سَوْفَ یَرَی الجَمْعُ ضِرابَ الفاتِکِ الحُلابِسِوَطَعْنَةً قَدْ شَدَّها لِکَبْوَهِ الفَوارِسِ
الیَوْمَ أُضْرِمُ نارَها بِجَذْوَةٍ لِقابِسِحَتّیٰ تَریٰ فُرْسانَها تَخِرُّ لِلْمَعاطِسِ
فَتْک: ناگاه کشتن. و الحُلابِس «بالضمّ»: الشُّجاع. و کَبْوة: برو افتادن. و جَذْوة: هیمهٔ افروخته بآتش، و قال أبو عبیدة: الجِذْوةُ مثل الجِذْمةِ، و هی القطعةُ الغلیظةُ من الخشب، کانت فی طرفها نارٌ أو لم تکن. والقَبْس: طلبُ شعلةٍ من النار. و فُرْسان: جمع فارِس. و مَعْطِس «به فتح میم»: بینی. و در بعضی نسخ بجای حُلابِس «خُنابِس» «بضمّ»، و هو الکریهُ المنظر، و یقالُ للأسدِ خُنابس.
میفرماید: زود ببینند آن گروه شمشیر زدن ناگاه کشندهٔ دلیر، و نیزه زدنی که به حقیقت قوی کرده است او آن را برای برو افتادن سواران. امروز برمیافروزم آتش حرب را بهیمهای درشت برای جویندهٔ شعلهٔ آن، تا ببینی سواران حرب را که میافتند به بینیها. «شارح»
ترسم که شود قهر الهی ظاهروز نیزهٔ من قتل تو گردد صادر
چون آتش قهر حقّ فروزان گردداز شعلهٔ آن جهان بسوزد آخر