إیقان: بیگمان شدن. و صَدْف و صُدُوف: گشتن «از ثانی». و کَلِمَة: سخن. و رِسالَة: پیغام. و دَرْس و دِراسَة: خواندن. و فاعل یَأْتِی ضمیر راجع به پیغمبر ﷺ.
میفرماید: شناختم، و هر که راست باشد، بشناسد؛ و بیگمان شدم به تحقیق و نمیگردم از سخنهای راست که آورد پیغمبر آن را از خدای خداوند مهربانی مهربانتر، پیغامها که خوانده میشود در میان مؤمنان که به آن برکزید احمد را خدای برگزیننده. «شارح»
الِعزَّة: القوّة والغلبة؛ و إیعاد: بیم کردن. و جَوْر: ستم کردن. و عُنْف: درشتی کردن «از خامس».
میفرماید: پس گشت احمد در میان ما غالب که ارجمند است جای برخاستن و جای ایستادن او. پس ای بیم کنندگان او از سفاههت، و حال آنکه نیاورد ستمی و درشتی نکرد، آیا نیستید که ترسید از نزدیکتر عذاب؟ و نیست ایمن از خدا چون ترسنده. «شارح»
المَصْرَع: موضعٌ و مصدرٌ. و کَعْب: پسر اشرف، بزرگ قبیلهٔ نضیر، و أَبُو الأَشْرَف: کنیت او. و إعْراض: رو گردانیدن. و جَمَل: اشتر نر. و الجَنَف: میلٌ عن الاستقامة إلی الضّلال. و جِبْرِیل «به کسر جیم» غیر منصرف برای عُجمه و علمیّت، و معنی او عبداللّه. و إلْطاف: با کسی لطف کردن. و دَسّ: پنهان فرستادن. و إعْوال: گریستن به آواز. و ذَرَفَتْ عینُه: إذا سالَ منه الدَّمعُ «من الرابع». و جزای إنْ محذوف، أی لانتقمنا منکم، مثل «وَلَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسُو رُؤُوسِهِمْ»،۱ أی لرأیتَ أمراً شنیعاً. و غَداةَ مبنی بر فتح.
میفرماید: پس اگر افکنده شوید در زیر شمشیرهای ما، چون افکندن کعب ابی الأشرف، بامدادی که دید خدا بیراهی او را، و روی گردانید چون شتر نر گردنده از راه راست. پس فرو فرستاد خدا جبرئیل را در کشتن او به وحی به بندهٔ او، لطف کرده شده. پس پنهان فرستاد رسول خدا فرستادهای را برای او به شمشیر خداوند تیزنای تنک کرده. پس شب گذاشت چشمها برای او گریه کننده که هرگاه که داده میشد خبر مرگ کعب مران چشمها را، اشک میریختند. «شارح»
حکایت
کَعْب بن اشرف هجو پیغمبر و اصحاب او گفته بود و نام زنان ایشان برده و بر اهل بدر زاری نموده و پیغمبر از این صورت بسی متضرر شده بود. روزی فرمود: «کیست که کعب بن اشرف را به قتل آورد که اذیت به خدا و رسول او رسانیده.» محمد بن مَسلَمه برخاست و گفت: «یا رسول اللّه، ترا ارادت هست که او را قتل کنند؟» فرمود: «آری.» گفت: «مرا رخصت فرمای که پیش او هر چه خواهم بگویم.» و او را رخصت داد. پس محمد بن مَسلَمه پیش کَعْب رفت و گفت: «این شخص از ما طلب صدقه کرده و ما را برنج آورده و از تو قرضی میطلبیم.» گفت: «به حق خدا که شما از او ملول گردید.» او گفت: «ما متابعت کردهایم و نمیخواهیم که ترک او کنیم تا ببینیم حال او به کجا میرسد.» کعب گفت: «چیزی برهن بدهید.» محمد من مَسلَمه و رفیق او ابونائله گفتند: «چه میخواهی که رهن کنیم؟» اول گفت: «زنان.» و قبول نکردند، پس گفت: «فرزندان.» و قبول نکردند و گفتند: «ما سلاح رهن کنیم.» و وعده کردند که شب بروند و در شب چهاردهم ربیع الأوّل سنهٔ ثلاث هجری برفتند و آواز دادند. کعب برخاست که از حصار فرو آید، زنش گفت: «کجا میروی؟ آوازی شنیدم که خود ازان میچکد.» او گفت: «محمد بن مَسلَمه و ابونائله برادر رضاعی من است.» و فرو آمد و او را بکشتند و سر او نزد پیغمبر ﷺ، بردند.
و مراد از «وحی» در بیت ثالث آیت «قُل لِّلَّذِينَ كَفَرُواْ سَتُغْلَبُونَ وَتُحْشَرُونَ إِلَى جَهَنَّمَ وَبِئْسَ الْمِهَادُ»۲ است که مولانا نظام الدین نیشابوری از ابن عباس روایت میکند که در شأن کعب بن اشرف نازل شد. و قاضی ناصرالدین از ابن عباس نقل میکند که منافقی و یهودیی مخاصمه کردند و یهودی میگفت پیش پیغمبر میرویم و منافق میگفت پیش کعب بن اشرف میرویم. پس پیش پیغمبر رفتند و حکم بر وفق مراد یهودی فرمود و منافق راضی نبود و گفت ما پیش عمر میرویم. چون برفتند، یهودی شرح حال بگفت. عمر فرمود: «اینجا بایستید تا من بیرون آیم.» و به خانه رفت و شمشیر برداشت و بیرون آمد و گردن منافق بزد و گفت: «هکذا أقضی لمن لم یرضَ به قضاءِ اللّهِ و رسولِه.» پس آیت «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُواْ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنزِلَ مِن قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَن يَتَحَاكَمُواْ إِلَى الطَّاغُوتِ»۳ نازل شد و جبرئیل گفت: «إنّ عمر فرَّق بین الحقِّ و الباطل.» و به «فاروق» مسمیٰ شد. و مراد از «طاغوت» کَعْب بن اشرف است و مؤید این کلام آنکه شارح صحیح بخاری گوید کعب را «طاغوت الیهود» گفتندی. و مراد از «رسولاً» در بیت رابع محمد بن مَسلَمه است.
ذَرْهُ: أی دَعْهُ و هو یَذِرُه، أی یدعه، وأصلُه وَ ذِرَهُ یَذَرُهُ، و قد أُمیتَ صَدرَه، و لا یُقال وَ ذِرَهُ و لا و اذِرٌ، و لکن تَرَکَهُ و تارکٌ. و اِشْتِفاء: شفا یافتن و گرفتن. و دُحُور: دور کردن. و آنُف «به ضمّ»: جمع أَنْف. و إِجْلاء: از خانومان بیرون کردن. و بَنُو النَّضِیر «به فتح النون»: حیٌّ من یهود خیبر و قد دخلوا فی العرب و ینتهی نسبهم إلیٰ هارون أخی موسیٰ ﷷ. و زُخْرُف «به ضمّ»: آرایش. والأَذْرِعات «به فتح الهمزة و کس الرّاء»: موضعٌ بالشّام یُنسَبُ إلیه الخَمْر. و الرَّدِیف: الّذی یرکبُ خلفَ الرّاکبِ و الجمع: رِداف. و دَبَرَة: ریش پشت و پهلوی شتر. و أَعْجَف: لاغر.
میفرماید: پس گفتند مر احمد را که بگذار ما را زمانی اندک؛ چه به درستی که ما از نوحه کردن شفا نیافتهایم. پس رها کرد ایشان را، پس گفت: کوچ کنید براندن بر غم بینیها. و بیرون کرد از خانومان قبیلهٔ نَضیر را بهع غربت، و بودند به خانهٔ صاحب آرایش به موضع اَذْرِعات، در حالی که ردیف هم بودند ایشان بر هر شتر صاحب ریش لاغر. «شارح»
حکایت
بنی نَضیر در ناحیهٔ قُرْع دهی داشتند و آن را «زهره» میگفتند و چون حضرت رسالت ﷺ، هجرت فرمود، عهد کردند که با او حرب نکنند و مدد دشمنان او ننمایند. پس نقض عهد کردند و کَعْب بن اشرف را در سنهٔ ثلاث به مکه فرستادند و با مشرکان هم سوگند شدند و چون کعب بازگردید و محمد بن مَسلَمه او را بکشت پیغمبر در ربیع الأوّل سنهٔ اربع به مسجد قُبا رفت و نماز گزارد؛ پس پیش بنینَضیر رفت و گفت که مرا اعانت کنید در دیت دو مرد از بنیعامر که من ایشان را امان داده بودم و عمرو بن اُمیه معلوم نداشته و در وقت مراجعت از بئر معونه ایشان را کشته. بنینضیر به ظاهر قبول کردند و خواستند که غدر کنند. عمرو بن جِحاش گفت: «من بر بالای خانه روم و سنگی بر سر او زنم.» و جبرئیل پیغمبر را واقف ساخت و در حال متوجه مدینه شد و محمد بن مَسلَمه را به بنی نَضیر فرستاد که از زمین من بیرون روید و ایشان را ده روز مهلت داد و چون ایشان بکار سازی مشغول شدند عبداللّه بن اُبَیّ بن سَلول پیام به ایشان کرد که مرا دو هزار مرد هست و مدد شما خواهم کرد و بنو قُرَیْظه و غَطَفان هم مدد کنند، شما بجائی مروید. ایشان باور داشتند و پیغام به حضرت رسالت ﷺ، فرستادند که ما بیرون نمیرویم، هر چه میتوانی کرد بکن. پیغمبر ﷺ، تکبیر گفت و با صحابه متوجه ایشان شد و عَلَم در دست مرتضیٰ بود و ایشان به حصار رفتند و تیر و سنگ میانداختند و چون هیچ کس معاونت ایشان نکرد و ناامید شدند، قرار کردند که جلا کنند و محمد بن مَسلَمه را بریشان گماشت تا زنان و اولاد و اموال بر ششصد شتر بار کردند و فرمود که خون شما و مال شما آن قدر که شتر بردارد ازان شما باشد غیر سلاح. و ضحّاک گوید: هر سه نفر یک شتر و یک خیک آب برداشتند و از مدینه رحلت به اَذْرِعات و اَریحا کردند، مگر آل ابی الحَقیق و آل حُیَیّ بن اَخْطَب که به خَیْبَر رفتند.