قرآن کریمبه زبان فارسی

اظهار ملامت و اندوه از فوت دوستان صاحب شکوه

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
یا لَهْفَ نَفْسِی قُتِلَتْ رَبِیعَهْرَبِیعَةُ السّامِعَةُ المُطِیعَهْ
سَمِعْتُها کانَتْ بِهَا الوَقِیعَهْبَیْنَ مَحانِی سُوقِها وَالمَبِیعَهْ
فَما بِها نَقْصٌ وَلا وَضِیعَهْ وَلَا الْأُمُورُ الرِّثَّةُ الشَّنِیعَهْ
کانَتْ قَدِیماً عُصْبَةً مَنِیعَهْتَرْجُو ثَوابَ اللّهِ بِالصَّنِیعَهْ

رَبیعة الفرس: أبو قبیلةٍ، و هو رَبیعة بن نِزار بن مَعدّ بن عَدْنان، و إنّما سمّی ربیعةَ الفَرَس، لأنّه أُعطی من میراثِ أبیه الخیلَ و أُعطی أخوه الذَّهبَ، فسمّی مُضَر الحَمْراء، والنّسبةُ إلیهم: رَبَعیّ «بالتّحریک». و حَنَیْتُ العودَ: عَطَفته، والمَحانِی: المَعاطِف، والواحدةُ مَحْنِیَة «بالتّخفیف». و سُوق: بازار، و سُوقُ الحَرْبِ: حومةُ القِتالِ. و وَضِیعة: زیان. والرِّثَّة «بالکسر»: السّقط من متاعِ البیت. و عُصْبة: گروهی مردم ز ده تا جهل.

می‌فرماید: ای دریغ خوردن نفس من! کشته شدند ربیعه، ربیعهٔ شنوندهٔ فرمان‌بردار. شنیدم ایشان را که بود به ایشان مقاتله در میان جایهای گردش بازار آن و جای فروختن. پس نبود به ایشان نقصی و نه زیانی و نه کارهای دون زشت. بودند در زمان قدیم گروهی سرکش که امید می‌داشتند ثواب خدا بکار نیک. «شارح»

با مهر و وفا سرشت ایزد گل منشد کوی صفا و شوق سر منزل من
خاری که بپای دوستان می‌بینمباشد بمثل چو خنجری بر دل من
وَ مُرَّةً أَنْسابُها وَلِیعَهْقالِعَةٌ أَصْواتُها رَقِیعَهْ
لَیْسَتْ کَأَصْواتِ بَنِی الخَضِیعَهْدَعا حَکِیمٌ دَعْوَةً سَمِیعَهْ
مِنْ غَیْرِ ما بُطْلٍ وَلا خَدِیعَهْنالَ بِهَا المَنْزِلَةَ الرَّفِیعَهْ

فِی الشَّرَفِ العالِی مِنَ الدَّسِیعَهْ

مُرّة: أبو قبیلةٍ من قَیْسِ عَیْلان، و هو مُرّة بن عَوْف بن سعد بن ذُبْیان بن بَغیض بن رَیْث بن غَطَفان بن قَیْسِ عَیْلان. والوَلْع: الکذب. والقَلَع «بالفتح»: کونٌ القدمِ غیرَ ثابتٍ عندَ المصارعة. و رَقَعَهُ: أی هَجاهُ. و خَضِیعة: آواز حربگاه. و حَکِیم: پسر حبله که در ربذه کشته شد؛ والرَّبَذَة: قریةٌ فیها قبرُ أبی ذرٍّ الغفاریّ. والدَّعْوة إلی الطّعام بالفتح. والسَّمِیع: المُسمِع؛ و إسْماع: شنوانیدن. و البُطْل «بالضّمّ»: البُطلان. و خَدِیعة: فریب. والمَنْزِلة: المرتبه. والدَّسِیعة: العطیّة. و مُرَّةً مفعولٌ به دَعا.

می‌فرماید: قبیلهٔ مُرّه را که نسبهای ایشان دروغ است، سست قد مانند و آوازهای ایشان هجو کرده شده است. نیست چون آوازهای خداوند آواز حربگاه، دعوت کرده است حکیم، پسر حبله، دعوتی شنواننده، بی‌بُطلانی و بی‌فریبی، یافت به آن دعوت مرتبه‌ای بلند در شرف عالی از عطا. «شارح»

گر نیست ترا تخم شقاوت در گلتا چند باهل فتنه باشی مایل
زنهار که اعتماد بر سفله مکنکز مردم بد نیک نبینی ای دل