ضمیر باتُوا راجع به ملوک. و أَجْبال: جمع جَبَل. و حِراسَة: نگاه داشتن «از اول». و أَغْلَب: سطبر گردن، و غُلْب «به ضمّ»: جمع او. و اِسْتِنْزال: فرو آوردن. و یا بِئْسَ ما نَزَلُوا: أی یا قوم، بئس نزولُهم. و صُراخ: بانگ کردن و أَسِرَّة «به کسر سین» جمع سَرِیر. و تاج: افسر، و تِیجان: «به کسر» جمع او. و کِلَّة «به کسر»: پشهخانه و پردهٔ زنان، و کِلَل: جمع او.
میفرماید: شب گذاشتند بر سرهای کوهها، نگاه میداشت ایشان را مردان سطبر گردن، پس سود نداد ایشان را سرهای کوه. و فرو آورده شدند بعد از غلبه از پناهگاههای ایشان بگورستانهای ایشان. ای قوم، بد فرو آمدنی! بانگ کرد ایشان را بانگ کنندهای، از پس آنکه دفن کرده شدند: کجاست تختها و افسرها و جامهها؟ کجاست رویها که بود پوشیده، از پیش آن زده میشد پردهها و پشهخانهها؟ «شارح»
إِفْصاح: آشکارا کردن. و دُود: کِرم. و تَکْثِیر: بسیار گردانیدن. و اِدِّخار: ذخیره نهادن، و اصل او «اذْتِخار». و تَخْلِیف: باز پس گذاشتن. و تَشْیِید: بلندکردن بنا. و دُور: جمع دار. و إِحْصان: نگاه داشتن. و بلدٌ وَحْشٌ «بالتّسکین»: أی خالٍ عن الماءِ والکلأ. و تَعْطِیل: فروگذاشتن. و جَدَث «به فتح»: گور.
میفرماید: پس آشکارا کرد گور ازیشان، آن زمان که پرسید ایشان را آن رویها را که بران کرم از سوئی میرفت. به حقیقت دیرگاه است که خوردند دران منازل و ایشان آشامیدند، پس گشتند از پس درازی خوردن که به حقیقت خورده شدند. و دیرگاه است که بسیار گردانیدند مالها را و ذخیره نهادند، پس بازگذاشتند آن را بر دشمنان و کوچ کردند. و دیرگاه است که بلند کردند خانهها را، تا نگاه دارد ایشان را، پس جدا شدند از خانهها و خاندانها و رفتند. گشت مسکنهای ایشان خالی از آب و گیاه فرو گذاشته و ساکنان آن بگورها به حقیقت کوچ کردند.
«شارح»
الخَلِیفَة: پادشاه. و مُوافاة: رسیدن. و خَوَلُ الَّجُلِ «بالفتح»: حشمتُه، والواحدُ خائلُ و قد یکون الخَوَلُ واحداً، و هو اسمٌ یقعُ علی العبدِ والأمة. و مَفاتِح: جمع مِفْتاح. و نَوْء: گرانی کردن. و قال الجوهریُّ: «أقویٰ إذا کانت دابّتُه قوّیةً، یقال: فلانٌ قویٌّ مقوِ، فالقویُّ فی نفسِه والمُقْوِی فی دابَّتِه.» لیکن مراد از مُقْوِی در این مقام قوی است؛ چه بیت ثانی ناظر است به آیت «وَآتَيْنَاهُ مِنَ الْكُنُوزِ مَا إِنَّ مَفَاتِحَهُ لَتَنُوءُ بِالْعُصْبَةِ أُولِي الْقُوَّةِ»۱ که در شأن قارون است. و عَبِید: جمع عبد. و إِرْصاد: کسی را نگاهبان راه کردن. و حَدِید: تیغ تیز. و أَسَل «به فتح»: نیزه.
میفرماید: بپرس پادشاه را، چون رسید مرگ او: کجاست لشکرها و کجاست اسبان و خدمتکاران؟ کجاست گنجها که بود کلیدهای آن که گران میآمد بر گروه توانا، اگر برمیداشتند؟ کجااند بندگان که نگاهبان راه میکردی ایشان را، در حالی که سازهای کار بودند؟ کجاست تیغ تیز و کجاست خود و نیزه؟ «شارح»
غِلْمان: جمع غُلام. و ذابِل: باریک، و ذُبُل «به ضم ذال و باء». جمع او. و کَمیٰ فلانٌ شهادتَه یکمیها: إذا کتمها، و تکمّیٰ: أی تغطّیٰ، والکَمِیّ: الشّجاعُ المتکمّی فی سِلاحِه، لأنّه کمیٰ نفسَه، أی سترها بالدِّرع والبیضةِ، والجمع: الکُماة، کأنّهم جمعو کامیاً، مثل قاضِ و قُضاةٍ. و مَوْج: بهم برآمدن مردم. و اِنْتِصال: تیر به یکدگر انداختن.
میفرماید: کجااند سواران و غلامان چه کردند؟ کجاست شمشیرهای برّان و نیزههای منسوب به موضع خطّ باریک؟ کجااند کافیان؟ آیا کفایت نکردند پادشاه خود را، چون دیدند او را افکنده و او زاری میکرد؟ کجااند آن دلاوران که بهم برآمدندی برای آنکه خشم کردندی؟ کجااند آن حامیان که نگاه داشته میشد به ایشان دولتها؟ کجااند تیراندازان؟ آیا بازنداشتند به تیرهای خود، چون آمد تیرهای مرگ، در حالی که تیر میانداخت.
«شارح»
رُشیٰ «به ضمّ یا کسر»: رشوه «به ضمّ یا کسر». و رُقْیَة «به ضمّ»: افسوس، و رُقیٰ: جمع او. و تَسْلِیم: سپردن. و إِطْراح: انداختن. و اِقْتِسام: بخش کردن. والوَهَل: الفزع.
میفرماید: دور است آن، منع نکردند ستمی را و دفع نکردند از تو مرگ را، چون رسید به تو وقت مرگ. و نه رشوهها دفع کند مرگ را از تو، اگر بذل کنند، و نه افسونها سود دهد در مرگ و نه چارهها. یاری نکردند ترا و مواسا نکرد با تو نزدیکتر ایشان، بلکه سپردند ترا به مرگ. ای زشتی آنچه کردند! چیست حال گور تو که نمیآید به آن یکی و طواف نمیکند به آن از میان ایشان مردی؟ چیست حال یاد کردن تو فراموش کرده و انداخته، و همهٔ ایشان ببخش کردن مال به حقیقت مشغول کرده شدهاند؟ چیست حال کوشک تو، در حالی که خالی است، نیست هیچ انس گیرنده در او، در میآید ترا از دو جانب او ترس و جزع؟ «شارح»
دامَ: أی سَکَنَ. و إِناخَة: خوابانیدن شتر. و وَجَل «به فتح»: ترس. والغَرَض: المقصود.
میفرماید: انکار مکن؛ چه نیارامید دنیا بر پادشاهی، مگر که شتر خوابانید برو مرگ و ترس. و چگونه امید دارد پادشاه دوام عیش را پیوسته و جان او به ریسمانهای مرگ پیوسته است؟ و تن او مرا راههای باریک مرگ را مقصود است و پادشاهی او زایل است از او و منتقل است به کسی دگر. «شارح»
- - القصص: ۷۶. ↑