مَذَلَّة: خوار بودن. و رَفْع: برداشتن «از ثالث»، و لازم هم میباشد و اینجا لازم است و به باء متعدّی شده. و دَناءَة: خساست. و مَطْلَب: مکانی که طلب در او واقع شود، و مراد مکانی که طلب به او متعلق است. و اِفْتقار: درویش بودن. و غِنیٰ: بینیازی. و دَنَس: چرک. و جِلْد: پوست. و أَجْرَب: صاحب گر. و رُجُوع: بازگشتن «از ثانی». و بُعْد: دور بودن. و کَوْکَب: ستاره. و عَن اول متعلق به ارْفَع و ثانی به غِنیٰ. و لَیَرْجِعَنَّ جواب قَسَم محذوف. و در «رجوعْ» اِشعار به شدت علاقه میان هر کسی و روزی او، گویا که با این کس بوده و مفارقت واقع شده.
میفرماید: مجو اسباب معیشت بخواری و فروتنی، و بردار نفس خود را از مطلب خسیس. و چون درویش شوی، پس دوا کن درویشی خود را به بینیازی از هر چرکنی چون پوست صاحبگر. پس به حقّ خدا که هرآینه بار میگردد به تو روزیِ تو همهی آن، اگر باشد دورتر از محل ستاره. «شارح»