قرآن کریمبه زبان فارسی

بیان صفات الهی که بحری است نامتناهی

شرح دیوان منسوب به امیرالمؤمنین (ع) — قاضی کمال‌الدین میرحسین میبدی یزدی
قَدْ کُنْتَ یا سَیِّدِی بِالقَلْبِ مَعْرُوفاوَلَمْ تَزَلْ سَیِّدِی بِالحَقِّ مُوْصُوفا
وَ کُنْتَ إِذْ لَیْسَ نُورٌ یُسْتَضاءُ بِهِوَلا ظَلامٌ عَلَی الأفاقِ مَعْکُوفا
قَرَّبْتَنا بِخِلافِ الخَلْقِ کُلِّهِمُوَکُلِّ ما کانَ فِی الأَوْهامِ مَعْرُوفا

اِسْتِضاءَة: طلب روشنی کردن. و عَکَفَ علی الشّیءِ: أی أقبلَ علیه مواظباً. والخِلاف: المُخالفة. و مراد از وَهْم قوت مدرکهٔ معانی که از حواس خمس باطنه است و در فاتحهٔ رابعه گذشت. والمَعْرُوف: المشهور. و کُلّ معطوف بر الخَلْق.

می‌فرماید: به حقیقت هستی، ای خداوند من، بدل شناخته؛ و همیشه هستی، ای خداوند من، به حقّ وصف کرده. و بودی، آن زمان که نبود نوری که طلب روشنی کرده شود به آن، و نه تاریکی به کناره‌های آسمان رو آورده. نزدیک ساختی ما را به خلاف مخلوقاتْ همهٔ ایشان، و به خلاف هست در وَهْمها مشهور. «شارح»

ای روی تو در ازل بخوبی معروفپیوسته باوصاف کمالی موصوف
عالم همه محتاج بهستی تواندهستی تو بر هیچ نباشد موقوف
وَ مَنْ یُرِدْهُ عَلَی التَّشْبِیهِ مُمْتَثِلاًیَرْجِعْ أَخا حَصَرٍ بِالعَجْزِ مَکْنُوفا
وَ فِی المَعارِجِ تَلْقیٰ مَوْجُ قُدْرَتِهِمَوْجاً یُعارِضُ صَرْفَ الرِّیحِ مَکْفُوفا

تَشْبِیه: مانند کردن. اِمْتِثال: مثال گفتن. و حَصَر «به فتح»: درماندن در سخن گفتن. و کَنْف: گردبرگرد چیزی در گرفتن. والمَعارِج: المَصاعِد. و مُعارَضَة: برابری کردن. و صَرْف: گردانیدن، قال اللّه تعالیٰ «يَوْمَ يَأْتِيهِمْ لَيْسَ مَصْرُوفًا عَنْهُمْ»۱. و در بعضی نسخ بجای رِیح «رَوْح» «به فتح»، و هو نسیمٌ الرّیح.

می‌فرماید: هر که خواهد او را بنابر تشبیه مثال گوینده، بازگردد صاحب درماندن در سخن به عجز گردبرگرد گرفته. و محلهای بالا رفتن بینی موج قدرت او، موجی که برابری کند گردانیدن باد را، بازداشته شده. «شارح»

ای رفته برون نور تو از پردهٔ وهمحسن تو فزون زعقل و اندیشه و فهم
هر بار که پیش عقل نامت بردمدر حال سپر فکند از غایت سهم
فَاتْرُکْ أَخا جَدَلٍ بِالدِّینِ مُشْتَبِهاًقَدْ باشَرَ الشَّکُّ مِنْهُ الرَّأَیَ مُؤُوفا
وَاصْحَبْ أَخا مِقَةٍ حِبّاً لِسَیِّدِهِوَ بِالکَراماتِ مِنْ مَوْلاهُ مَحْفُؤفا
أَمْسیٰ دَلِیلُ الهُدیٰ فِی الأَرْضِ مُنْتَشِراًوَ فِی السَّماءِ جَمِیلَ الحالِ مَعْرُوفا

الجَدَل: شّدةُ الخصومة. و اِشْتِباه: پوشیده شدن کار. و مُباشَرَة: خود بکاری قیام کردن. والأفَة: العاهة، و قد إیفَ الزَّرعُ «علیٰ ما لم یُسمَّ فاعلُه»: أی أصابته آفةٌ، فهو مَؤُوفٌ. والمِقَة: المحّبة، والهاء عوضٌ من الواو، و قد وَ مِقَه یَمِقْه «بالکسر فیهما»: أی أحبَّه فهو وامقٌ. و الحِبّ «بالکسر»: الحبیب، کالخِدْن والخَدِین. و مراد از کَرامات خوارق عادات که از اولیا صادر شود. و حَفّ و حُفُوف: بگرد چیزی درآمدن. و مُشْتَبِهاً حال از دِین، و مُنْتَشِراً از هُدیٰ.

می‌فرماید: پس بازگذار خداوند خصومت به دین را، در حالی که پوشیده است برو؛ به حقیقت مباشر شده است شکّ را از او اعتقاد، در حالی که آفت رسیده است. و مصاحب شو خداوند محبت را که محبوب خداوند خود است و به کرامات از خداوند خود احاطه کرده شده است. گشت دلیل هدایت در زمین، در حالی که پراکنده بود، و گشت در آسمان نیکو حال شناخته. «شارح»

تا چند ترا خیال باطل باشدطبعت بکمال نقص مایل باشد
گر میل دلت به سیر کامل باشدناگاه بنور ذات واصل باشد
  1. - هود: ۸. ↑