تَوْدِیع: وداع کردن و گذاشتن. و اِهْتمام: تیمار داشتن. و نَأْی و شُسُوع: دور شدن.
میفرماید: در پیش کن بای نفس خود در زندگی توشه برگرفتن راه آخرت، که فردا جدا میشوی از حیات و تو وداع کرده شدهای. و اهتمام کن برای کن برای سفر نزدیک؛ چه به درستی که او دورتر است از سفر دور و ابعد است. «شارح»
میفرماید: بگردان توشه برگرفتن خود را ترس خدا و تقویٰ، و گویا که مرگ تو از شبانگاه تو شتابندهتر است. و قانع به قوت خود؛ که قناعت توانگری است، و درویشی پیوسته است به آن کس که قناعت نمیکند. «شارح»
مُصاحَبَة: با کسی صحبت داشتن و همراهی کردن. و تَصَنُّع: خویشتن را بر آراستن. و إنْقاع: آبخوار کردن.
میفرماید: حذر کن از مصاحبت لئیمان، که ایشان بازدارند از تو صفای دوستی خود و آرایند خود را. ایشان اهل محبتند، مادام که دهی تو ایشان را خشنودی؛ و چون بازداری، پس زهر ایشان برای تو آبخور کرده است. «شارح»
لا مَحالَة: أی لا بدَّ من حالٍ یحول. و تَطَلُّع: دیدهور شدن.
میفرماید: فاش مکن راز خود را، مادام که توانی، به مردی که فاش میکند به تو رازها که به ودیعت نهاده شده پیش او؛ که چنانچه میبینی او را براز غیرِ خود کننده، پس همچنین براز تو ناچار خواهد کرد. و چون امین ساخته شوی بر رازها، پنهان دار آن را، و بپوشان عیبهای برادر خود را، آن زمان که مطلع شوب بران. «شارح»
بَدْء: آغاز کردن «از ثالث». و مَنْطِق: سخن. و مَحْفِل: انجمن. و خَرق: «به فتح راء» فروماندن و نادان بودن، و «به کسر» صفت مشبهه. والأَرْقَع: الأحمق. و مَزَحتُ مَزْحاً، والمُزاح «بالضمّ» الاسم والمِزاح «بالکسر» مصدرُ مازَحَهُ. واللَّفْظ: واحدُ الأفاظِ، و هو فی الأصلِ مصدرُ لفظتُ، أی تکلَّمت. والجَلْب: سوقُ الشّیءِ «من الأوّل». والبَلْبَلَة: الهمُّ و وسواسُ الصَّدرِ.
میفرماید: آغاز مکن به سخن در انجمن پیش از پرسیدن که آن زشت شمرده میشود. پس خاموشی نیک میسازد هر گمانی را به جوانمرد، و شاید که او فروماندهٔ بیخرد احمق باشد. و بگذار مزاح را، که بسیار یک لفظِ مزاح کننده بکشد به سوی تو اندوهها که دفع کرده نشود. «شارح»
حِفاظ: نگاه داشتن یکدگر. و قد جَسُمَ الشّیءُ، أی عَظُمَ، فهو: جَسِیم. و ضِنّ «به کسر»: به خیلی کردن «از رابع». و اِسْتِقالَة: طلب عفو کردن.
میفرماید: نگاه داشتن همسایهٔ خود را ضایع مکن؛ چه شأن آن است که نرسد به شرفِ عظیمْ ضایع کننده. و مهمان را گرامی دار، تا بیابی او را خبر دهنده ازان کس که سخا میکند و آن کس که بخل میکند و باز میدارد. و چون طلب عفو کند از تو صاحب بدی کردن بسر در آمدنِ خود را، پس عفو کن او را؛ به درستی که ثواب پروردگار تو فراختر است. «شارح»
أَخْرَق: آنکه هیچ کار نداند، و خُرْق: جمع او. و إطاعَة: فرمانبرداری کردن. و تَوْصِیَة: وصیت کردن. و تَضَعْضُع: فروتنی کردن.
میفرماید: بیصبری مکن از حادثههای روزگار؛ به درستی که مردان بیکار بر حوادث بیصبری کنند. و فرمان بر پدر خود را بهرچه وصیت کرد به آن؛ به درستی که فرمان برندهٔ پدر خود زبون نشود. «شارح»