و تنبیه او بر شهادت خود و اولاد کرام
بَلْدَة: شهر. و مُعاَشَرَة: زندگانی کردن. و نُهْیَة «به ضمّ نون»: خرد، و نُهیٰ: جمع او، و وجه تسمیه نَهیِ او از قبایح. و قَبِیل: گروه مردم از سه تا چهل. و اللُّبّ: العقلُ الخالصُ من الشّوائب، و لَبَّ الرّجلُ فهو لبیبٌ. ولَوْ: برای تمنّی. و عَمَل: کارکردن «از رابع». و هٰذِی «بیاء»: برای اشاره به مؤنث. و اعْتیام: برگزیدن. و أَمْر: فرمان. و حَرَقَ نابَه: أی سحَقَه حتیٰ سُمِعَ له صوتٌ، و فلانٌ یَحرِقُ علیک الأضراسَ، إذا تغیَّظ فحکَّ أضراسَه بعضها ببعضٍ، و أحرق به أنیاب ذاک: أی أحدثَ السّحقَ المنبعثَ عن الغیظِ فی نابِه. و ناب: دندان نیش. و ضمیر أَلْبابِها راجع به قَبِیلٍ و تأنیث او به اعتبار جماعت. و دو بیت اخیر جواب سؤال مقدر، گویا مخاطب میگوید: تو چرا به آنچه میگوئی عمل نکردی؟
میفرماید: ای حسین، چون باشی در شهری غریب، پس زندگانی کن به آداب آن شهر. و فخر مکن در میان ایشان بخردها، که هر گروهی باشند بخردهای خود. و کاج عمل کردی پسر ابیطالب به این امرها، بر وجهی که مطابق و مشابه اسباب آن بودی! ولیکن او برگزید فرمان خدا را، پس احداث کرد برهم سودن دریشان در دندانهای نیش ایشان. «شارح»
عَذِیر: عذرخواه. و وَثِقْتُ به أَثِقُ ثِقَةً: سکنتُ إلیه و اعتمدتُ علیه. و إِنالَة: عطا دادن. والطّاب: الطِّیب والطَّیِّب. و مَرَح: شاد شدن «از رابع». و وِزْر: بارگران. و ضَجَر: تنگدل شدن «از رابع». و وَصَب: درد. و غَدْ: فردا، و اصل او غدو. و أَمْس: دی. و اِبْتِغاء: جُستن. و رَغْبَة: میل به چیزی یا از چیزی، و اول مستعمل به «فی» و ثانی به «عن». و عَذِیرَکَ مفعولٌ به «هَلُمَّ» مقدر به معنی بیار، و قال الرّضیُّ: «معنیٰ من فلانٍ من أجل الإساءة إلیه و إیذائه، أی أنت ذو عذرٍ فیما تعاملُه به من المکروه». و اضافت دنیا به مخاطب برای اشعار به آنکه حضرت ناظم را علاقه به دنیا نبوده. و ضمایر طالبها و اخوات ثلاثهٔ او راجع به دُنْیا. و سَعْیَ مفعول مطلق لاتَبْتَغِی به توحید معنی ابتغا و سعی بر سبیل مجاز، و مفعولٌ به او مقدر، أی لا تبتغی الدنیا، یا مَنْسی، أی لا یتحقّق منک إلّا الابتغاء، یا گوئیم سَعْیَ مفعولٌ به لاتَبْتَغِی.
میفرماید: بیار عذرخواه خود از اعتماد تو به آن کس که میدهد ترا دنیای تو از خوش آن. پس شاد مشو برای بارهای گران دنیا و تنگدل مشو برای رنجهای او. قیاس کن فردا را به دی، تا بر آسائی، پس نجوئی دنیا را مثل جستن راغبان او. «شارح»
کَأَنِّی بِنَفْسِی: أی کأنّی الآنَ مع نفسی کائنةٌ علَی الأحوالِ التی یأتی بعدَ هذا. و عَقِبُ الرَّجلِ: وَلَدُه و وَلَدُ وَلَدِه. و کَرْبَلاء: موضعی نزدیک کوفه که کَرْب بیحدْ با بلا در آنجا رو نموده و مقتل امام حسین بوده. و مِحْراب: محلّ حرب، و امام راغب گوید: «وجه تسمیهٔ محراب آنست که موضع محاربهٔ شیطان و هواست.» و خِضاب: رنگ کردن. و لِحْیَة: ریش، و لُحیٰ: جمع او. والعَرُوس: نعتٌ یَستَوی فیه الرَّجلُ والمرأةُ، یقال: رجلٌ عَروسٌ فی رجالٍ عَرَسٍ و امرأةٌ عَروسٌ فی نساءٍ عَرائس. و لَمْ یَکُ در اصل «لم یکن»، لام برای کثرت استعمال افتاده. و رَأی: دیدن. و عایَنْتَ الشّیءَ عِیاناً: إذا رأیُتَه بعینِک. و إِیتاء: دادن و آوردن. و مِفْتاح: کلید. و باب: و إَباء: سرباز زدن. و رَدّ: بازگردانیدن. و إِعَداد: کارسازی کردن. و انْتابَ فلانٌ القومَ: أی أتاهُم مرّةً بعد أخریٰ، و هو افتعالٌ من «النَّوبة»؛ و مُنْتاب: اسم زمان. و ضمیر أَعْقابِها راجع به نَفْس که مؤنث سماعی است. و مصراع ثالث موافق احادیث و اخبار که در فاتحهٔ سابعه پرتو شعور بران تافت و به تفصیل رقم بیان یافت، و مصراع رابع دال بر عدم مبالات حضرت ناظم به شهادت و مشعر به مفاخرت و مباهات او از فوز به این سعادت. و أراها «به فتح همزه» از رؤیة، با «به ضمّ» از إراءة، و اول مناسب لَمْ یَکُ رَأیَ العِیان، أی لم تکن تلک الرؤیة، و ثانی ملایم وَ أُوتِیتُ «به ضمّ تاء». و مَصائِب خبر «هی» محذوف. و بیت ثالث و رابع اشارت به آنکه حضرت مرتضیٰ ﷷ، در وقت توجه شام به کربلا رسید و در پای نخلی فرو آمد و او را خواب بربود و ناگاه برجست و با ابن عباس گفت: «رأیتُ رجالاً بیض الوجوه قد نزلوا من السماءِ فی أیدیهم أعلامٌ بیض و هم متقلّدون بسیوفٍ لهم، فخطّوا حولَ هذا الأرضِ خطّةً، ثمّ رأیتُ هذه النّخیلَ، و قد ضربتُ بسَعَفِها الأرضَ و رأیت نهراً یجزی بالدّم العبیط، و رأیتُ ابنی الحسینَ و قد غرق فی ذلک الدّمِ و هو یستغیثُ ولا یغاث، ثمَّ إنّی رأیتُ أولئک الرّجال البیض الوجوه الذین نزلوا من السّماءِ و هم یُنادون و یقولون: صبراً آلَ الرّسولِ، صبراً، فإنّکم تُقتَلون علیٰ أیدی شرارِ النّاس و هذه الجنّةُ مشتاقةٌ إلیک، أبا عبدِاللّه. ثمّ تقدّموا إلیَّ فعزّونی و قالوا: أبشر، أباالحسن، فقد أقرّاللّه عینَک بابنک الحسینِ غداً «يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ»۱.»
میفرماید: گویا من با خود و اولاد و اولاد اولادم و در کربلا و محل حرب کربلاام. پس رنگ کرده شود از ما ریشها به خونها، رنگ کردن عروس به جامههای او. دیدم این واقعه را و نیست این دیدن به چشم سر، و داده شدم کلید درهای آن. این واقعه مصیبتی چند است که سرباز زنند ترا از آنکه بازگردانیده شوند، پس کارسازی کن برای آن مصیبتها پیش از زمان آمدن آن. «شارح»
حکایت
اعقاب حضرت مرتضیٰ ﷷ، که در کربلا شهید شدند امام حسین بود و پنج برادرش، عبداللّه و عثمان و جعفر و محمد اصغر و عباس، و دو پسرش، علی اکبر و عبداللّه، و اول پانزده سال داشت و دوم یک سال و نیم، و قاسم، پسر امام حسن، و او ده سال داشت. و هشام بن کلبی از عمر بن ابی مقدام روایت کند که در آن روز از آسمان آواز آمد:
سَقْی: آب دادن، و مراد اینجا رحمت. و قائِمَنا أی القائم بأمرِ الدیِّنِ منّا، و هوالمهدیُّ الموعودُ ﷷ و قدر مرّ ذکرُه فی الفاتحة السّابعة. و صاحِب: همراه. و القیامَة: عبارةٌ عن القیامِ المذکورِ فی قوله تعالیٰ: «وَيَومَ تَقُومُ السَّاعَةُ»۲ و قوله تعالیٰ: «يَوْمَ يَقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِينَ»۳؛ و اطلاق صاحب القِیامة بر مهدی به اعتبار آنکه بعد از انقضای خلافت او قیام ساعت خواهد بود، و بعضی گویند هر امری از امور شرعیه ظاهری دارد که خواص و عوام به آن مأمورند و باطنی دارد که مخصوص خواص است و در وقت ظهور مهدی ابراز بواطن و اظهار حقایق شود، پس «يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» ۴باشد. و دَأب: کار و خوی، و دَأَبَ فلانٌ فی علمِه دأباً: أی جَدَّ و تَعِبَ «من الثالث». و الإِدْراک: اللُّحوق، یقال: مشیتُ حتیٰ أدرکتُه و عِشتُ أدرکتُ زَمانَه. والثّار: طلبُ الدَّمِ، و أصلُه الهمز. والصَّبْر: حبسُ النفَّسِ عن الجزَعِ «از ثانی». و اِتْعاب: «به فتح» جمع تعب به معنی رنج و «به کسر» رنجانیدن. و تَقْصِیر: سستی کردن. و قَتْل: کشتن «از اول». و حِزْب: گروه. و هُنالِکَ: اینجا، برای اشارت بزمان، مثل: «هُنَالِكَ ابْتُلِيَ الْمُؤْمِنُونَ»۵. و نّفْع: سود کردن «از ثالث». و ظُلْم: ستم کردن. و عُذْر: بهانه. و إِعْتاب: خشنود کردن.
میفرماید: رحمت کناد خدا قائم ما را، همراه قیامت، و حال آنکه مردم در کار خود یا در تعب آن مصائب باشند. او در یابندهٔ طلب خون است مرا، ای حسین، بلکه مر ترا، پس صبر کن برای رنجهای آن مصائب. برای هر خونی است هزار هزار خون، و تقصیر نکند در کشتن گروههای آن مصائب. آن زمان سود ندهد آن ظالمان را گفتار بعذر و خشنود کردن آن. «شارح»
حکایت
در سنهٔ ستّ و ستّین هجری مختار بن ابی عبیدهٔ ثقفی در کوفه به مشورت امام محمد بن حنفیّه خروج کرد و امام محمد را «مهدی» میخواندند و او را «خلیفهٔ مهدی»، و شمر بن ذی الجوشن و عمر بن سَعْد و حَفْص، پسر او را، بکشت و سرهای ایشان را به مدینه نزد امام محمد فرستاد و هرکه در قتل امام حسین و متعلقان سعی کرده بود بکشت. و ابراهیم بن مالک بن اشتر از قبل او با عبیداللّه بن زیاد محاربه کرد و او را به قتل آورد. و امام حسن عسکری در تفسیر خود روایت کند که مرتضیٰ فرمود: «سیُقتَلُ ولدی الحسینُ و سیخرجُ من ثقیف و یقتلُ مِن الذین ظلموا ثلاثمائة و ثلاثة و ثمانین ألف رجل.» گفتند: «من هو؟» گفت: «هو المختارُ بن أبی عیبده الثّقفیّ.» و امام محمد پسر مرتضیٰ ﷷ بود و مادر او از بنی حنیفه بود، بنابراین او را «ابی حنیفه» میگفتند. و شصت و نه سال عمر داشت و در سنهٔ احدیٰ و ثمانین وفات یافت، لیکن شیعهٔ او برانند که او زنده است در کوه رَضْویٰ و مهدی موعود است و در وقت ظهور او عالم از عدل مملوّ خواهد شد. و کُثَیـَّر شاعر در شأن او گفته:
فِراق «به کسر»: جدا شدن. و أَضْحَتْ أی صارَتْ. و تَخْراب «به فتح»: ویران شدن. و سُؤال: پرسیدن «از ثالث». و دُور «مثل نور»: جمعدار. و إِخْبار: خبردادن؛ و تُخْبرْ به کسر یا به فتح. و فَصاحَة: زبان آور شدن؛ و أَفْصِح بِها: صیغهٔ تعجب، و نزد سیبوَیْه امر به معنی ماضی و همزه برای صیرورت و بِها فاعل و باء زائد، أی صارَ ذا فَصاحةٍ، و نزد اَخْفَش امر به معنی خود و مخاطب هر احدی و بها مفعول و باء برای تعدیه و همزه برای صیرورت، أی صیَّرْها ذا فَصاحةٍ، یا باء زائد و همزه برای تعدیه، أی اجعلها فصیحةً، أی اعتقدْ فَصاحتها و صِفْها بها. و رَبُّ کلِّ شیءٍ: مالِکُه.
میفرماید: ای حسین، پس تنگدل مباش برای فراق احباب؛ که دنیای تو گشته است مهیا برای ویرانی. بپرس خانهها را تا خبر دهند. و چه فصیحند در اِخبار به آنکه هیچ بقا نیست مر مالکان آنها را! «شارح»
الدِّین: الطّاعة والجزاء واستُعِیرَ للشَّریعة. والشَّکّ: اعتدالُ النَّقیضَیْنِ عندَالإنسانِ و تساویهِما. و الإیمان: التصدیق، والمرادُ فی العُرفِ التصدیقُ بما عُلِمَ مجیئُه من عندِاللّهِ ضرورةً. والوَحْی: الکتاب والرّسالة والإلهام. و إِیجاب: واجب کردن. والوَسْم: التّأثیر؛ والسِّمَة: الأثر. و حُکْم: سخن درست. و تَصْلِیَة: درود دادن. و إِعراب: بیان کردن. و جَدّ: پدرِ پدر و پدر مادر. و اِصّطِفاء: برگزیدن؛ و مُصْطَفیٰ: از اسمای حضرت پیغمبر ﷺ، و تَسْلیم: سلام کردن. و حمل دِین بر أَنَا برای مبالغه، یعنی علاقهٔ من با دین به مرتبهای است که گویا عین دینم؛ و لِلْمِؤمِنینَ متعلق به نسبت أَنَا الدِّینُ، یا خبر لا، و بآیات متعلق به مُؤمِنِین، یا به نسبت أَنَا الدِّینُ. و مصراع ثالث اشارت بآیات وارد در شأن اهل البیتﷷ، و تفصیل آن در فاتحهٔ سابعه گذشت؛ و مصراع رابع اشارت بقراءت نافع و ابن عامر و یعقوب به اضافات در «سَلَامٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ»۶ و به آنچه بعضی مفسران گفتهاند که مراد از «یاسین» محمد است ﷺ؛ و امام نووی در تهذیب الأسماءِ گوید: «روی عن علی بن أبی طالب رضی اللّه عنه، قال: سمعتُ رسول اللّه، ﷺ، یقول: إنّ اللّهَ تعالیٰ سَمّانی فی القرآن به سبعةِ أسماء: محمد و أحمد و طه و یس و المزّمّل و المدّثر و عبداللّه»؛ یا اشارت به آیت «قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَسَلَامٌ عَلَى عِبَادِهِ الَّذِينَ اصْطَفَى»۷؛ و شرح لطافت بِإِعْرابها بر توجیه اول از اندازهٔ تحریر افزون و از حیّز تقریر بیرون است، و از لطایف مقام آنکه یاسین «۱۳۱» مرتبهٔ لقا «۱۳۱» و فنا «۱۳۱» است و مقوّم باطن محمد، یعنی بیّنات او که عدد قلب «۱۳۲» است. و اسناد صَلَّتْ به آیات مجازی.
میفرماید: من دینم بیشک مر جمعی را که ایمان دارند به آیات قرآن و واجب ساختن آن آیات محبت مرا بر مؤمنان. مر ما راست نشانهٔ فخر در سخن درست آن، و درود داد بر ما به بیانی که مخصوص است به آن. پس درود ده بر پدر مادر خود که برگزیده است از جمیع موجودات، و سلام کن برو برای طالبان آن آیات. «شارح»