هُزال «به ضمّ»: لاغر شدن، تقول: هُزِلَت الدّابّة هُزالاً، علیٰ ما لم یسمَّ فاعلُه. و الذَّبْح: شقُّ حلقِ الحیوانِ. و سِمَن «به کسر سین»: فربه شدن. و تَواضُع: فروتنی نمودن. والوِلایة: تولی الأمر.
میفرماید: جزع مکن از لاغری؛ چه بسا که کشته شود فربه و عافیت داده شود لاغر. و بگردان دل خود را مر فروتنی را منزل، به درستی که فروتنی به بزرگوار خوب است. و چون حاکم شوی کارهای قومی را یک شب، پس بدان که تو ازیشان پرسیده خواهی شد. «شارح»
تَنْقِیش: نقش کردن. و سَطْح: بام. و غَلّ: دست با گردن بستن. و کَبْل: بند.
میفرماید: چون برداری تا گورها جنازهای را، پس بدان که تو بعد ازان برداشته خواهی شد. ای خداوند آن گور که نقش کرده شده است بام او، و شاید که او از زیر آن بسته شده است دست او با گردن. سود نکند او را که باشد گور نقش کرده شده، و حال آنکه باشد برو از حلقههای عذاب بندها. فریفته مشو بناز و آسایش ایشان و به پادشاهی ایشان. پادشاهی فانی میشود و ناز و آسایش زایل میشود. «شارح»