قرآن کریمبه زبان فارسی

مصالح منطوی بر فواید و نصایح محتوی بر فراید

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
قَدِّمْ لِنَفْسِکَ فِی الحَیاةَ تَزَوُّداًفَغَداً تُفارِقُها وَ أَنْتَ مُوَدَّعُ
وَاهْتَمَّ لِلسَّفَرِ القَرِیبِ فَإِنَّهُأَنْایٰ مِنَ السَّفَرِ البَعِیدِ وَ أَشْسَعُ

تَوْدِیع: وداع کردن و گذاشتن. و اِهْتمام: تیمار داشتن. و نَأْی و شُسُوع: دور شدن.

می‌فرماید: در پیش کن بای نفس خود در زندگی توشه برگرفتن راه آخرت، که فردا جدا می‌شوی از حیات و تو وداع کرده شده‌ای. و اهتمام کن برای کن برای سفر نزدیک؛ چه به درستی که او دورتر است از سفر دور و ابعد است. «شارح»

ای چیده ز خرمن حقیقت خوشهوز اهل جهان گرفته دایم گوشه
باشد ره آخرت بسی دور و درازامروز بگیر بهر فردا توشه
وَاجْعَلْ تَزَوُّدَکَ المَخافَةَ وَالتُّقیٰوَ کَأَنَّ حَتْفَکَ مِنْ مَسائِکَ أَسْرَعُ
وَاقْنَعُ بِقُوتِکَ فَالقِناعُ هَوَ الغَنیٰوَالفَقْرُ مَقْرُونٌ بِمَنْ لا یَقْنَعُ

می‌فرماید: بگردان توشه برگرفتن خود را ترس خدا و تقویٰ، و گویا که مرگ تو از شبانگاه تو شتابنده‌تر است. و قانع به قوت خود؛ که قناعت توانگری است، و درویشی پیوسته است به آن کس که قناعت نمی‌کند. «شارح»

هر پاکدلی که اهل ایمان باشدوز نور و صفای دل مسلمان باشد
پیوسته بتقویٰ و قناعت کوشدوز رفتن راه کج پشیمان باشد
وَاحْذَرْ مُصاحَبَةَ اللِّئامِ فَإِنَّهُمْمَنَعُوکَ صَفْوَ وِدادِهِمْ وَتَصَنَّعُوا
أَهْلُ المَوَدَّةِ ما أَنْلْتَهُمُ الرِّضیٰوَإِذا مَنَعْتَ فَسَمُّهُمْ لَکَ مُنْقَعُ

مُصاحَبَة: با کسی صحبت داشتن و همراهی کردن. و تَصَنُّع: خویشتن را بر آراستن. و إنْقاع: آبخوار کردن.

می‌فرماید: حذر کن از مصاحبت لئیمان، که ایشان بازدارند از تو صفای دوستی خود و آرایند خود را. ایشان اهل محبتند، مادام که دهی تو ایشان را خشنودی؛ و چون بازداری، پس زهر ایشان برای تو آبخور کرده است. «شارح»

گر یافته‌ای صحبت مردان ای دلاز صحبت سفله رو بگردان ای دل
با مردم بد نیک نباشد نیکیوز کردن آن شوی پشیمان ای دل
لا تُفْشِ سِرّاً مَا اسْتَطَعْتَ إِلَی امْریٍٔیُفْشِی إِلَیْکَ سَرائِراً تُسْتَوْدَعُ
فَکَما تَراهُ بِسِرِّ غَیْرِکَ صانعِاًفَکَذا بِسِرِّکَ لا مَحالَةَ یَصْنَعُ
وَ إِذَا ائْتُمِنْتَ عَلَی السَّرائِرِ أَخْفِهاوَاسْتُرْ عُیُوبَ أَخِیکَ حِینَ تَطَلَّعُ

لا مَحالَة: أی لا بدَّ من حالٍ یحول. و تَطَلُّع: دیده‌ور شدن.

می‌فرماید: فاش مکن راز خود را، مادام که توانی، به مردی که فاش می‌کند به تو رازها که به ودیعت نهاده شده پیش او؛ که چنانچه می‌بینی او را براز غیرِ خود کننده، پس همچنین براز تو ناچار خواهد کرد. و چون امین ساخته شوی بر رازها، پنهان دار آن را، و بپوشان عیبهای برادر خود را، آن زمان که مطلع شوب بران. «شارح»

هر کس که حدیث غیر گوید بتو باززنهار که او را نکنی محرم راز
سرّی که زدوست یا ز دشمن شنویگر سر برود پیش کسان فاس مساز
لا تَبْدَأَنَّ بِمَنْطِقٍ فِی مَحْفِلٍقَبْلَ السُّؤالِ فَإِنَّ ذاکَ یُشَنَّعُ
فَالصَّمْتُ یُحْسِنُ کُلَّ ظَنٍّ بِالفَتیٰوَلَعَلَّهُ خَرِقٌ سَفِیهٌ أَرْقَعُ
وَدَعِ المِزاحَ فَرُبَّ لَفْظَةِ مازِحٍجَلَبَتْ إِلَیْکَ بَلابِلاً لا تُدْفَعُ

بَدْء: آغاز کردن «از ثالث». و مَنْطِق: سخن. و مَحْفِل: انجمن. و خَرق: «به فتح راء» فروماندن و نادان بودن، و «به کسر» صفت مشبهه. والأَرْقَع: الأحمق. و مَزَحتُ مَزْحاً، والمُزاح «بالضمّ» الاسم والمِزاح «بالکسر» مصدرُ مازَحَهُ. واللَّفْظ: واحدُ الأفاظِ، و هو فی الأصلِ مصدرُ لفظتُ، أی تکلَّمت. والجَلْب: سوقُ الشّیءِ «من الأوّل». والبَلْبَلَة: الهمُّ و وسواسُ الصَّدرِ.

می‌فرماید: آغاز مکن به سخن در انجمن پیش از پرسیدن که آن زشت شمرده می‌شود. پس خاموشی نیک می‌سازد هر گمانی را به جوانمرد، و شاید که او فروماندهٔ بی‌خرد احمق باشد. و بگذار مزاح را، که بسیار یک لفظِ مزاح کننده بکشد به سوی تو اندوهها که دفع کرده نشود. «شارح»

چیزی که نپرسند چرا باید گفتگوهر که نخواهند چرا باید سفت
در هزل میپچ تا نگردی شب و روزاز طاق فلک با غم و محنت هم جفت
وَحِفاظُ جارِکَ لا تُضِعْهُ فَإِنَّهُلا یَبْلُغُ الشَّرَفَ الجَسِیمَ مُضَیَّعُ
وَالضَّیْفَ أَکْرِمْهُ تَجِدْهُ مُخَبِّراًعَمَّنْ یَجُودُ وَمَنْ یَضِنُّ وَ یَمْنَعُ
وَإِذَا اسْتَقالَکَ ذُو الإِساءَةِ عَثْرَةًفَأَقِلْهُ إِنَّ ثَوابَ رَبِّکَ أَوْسَعُ

حِفاظ: نگاه داشتن یکدگر. و قد جَسُمَ الشّیءُ، أی عَظُمَ، فهو: جَسِیم. و ضِنّ «به کسر»: به خیلی کردن «از رابع». و اِسْتِقالَة: طلب عفو کردن.

می‌فرماید: نگاه داشتن همسایهٔ خود را ضایع مکن؛ چه شأن آن است که نرسد به شرفِ عظیمْ ضایع کننده. و مهمان را گرامی دار، تا بیابی او را خبر دهنده ازان کس که سخا می‌کند و آن کس که بخل می‌کند و باز می‌دارد. و چون طلب عفو کند از تو صاحب بدی کردن بسر در آمدنِ خود را، پس عفو کن او را؛ به درستی که ثواب پروردگار تو فراخ‌تر است. «شارح»

از روی یقین کسی که انسان باشدشکّ نیست که میل او باحسان باشد
گر خصم جفا کند وگر دوست وفابیند ز خدا و هر دو یکسان باشد
لا تَجْزَعَنَّ مِنَ الحَوادِثِ إِنَّماخُرْقُ الرِّجالِ عَلَی الحَوادِثِ یَجْزَعُ
وَ أَطعْ أَباکَ بِکُلِّ ما وَصّیٰ بِهِإِنَّ المُطِیعَ أَباهُ لا یَتَضَعْضَعُ

أَخْرَق: آنکه هیچ کار نداند، و خُرْق: جمع او. و إطاعَة: فرمان‌برداری کردن. و تَوْصِیَة: وصیت کردن. و تَضَعْضُع: فروتنی کردن.

می‌فرماید: بی‌صبری مکن از حادثه‌های روزگار؛ به درستی که مردان بی‌کار بر حوادث بی‌صبری کنند. و فرمان بر پدر خود را بهرچه وصیت کرد به آن؛ به درستی که فرمان برندهٔ پدر خود زبون نشود. «شارح»

از دهر اگر پای تو آید بر سنگوز محنت روزگار گردی دلتنگ
باید که ترا بصبر باشد آهنگوانگاه دران مقام باشی یکرنگ