إِذا عاشَ امْرُؤٌ سِتِّینَ حَوْلاًفَنِصْفُ العُمْرِ تَمْحَقُهُ اللَّیالِی
وَنِصْفُ النِّصْفِ یَمْضِی لَیْسَ یَدْرِیلِغَفْلَتِهِ یَمِیناً عَنْ شِمالِ
وَ ثُلْثُ النُّصْفِ آمالٌ وَ حِرْصٌوَ شُغْلٌ بِالمَکاسِبِ وَالعِیالِ
وَ باقِی العُمْرِ أَسٌقامٌ وَ شَیْبٌوَهَمٌّ بِارْتِحالٍ وَانْتِقالِ
فَجِدُّ المَرْءِ طُولَ العَمْرِ جَهْلٌوَ قِسْمَتُهُ عَلَیْ هٰذَا المِثالِ
حَوْل: سال. والمَحْق: الإبطال «من الثالث». ثُلْث «به ضمّ»: سه یک. و عِیال «به کسر»: جمع عَیِّل، مثل جَیِّد. و اِنْتِقال: از جائی به جائی رفتن. و قال الغزّالیُّ: «المِثالُ ما یوضحُ الشّیءَ، والمَثَل ما یشابهُ الشّیءِ». و در بعضی نسخ بجای تَمْحَقُهُ «تَمْحُوهُ».
میفرماید: چون بزید مرد شصت سال، پس نیمهٔ عمر میکاهد آن را شبها. و نیمهٔ نیمه میگذرد، نیست که داند برای غفلت خود دست راست را از دست چپ. و سهیک نیمه امیدها است و حرص و شغل به مکسبها و عیال. و باقی بیماریها است و سفیدی مو و آهنگ کردن به کوچ کردن و از جائی به جائی رفتن. پس کوشش مرد در درازی عمر نادانی است، و بخش کردن آن برین مثال است. «شارح»
افسوس که عمر من بافسوس گذشتدر صحبت جاهلان منحوس گذشت
عمری که بُوَد مصرف او علم و عملدایم بخیال نام و ناموس گذشت