت او را، به درستی که دروغگو آلوده سازنده است کسی را که صحبت میدارد با او. میدهد ترا آنچه بالای آرزوها است به زبان خود و منحرف میشود به حیله از تو، چنانچه منحرف میشود به حیله روباه. «شارح»
حَذَر: ترسیدن «از رابع. و مَلَق: چابلوسی کردن. واللَّئِیم: الدَّدنیُّ الأصل الشَّحیحُ النّفس. والنّائِبَة: المصیبة. و حَطْب: هیزم بر آتش نهادن و هیزم گرد کردن و هیزم دادن و سخن چینی کردن «از ثانی». و حَوْل: پیرامون. و الطَّمَع: نزوعُ النّفسِ إلَی الشّیءِ شهوةً له «از رابع». و نَبَا الشّیءُ: تجافیٰ و تباعَد، و نَبا به فلانٍ منزلُه: إذا لم یوافقه. و تَغَیُّب: غایب شدن. و نَصَحْتُکَ نصحاً و نصاحةً، والاسمُ النّصیحة، از ثالث. و قَبُول: پذیرفتن «از رابع». و رُخْص: ارزان بودن. و بَیْع: فروختن. و وَهُب و هِبَة: بخشیدن. و یُوهَبُ معطوف بر أرُخَصُ ما یُباعُ، نه یُباعُ، بقرینهٔ أَرْخَصُ.
میفرماید: بپرهیز از صاحبان چابلوسی فرومایه؛ چه بدرستی که ایشان در مصیبتها که واقع شود بر تو از جمعی باشند که هیمه بر آتش فتنه نهند. دوند گِرد مرد، مادام که طمع داشته باشند به او، و چون پشت کند روزگار، جفا کنند و غایب شوند. و من هراینه به حقیقت نصیحت کردم ترا، اگر قبول کنی نصیحت مرا، و نصیحت ارزانتر چیزی است که فروخته شود و بخشیده شود. «شارح»