تَقَلَّص: با هم آمدن. و کُلْیَة: گُرده. والوَقِیعَة: القتال. و لُحُوق: باریک میان شدن. و أَیْطَل: تهیگاه اسب. و خیلٌ شُزَّبٌ: «بالزّاء المعجمة»: اسبان باریک میان. و الأَقَبّ: الضّامرُ البطن. وثَنِیّ: اسب و گاو گوسفند سه ساله و اشتر پنج ساله که شروع در ششم کرده باشد. و قولهم: سُقْتُ إلیک ألفاً أَقْرَعَ من الخیلِ و غیرها: أی تامّاً، و هو نعتٌ لکلِّ ألفٍ، کما أنِّ هُنَیْدة اسمٌ مائة. و تَکَعْکُع: باز ایستادن و بددلی کردن. و شَدِیدَةٌ: أی حادثةٌ شدیدةٌ. و مُصاوَلة: بر کاری ایستادن.
حکایت
عمرو بن مَعْیکَرِب از قبیلهٔ زُبَیْد بود «به ضمّ الزّاء، و قال الجوهریُّ: هو بطنٌ من مَذْحِج» و در سال دهم هجری با قبیلهٔ زُبَیْد نزد پیغمبر آمد و مسلمان شد و خون پدر بر ابیّ بن عبعب خثعمی دعوی کرد و پیغمبر فرمود: «أهدرَ الإسلامُ ما کان فی الجاهلیّة.» پس عمرو بازگشت و مرتد شد و بنی حارث بن کعب را غارت کرد و پیغمبر مرتضیٰ را با جمعی کثیر از صحابه به حرب بنی زُبَیْد فرستاد و چون به هم رسیدند، عمرو بیرون آمد و مبارز جست و مرتضیٰ هم متوجه او شد و خوف بر عمرو استیلا یافت و بگریخت و برادر و پسر برادر و زن او را بگرفتند و مرتضیٰ و خالد بن سعید را آنجا بگذاشت تا زکات ازیشان بستاند، پس عمرو پیش خالد بن سعید رفت و مسلمان شد.