اِسْتِضاءَة: طلب روشنی کردن. و عَکَفَ علی الشّیءِ: أی أقبلَ علیه مواظباً. والخِلاف: المُخالفة. و مراد از وَهْم قوت مدرکهٔ معانی که از حواس خمس باطنه است و در فاتحهٔ رابعه گذشت. والمَعْرُوف: المشهور. و کُلّ معطوف بر الخَلْق.
میفرماید: به حقیقت هستی، ای خداوند من، بدل شناخته؛ و همیشه هستی، ای خداوند من، به حقّ وصف کرده. و بودی، آن زمان که نبود نوری که طلب روشنی کرده شود به آن، و نه تاریکی به کنارههای آسمان رو آورده. نزدیک ساختی ما را به خلاف مخلوقاتْ همهٔ ایشان، و به خلاف هست در وَهْمها مشهور. «شارح»
تَشْبِیه: مانند کردن. اِمْتِثال: مثال گفتن. و حَصَر «به فتح»: درماندن در سخن گفتن. و کَنْف: گردبرگرد چیزی در گرفتن. والمَعارِج: المَصاعِد. و مُعارَضَة: برابری کردن. و صَرْف: گردانیدن، قال اللّه تعالیٰ «يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ»۱. و در بعضی نسخ بجای رِیح «رَوْح» «به فتح»، و هو نسیمٌ الرّیح.
میفرماید: هر که خواهد او را بنابر تشبیه مثال گوینده، بازگردد صاحب درماندن در سخن به عجز گردبرگرد گرفته. و محلهای بالا رفتن بینی موج قدرت او، موجی که برابری کند گردانیدن باد را، بازداشته شده. «شارح»
الجَدَل: شّدةُ الخصومة. و اِشْتِباه: پوشیده شدن کار. و مُباشَرَة: خود بکاری قیام کردن. والأفَة: العاهة، و قد إیفَ الزَّرعُ «علیٰ ما لم یُسمَّ فاعلُه»: أی أصابته آفةٌ، فهو مَؤُوفٌ. والمِقَة: المحّبة، والهاء عوضٌ من الواو، و قد وَ مِقَه یَمِقْه «بالکسر فیهما»: أی أحبَّه فهو وامقٌ. و الحِبّ «بالکسر»: الحبیب، کالخِدْن والخَدِین. و مراد از کَرامات خوارق عادات که از اولیا صادر شود. و حَفّ و حُفُوف: بگرد چیزی درآمدن. و مُشْتَبِهاً حال از دِین، و مُنْتَشِراً از هُدیٰ.
میفرماید: پس بازگذار خداوند خصومت به دین را، در حالی که پوشیده است برو؛ به حقیقت مباشر شده است شکّ را از او اعتقاد، در حالی که آفت رسیده است. و مصاحب شو خداوند محبت را که محبوب خداوند خود است و به کرامات از خداوند خود احاطه کرده شده است. گشت دلیل هدایت در زمین، در حالی که پراکنده بود، و گشت در آسمان نیکو حال شناخته. «شارح»
- - هود: ۸. ↑